برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

رابطه دین با مدیریت و رهبری از نظر استاد مطهری

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
رابطه دین با مدیریت و رهبری از نظر استاد مطهری
دايره المعارف طهور
از جمله مباحثى كه استاد شهید مطهرى در آثار خود به خوبى به آن پرداخته، مسأله رهبرىِ اسلامى است كه به شكلى ریشه اى و بر اساس معارف پایه اىِ دین، به تنقیح آن همت گماشته است. ایشان رهبرى را مرادف امامت معرفى مى كند؛ همانگونه كه نبوّت وراهنمایى را به یك معنا مى داند. براین اساس، رهبرى برخاسته ازاصول دین و امرى مبتنى بر اعتقادات بنیادین اسلامى است و با توجه به جایگاه ویژه اى كه امر رهبرى درنظریه هاى نوینِ مدیریّت پیدا كرده،تا آنجا كه آن را عنصرى فراتر ازمدیریّت مى دانند (در عین حال كه درخلال مباحث مدیریّت طرح مى شود) ضرورت پردازش نظریه رهبرى دراسلام جلوه بیش ترى مى یابد ومى تواند كمك خوبى به مدیریت پژوهان نیز به حساب آید.

تعریف مدیریت و رهبرى
استاد در این زمینه مى نویسد:«رهبرى و مدیریّت در عرف امروز، با همه توسعه و شمولى كه پیدا كرده است، اگر بخواهیم مرادف و همانندى براى آنها در مصطلحات اسلامى پیدا كنیم، باید بگوییم: ارشاد و رشد یا هدایت و رشد. قدرت رهبرى همان قدرت بر هدایت و ارشاد است در اصطلاحات اسلامى» این تعریف، در مقابل آن حجم از تعاریف طبقه بندى شده، مى تواند روشن كننده غوامض باشد. پردازش استاد شهید نسبت به تعریف خویش، بر این روشنگرى مى افزاید. ایشان در تعریف رشد كه هسته اصلى تعریف است، مى نویسد: «رشد در اصطلاح عرف و معمولىِ ما، یك كیفیت جسمى است و وصف اندام است، قامتها واندام ها در اصطلاح و در عرف امروز فارسى، متصف به صفت رشد مى شود ولى در اصطلاح فقه اسلامى یك كیفیت روحى است یعنى نوعى بلوغ است در مقابل بلوغ جسمى. مى گویند كودك پس از بلوغ جسمى، باید بلوغ روحى نیز پیدا كند تا ثروت را در اختیارش بگذاریم ومى گویند تنها بلوغ جسمى براى ازدواج كافى نیست، رشد؛ یعنى بلوغ روحى نیز لازم است. مقصود از رشد و بلوغ روحى شایستگى و قدرت تشخیص، درك سود و زیان و لیاقت اداره وبهره بردارى است به عبارت دیگر، رشد عبارت است از شایستگى و لیاقت براى نگه دارى واستفاده و بهره بردارى صحیح از وسائل و سرمایه هاى حیات. »
در جاى دیگر مى افزاید:«یكى از سرمایه ها و بلكه مهم ترین سرمایه ها، سرمایه هاى انسانى است و اداره این سرمایه، نگه دارى آن، هدر ندادن آن، استفاده و بهره بردارى صحیح از آن، رشد است. » در جاى دیگر مى افزاید:« رشد بهره بردارى از سرمایه هاى انسانى و اداره و به كار گرفتن آنها و پرورش دادن آن ها و بهره بردارى از آنها و سامان دادن و سازمان دادن به آن نیروها و آزاد كردن و حرارت بخشیدن و از سردى افسردگى و جمود خارج كردن آنها و باز كردن آنها؛ یعنى پاره كردن زنجیرهاى معنوى و روحى آنها كه (.. . وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إصْرَهُم وَ الاغْلالَ الَّتی كانَتْ عَلَیْهِم.. . )( اعراف: 157 )ترجمه: این چنین رشدى همان است كه امروز به نام مدیریّت و یا رهبرى نامیده مى شود. » با قدرى دقت در تعریف بالا و پردازش آن، كه مى تواند «نظریه رشد» قلمداد شود. نقطه اشتراك تمامى تعاریف طبقه بندى شده، كه عبارت شد. از یك فرآیند نفوذ، كه بدان وسیله نفوذ ارادى رهبر به پیروان اعمال مى گردد. » در این تعریف دیده مى شود، بلكه فرآیند نفوذ را هم و حتى برآیند آن را نیز مشاهده مى كنیم.
در جای دیگر می فرماید: مفهوم رهبری مساوی است با امامت، هدایت ( ایصال الی المطلوب) و مفهوم مدیریت نوعی رشد است. تعریف رشد عبارت است از: لیاقت برای نگهداری و بهره برداری از امكانات موجود كه مستلزم آگاهی از یك طرف و قدرت اراده از طرف دیگر است، آگاهی به معنی و هدف و ارزش و نتایج كار و تشخیص انتخاب. هر رشدی لیاقت مدیریت است ولی مدیریت را اصطلاحا در مدیریت انسانها به كار می برند. اینجاست كه مفهوم رشد و امامت به هم نزدیك می شوند. مدیریت انسانها و رهبری آنها عبارتست از فن بهتر بسیج كردن و بهتر سامان دادن و بهتر سازمان دادن و بهتر كنترل كردن نیروهای انسانی و به كار بردن آنها. قدرت مدیریت است كه از ضعیفترین ملتها قویترین ملتها می سازد. رهبران بزرگ جهان آنان نیستند كه بهتر ملت خود را افسار زده اند كه صداشان در نمی آید. بهترین رهبرها آنها هستند كه نیروهای افراد خود را بسیج كرده اند، تحریك كرده اند، هماهنگ كرده اند، آرمان واحد برای آنها به وجود آورده اند. دو هنر در آرمان واحد یكی اینكه فرد انسانها را آرمانی كردن، دیگر اینكه گروه انسانها را در یك آرمان جمع كردن.

خاستگاه رهبرى و مدیریت
منشأ و اساس رهبرى، اصل امامت است؛ استاد مى نویسد:«میان نبوّت و امامت فرق است، اوّلى راهنمایى است و دومى رهبرى، همچنانكه راهنمایى دینى نوعى رهنمایى است كه از افق غیب باید رسیده باشد؛ یعنى راهنما باید غیبى باشد. رهبرى نیز این چنین است و اینكه پیامبر خدا(ص) و برخى پیامبران دیگر، هم راهنما بوده اند و هم رهبر و ختم نبوّت، ختم راهنمایى الهى است نه ختم رهبرى الهى.. . وظیفه نبى تبلیغ است؛ (وَ ما عَلَى الرَّسُول ألّا البَلاغ) ولى وظیفه امام این است كه ولایت و سرپرستى ورهبرى كند بر كسانى كه رهبرى او را پذیرفته اند. » «شیعه همانگونه كه نبوّت؛ یعنى راهنمایى دینى را از جانب خدا مى داند، رهبرىِ دینى را نیز من جانب الله مى داند. در این جهت میان راهنمایى و رهبرى تفكیك نمى كند.
پیامبرانِ بزرگ، هم راهنما بوده اند هم رهبر. ختم نبوّت ختم راهنمایى الهى، با ارائه برنامه و راه است، اما ختمِ رهبرىِ الهى نیست. » «نبوّت از نوع راهنمایى و امامت از نوع رهبرى است و این دو، مورداً عامین من وجه هستند. ممكن است كسى فقط راهنما باشد و رهبر نباشد؛ مانند همه مبلغان درست ما (روشن است آنانكه تبلغشان نادرست است از بحث خارج اند) اینها كنارى ایستاده و راه وچاه را به دیگران ارائه مى كنند و مى گویند «تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال»، ممكن است به عكس، كسى رهبر باشد ولى راهنما نباشد؛ یعنى راهى است آشكار و هدفى است مشخص ولى نیاز به نیرویى است كه قدرتها را متمركز و متشكل كند وسازمان بخشد و نیروهاى خفته را بیدار و ناشكفته را به سوى سازندگى و ابتكار بسیج كند. همچنانكه ممكن است یك شخص در آنِ واحد، هم رهبر باشد هم راهنما.
درعبارات بالا امامت مرادف رهبرى گرفته شده؛ یعنى راهى كه نبى و پیامبر نشان داده است، توسط رهبر و پیروان رهبر طى مى شود. شاید بتوان گفت كه نبوّت «ارائه طریق» و امامت «ایصال إلى المطلوب» است. استاد در كتاب امامت و رهبرى، سعى بر این دارد كه خلافت وامامت را فراتر و كامل تر از مبناى رهبرى ظاهرى یا حكومت بداند. او مى نویسد:« حكومت یكى از شاخه هاى امامت است. امروز این اشتباه خیلى تكرار مى شود؛ تا مى گویند امامت، متوجّه مسأله حكومت مى شوند، در حالیكه مسأله حكومت از فروع و یكى از شاخه هاى خیلى كوچك مسأله امامت است. » در كتاب ولاءها و ولایت ها، ایشان براى امامت چهار شأن ولایى قائل شده اند، كه عبارتند از: «ولاء محبت، ولاء مرجعیت، ولاء زعامت و ولاء تصرف» كه مراد از ولاء محبّت، دوست داشتن امام است كه توسط پیامبر(ص) خواسته شده و مراد از ولایت مرجعیت، همان برترى و تسلّط علمى است كه امام دارد و همگان در مسائل خود باید به ایشان رجوع كنند و سوم ولاء تصرف است كه نوعى ولایت تكوینى است كه به اذن خدا مى تواند در عالم وجود تصرف كند و نهایتاً ولاء زعامت است كه در حقیقت شاخه رهبرىِ اجتماعىِ امامت است كه این مقاله، آن را مطمح نظر خود دارد. ولى به هر حال مسأله رهبرى تبلور وتجلّى امامت به معناى عام است. استاد اصرار دارد كه اهل سنت امامت را منحصر در بعد ولاء زعامت كرده اند تا بگویند نیاز به تنصیص نبى(ص) نیست؛ «با این معنا از امامت، حق با اهل سنت است.
حضرت حجت در زمان غیبت كه نمى توانند زمامدار مسلمین باشند» با معناى فراگیر از امامت كه استاد بیان مى كنند، رهبرى اجتماعى در عین اصولى بودن، مى تواند از فروع محسوب شود. به هر حال خاستگاه رهبرى در فرهنگ اسلامى ریشه در فرهنگ وسیع و عمیق امامت دارد و از شعبه هاى ولایت و هدایت توحیدى است كه در نبوّت و امامت تجلّى مى یابد و ظاهرترین شكل آن، رهبرى اجتماعى است. بر این اساس، رهبرى اسلامى داراى چنین پشتوانه غنىِ باطنى و معنوى بوده و متصدّیان آن باید از چنین اعتقادات و التزامات علمى و عملى برخوردار باشند.

ضرورت رهبرى و مدیریت
استاد در حاشیه كتاب «از كجا آغاز كنیم» مى نگارند:«یكى از نتایج منطق دیالكتیك این است كه نیاز جامعه را به هدایت و رهبرى نفى مى كند. حداكثر نیاز جامعه به روشنفكر ورهبر طبق این منطق این است كه توده را واقف به ناهنجاریها وتضادها و نابرابریها بكند و تضاد موجود در جامعه را وارد شعور توده نماید تا حركت دیالكتیكى ایجاد شود. و چون حركت جبرى است و عبور از «تز» و «آنتى تز» و «سنتز» لایتخلّف است، جامعه خود به خود راهش را طى مى كند و به تكامل منتهى مى گردد. » و سپس در پاسخ مى گویند: «جامعه بیش از هر چیز نیاز به رهبرى و هدایت و امامت دارد، لازمه جبرى تضادها تكامل نیست، تكامل بدون هدایت و پیشوایى و رهنمایى و رهبرى غیر میسّر است. » «اساسى ترین مسائل ارباب امامت این است كه مولود چه نیازى است؟» «مسأله دیگر مسأله نیاز به رهبر و رهبرى است كه این بیت القصیده و زیر بناى تعلیمات انبیاءاست در مذهب شیعه مسأله امامت مبتنى بر اصل نیاز به رهبرى یك مقام معصوم و فوق خطا است. » «حدیثى معروف كه از ورقه نقل كرده ایم، از رسول خدا(ص)است كه فرمود: اگر دو نفر (یا سه نفر) در سفر بودید، یكى را به عنوان رییس و مدیر خود انتخاب كنید» نشان مى دهد كه اسلام نیاز انسان به رهبرى و نظم را تا چه اندازه اهمیت مى دهد.

قطع این مرحله بى همرهى خضر مكن*** ظلمات است بترس از خطر گمراهى
«هلك مَنْ لیس له حكیمٌ یرشده.. . » ترجمه: هر كس یك انسان حكیم او را ارشاد نكند هلاك مى شود وهر كس در معاضدت او حركت نكند نیز هم چنین. «بشر به رهبرى هم نیاز دارد. نیازمند است به افراد یا گروه یا دستگاهى كه قوا و نیروهاى وى را بسیج كنند. حركت دهند. سامان و سازمان بخشند. » «این سرمایه هاى انسانى؛ یعنى انسانها، نیازمند به مدیریّت و رهبرى و اكتشاف و استخراج هستند؛ همچنانكه نفت نیازمند اكتشاف و استخراج و تصفیه و بهره بردارى است. بشر به عكس حیوانات كه مجهز به نیروى خودكار غریزه اند، فاقد غریزه است و در هدایت نیازمند به تحصیل و اكتساب و به عبارت دیگر نیازمند به راهنمایى و رهبرى است و مسأله نیازمندى بشر به رهبرى اساس تعلیمات انبیا و فلسفه بعثت انبیا است. بعثت رسول الله بر اساس فلسفه نیازمندى بشر به راهنمایى و رهبرى و مدیریّت است».
عبارات پیشین، ضمن تبیین مجدد خاستگاه رهبرى، ضرورت و نیاز به رهبرى را به خوبى روشن مى كند. به ظاهر، افزون بر طرفداران نظریه دیالكتیك كه نیاز به رهبرى را زیر سؤال مى برند و پاسخ خود را از استاد گرفتند، خوارج نهروان نیز از جمله مخالفان نیاز به رهبرى هستند. ایشان در مقاله دهم از سلسله مقالات سیرى در نهج البلاغه تصریح مى كنند كه نظر خوارج مبنى بر اینكه قرآن كافى است و نیازى به حكومت و دستگاه مدیریّت و رهبرى نیست، غلط است و با اشاره به جمله امیرالمؤمنین(ع) كه به آنها فرمود:«مردم را از فرمانروایى نیك یا بد چاره اى نیست» نتیجه مى گیرد كه «دستگاه حكومت از آن جهت «حكومت» نامیده مى شود كه حافظ امنیت داخلى و خارجى است و مجرىِ قانون است و از آن جهت «امامت» نامیده مى شود كه مشتمل بر رهبرى است، نیروها را به حركت در مى آورد و بسیج مى كند و سازمان مى بخشد و استعدادها را شكوفا مى كند. »
بنابراین، از دید استاد شهید، نیاز به حكومتى كه به رخ خوارج كشیده شد، در باطن همان نیاز به رهبرى است. جالب است كه استاد پاسخ مخالفان جدید (طرفداران دیالكتیك) و قدیم (خوارج) را در نیاز به رهبرى با یك آهنگ پاسخ مى دهد و آن نیاز انسانها به هدایت و راهنمایى است كه بعثت انبیا هم به همین اساس از طرف خداوند صورت گرفته است. بنابراین اهتمام اسلام به مدیریت از آنجا فهمیده می شود كه پیغمبر فرمود اگر سه نفر در سفر بودید: « فلیؤمر احدكم ». دیگر اینكه در یوم الانذار سخن از رهبری است. دیگر اینكه خداوند خطاب به رسول اكرم فرمود اگر تكلیف رهبری را تعیین نكنی رسالتت را ابلاغ نكرده ای.

روش رهبرى
استاد در این زمینه معتقد است:«شیوه رهبرى، ممكن است مستبدانه، تحمیلى و صددرصد فردى باشد و ممكن است شورایى و هم اندیشانه و همكارانه باشد. البته در افراد عادى لازمه شیوه فردى و مستبدانه این است كه فرد تمام دستورها وسیاست لازم را خود به پیروان خود دیكته كند و به مشورت تن ندهد، تشویق و یا توبیخ اتفاقى پیروان در درجه اول منوط به دادرسى و احساس شخصى خود او باشد و به قول «دیباچه اى بر رهبرى» صفحه 77: رهبر خود سالار باشد» و لازمه رهبرىِ مشورتى و همكارانه این است كه رهبر راه حلهاى لازم را از خلال پیشنهاد پیروان خود كشف كند و به قول آن كتاب (دیباچه اى بر رهبرى) مردم سالار باشد. ولى علاوه بر آنچه در بالا گفته شد؛ یعنى قطع نظر از نیاز رهبر به اینكه راه حلهاى مشكلات خود را از پیشنهادهاى پیروان خود كشف كند، رهبرى مشورتى مستلزم شخصیت دادن به پیروان و به حساب آوردن آنها است و هرگونه حقارتى را از آنها دور مى سازد و این جهت، بیشتر آنها را به همكارى و پیروى تشویق و نیروهاى آنها را بسیج مى سازد. ایشان معتقدند «آیه كریمه (فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّه لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلبِ لا نْفَضُّوا مِنْ حَولِك فَاْعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِر لَهُمْ وَ شاوِرهُم فی الامْرِ فَإذا عَزَمتَ فَتَوكَّل عَلَى الله.. . ) ( آل عمران: 159 ) نقش رهبرىِ خلّاق و فعّال رسول اللّه(ص) را روشن مى كند. » از جمع دو عبارت بالا مناسب ترین شیوه در رهبرى از نظر استاد، همان شیوه شورایى و هم اندیشانه است كه نمونه بارز آن در رهبرى خلّاق و فعّال رسول اللّه(ص) جلوه گر است.

رهبرى و حقوق مردم
در یكى از مقالاتِ كتاب «سیرى در نهج البلاغه» در این رابطه آمده است: «احتیاجات بشر در آب و نان و جامه و خانه، خلاصه نمى شود. یك اسب یا یك كبوتر را مى توان با سیر نگه داشتن و فراهم كردن وسیله آسایشِ تن، راضى نگه داشت ولى براى جلب رضایت انسان عوامل روانى به همان اندازه مى تواند مؤثر باشد كه عوامل جسمانى. » حكومت ها ممكن است از نظر تأمین حوایج مادىِ مردم یكسان عمل كنند، در عین حال از نظر جلب و تحصیل رضایت عمومى یكسان نتیجه نگیرند، بدان جهت كه یكى حوایج روانى اجتماعى را بر مى آورد و دیگرى چنین نمى كند. یكى از چیزهایى كه رضایت عموم بدان بستگى دارد، این است كه حكومت با چه دیدى به توده مردم و به خود مى نگرد با این نگاه كه آنها برده و مملوك و خود مالك و صاحب اختیار است؟ و یا با این نگاه كه آنها صاحب حق اند و او خود، تنها وكیل و امین و نماینده است؟ در صورت نخست هر خدمتى انجام دهد، از نوع تیمارى است كه مالك یك حیوان براى حیوان انجام مى دهد و در صورت دوم از نوع خدمتى است كه یك امین صالح انجام مى دهد. اعتراف حكومت به حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى كه مشعر بر نفى حاكمیت آنها باشد، از شرایط اولیه جلب رضایت و اطمینان آنان است. در ادامه مطلب فوق، استاد شهید از پیوند تصنّعى كه كلیسا میان اعتقاد به خدا و نفى حقّ حاكمیت مردم و بالالزام میان حقّ حاكمیت مردم و نفى خدا بر قرار كرد، یاد مى كند و آن را عامل مهمى در روگرداندن مردم از دین و مذهب مى داند، در حقیقت اصلِ «مردم براى رهبر و نه رهبر براى مردم» تثبیت شد.

«اصل رهبر براى مردم، نه مردم براى رهبر»
استاد به جاى اصل تأسیس شده توسط رهبران كلیسا، اصلِ مترقى و انسانى دیگرى را جایگزین مى كند كه ناظر بر اعتراف به حقوق مردم در رهبرى اسلامى است. ایشان از قول ژان ژاك روسو مى نویسد:«فیلون (حكیم یونانى اسكندرانى در قرن اوّل میلادى) نقل مى كند كه كالیگولا (امپراتور خونخوار رم) مى گفته است: همان قسمى كه چوپان طبیعتاً بر گلّه هاى خود برترى دارد قائدین قوم جنساً بر زیردستان یا رعایا خویش تفوق دارند و از استدلال خود نتیجه مى گرفته است كه آنها نظیر خدایان، ورعایا نظیر چهارپایان مى باشند». استاد در ادامه مباحث فوق، از فیلسوفانى نظیر «هابز» وگرسیوس و نیز خود روسو عباراتى مى آورد و در یك جمع بندى حاصل این نظریات را منشأ اندیشه اى خطرناك و گمراه كنند مى داند كه در قرن جدید میان بعضى از دانشمندان اروپایى پدید آمد كه در گرایش گروهى به ماتریالیسم سهم بسزایى دارد. وخلاصه آن، مساوى بودنِ حق حاكمیت ملى یابى خدایى بود واین اندیشه كه مردم براى رهبرند و نه مردم براى رهبر. ایشان معتقد است رهبرى در فرهنگ اسلامى كاملاً بر عكس است:«در منطق قرآن امام و حكمران، امین و پاسبان حقوق مردم ومسؤول در برابر آنهاست، از این رو (حكمران و مردم) اگر بنا است یكى براى دیگرى باشد، این حكمران است كه براى توده محكوم است نه توده محكوم براى حكمران. سعدى همین معنى را بیان كرده، آنجا كه گفته است: گوسفند از براى چوپان نیست *** بلكه چوپان از براى خدمت اوست. »
در كتاب امامت و رهبرى، در تفسیر عباراتِ سیرى در نهج البلاغه چنین مى گوید: واژه رعیت، على رغم مفهوم منفورى كه اخیراً در زبان فارسى پیدا كرده، متضمّن مفهوم حاكم و رهبر براى مردم است نه مردم براى رهبر و حاكم. و از آیه كریمه (إنَّ اللهَ یَأمركُمْ أنْ تُوَدُّوا الأماناتِ إلى أهْلِها وَ إذا حَكَمْتُمْ بَینَ الناس أن تَحْكُمُوا بِالْعدل)بهترین مفهوم اینكه حاكم امانت دار مردم است و به عبارت دیگر، اصلِ رهبر براى مردم و نه مردم براى رهبر، استفاده مى شود. » ایشان در همین باره مى نویسد: «برخى معتقدند علت اینكه پیامبران حنیف، همه یا اكثرشان مبعوثان چوپان بوده اند، این است كه عملاً تمرین رهبرى كنند و مخصوصاً فاصله فكرى آنها با امت، آنان را از رهبرى مأیوس نكند، ولى البته هر رهبرى فطرى غیر معصوم، نیازمند به تجربه و تعلم و اكتساب است، وقتى كه پیامبران تمرین چوپانى مى كنند تكلیف دیگران روشن است. » بدیهى است نظریه استاد در مورد چوپان و گوسفند براى رهبرى و مردم، متضمّن توهین به مردم نیست بلكه در راستاى همان اصل حیاتى (رهبر براى مردم) است.

جایگاه خطیر رهبرى و مدیریت
استاد در این خصوص مى نویسد:«اما مطلبى كه مسخره است و از بى خبرى مردم، حكایت مى كند، این است كه هر كس كه مدتى فقه و اصول خواند و اطلاعات محدودى را در همین زمینه كسب كرد و رساله اى نوشت، فوراً مریدها مى نویسند «رهبر عالى قدر مذهب تشیع» به همین دلیل، مسأله مرجع به جاى «رهبر»، یكى از اساسى ترین مشكلات جهان شیعه است، نیروهاى شیعه را همین نقطه جمود جامد كرده است كه جامعه را، كه حداكثر صلاحیت آنها در ابلاغ فقه است به جاى رهبر مى گیرند و حال آنكه ابلاغ فتوا جانشینى مقام نبوّت و رسالت (در قسمتى از احكام) است اما رهبرى جانشینى مقام امامت است (كه هم عهده دار ابلاغ فتوا است و هم عهده دار زعامت مسلمین. )» عبارات فوق مرزبندى دقیق رهبرى و مرجعیت را نشان مى دهد و نیز برترى مقام رهبرى بر مقام مرجعیت را بیان مى كند. و در حقیقت بیانگر مطلبى است كه اگر خوب درك شود، از خلط وظایف و اختیارات جلوگیرى مى گردد. به هر حال، از دید استاد، رهبرى از شاخه هاى شجره طیّبه نبوّت و امامت است كه به ریشه توحید استوار است و حالتى مقدس به خود مى گیرد و شرایط خاصى براى تصدّى آن وجود دارد و با همه عظمت، در خدمت مردم و براى مردم است و با آنها مشورت مى كند. مستبد نیست و مثل چوپان و راعى است كه رعیت و ملت را به سمت تعالى هدایت مى كند و رشد مى دهد و اصولاً رهبرى اسلامى یعنى رشد و ارشاد.

تفاوت رهبریت و مدیریت:
یکی از بحث های تئوریک موجود در جامعه بحث تفاوت رهبریت و مدیریت است بررسی این موضوع می تواند گره گشای بسیاری از مشکلات موجود در جامعه باشد. در واقع واژه مدیریت یک واژه عام است و مدیریت به معنایی که در جامعه ما اجرا می شود متفاوت است این نوع مدیریت موجود در جامعه ما را می توان مدیریت اجرایی نام نهاد. در واقع مدیریت با رهبریت دو واژه جذا از یکدیگر نیستند و هر فرد یا هر مسئول در عین واحد هم مدیر است و هم رهبر. در واقع هر فرد برای زیر شاخه ها و زیردست های خود نقش رهبری را دارد و باید آنها را هدایت کند. و همان فرد برای واحهای بزرگتر و در جایی که خود به عنوان زیر شاخه به حساب می آید در نقش مدیر است و مسئول آن واحد است. پس می توان نتیجه گرفت که هر فرد در عین واحد هم مدیر است و هم رهبر.

منابع:
1- فصلنامه مصباح، ش 4 - 3، ص 145، مقاله «پديده رهبرى»، حسن عابدى جعفرى.
2- استاد مطهري ،امامت و رهبرى، ص 209 – 222-220 و ص29-28 ، ص 234 و ص 67 ، صص 71 - 70 ، صص 11 - 210 ، ص 237-227
3- مديريّت و رهبرى در اسلام، مجموعه آثار، ج 3، ص 319 – 324
4- سيرى در نهج البلاغه، صص 121 - 120 و ص 135
http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=11411

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)