برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

نظری به نظام اقتصادی اسلام

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
نظری به نظام اقتصادی اسلام
متفکر شهید استاد مرتضی مطهری
تلخيص: سید شهاب الدین سیدی و مهدی کریم زاده: مقدمه: الف:نظري به اقتصاد اسلامي: طبق نظريه اقتصاد اسلامي مسائل زندگي صلاح وفساد درهر يك از گشودن زندگي مجرد جدا ازدين نيست  بلكه اين دو(دين وزندگي)مكمل يكديگرند  وممكن نيست اجتماعي مثلافرهنگ يا سياست يا قضاوت يا اخلاق و تربيت و يا اقتصادش فاسد باشد اما دينش درست باشد وبلعكس.
دوگونه پيوند اسلام با اقتصاد:
1-پيوندمستقيم اسلام: از آن جهت است كه مستقيما يك سلسله مقررات اقتصادي درباره مالكيت، مباشرت، مالياتها، ارث ومجازاتهايي درزمينه ثروت وغيره دارد.
2-پيوند غيرمستقيم اسلام :  با اقتصاد ازطريق اخلاق است .اسلام مردم راتوصيه مي كند به امانت ،عفت ، عدالت ،وايثار واحسان ......وهمه اينها درزمينه ثروت است وتازماني كه حدود مسائل افتصادي روشن نشود حدودعدالت وامانت وعفت و....روشن نمي شود.
نظر اسلام راجع به ثروت:
دراسلام مال وثروت هيچ وقت تحقير ومطردد نشده است ،نه توليدش ،ونه مبادله اش،ونه مصرف كردنش وبراي آنها شرايط وموازين مقررشده است . اما اسلام اين عقيده راكه پول پرستي رابه خاطر خودپول ،براي ذخيره كردن واندوختن بخواهد كه پول رابراي پركردن شكم وعياشي بخواهد كه شهوتراني است محكوم كرده است .درواقع پول بايد به عنوان وسيله اي براي فعاليت وعمل وتسهيل وتوليدات باشد دراين صورت پول تابع هدف كلي است كه انسان پول را براي آن هدف مي خواهد.
آب دركشتي هلاك كشتي است               وربود زيركشتي پشتي است
اسلام كه پول پرستي رامحكوم كرده است پول وثروت را محكوم نكرده است ،زيرا:
الف)توليد ثروت،كشاورزي ،دامداري،صنعت ،وغيره توصيه شده است
ب)مبادله ثروت يعني تجارت دادوستد توصيه شده است
ج)مصرف رساندن از نظر شخصي درحدوداحتياجات فردي خالي از هرنوع تجمل واسراف توصيه شده است .
د)دفاع ازمال درحكم جهاد وكشته دراين راه شهيد تلقي شده است .
ه)خودثروت دركمال صراحت درقرآن كريم به عنوان( خير)ناميده شده است.
ب)اقتصادسالم:
يكي ازاصول اوليه اقتصادسالم ،حيات وقابليت رشد ونمو ثروت است ،همانطوري كه ازشرائط اساسي يك اجتماع سالم اقتصاد سالم است ، اقتصادسالم يعني اقتصادقائم به ذات وبي عيب وغير قائم به غير،ازنظزاسلام هدفهاي اسلامي بدون اقتصاد سالم غير قابل تامين است.
هرملتي كه از لحاظ اقتصادي دستش به طرف ملت ديگر درازباشد اسير وبرده و است به قول نهرو: ( ملتي مستقل است كه جهش اقتصادي داشته باشد )
علي (ع)مي فرمايند:محتاج هركه شوي اسيراوخواهي بود ،بي نياز ازهر كه گردي بااوبرابرخواهي شدوهركه راموردنيكي واحسان خودقراردهي فرمانرواي اوخواهي شد.
نتيجه اينكه ازنظراسلام (اقتصادمستقل ،يكي ازشرايط حيات ملي است.)
نكته دوم اينكه :اسلام هميشه روش وسط ومتعادل راپيش ميگيرد واين جهت گيري ناشي ازجنبه همه جانبه بودن اسلام است .
روش تفريطي ازآن جهت كه اساساارزش سلامت بنيه اقتصادي رادرك نمي كند وطرفدارفقراست.
روش  افراطي ازآن جهت كه برارزش اقتصادپي برده وبطور افراطي بايد ازهمه جهات ميل بخريدوتقاضاي فرد برآورده شود ومعتقد است كه منبع درآمد تمايلات بشراست.
نتيجه اين كه تزاسلام اين است :
«منبع درآمد،تمايلات وخواسته هاي مردم باشد،مصالح عمومي باشد»
به تعبير فقها ،خريد وفروش چيزي جايزاست كه هدف منافع اجتماع باشدنه پركردن جيب شخص ايناقتصاد، اقتصادي است واقع بنياني ومرتيط به اخلاق وتربيت بشر.
اما دراقتصادسرمايه داري محدوديتهايي كه براي استفاده قانون ضررازثروت كه وسيله تامين هدفهاي عالي است خبري نيست واين رامي توان ازصادرات اين گونه كشورها به كشورهاي نيازمند مثل ايران كه چه صادرمي كنندو چه مي برند فهميد.
نكته سوم:ازهر راهي نبايدبدنبال ثروت بود ونبايدسيستم افتصادي به شكلي باشد كه رشدونمو رافلج كند. ازجمله مواردي كه به عقيده ما تز مانع رشد است(كاربه قدر استعدادومخارج به قدر احتياج كه لازمه اش اشتراك حريم در منافع يكديگر است.
معايب اين عقيده:
1-برخلاف فطرت وطبيعت است چراكه پيوستگي طبيعي افراد بشربه حد اجزاءيك پيكرنيست.
2-نوعي استثماراست
3-منع فعاليت ونشاط است چراكه انسان زماني نشاط كارپيدامي كند كه بداند نتيجه كارش بخودش برمي گردد.
خلاصه مطلب اينكه :اسلام طرفدار تقويت بنيه اقتصادي است امانه بعنوان اينكه اقتصادخودهدف است يانتها هدف است ،بلكه بعنوان اينكه هدفهاي اسلامي بدون اقتصادسالم ونيروي مستقل اقتصادي ميسرنيست.
4-اسلام طرفدار نظريه (سرچشمه درآمد،تقاضاها ،وتمايلات است،نيست)بلكه معتقد است بايد تمايلات بامصالح عالي وهمه جانبه بشريت تطبيق بكندومكاسب محرمه دراسلام نيز ازاين جهت مطرح شده است (مثل فروختن بت وصليب راحتي به غير مسلمان تحريم مي كند.(فروختن شراب وآلات قماروسائل گمراهي راحرام مي كند) 
درآمدمشروع ازنظراسلام يعني درآمدي كه ازطرفي محصول فعاليت شخص  باشد يا«اقل جنبه استثمارنداشته باشدوازطرف ديگر ازلحاظ مصرف ،قابليت مصرف شدن مشروع ومفيدداشته باشد(به قول سوسياليستها:هدف ،منافع اجتماع باشد نه پركردن جيب شخص
بخش 1
اقتصاد چيست؟
انسان براي بقاءوحيات خود احتياجاتي از قبيل:
1-احتياجات خانوادگي –همسروفرزند
2-احتياجات فرهنگي
3-احتياجات معنوي وديني
4-احتياجات سياسي(حكومتي)
5-احتياجات اجتماعي از قبيل قضاوت
6-احتياجات معاش
به نظر ميرسد در تعريف اموراقتصادي وتميزانهاازغيرانها،كافي نيست كه گفته شود(احتياجات مادي درمقابل احتياجات معنوي)زيرا گذشته از اين كه تعيين مرز ميان مادي و معنوي خالي از اشكال نيست،احتياجات جنسي و زناشويي،مادي است و نه اقتصادي.ظاهرا اموراقتصادي اموري است كه رابطه بشر با انها،رابطه مالكيت است،واجتماع به او اجازه مبادله مي دهد.تنها مالكيت به معني اختصاص و استفاده حداكثر منفعت هم كافي نيست در تعريف ،زيرا مالكيت زن و مالكيت مقام،گاهي به اين حدمي رسدولي نمي توان ان را جزءمسائل اقتصادي به شمار اورد،همچهان كه صرف تاثير پول ،ولو به طور غيرمستقيم نيز كافي نيست ؛مثلا يك پولدار به واسطه پول زيباترين زنان را در اختيار ميگيرد ،(اوناسيس)(ژاكلين )رابه يك معني مي خرد.يهوديان امريكارؤساءجمهوري را مي خرند،و برعكس،يك خوشگل ويا صاحب يك زن خوشگل،آراء بيشتري مي اوردواحيانا ثروت بيشتري تصاحب ميكند.
ممكن است گفته شود كه ملاك ،اموري است كه توليد و توزيع مي شوند.جواب اين است كه بسياري از ثروتها توليد انسان نيست ،مثل معادن زيرزميني و حيوانات دريايي و شكاري .و به علاوه،توليد،در غير موردثروت هم صادق است.توليد پسرو دختر ازنظراحتياجات زناشويي بشر،توليد است و بايد هم توزيع بشود.ممكن است گفته شوداگر ملاك ،مبادله باشد ،پس در كشورهاي اشتراكي ،اقتصاد وجود ندارد.جواب اين است كه در اين اجتماعات همه مالك اند و همه شريك اندو ثروت قابليت مبادله داردولي ميان اجتماع و طرف ديگر كه فرضا فرد يا اجتماع ديگر است .و فرضا همه افرادبشر،يك جامعه را به وجود اورند،باز قابليت مبادله ازميان نمي رود.
مهمترين واولين احتياجات (اقتصادي) است واحتياجات اقتصادي از زمان پديدآمدن زندگي اجتماعي وتقسيم كارووظائف درميان افراد اين احتياج بوجودآمده است.
در روابط اجتماعي مفاهيمي ازقبيل :
1-رياست
2-مرئوسيت
3-زوجيت
4-وجوب اطاعت
روابط اقتصادي:
1-مالكيت
2-مملوكيت
3-حق
4-مبادله
يعني همين اشتراك مساعي وتقسيم كارضرورت پيدا كردويك سلسله اعتبارت ومفاهيم اعتباري وقانوني ضرورت پيدا مي كند.
نتيجه اينكه :آن سلسله ازمفاهيم اعتباري كه مربوط  است به توليد وتقسيم وتوزيع ثروت ووسائل معاشي،روابط اقتصادي ناميده مي شود.
توليد:دردنياي طبيعت حيوانات معاش خودراازطبيعت بصورت آمده دريافت مي كندواستعداد انجام كارورزي موادطبيعي راندارند. اماانسان براي برآوردكردن احتياجات معاش خوداز طريق كارروي طبيعت وداشتن استعدادوقدرت چنين كاري احتياجات خودرابرآورده مي كند. اما همين حيوانات هستند كه وسائل معاش خودراباكار آماده مي كنندومولد به شمارمي آيندمانندزنبورعسل
لذا به همين جهت است كه روابط اقتصادي وقانوني در روابطي نظيرمزدبگيري وفروش ،كارومزرعه و....درتوليدبوجود مي آيد.
روابط اقتصادي وقانوني دونوع:
1-روابط طبيعي وتكويني
2-روابط اعتباري وقانوني
يا به عبارت ديگر(اقتصاد):
1-طبيعي
2- برنامه اي
1-    روابط طبيعي عبارتست:از يك سلسله روابط علي ومعلولي كه خواه ناخواه درامور اقتصادي پيش مي آيد مثل روابط مربوط به عرضه و تقاضا ،تورم پول ،افزايش و كاهش قيمتها- بيكاري بحران اقتصادي، ماليات
2-    روابط اعتباري وقراردادي عبارتست:از قوانين مربوط به حقوق ومالكيتهاي شخصي واشتراكي
تاثيرروابط طبيعي وقراردادي دريكديگر:روابط طبيعي باكاروصنعت وتكامل ابزارتوليدورقابتها ومتمركزها مرتبط است.و به عقيده ماركسيستها،تكامل ابزارتوليد ،خواه ناخواه سبب مي شود كه قوانين اقتصادي تغييريابد.
نتيجه اينكه :هم مقررات اجتماعي خاص ،جريانات طبيعي اقتصادي خاصي رابدنبال خود مي آوردوهم روابط وآثار طبيعي ،خواه ناخواه يك سلسله مقررات جديدي راايجاب مي كند.

مبادله:
يكي از مسائل مربوط به اقتصاد ،مبادله است.اقتصاد مبادله اي يعني اقتصاد مبني بر مالكيت فردي ودر مالكيت اشتراكي همه مبادلات هست اما در ميان اجتماع ها،نه ميان افراد كه با به وجود آمدن زندگي اجتماعي(فراتر از زندگي اجتماعي)و در اثر رشد وتوسعه اقتصاد واسطه اي(پول) براي مبادلات به وجود آمد.
پول: يكي از مسائل اقتصادي پول است تا زماني كه زندگي اجتمايي بشر توسعه زيادي نداشت و تقسيم كارو تخصص زيان به ميان نيامد وپول افراد احتياجات خود از طريق مبادله كالا باكالا يعني آنچه خود توليد ميكردند در ازاي آنچه احتياج داشتند معاوضه مي كردند.
در نتيجه با توسعه احتياجات و تنوع آنها لازم شد شيء خاصي كه داراي ذاتي يا اعتباري و تضميني باشد به ميان بيايد كه آن پول است.
ارزش: يكي ديگر از مسائل مربوط به اقتصاد ارزش يا قيمت است كه در اثر بالا وپايين رفتن قيمتها وغيره به وجود مي آيد.
مراحل زندگي اجتماعي و اقتصادي:
به عقيده سوسياليست ها زندگي بشر از ابتدا تا عصر حاضر چهار مرحله طي كرده است
الف- اشتراك اوليه
ب- فئوداليسم
ج - سرمايه داري
د- سوسياليسم
علم اقتصاد:                                     
از مطالعه نوشتهاي علماي قديم وقرون وسطي مراجعبه علم اقتصاد مي توان چنين نتيجه گرفت كه دردوره هاي مزبورعلم اقتصاد داراي خصوصيات زير بوده است.
علم اقتصاد،مجموعه اي از قوانين شبيه به قوانين علوم طبيعي ،مانندقوانين علم فيزيك وعلم شيمي كه بتوان بوسيله تجربه وآزمايش آن رااثبات نمود و به وسيله آن وقوع قضايا راپيش بيني كرد ودر هرزمان ومكان صادق باشند نبوده ،بلكه عقايدي بوده است كه باوضع اجتماعات وعادات مردم ودرجه تمدن آنان تغييرمي كرد. 
علم اقتصادي شعبه اي مجزا از سايرشئون زندگي بشر مانند سياسي ،مذهبي و....اونبوده است.
علم اقتصادي توصيف واقعي و بي منظور قضاياي اقتصادي نيست بلكه عقايد اقتصادي براي منظورهاي خاصي مثل (منظور مدني ،منظوراخلاقي،ودفاع و...)ساخته شده است.
ثروت يا مال: هرچيزي كه يكي ازاحتياجات طبيعي يا اعتباري ضروري ياتجملي بشررا برآوردمال يا ثروت است ثروت ممكن است منافعش به عموم تعلق گيرد(اوقاف)بنابراين لازمه ثروت بودن وماليت مملوكيت نيست ازطرفي ممكن است مملوك باشد ولي به علت كافي نبودن براي رفع احتياج بشر به واسطه فردي مال وثروت شمرده نشود مانند يك دانه گندمعامي توليدكننده ثروت:
1- يك چيز:فقط طبيعت درتوليدآن دخالت دارند.مثل گياهان دارويي وميوه هاي جنگلي
2- دوچيز:طبيعت به علاوه كاروكوشش انسان درايجادآن دخالت دارند
مانند درختي كه به دست يك انسان كاشته ميشود؛تخم يك دخت ديگر ياقلمه يك درخت ديگررادر زمين مي كاردودرخت مي گردد.اين درخت محصولي است از قواي طبيعت و به كوشش انساني كه قصد توليد داشته است .ازاين قبيل است دامداري،مرغداري و امثال اينها.
ولي توليدفرزند حيوانات يا شير انها را ميتوان گفت كه صرفامولودطبيعت است و انسان در توليد انها دخالت ندارد و در عين حال با قسم اول متفاوت است زيرا كوشش انسان در حفظ ونگهداري مولد دخيل است ،به خلاف قسم اول.
3-سه چيز:طبيعت +كار+سرمايه منظورابزارتوليدكه خودمحصولي ازكاروطبيعت است مثل كفش وقندوشكرونان
در(اينجا مقصود از سرمايه؛مطلق ابزار توليد است نه سرمايه به معني اخص.)
بخش دوم مالكيت ازنظرفلسفه اي
بشرميان خودوبعضي اشياء رابطه خاصي قائل است كه آن رابطه راميان شخص ديگر وآن شيء قائل نيست معمولا اين رايطه درجايي قائل است كه خود آن شيءرابوجود آورده ويا ازچنگال طبيعت بيرون آمده ويا آن راپيداكرده است خود رااز ديگران نسبت به آن شيءاولي و مقدم ميداند.
انچه انسان در دنياي واقع ازلحاظ مالكيت دريافته است،مالكيتي است كه ميان خودو افعال و قوا واعضاءخود يافته است.انسان فكر خاصي راازخود مي داند،زيراواقعاوجودان فكر متكي و مستند به او است،اگر اونبودان فكرهم نبود.همچنين است رابطه اي كه ميان خود واعضاءخوددرك مي كند.
انسان نظير اين ارتباط راميان خود و محصولاتي كه صرفا محصول طبيعت است ،يا محصول كارو طبيعت است ،يامحصول كار وسرمايه و طبيعت است فرض مي كند و درعالم فرض واعتبار،وجود خودراگسترش و توسعه مي دهد و با قرارداداجتماعي ان را معتبر ميشمارد.(اثر اين اعتبار بهره بردن و استفاده كردن وبه مصرف رساندن است.بديهي است كه مالكيت ،حق بهره بردن و استفاده و به مصرف رساندن ثروت رابه مالك اختصاص مي دهد.اينجاست كه پاي حيات و منافع ديگران،وبه عبارت ديگر پاي عمل و زندگي به ميان مي ايد!)
پس از اين فرض واين قرارداد،بشر براي خودنسبتي با بعضي ثروتها قائل مي شودكه معتقداست اين نسبت ميان ان ثروت و ديگران نيست.به موجب اين نسبت به خود اجازه ميدهد كه هرگونه تصرفي دران ثروت بكند،ان رابه مصرف خودياديگران برساندويا احيانا انراتلف كندو معدوم نمايد.
ويك خصوصيت ديگر اين است كه اين رابطه قابل سلب وتبديل ميدانداين طرز عمل وهمچنين وضع لغت خاص دراين زمينه دليل براي است كه بشرتصورخاصي دراين زمينه دارد واين جاست كه جاي تحقيق فلسفي درباره چگونگي اين تصوراست. 
بعضي هامي گويندمالكيت يك امراعتباري است اين است كه ثابت شده اعتباربه معني اينكه انسان تصوري را از خوداختراع كند محال است پس به چند دليل اعتباري است : 
1)زيرا بشرباقراردادوقانون مالكيت را اثبات يا سلب يا تعويض مي كند.دليل براعتباري بودن آن است
2)حقيقت اعتبارچيست؟اموراعتباري هميشه به منزله پيكروفرد ادعايي حقايق مي باشد.
3)مالكيت چگونه اعتبار شده است ؟ابتدا بايداينكه انسان درطبيعت چه مالكيت هاي حقيقي و واقعي رادريافته كه از روي  آن مالكيت اعتباري را اعتباركرده است.
انواع مالكيت:
1-فردي:يك نفر مالك ثروتي است وفقط اوحق داشته باشد ازآن استفاده ببرد.
2-جمعي:عده اي حق دارند ازآن استفاده كنند
3-اشتراكي :همه افراد بالا با اشتراك مالك ثروتي باشند وبا اشتراك ازآن بهره ببرند.
نكته:اولويتي كه انسان براي خود نسبت به اشياء خاصي قائل است غريزه بشراست بعضي حيوانالت نيز چنين اولويتي را به حكم غريزه درك مي كنند.
حيواناتي كه جفت زندگي مي كنندواشيانه دارندنسبت به جفت ديگران احساس مخالف دارند.كودكان نيز نسبت به اسباب بازي هاي خوداينچنين هستند.اما درعين حال نمي توان گفت حيوانات رااعتباركرده اند؛اعتبارازمختصات انسان است ؛انهاتصوركلي و مشخصي از مالكيت ندارند؛اعتباردرزمينه تصورات كلي است.
تاحدودي كه دامنه مالكيت محدودبه اشيايي است كه انسان خود انهاراساخته است يا از طبيعت به دست اورده بحثي نيست ولي انسان موجود اجتماعي است؛اين موجوداجتماعي از طرفي احتياج به مبادله و معاوضه دارد(وبه قولابن سينا معارضه ومعاوضه)؛اشياءازيكي به ديگري منتقل مي شود؛ازطرف ديگر در طبيعت موادقابل استفاده زياداست واگر فرضا در ابتدابه واسطه كمي جمعيت ووفور اين اشياءاحتياج به تملك شخصي مثل زمين نيست بعدها تحت انحصار قراردادن اين امور به ميان مي ايد؛عليهذاتصاحب اين سرمايه ها وهمچنين مبادلات لازم و ايجاب مي كند مقرارتي راكه وظائف اشخاص رادرزمينه مالكيت وسائل عمومي معاش و درزمينه مبادلات روشن كند.اينجاست كه پاي حقوق موضوعه و موجبات قراردادي مالكيت به ميان مي ايد .درابتداءامر حق مالكيت همان حق طبيعي و غريزي است و موجت ان نيز همان موجبات طبيعي وغريزي است.به عقيده ما موجب طبيعي و غريزي مالكيت،دوچيز است:يكي كار وايجاد،وبه عبارت ديگر ارتباط فاعلي است،وديگر تمليك و بخشش وبه عبارت ديگر ارتباط غائي است .ولي اجتماع بشري انسان مدني بالطبع است ايجاب مي كند يك سلسله مقررات موضوعه را،مشخص كند؛زيراغريزه وطبيعت كافي نيست كه حدود وحقوق انسان راازاين لحاظ مشخص كند.ازاين رو مالكيتها نيزمانند بسياري از مسائل ديگر مربوط به زندگي اجتماعي بايد با قانون مشخص شود.وقانون بايد موجبات انرا تعيين كند.
اري اگربه فرض محال،انسان قادر بود تنها با نيروي كار،بدون دخالت طبيعت محطولي راتوليد كند جاي اين بودكه گفته شود صاحب ان محصول كه تنها خالق و افريننده ان محصول است از نظر تصرف درمال ،فعال مايشاءاست؛امااينچنين نيست ،اوتنها خالق و افريننده ان محصول نيست بلكه اگر تنها خالق و افريننده محصول نيز مي بود مي توان گفت حق تضييع و اسراف نداشت،زيرا او واجت الوجود بالذات نيست،قائم به ذات نيست،خودش هم خودش رابه وجود نياورده است ؛اومخلوقي است اجتماعي؛اجتماع درنيروي علمي وذهني وبدني اوكه ان محصول رابه وجوداورده است سهيم است؛اودرقواي جسمي وروحي خودمديون اجتماع است؛ان قواونيروها تنها مال خوداو نيست،اجتماع درخودانهاذيحق است،عليهذااجتماع درمحصول اين نيروها نيز ذيحق است.پس به فرض محال اگر شخصي مي توانست محصولي رابدون دخالت طبيعت به وجود اورد بازهم حق تضييع واسراف ان رانداشت،تاچه رسد كه چنين چيزي محال است.
خودكشي جنبه حقوقي دارد يعني جنبه حقوقي اجتماعي جايز نيست هيچ كس نمي تواند ازجنبه حقوقي ادعا كندكه اختيار خودم رادارم زيرا كه اجتماع به او مي گويدمن دراين ساختمان مجهز سهيم و مشتركيم ،سرمايه هاي مادي ومعنوي صرف كرده ام تااين ساختمان كامل رابوجوداورده ام وبايد حق اجتماع رابه قدر كافي پرداخت كنم. نظرالهي نيز چنين حقي صادرنيست زيراكه هركسي بيشتراز آن اندازه كه ازآن خودبشراست ازآن خالقش است.
بخش سوم
ارزش:يكي ازمسائل مهم دراقتصاد چه از جنبه نظري وفني وچه از جنبه اخلاقي مسئله ارزش است.
ارزش يا ارج هم ريشه است.انسان به بعضي چيزهاارج مي گذارد وبه آنها اهميت مي دهدآن چيزها همانها هستندكه به حال اونافع ومفيد باشند.
ارزش اقتصادي: عبارتست از ارجي كه در يك ماده معاشي وجود داردويا ارج معاشي وپولي كه براي يك امرمادي يا معنوي نظير تعليم ،ويا يك امر هنري مثل خواندن اعتبارمي شود.
ارزش:
1-اينكه چگونه است بعضي امور مادي اين جهان براي انسان ارزش وماليت دارد وثروت شمرده مي شود مثل آب ،نان، زمين وبعضي ارزش ماليت ندارد مثل هوا
2- منشا قيمتها وتفاوت ها چيست؟چرا دوچيز كه هر دوبايك واحد مثلا مترخريدوفروش مي شوند يكي از ديگري گرانتر است؟
توضيح قيمت1: ماليت وارزش پيداكردن يك چيز تابع اين است كه اولابه حال بشرمفيد باشد يعني يكي از احتياجات بشر را رفع يا در رفع آن دخيل باشد خواه آن حاجت مادي ومعاش باشد يا غيرماديمنفعت به اصلاح فقر:يعني چيزي كه بدون اينكه عين آن مصرف شود انسان ازآن بهره اي برد مثل ديدن منظره ، شنيدن آواز از نظر فقهي منفعت هرچند قابل مبادله به مال استن ولي خودش مال وثروت شمرده نميشود مثل جمال ياآواز يا نطق ،ومسئله جلب مال وكسب مال وقابل معاوضه به مال مي باشد
ولي خود اينها مال وثروت شمرده نمي شود .
نكته: شرط ماليت اين است كه خودعين باشد
شرط ماليت :
1-شيءمورد حاجت باشد
2-وافرورايگان نباشد مثل هوا
3- قابل اختصاص باشد
توضيح قيمت2:علت تفاوت قيمتها
در«كتاب اصول علم اقتصاد»نوشنين ص مي نويسد: تعين قيمتها دربازاراگرچه ازعمل متقابل ومبارزه مالكين توليدكننده كالا نتيجه ميگرددولي مستقل از اراده هر يك ازآنها ونيز اداره كليه اجتماع مي باشدومانندقوانين طبيعت بانيروي شكست ناپذيري خود رابه تمام آنها تحميل مي نمايد.
مثلا ممكن است گاهي بهاي چندنوع كالا صاحبان آنها را ورشكست كند.ولي مادام كه شرايطي كه آن بها رابه يقين نموده ادامه دارد ،هيچ كس وهيچ كس وهيچ قدرتي نمي تواند دراقتصاد مبادله اي –آن بها راتغيير دهد.
عواملي نظير :جنس  ،مفيد بودن ،كارمتوسطي كه بروي توليد جنس صورت گرفته و... بستگي دارد.
نتيجه اينكه:تحت عنوان (كار ،اساس ارزش است)نكاتي قابل برداشت است:
1-كليه محصولاتي كه به واسطه كاراجتماعي دررژيم مبادله اي ايجادميشوند،نام كالابه انهااطلاق مي گردد.(اولاكلمه كالا اختصاص نداردبه رژيم مبادله اي ،ثانياگفتيم كه بعضي كالاها درطبيعت بدون دخالت انسان صورت كالايي دارند.)براي اين كه كالا بتواند دربازارقابليت مبادله راپيداكند،بايد قادربه مرتفع ساختن پاره اي احتياجات باشديابه اصطلاح علم اقتصاد بايد داراي ارزش استعمال باشد.
2-هركالا-دررژيم مبادله اي-دربازار بايك مقدارمعين ازكالاهاي ديگربه واسطه ميانجيگري پول مبادله ميگردد.بدين طريق به هركالا مقداري(بها)كه پول معرف ومبين ان است تعلق ميگيرد.بهاي كالاخودبه خوددرجريان مبارزه بين توليد كنندگان مستقل كالاوبين خريداروفروشنده برقرار ميگردد.نوسان ترقي و تنزل بهادربازار،فعاليت مؤسسات توليد كننده متفرق راتنظيم مي كند و بين اين فعاليت واحتياجات مردم تعادلي برقرارمي سازد.
3-ارزش استعمال يك كالا ،يافايده ان،بستگي به كيفيات طبيعي،فيزيكي،شيميايي،ومكانيكي ان كالا دارد واول شرط لازم براي فروش ان كالا است.ولي چنان كه پيش ازاين گفتيم ،ارزش استعمال نمي تواند مبين بها باشد ،زيرا از انجا كه بها در بازار درنتيجه روابط بين اعضاي اجتماع مبتني بر مبادله برقرارميگردد،پس عواملي را كه تعيين كننده بها مي باشند نبايد درخصال طبيعي كالا ،بلكه بايد درروابط بين مردم جستجو كرد.)
ارزش استعمال يعني مفيد بودن .مفيدبودن ،هم به جنس بستگي دارد وهم به كاري كه روي ان جنس  صورت گرفته است.نوع جنس ،بعني خصال طبيعي كالا در ارزش موثر مي باشد.
بخش 4
ارزش اضافي :
طبق كتاب اصول علم اقتصاد تحت عنوان ارزش اضافي مي گويد:
1-  درمطالعه تجزيه وتحليل قانون ارزش ،فقط سيستم اقتصادساده تجاري درنظر گرفته شده است يعني سيستمي كه درآن توليدكنندگان كم كه مالك وسائل توليد هستندواز فروش محصول كارخود زندگي مي كنند درنظرگرفته شد ودرواقع منظورازارزش كالا شامل كالاهاي كه احتياجات آنها رابرآورده مي كند.
اينجا اين پرسش پيش مي ايد كه درقديم نيزازنيروي كار استفاده مي شد ،يعني نيروي كار خريد و فروش مي شد.اجير گرفتن واستخدام براي كارهاي خانه وبراي بنايي وعملگي و بالاخره مزددادن،خواه ان كه اجير به حسب زمان و تمام ووقت اجيرشده باشد،وخواه براي كار معين ،درقديم هم وجود داشته است.پس هرچندسرمايه نبوده ،ولي خريد وفروش نيروي كار بوده است.جواب اين است كه درقديم خريدنيروي كار ازراه مزد،به منظور تجارت نبوده كه مستلزم ارزش اضافي باشد و بدون ارزش اضافي ،عمل لغو باشد،بلكه به منظور استفاده مستقيم از محصول عمل كارگر بوده است،ومزدبه اندازه ارزش نيروي كار نيز خلاف هدف و مقصدنبوده است.
2-اينكه به مطالعه قوانين اداره كننده اجتماع سرمايه اي مي پردازيم .
اگرمبادلات راكه درجامعه كنوني صورت مي گيرد به دقت بررسي كنيم درمي يابيم كه بامبادلاتي كه دراقتصادساده قديمي صورت مي گرفت متغير بسياردارد .
دراقتصادساده تجاري: فرمول مبادله اين بود «كالا –پول-كالا»ولي دراقتصاد تجاري سرمايه داري جريان مبادله باپول شروع مي شودوبه پول ختم مي شود وفرمول كلي آن به اين صورت درمي آيد«پول –كالا-پول-»اما پول دوم نمي تواند مساوي پول اول باشداولا سرمايه دار اقدام به چنين مبادله اي نمي كند اين پول +پول،پول اضافي همان سود است كه با اضافه كردن به بهاي اصلي كالا بدست مي آيد.
تجربه تحليل قانون اساسي ارزش به ماثابت مي كند كه بهاي كالا درجريانات نوسانات خودآنقدر بالا وپائين مي رود تا خودرابه ارزش ويازمان كه براي توليد آن كالا به كاررفته است هم سطح نمايد (قانون عرضه وتقاضا).
علت ايجادمنافع براي بازرگانان چگونه است؟
بازرگان به واسطه درانحصارگرفتن بازارفروش وبا به واسطه عدم قدرت مصرف كننده براي خريدن بلا واسطه از توليدكننده از قدرت خود ضعف مصرف كننده سوء استفاده نموده قيمت رادراختيار خود قرارداده به دوبرابرآنچه خريده است مي فروشد.
هرقدربه خودزحمت دهيم وبخواهيم باتجربه وتحليل جريان مبادله سرچشمه سودرابيابيم جز اتلاف وقت فايده ديگري نداردوبه كوچكترين  نتيجه اي نخواهيم رسيد هيچ فروشنده يا بازرگاني هميشه فروشنده نيست.
نيروي كار – ارزش نيروي كار
اگردربازار مبادله كالاهايي راپيدا كنيم كه بهاي آن درموقع فروش پائين تراز ارزش آن باشدو هركس آن رابخرد حتماسودخواهد برديابه عبارت ديگربايد كالاهايي دربازار مبادله وجود داشته باشد كه قدرت ايجادارزش درآن نهفته باشدمادرفصلهاي پيش گفتييم كه«ارزشي»ايجادنمي گرددمگربه واسطه كارودربين تمام كالاهايي كه دربازار مبادله وجود دارد نيروي كاريگانه كالايي است كه قدرت كار درآن نهفته است .پس اين كالا (نيروي كارنه خودكار)تنها متاعي است كه مي تواند سرچشمه ايجادارزش باشد.
براي آنكه نيروي كاربه شكل كالا درآيد دوشرط اصلي لام است:
1-    اول آنكه كارگر شخصا ازادباشد.
2-    دوم اينكه مالك ابزاركار نباشدتامجبورشودنيروي كارخودرابفروشد
ظاهراعلت اين كه قيمتها تدريجادرطول تاريخ بالا مي شودوارزش پول كم مي شود قدرت طبيعت برتوليدبيشتر ازمقداركاري است كه صرف آن مي شود كه تدريجا برمحصول وقدرت خريد مي افزايد(بايدتامل بيشتري شود).
بخش پنجم
سرمايه داري وسوسياليسم از ديدگاه اسلام
مشخصه اصلي سرمايه داري جديد(كاپيتاليسم )ازسرمايه داري قديم- يابه عبارتي(سوسياليسم)اين است كه سرمايه دار،نيروي كار كارگر رابراي فروش مي خرد نه براي آنكه شخصا به آن احتياج دارد،بااين نيروي كار،اضافه ارزش ايجادمي كند.اضافه ارزش كه مولدنيروي كاركارگر است وطبعا متعلق به خود اوست همان سودي است كه كارفرما مي برد واين است كه مي گويند سرمايه داري جديدعين استثماركارگراست.
آنچه درقديم بعنوان اجاره بود اين بودكه كارگر ،محصول كاريانيروي كار خودرابه ديگري كه به آن احتياج داشت مي فروخت ،وآن ديگري نيز آن كالا رابه قيمت واقعي بازاري مي خريد مثلا اورامستخدم خانه خودقرارمي داداما نيروي كاراوتجارت نمي كرد.
مضاربه: مي توان گفت هم سرمايه كارميكند وهم عامل،وهركدام به حسب قراردادسهم خودرا مي برند.
مزارعه:هم زمين عمل مي كندوهم عامل ،هركدام سهم خودرا مي برند؛وبلاخره صاحب پول يازمين نمي خواهدونيروي كارگر رابخرد ومحصول كاراورابه قيمت بيشتر بفروشد.
دوبرهان مشتمل براين زمينه:
1-ارزش هرچيز به واسطه مقداركاري است كه برروي آن صورت گرفته است يعني اولا ارزش وماليت ،به واسطه كارپيدامي شودوثانيا مقداروميزان ارزش تابع مقداروميزان كاري است كه روي يك كالا صورت مي گيرد.
2-    سودي كه كارفرما مي برد محصول كاري است كه كارگر كرده وبه كارگر تعلق دارد اين سودارزش اضافي برمزداست وبدون دليل ،سرمايه دارآن رابه خود اختصاص دادهاست.
نظريه اول توسط مكتب اقتصادكلاسيك (آدم اسميت –ريكاردو)بيان شده .
نظريه ارزش اضافي توسط كاري ماركس ارائه گرديده است.
انواع نظريات راجع به منشاءارزش:
الف)ارزش اشياءذاتي آنهاست ،بعضي امورذاتا با ارزش اند. وبعضي ذاتا بي ارزش، امورباارزش نيز ذاتا بايكديگرمتفاوت هستند.
كه اين نظريه باطل چراكه ارزش اشياءدر وزن وحجم و....نيست بلكه مربوط به آنكه به انسان مربوط است  يا خير
ب)ارزش اشياءصرفا قراردادي واعتباري است .ارزش اشياءبه هيچ نحومربوط به يكي ازصفات ذاتي اشياءياصفات عرضي وعارضي آنها-ازقبيل شكل وصورتي نيست بلكه بيشتر همانطوري كه بسياري از چيزهاي ديگر رااعتبارمي كندمثلا رياست ومرئوسيت و زوجيت وممكن است عكس آنها ياعدم آنها رانيز اعتباركند،درموردارزش نيزچنين است.
اين نظريه باطل است ،هرچند درمورد پول وخصوصاپول كاغذي شايدبتوان گفت كه ارزش اعتباري دارد.اما درمورد همه اشياءنمي توان گفت كه ارزش اعتباري وقرارداي دارد.
ج)ارزش تابع مفيدبودن است وهراندازه اشياءمفيدتر باشند ارزش بيشتري پيدا مي كنند
اين نظريه نيز باطل است چراكه بيشتراشياءكه براي مامفيدترندشامل آب،نان،قيمت كمتري دارندشما بعضي چيزهاي ديگر بااين كه از تجملات زندگي است وچندان مورد احتياج نيست صدها برابر نان قيمت دارد.
د)منشا ارزش مفيدومورداحتياج بودن است ،به علاوه دردسترس نبودن .(دردسترس نبودن همان قابليت انحصاراست)
بدين معني كه هردوكالايي كه به يك اندازه مورد احتياج است وتقاضا دارد وبه يك اندازه دردسترس است دربازارعرضه شده است داراي يك قيمت باشداما اينطورنيست علت تفاوت درقيمت اين دوكالا ناشي ازمقداركاري است كه روي آنها صورت گرفته است پس ارزش وبهاءبرروي عرضه ،تقاضا نيست.
ه)منشاارزش فقط كاراست.ميزان ارزش نيز بستگي داردبه مقداري كاري كه روي اشياءصورت مي گيرد.(توسط آدم اسميت وريكاردو ابرازشد)
بطور خلاصه درباب ارزش چند جور مي توان نظر داد:
1-ارزش اشياء،يك صفت ذاتي است.
2-ارزش مربوط است به عمل و كاري كه درايجاد انها صورت گرفته(علت)
3-مربوط است به اثري كه بر اشياءصورت گرفته(معلول)
4-مربوط است به اثر به علاوه دردسترس نبودن.
5-صرفا قراردادي واعتباري است،وچون مكتب سوداگران به مبادله ،زياداهميت ميدادند تقريبا نظرانها اين بود كه مبادله ،ايجاد ارزش مي كند.
6-فيزيوكراتها گفتند مبادله موجد ارزش نيست بلكه طبيعت موجد ارزش است.

ايرادات اين نظريه:
1- اگر كار صددرصد منشا ارزش است و ارزش درحقيقت عبارت است ازمقداركاري كه روي يك كالا صورت مي گيرد، چراوبه چه علت عرضه وتقاضادرارزش نوسان ايجاد مي كند؟
آنهادرمورد(ارزش=كار)مي گويندنوسانات عرضه وتقاضا پيرامون سطح معيني رخ مي دهد ولي هرگزخودآن سطح راتعيين نمي نمايدخودآن سطح راكارتعيين مي كند.
اگراينطورباشدكه طرفداران اين نظريه مي گويندپس بايدتعادل ميان روابط توليد يامقاديركالاها بهم نخورد،اما طبق قوانين طبيعي ارزش صددرصدبه مقداركاربستگي ندارد.
2-ارزش هرشي ناشي ازاثري است كه برآن شيءترتيب داده مي شودنه ازعلتي آن را ايجادكرده است،خواه آن علت كارباشدياغيرآن
نكته:اثرداشتن به تنهايي علت ارزش نيست، ندرت وتحت انحصاربودن هم دراصل ارزش وهم دردرجه ارزش دخيل است.
3- اين كه اگرارزش بستگي داردبه مقداركارپس علت گراني«احجاركريمه» چيست ؟يامثلا خودطلاكه پول اصلي است.
چاره نقص نظريه «ارزش =كار»است
4- دونفربا هم وبه اندازه هم،كاري راصورت مي دهند ولي يكي ازآنهابه واسطه ابتكارذاتي آن رابه نحواحسن صورت مي دهدو
كارش ارزش بيشتري پيدا مي كند.
5- دليل ديگربراين كه ارزش مربوط است به اثر كاريعني قابليت استفاده نه مقدارصرف كار،اين است كه ممكن است شخصي
به واسطه وضع خاص ،براي كاركوچكي مجبورباشدانرژي
زيادمصرف كند،ولي چون اثركارش زيادنيست،كارش ارزش كمتري دارد مثل انسان معلول، مامورنامه رساني ،مامورديده باني .
مشخصه اصلي سرمايه داري: مشخصه اصلي سرمايه داري كه درآن راموضوع جديدي ازلحاظ فقه واجتهادقرارمي دهد دخالت ماشين است.
ماشينيزم صرفاتوسعه آلت وابزارتوليدنيست كه انسان ابزاربهتري براي كاري كه بايدبكندپيداكرده است،بلكه تكنيك وصنعت جديدماشين ،علاوه بربهتر كردن ابزارها،ماشين راجانشين انسان كرده است.
ماشين مظهرتكامل اجتماع بشراست ،تجسم تمدن تاريخي بشري است .
ماشين جانشين انسان است نه آلت وابزارانسان ،يك انسان مصنوعي است .
درگذشته سرمايه دارفقط نيروي كارگررامي خريدوابزارساده اي دراختياراوقرارميدادوبامحصول كاركارگرتجارت مي كرد،ولي امروزماشين مي خردوماشين قدرت داردصدبرابركارگركاربكند.ماشين قادراست اضافه ارزش توليدكند،صدهابرابركاري كه صرف توليدوي شده است ارزش توليدكند.
نكته اساسي اينجاست كه ماشين ،سرمايه متغيرتر از نيروي كارگراست ودرحين حال همين جهت پايه ومبناءاصل اساسي توجيه كننده سوسياليسم است.
مشخصه اصلي سرمايه داراي جديداين است كه سرمايه دارماشين راباقدرت عظيم دراختيار خودقرارمي دهددرصورتيكه اونه خالق ماشين است ونه مخترع آن.فقط خريدارومالك است.
قسمت دوم:
سخن دراين است كه آيا ارزش هرچيزمساوي است باارزش اشيائي كه صرف ايجادآنها نشده است.درواقع ارزش اشياءبستگي نداردبه مقداركاري كه صرف ايجادآنهاشده است بلكه بستگي داردبه مقداراثري كه ازآنهابراي انسان هست وبه علاوه ندرت وجودوقابليت
انحصار.
قسمت سوم:
به عقيده اين كتاب كارل ماكس بيش ازآن اندازه كه سرمايهداري راظالمانه جلوه بدهد،عادلانه جلوه داده است .
دركتاب «عقايدبزرگترين علماءاقتصاد»كه مي گويد كارل ماكس نظريه ارزش=كاررا ازكلاسيكهاگرفت ليكن به عكس آنها عليه سرمايه داري به كاربرددرواقع اگرواقعا سرمايه دارنيروي كارگررابه قيمت عادلانه خريده است وسرمايه هم به شخص او تعلق
دارد،قطعااضافه ارزش هم به اوتعلق دارد،خواه انكه ايجادكننده اضافه ارزش ،سرمايه باشديانيروي كارگر،چون به هرحال اضافه ارزش راچيزي ايجادكرده كه سرمايه دار به حق مالك آن بوده است   
درصورتي كه ماركس ارزش هرچيزي راصددرصدبه مقداركاري كه صرف ايجادآن شده مي داندوارزش واقعي نيروي كاررامعادل مخارجي كه صرف ايجاد او شده مي داندو مي گويداضافه ارزش به سرمايه دارتعلق ندارد و به كارگرتعلق داردو نمي تواند مشخص كندكه سرمايه واقعابه شخص تعلق نداردبلكه به اجتماع تعلق دارد.
قسمت چهارم:  
1- يك علت سودتقليل فردهاست چراكه اگر(ارزش=كار)رادرنظربگيريم كارگربايد عاليترين حقوق بايدبه اوتعلق داشته باشد.
2-استثمارمصرف كنندگان،به وسيله انحصارقراردادن بازارهاوياتبانيهاوعدم نظارت دولتها
3-علت ديگراين است كارخانه دارازوسيله اي استفاده مي كندكه آن وسيله ،اضافه كارتوليدمي كند،يعني ماشين نتيجتا اينكه هرچندسود سرمايه دارازطرفي مربوط است به كمي فردكارگر،يعني طبقه توليدكننده وازطرفي مربوط است به طبقه مصرف كننده ،ولي منبع اصلي سرمايه داري جديدومشخص اصلي سرمايه داري جديدماشين است.
اگرسرمايه دارنه توليدكننده رااستثماركندونه مصرف كننده را،بازهم به واسطه دراختيارداشتن ماشين قادراست سودسرشارببرد،ولي چون ماشين مظهرپيشرفت اجتماع است، نميتواندبه شخص تعلق داشته باشد.پس منبع اصلي واساسي سرمايه داري جديدنامشروع است.

مرز اشتراك اسلام وسوسياليسم:
قسمتي از سرمايه ها،يعني سرمايه هاي عمومي بااشتراك باشد چراكه نظريه اسلام چنين است:اسلام درمالكيت فردي وشخصي رادرسرمايه هاي طبيعي مي پذيرد ومالكيت راعمومي مي داند.مالكيت اشتراكي را نمي پذيرديعني نمي گويد همه ملزم
هستندكه كاركنند ومحصول كارشان الزاما به اجتماع تعلق داردبلكه مي گويند افراد مي توانند بلاشتراك كاركنندوكاراشتراكي راانتخاب كنند(مثل كاراشتراكي دهقان وسالاروتقسيم محصول)
اسلام مخالف اين گفته است(هركس به قدراستعدادكاركندوبه قدراحتياج محصول بردارد)
اما اسلام برخالف سوسياليسم ها مخالف اين گفته است (كاربلاشتراك الزامي واجباري است ) به استثناء موارد خاصي نظير (زمينهاي عمومي وكارخانه هاي عمومي وطوري باشدكه كارفردي ميسر نباشد واگر چنين باشد بازهم مالكيت فردي دركار است يعني محصول بطورمساوي ميانشان تقسيم مي شود وهرفردي مالك فردي سهم خودخواهد بود.
خلاصه مطلب:
•    مشخصه اصلي رژيم اقتصادي جديد(خريدوفروش تجارت بانيروي كارنيست بلكه ماشين است.
شعارهاي ماركس برضدسرمايه داري است ،اما اصول ومنطق  ماركس سرمايه داري را تقويت مي كند
•    ماشين مظهرتكامل اجتماعي است وهيچ فردي رابه تنهايي نمي تواندمخترع ومبتكرآن شمرد.ازاين جهت ،هم باابزارهاي دستي متفاوت است وهم باآثارهنري وهم دفاتر شعر
سوسياليسم،به معني مالكيت اشتراكي سرمايه ازلحاظ ماشين،مخصوص عصر جديداست ،ولي از لحاظ طبيعت ،درقديم نيز مي توانسته وجودپيداكند.برخلاف نظرسوسياليسم ها.
•    اشتراك دركاربه هيچ وجه صحيح نيست .اشتراك دركارهمان است كه درفقه ،اشتراك درايران گفته شده است.
شركت ازنظرفقه اسلام
انواع شركت:
الف )قهري
ب) عقدي:كه به خودتقسيم مي شوند:
1- شركت عنان
2- شركت ابدال
3-شركت وجوه
4-شركت مفاضه
نكته:كه فقها فقط شركت اولي راصحيح مي دانند علت صحيص بودن شركت عنان به شركتهاي ديگراين است كه درشركت عنان ،شركت درواقع ايجاديك شكل جديدكاربه واسطه افزايش سرمايه است.
افزايش سرمايه وتمركزآن سبب مي شود كه توانائي مضائف شودمثل شركتهاي سهامي،سايرشركتهاي ديگرحالت قماري دارند.
بخش ششم
رساله هاي اقتصادي ،مالكيت زمين ازنظر اسلام ،انفال
مالكيت زمين ازنظراسلام:
1-زمين يابه نحوي است كه مردم مالكين اوليه آن بودن دراين صورت ملك شخصي آنهاست ومعامله مالكيت باآنها مي شود وياآنكه سرزمين ،عنوة فتح مي آن شود ؛دراين صورت زمين به عموم مسلمين تعلق مي گيرد ولي به شرطي كه زمين حياة ودرحقيقت مملوك كفارباشد.
اين چنين سرزميني برخلاف سايرمملوكات كفاركه غنيمت برده مي شودوتقسيم مي شود ،تقسيم نمي گردد وبه عموم مسلمين تعلق مي گيرد.
2- اگر سرزمين فتح شده باشدطبق فقه شيعه به امام تعلق مي گيرد.
3-زمينهايي كه صاحبان آنها باصلح،اسلام اختياركرده اند مانندسرزمين مدينه به مالكين اصلي تعلق دارد وازاين جهت فرقي ميان زمين وغير زمين نيست .
4- زمينهايي كه معموره است واهلش جلاءوطن مي كنندبدون آنكه لشكركشي صورت گرفته باشد(ناميده مي شود)
اين زمينها نه نظير غنائم است نه ميان افراد تقسيم شود،ونه نظير اراضي مفتوحةعنوة است كه به عموم مسلمين تعلق گيرد نظيراراضي اوليه است كه تحت نظر ولي امراست.
نتيجه اينكه زمين:
•مالك شخصي دارد.
•به عموم مسلمين تعلق داردو ولي امرمتصدي تقسيم آنهاست مثل مسجدكه هركس تقدم پيداكردبه اوتعلق مي گيرد.
•نه به عموم تعلق دارد ونه به عموم مسليمن بلكه به ولي امر مسلمين تعلق دارد.
اين گونه زمينها يا موات است كه بااجازه ولي امر بايد احياءشود،ويا محياةاست،ازقبيل قطابع ملوك و زميني كه لارب لها.اينها نيز با نظر ولي امر بايد تقسيم شود و احيانا خراج گرفته شود .وهمچنين است اراضي صلح يا فيئ كه لمً يوجَف عَلَيها بخيل ولاركاب.
5-انفال
اهل تسنن ،انفال راباغنائم جنگي مساوي دانسته اند؛ولي ازنظرفقه شيعه ،انفال باغنائم جنگي مغايراست وفقط قسمتي ازغنائم جنگي است كه دررديف انفال واقع مي شود غنائم به شركت كنندگان درجنگ تعلق داردوميان آنها تقسيم مي شود وانفال به ولي امر مسلمين تعلق دارد.
نكته:  اول كسي كه زمينهاراازوضع اصلي دراسلام خارج كردعثمان بود«اقطاعات عثمان » معروف است.

مالكيت فردي:
مال ازنظراسلام همان طوري كه به فردتعلق داردبه اجتماع نيزتعلق دارد.حق مالكيت نامحدودنيست ،شامل اسراف وتبذيرنيست ؛بنابراين اسلام اجازه نمي دهدكه انسان براي بعدازمردن خودبه هرچه دلش مي خواهدوصيت كند.
رساله اقتصادي (2)مساله ارث
ارث ازتوابع مالكيت فردي است ؛يعني اگرمالكيت فردي رابه هيچ نحوصحيح ندانيم وياعملاوجودنداشته باشددرنتيجه موضوع ارث نيز وجودندارد.
لازمه نفي مالكيت فردي ،نفي ارث هست اما لازمه قبول مالكيت فردي ،قبول ارث نيست ؛زيراممكن است كسي مالكيت راازنظراولويت طبيعي ميان كارگروكاربپذيرد وغيرازكارموجبي براي مالكيت قائل نباشد،ودرعين حال ارث راازلحاظ قطع رابطه ميان كارومالكيت ردكند.
طرفداران ارث مجموعابه دليل براي مشروع بوده ارث ذكركرده اند:
الف)حق ارث گذاشتن ،نتيجه منطقي حق مالكيت است.
ب)ارث ازنقطه نظراخلاقي،مشروع بلكه ممدوح است ،زيراسبب تقويت رابطه خانوادگي مي شود.
ج)ازنقطه نظراجتماعي ،ارث ، مفيدبلكه مرسوم است.اگرار ثمرسوم نبود،آدميان همين كه به سن معيني مي رسيدند ديگركار
نمي كردندوآنچه راكه قبلاتوليد نموده بودندمصرف مي كردند.
سوسياليستها ارث را نامشروع مي دانند ارثيه آنها چنين است:
1-قطع رابطه كارومالكيت،خلاف عدالت است.
2- ارث سبب مي شود كه ورثه ،مفتخوارودرنتيجه ازلحاظ تربيت عاصي وباطل بمانند.
3- ارث سبب مي شود كه فاصله طبقاتي تدريجا زيادشود.

نظراسلام راجع به ارث:(ردكردن نظريها)
اولا:اين كه مي گويد :ارث سبب مي شود كه ثروت درنسلهاي متوالي متمركز گرددضداين استدلال است كه مي گويدارث باعث تنبل شدن وفاسدشدن نسل مي گردد.
ثانيا:دراسلام مالياتهايي بنام زكات وخمس وضع شده كه خودبه خودفواصل طبقاتي راكم مي كند.
ثالثا:ارث اسلامي تقسيم وكوچك كردن مال است ،برخلاف ارث مسيحي كه دراختيارمورث است.
رابعا:اصل ديگري دراسلام است كه به حكومت شرعي وقانوني حق مي دهد مالياتهايي طبق مصالح اجتماعي وضع كند.
درباب ارث،يك مسئله ديگركه هست ،ارث مناصب است.دردوران قديم ،مناصب به ارث مي رسيد مثل مساجد براي پيشنمازها ارثي بود كه درميان عرب اين خصوصيت حاكم بود ،كه دراسلام حتي امامت ،مورثي نيست.

تعريف سوسياليسم:
سوسياليم به معني مالكيت مشترك زمين وسرمايه ،تحت يك شكل دموكراتيك حكومت است ومستلزم آن است كه توليد به منظور استفاده ونه به منظورسودجويي هدايت شود تقسيم توليدات بايستي بطورتساوي انجام گيرد ودرصورتي كه اين امر ميسر نباشد،بايد طوري باشدكه لاقل بتوان اين تساوي رادرتوزيع راباتامين منافع عمومي توجيه نمود.
هدف سوسياليسم اين است كه توليدبه نفع عامه مردم ودرخدمت انسان وتمدن قرارگيردوتاكنون سوسياليسم نتوانسته اين هدف راتامين كندچراكه گفته شده درهمه كشورهامحصول توليدي يك محصول مصرفي است نه سودجويي، صحيح نيست :
زيرا كه مقصود ازسودجويي اگرانباشتن درآمدها روي هم رااضافه كردن برمالكيت شخصي باشد اين گفته درست است اما سودجويي منحصربه اين شكل نيست ؛توليدبه نفع افرادمعيني وبراي تامين اغراض افرادخاصي ،خودنوعي سودجويي است .به صرف اينكه نام مالكيت شخصي دركارنباشد ولي توليدات به خاطراغراض افرادخاصي جريان پيدا كندنه به خاطر مصالح و احتياجات عمومي نمي توان گفت ريشه سودجويي ازبن كنده شده؛برعكس؛سودجويي واستثماربه شكل ديگري حكومت مي كند.  
نتيجه اينكه:
خوشبختي اجتماع وريشه كن كردن استثمار،متوقف به دوشرط است:
1-سازمانصحيح اجتماعي ومفررات قوانين عادلانه
2- حكومت يك قدرت معنوي تسلط يك نيروي غيرمادي بروجدانها
بخش هفتم:
اسلام واقتصاد
اصولي كه مردم جهان ياعقل صريع خودما آنهارا مسلم مي شمارد:
(1عدل ومساوات
(2پرهيزازاستثمار
(3مسئله حقوق طبيعيوتكويني كه حق ،ريشه فاعلي ونمائي دارد
طبق بيانات ونظريات اين كتاب:
اصل(3)مقدم است براصل عدالت واصل طرد استثمار:
يكي ازاصولي كه دراقتصادبايددرنظرگرفت اصل تزييدثروت ملي وتكثيرتوليداست؛يعني اقتصادسالم آن است كه جريان ثروت ومنابع اوليه به نحوي باشدكه برثروت كه يگانه وسيله مادي وپايه اي ازپايه هاي زندگي است بيفزايدوقدرت ملي رادرتحصيل ومسائل مادي ومعنوي زندگي مضاعف كند واين مشروط به دوشرط است:
(1منابع ثروت‌ آزادباشد ودوچارتوقف وحبس نشود.
(2فعاليت ،آزادومحترم باشد،يعني ثمره فعاليت به فعال برگردد.
معمولا اقتصاديون،تمايلات وخواسته هاي بشررا،ولوخواسته هاي مصنوعي را انحرافي مي دانند،حتي سرچشمه درآمد
مي دانند.
ولي اسلام مساله تقاضا رابه هرنحوكه باشدسرچشمه درآمدمشروع نميداند،خودتقاضا رامشروع نمي داندوكنترل مي كندوبعلاوه پاسخ گفتن به اين تقاضاها راغيرمشروع مي داند.
ولي ماديون اقتصادي حتي تقاضاي نامشروع مثل اعتيادبه موادمخدرايجادمي كندتا راه درآمدخودرابازكنند.اينجاست كه زيان انفكاك اقتصادازاخلاق ومعنويت روشن مي شود.يكي ازچيزهايي كه مانع رشدوافزايش ثروت عمومي مي شودتصاحب سرمايه هاي عمومي بدست مالكين خصوصي
دوعامل مانع رشد ثروت:
(1حبس وتوقف مواداوليه معيشت كه عمل سرمايه دراهاست
(2حبس ومتوقف ساختن فعاليت كه عمل اشتراكيون است
آنچه ازرشته هاي درآمدمنع كرده است:
الف)درآمدازطريق اغراءبه جهل وتثبيت جهالت مردم وتحكيم عقايد باطل وخرافي نظيربت فروشي وصليب فروشي،وما عمل ابراهيم بت شكن وموسي كه گوساله سامري راآتش زد،وعمل رسول خداراكه بتها راشكست تصويب مي كنيم نه عمل ملكه انگليس ويادولت انگلستان راكه بت پرستاها اجازه تاسيس بتخانه مي دهدونام آزاديخواهي ودموكراسي مي گذارد.اينها ازلحاظ سياست به مفهوم امروزصحيح استاماازلحاظ بشريت غلط.
ب)تحصيل درآمد ازطريق اغفال واضلال،امروز بنام آزادي عقيده وفكر،نشرهركتابي وخريدوفروش هركتابي راصحيح مي دانند.امااسلام اين راه درآمدرابه روي پيروان خودبسته است.
ج) تقويت دشمنان به هرنحوي باشد،هرگونه خريدوفروشي كه سبب شوددشمن قوي
ودوست ضعيف شود دراسلام ممنوع است.
د)بدست آوردن درآمد ازراه توليديا خريدوفروش ومبادله موادي كه استعمال آنها بشرزيان داردوفائده اي نداردوازنوع هوسهاي كودكانه است .
ه)پاي ماده مضري دركارنيست،بلكه نوع كاري كه فرددرمقابل آن واقع ميشوديامضرات مثل قمار
و)نوع ديگريكاري است كه ازنظراسلام فوق مساله اقتصادي است ازقبيل اجرت درقضاوت،تعليم دين وقرآن ،اجرت براذان
ز)كارهايي كه به تجمل پرستي تمام شودمثل ساختن يا ظروف طلاونقره(باعث مي شود كه پول ،ناياب وكارمبادله به سختي بكشد)
نظراسلام درمورد اقتصاد:
مبتني است بريك اصل فلسفي وآن اينكه زمين ومنابع اوليه براي بشريعني براي اينكه زمينه فعاليت وبهره برداري بشر قراربگيرد آفريده شده است :
1.ما وشما را از زمين پديدآورد ودرآن به شما بهره آباداني داد.
2.وزمين رابراي تمام جهانيان قرارداد.
نبايد كسي گمان كند كه اگرمالك خصوصي مالي شد اختيار مطلق دارد،و مي تواند آن راحبس كند زيراكه خداوند انسان فاعل ومنابع اوليه راقابل آفريده است ،واين قوه فاعلي خواسته كه از آن ماده قابله استنتاج كند.
امام علي (ع) مي فرمايند:« ِاَنَ‍كُمِْ مَسوؤلونَ حَتي عَنِ البقاعِ والبَهائِم»
مسئله اضطرار
راجع به اضطرار فقها مي گويند اگركسي مضطرشد.خانه خودرا بفروشد براي مصرفي كه برايش پيش آمده است هرچند كه باطناومايل نيست كه ازآن خانه منتقل شود اما گاهي اضطراراًبه قيمت نازلتر مي فروشديعني ديگري ازاضطرارسوءاستفاده مي كند.اينجاست كه بايد گفت ديگري حق ندارد سوءاستفاده كندبراي خريد براي عمل نامشروع وحرامي صورت گرفته هرچندازنظرفروشنده عمل جايزي صورت گرفته است.

مشخصات سرمايه داري:
الف)مالكيت فردي (سوسياليستها حتي ماركس به كلي بامالكيت فردي مطلق مخالف نيستند.)
ب)مالكيت مورثي(بعضي ازسوسياليستهاباارث به اولادمخالف  هستند)
ج)طبيعي بودن – نه ظالمانه بودن –اختلاف افراداز ثروت ومالكيت
د)مالك شدن ثروت به وسيله ابزارتوليد(به عبارت ديگر منفعت از طريق سرمايه)
ه) مالك شدن ثروت به وسيله استخدام نيرويطبقه كارگرواجرت دادن به آنها وبرقرارنمودن نظام كارگر وكارفرما (اين راكمونيستها ضالمانه مي دانندلااقل درعصرماشين)
و)مالكيت به وسيله ربا
مشخصات سوسياليسم: 
الف)مالكيت فردي ابزارتوليد راجايرنمي شمارد دراين را آلت جرم ووسيله استثمارمي شمارد دو راه جلوگيري ازاين استثمار راسلب مالكيت فردي از ابزارتوليد مي شمارد.
ب)تفاوت طبقاتي افرادرااز لحاظ ثروت محكوم مي كند چون همه چيزازآن همه است وبايد ازاصل «كاربه قدراستعدادوخرج به قدراحتياج» پيروي كند.
ج)درجامعه سوسياليستي قدرت اقتصادي مانند قدرت سياسي دراختيار اجتماع است نه افراد
د)نفي مالكيت موروثي
ه)نفي هركه سودكارنكرد
و)اختلاف افراددرثروت ، مولود ظلم واجحاف است
ز) جايزنشمردن رياخواري

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید