برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

قله ها و دره ها

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
قله ها و دره ها
اسپنسر جانسون
پیش ازداستان: اوایل غروبی بارانی در نیویورک ،مایکل براون شتابان به دیدار کسی میرفت که دوستی گفته بود شاید بتواند برای بهبود روزهای سختی که داشت به او کمک کند.او وقتی وارد آن رستوران کوچک شد به هیچ وجه نمیتوانست حدس بزند که چند ساعت پیش رو تا چه اندازه برایش ارزشمند خواهد بود. مایکل با دیدنآنکار شگفت زده شد.او شنیده بود که آن خود دوران سختی را می گذراند و احتمال می داد این سختی را در چهره او ببیند.ولی آن سرزنده و پرانرژی به نظر میرسید.مایکل پس از گفتگویی مقدماتی گفت: برخلاف روزهای بدی که شنیده بودم میگذرانی ،امروز شاد و در وضعیت خوبی هستی.آن گفت درست متوجه شده ای.من اکنون هم در زندگی و هم در کار،در وضعیت خوبی هستم ولی نه برخلاف ان روزهای بد،که بدلیل ان روزها-و اینکه اموختم چگونه از ان روزها بهره بگیرم.سال گذشته یکی از همکاران خوبم که برای او احترام قایلم ،داستانی برایم تعریف کرد که نگرش مرا در مورد روزهای بد و خوب تغییر داد و به همین سبب انچه اکنون انجام میدهم بسیار متفاوت است. ان داستان به من کمک کرد ارام تر و موفق تر شوم. خواه کارها خوب پیش بروند یا بد.نگرشی که در زندگی شخصی نیز انتخاب کرده ام و هرگز ان را فراموش نخواهم کرد. مایکل پرسید :ان داستان چه بود؟ آن گفت در صورتی داستان را برای مایکل شرح خواهد داد که چنانچه انرا ارزشمند یافت برای دیگران نیز بازگو کند.مایکل پذیرفت و اماده شد تا داستانی را که برای شنیدنش امده بود بشنود. آن گفت من اموخته ام اگر بخواهی برای سالم گذشتن از فراز و نشیب های زندگی ات از این داستان استفاده کنی باید با دل وجان به ان گوش بسپاری و داستان ان را با تجربه های خودت کامل کنی تا ببینی درباره تو چه چیزی درست است. در این داستان بینشها اغلب تکرار میشود اگر چه در برخی جاها با کمی تفاوت.بعضی از ادمها از این داستان چیز زیادی درک نمیکنند در حالی برخی دیگر از ان بسیار می اموزند. بنابراین آن گفتن داستان را هنگام خوردن شام اغاز کرد و در زمان خوردن دسر و قهوه ادامه اش داد.او چنین اغاز کرد:
داستان قله ها و دره ها:
روزی روزگاری مردی جوان و تیزهوش در دره ای زندگی میکرد.او ناشاد بود.بنابراین تصمیم گرفت به دیدار پیرمردی برود که در قله ای زندگی می کرد. او وقتی جوان تر بود در دره خود خوشبخت بود.در چمنزار بازی میکرد و در رودخانه شنا میکرد. ان دره تنها جایی بود که او میشناخت و تصور میکرد همه عمرش را در انجا خواهد گذراند.در دره او بعضی روزها ابری و بعضی روزها افتابی بود،ولی در زندگی روزمره اش تشابهی بود که به او احساس راحتی میداد.همچنان که می گذشت بر ناخشنودی مرد جوان افزوده می شد،اگر چه او دلیل ان را به درستی نمیدانست.کوشید در دره اش به کارهای مختلف بپردازد ولی هیچ یک شغلی نبود که او را خشنود سازد.متاسفانه پس از مدتی احساس کرد در شغلش امنیت وجود ندارد.زندگی شخصی او نیز وضعیت بهتری نداشت.به نظر می رسید در پی یک ناامیدی،ناامیدی دیگری نصیب مشد.تصور میکرد دوستانش وضع او را درک نمی کنند و خانواده اش به او می گفتند این مرحله ایست که پشت سر خواهد گذاشت.مرد جوان از خود پرسید ایا ممکن است انچه را می خواهد در مکانی دیگر بیابد.او گاهی در چمنزار دره می ایستاد و به بالا نگاه میکرد. به قله های باشکوه رشته کوه هایی که از دره اش تا به اسمان سربرافراشته بودند.ولی هر چه بیشتر قله را با دره ای که در ان زندگی میکرد،مقایسه میکرد بر ناخشنودیش اضافه میشد.او با پدر و مادر و دوستانش درباره رفتن به قله حرف زد ولی تنها چیزی که شنید ،سختی بالا رفتن و رسیدن به قله بود و اینکه ماندن در دره تا چه اندازه راحت است. گاهی به نظرش میرسید ممکن است در خارج از دره راهی متفاوت برای زندگی کردن وجود داشته باشد و می خواست خود ان را کشف کند شاید در قله می توانست دید بهتری به دنیا پیدا کند.ترس را از خود دور کرد و اماده شد هر چه زودتر انجا را ترک کند سپس رهسپار قله نزدیک دره شد. سفر اسانی نبود. رسیدن به قله بیش از انچه تصور می کرد زمان می برد و هنوز به نیمه قله نرسیده بود. هر چه بالاتر می رفت احساس شادی بیشتری می یافت.می دانست که دره اش را ترک کرده و بر ترسش پیروز شده است. وقتی به بالای ابرها رسید روز را بسیار زیبا دید و در نظر مجسم کرد غروب خورشید از نوک قله چگونه خواهد بود اشتیاق دیدن ان چشم انداز بی قرارش کرد.
مرد جوان با وجود اشتیاق فراوان ،نتوانست پیش از فرا رسیدن شب به قله برسد.او به زمین نشست و نالید:اوه به ان نرسیدم. صدایی در ان نزدیکی از میان تاریکی پرسید : به چه چیزی نرسیدی؟ مرد جوان هراسان از جا پرید و به سوی صدا نگاه کرد . پیرمردی را دید که چند متر انسوتر بر روی تخته سنگی بزرگ نشسته است. مرد جوان بریده بریده گفت : ببخشید شما را ندیدم . من برای تماشای غروب افتاب از نوک قله دیر رسیدم .متاسفانه این داستان همیشگی زندگی من است. پیرمرد پرسید : چرا تا قله بالا امده ای؟ مرد جوان گفت : مطمئن نیستم. تصور می کنم در جست و جوی چیزی هستم.مرد جوان درباره شغلهایی که به انها پرداخته بود ، روابطی که به درستی پیش نمیرفتند و این احساس که به اندازه لیاقت و توانایی اش توفیق به دست نیاورده است ، حرف زد. پیرمرد صمیمانه گوش سپرد و گفت: به یاد می اورم که من نیز بارها به این احساس دچارشده ام.مدت زمانی بسیار طولانی ، فقط خشمگین بودم. هیچ چیزی خوب پیش نمیرفت ولی سرانجام ، دوستی خوب ، موضوعی به من گفت که همه چیز را تغییر داد. مرد جوان پرسید : ان موضوع چه بود؟ چیزی بود که او رهیافت قله ها و دره ها در روزهای خوب و بد می نامید.او گفت: رهیافت قله ها و دره ها را هر چه بیشتر در کار و زندگی شخصی خود به کار بگیری به ارامش و کامیابی بیشتری میرسی. دوست من کمک کرد سه چیز را کشف کنم: چگونه هر چه زودتر از دره خارج شوم ، چگونه زمان درازتری در قله بمانم، و چگونه در اینده قله هایی بیشتر و دره هایی کمتر داشته باشم. مرد جوان مشتاقانه گفت : ممکن است درباره ان برایم بگویید؟ پیرمرد قبول کرد و گفت: شاید مفیدتر باشد با این سخن اغاز کنیم :
طبیعی است که هر کسی در هر جایی در کار و زندگی خود قله ها و دره هایی داشته باشد.
مرد جوان ناامید شد. این پاسخی نبود که امیدوار بود بشنود.او پرسید: منظور شما از قله ها و دره ها به طور دقیق چیست؟ منظور من قله ها و دره های شخصی خود توست.فراز و نشیب هایی که در کار و زندگی خود احساس می کنی. این لحظه های خوب یا بد ممکن است چند دقیقه، چند ماه یا بیشتر به درازا بکشند. قله ها و دره های شخصی همچون قله ها و تپه هایی که در سطح زمین میبینی ،طبیعی هستند . هر دو نوع این پستی و بلندی ها در نقاط گوناگون سطح زمین و زندگی انسانی گسترده و به یکدیگر پیوسته اند. تو ممکن است در مرحله ای از کار یا زندگی احساس در پایین بودن این احساس طبیعی است . برای هر کسی در جهان و با هر فرهنگی پیش می اید این احساس بخشی از انسان بودن است. او افزود : در لحظه های فراز و نشیبی که هر یک از ما احساس می کنیم آشکارا تفاوتی بزرگ وجود دارد ، زیرا هیچ دو انسانی را نمی توانی بیابی که احساس هایی به طور دقیق مشابه داشته باشند ، حتی زمانی که در موقعیت های مشابه قرار می گیرند. می توانی به آن اینگونه بیاندیشی:
قله ها و دره ها تنها لحظه های خوب و بدی که برای تو رخ می نمایند، نیستند. انها همچنین احساس درونی تو و واکنشی را که به رخدادهای بیرونی نشان می دهی دربرمیگیرند.
چگونگی احساست به طور گسترده ، به برداشت تو از موقعیت تو بستگی دارد.رهگشا این است که آنچه برایت روی می دهد را از چگونگی احساسی که درباره خوب و ارزشمند بودن خود به عنوان انسان داری ، جدا سازی. من دریافتم حتی زمانی که روزگار روی خوش به ما نشان نمیدهد می توانیم درباره خود احساس خوبی داشته باشیم. مرد جوان گفت: می خواهید بگویید وقتی در ان دره ، زندگی برایم به خوبی پیش نمی رفت ، می بایست به هر شکل احساس خوشبختی می کردم؟ من به هیچ وجه مایل نیستم با شما مخالفت کنم ولی متاسفانه باید بگویم با حرفتان موافق نیستم . در انجا هیچ چیزی بر وفق مراد من نبود.برای شما آسان است در حالی که در این بالا بر قله نشسته اید ، چنین حرفی بزنید. زندگی شما در این بالا با زندگی من در آن پایین ، در دره، هیچ مشابهتی ندارد.جایی که من از آن امده ام به طور کامل دنیای دیگری است.پیرمرد گفت: پس تو تصور میکنی زندگی من در این بالا هیچ ارتباطی با زندگی تو در ان پایین در دره ندارد.اجازه بده چیزی از تو بپرسم. ایا در راه بالا امدن و رسیدن به اینجا ،شکاف ، بریدگی ، یا گودالی بزرگ دیدی که دره تو را از این قله جدا کند؟ مرد جوان پاسخ داد : نه ندیده ام.کجا بود؟پیرمرد سخنی نگفت . مرد جوان اندیشید و سپس لبخند زد:برای اینکه چیزی نبود.پیرمرد گفت آفرین.چه کسی میتواند بگویدبلندترین قسمت دره در کجا پایان میگیرد و پست ترین قسمت قله از کجا اغاز می شود ؟ کلید کار در این است که نه تنها بفهمی این قله ها و دره های طبیعی ،و نیز قله ها و دره های انسانی به یکدیگر متصل اند ، بلکه همچنین چگونگی ارتباط آن ها را نیز بشناسی. او سپس انچه را که گفته بود بیشتر شرح داد:
قله ها و دره ها به یکدیگر متصل اند. اشتباه هایی که تو در لحظه های خوب امروز مرتکب می شوی لحظه های بد فردای تو را می آفرینند و کارهای خردمندانه ای که در لحظه های بد امروز انجام می دهی لحظه های خوب فردایت را خلق می کنند.
برای مثال ، آدم هایی که در خلال روزهای بد رهیافت قله ها و دره ها را به کار می گیرند ، بر آنچه اساسی تر است تمرکز می کنند و کارها را به شکلی بهتر انجام می دهند. بسیاری از آدم ها در مدیریت کردن زمان های خوب خود شکست می خورند و آگاه نیستند که در حال آفرینش لحظه های بد آینده خود هستند. آنان منابع بسیاری را تلف می کنند و مهم ترین ها را نادیده می گیرند.بنابراین در واقع این خود ما هستیم که بدون توجه لحظه های خوب و بد خود را می آفرینیم.
صبح روز بعد پیرمرد در حالی که فلاسکی پر از قهوه داغ به همراه داشت نزد مرد جوان آمد تا با هم قهوه ای بنوشند. در روشنایی نور صبحگاهی ، مرد جوان متوجه شد که پیرمرد چشمانی شفاف و درخشان دارد و گفت: شما شادمان به نظر می ایید آیا دلیلش این نیست که همیشه در قله زندگی می کنید؟ پیرمرد گفت: نه دلیل شادی و نشاط من این نیست . همیشه هم در اینجا اقامت ندارم. من ناگزیرم به منظور فراهم کردن چیزهایی که برای زندگی در اینجا نیاز دارم به دره بروم.مرد جوان به درستی متوجه سخنان پیرمرد نشد از این رو پاسخ داد: گمان می کنم من در اینجا می توانم برای همیشه شادمان باشم. پیرمرد گفت ولی نمی توانی.هیچ کس نمی تواند برای همیشه در یک مکان بماند حتی اگر جسمت در یک نقطه باشد قلبت همیشه در حال پرواز به مکان های دیگر خواهد بود. رمز خوشبختی این است که از هر لحظه زندگی ات همانگونه که هست، به راستی لذت ببری و آن را غنیمت شماری. مرد جوان گفت : من این را نمی فهمم ، همه چیزی که می دانم این است که از زندگی کردن در این بالا ، در هوای پاک و پرطراوت این قله ، لذت می برم و احساس خوشبختی می کنم ولی چگونه می توانستم از روزهایی که در دره می گذراندم لذت ببرم؟ پیرمرد گفت : در واقع چگونگی احساسی که تو در دره داری به مدت زمانی که در آن میمانی بستگی زیادی دارد و شیوه سودمند برای ندیشیدن به قله ها و دره ها این گونه است :
قله ها لحظه هایی هستند که آنچه را داری قدر می دانی.دره ها لحظه هایی هستند که حسرت آنچه را از دست داده ای ، می خوری.
مرد جوان گفت : جالب است ولی به نظر من قله ، قله است و دره ، دره. صرف نظر از فکری که من درباره آن می کنم. افکار من چه ربطی به این موضوع دارد؟ پیرمرد پرسید: آیا نخستین جمله ای را که هنگام رسیدن به اینجا بر زبان آوردی به یاد داری ؟ تو گفتی به آن نرسیدم . تو براز دست دادن تماشای غروب خورشید تمرکز کردی و ستاره ها را ندیدی تو حتی رسیدنت به قله را قدر ندانستی.به نظرت اگر زمانی که به این بالا رسیدی دست هایت را بالای سرت بلند می کردی و فریاد می زدی بله! موفق شدم ! چه احساسی به تو دست می داد؟ مرد جوان آه کشید : پس من قله خود را تبدیل به دره کردم . من موفق شده بودم ، تمام راه را برای رسیدن به مکانی که سال ها در خیال می پروراندم بپیمایم و به اینجا برسم ولی هنوز احساس آدمی بازنده را داشتم . پیرمرد گفت بله متوجه شدی که در آن لحظه تو در ذهنت دره ای آفریدی؟ پس اگر می خواهی دره های کمتری داشته باشی از مقایسه بپرهیز. اگر از چیزهای خوشایندی که در آن لحظه داری لذت ببری بیشتر احساس می کنی که در قله هستی.
تو نمی توانی همیشه بر رخداد های بیرونی تسلط داشته باشی ولی می توانی با آنچه باور داری و آنچه انجام می دهی ، اختیار قله ها و دره های درونی ات را در دست بگیری.
راه بیرون رفتن از دره زمانی نمایان می شود که تصمیم بگیری اوضاع را متفاوت ببینی. زمانی که خوبی ها را در می یابی و آن ها را به کار می گیری دره ات را به قله تغییر خواهی داد. آن خوبی ها در لحظه های بد پنهان اند. در میان قله ها همیشه دره هایی وجود دارند. اینکه تو دره را چگونه مدیریت کنی تعیین می کند چقدر زود به قله بعدی برسی.مرد جوان پرسید : چگونه این فراز و نشیب ها می تواند آسودگی بیاورد ؟ این همه فراز و نشیب موجب اضطراب و تنش نمی شود ؟ پیرمرد پاسخ داد : تنها در صورتی که تو هم همراه آن بالا و پایین بروی . وقتی تو براستی بیاموزی لحظه های خوب و بدت را مدیریت کنی ، احساس تعادلی سالم را به دست خواهی آورد. مرد جوان پرسید : ولی چگونه؟ پیرمرد گفت: نخست اینکه وقتی بفهمی تو قله هایت ، یعنی لحظه های خوب خودت و دره هایت یعنی لحظه های بد خودت نیستی آرام تر خواهی شد.پس از ان تو دیگر احساس نخواهی داشت که در یک قطار شهر بازی احساسی نشسته ای.
وقتی زمان های خوب خود را خردمندانه مدیریت کنی و قدر آنها را بدانی می توانی زمان های بد کمتری داشته باشی.
رایج ترین دلیلی که تو را بسیار زود از قله به پایین می اورد ، تکبر است در پشت نقاب اعتماد به نفس.و معمول تری دلیلی که برای مدت زمانی دراز تو را در دره نگاه می دارد ، ترس است در پشت نقاب آسودگی. من اعتقاد دارم بهترین راه برای گذشتن از دره ، پیدا کردن  و پی گرفتن تصویر ذهنی معقول و مناسب خود توست. منظور من از معقول ، تصویر ذهنی است از قله اینده ای که می خواهی در ان باشی به شکلی که احساسی خوب به تو بدهد. قله ای به ان بلندی که بتوانی تصور کنی و در عین حال واقع گرایانه و در صورت تلاش کافی دست یافتنی باشد و معقول به این معناست که بتوانی با به کار گرفتن حواس پنج گانه ات برای افرینش تصویری دقیق و باور نکردنی ، انچه را مجسم می سازی برای خودت بیشتر واقعیت ببخشی و به تدریج بیابی که می توانی به آن برسی . تصور کن قله اینده تو چه شکلی است . صدا و عطر و طعم انرا احساس کن تا ان چنان برایت واقعی شود که تصور رسیدن به انجا تو را از دره بگذراند.
روشی عالی برای رسیدن به قله بعدی ات پی گرفتن تصویر ذهنی معقول خودت است. خود را در نظر مجسم کن با چنان جزییاتی دقیق و باور نکردنی در حال لذت بردن از آینده ای بهتر که خیلی زود از انجام دادن آنچه تو را به انجا می رساند لذت ببری .
مرد جوان اندیشید انواع دره ها وجود دارند ، از بیماری گرفته تا از دست دادن کسی که دوستش داری ،بدبیاری مالی و... که ممکن است خارج از اختیار خود و بر اثر ترس بوجود نیامده باشد. ولی مهم تر این بود که متوجه شد که خودش با ترس هایش بسیاری از دره های خود را بوجود اورده است چه در ان لحظه از ان اگاه بود یا نه . او فهمید که روزگار بد ممکن است ادامه یابد ولی اگر بر ترس خود چیره شود احساس بهتری خواهد داشت. او میدانست بیشتر وقت ها این واقعیت را که خود او مسئول بعضی از دره هایش بوده ، انکار می کرده است ولی بی تردید ارزو داشته است که قله هایش مدت زمان بیشتری ادامه یابد.
هنگامی که در قله هستی از این باور بپرهیز که اوضاع از انچه هست بهتر است و هنگامی که در دره ای اوضاع را بدتر از انچه هست نبین . با واقعیت دوست باش.
با خود اندیشید ارزو کردن به هیچ اقدامی نمی انجامد ولی وقتی تصویر ذهنی معقول خودت را پی میگیری می خواهی کاری را انجام دهی که تو را به هدفت برساند.تو خود را ناگزیر نمیبینی بلکه شور و شوقی که وجودت را لبریز می کند تو را وا میدارد کارهایی انجام دهی که پیش از ان هرگز توانایی به انجام رساندن انرا در خود نمی دیده ای.او منظور پیرمرد را از به راستی پی گرفتن تصویر ذهنی خود کم کم درک می کرد. منظور از ان ، مقاومت پایدار است برای رسیدن به انچه می خواهی و انجام دادن انچه تو را به انجا می رساند یعنی شناختن حقیقت. ترس در برابر انسان سدی ایجاد می کند ولی حقیقت ، به رسیدن به کامیابی یاری می رساند . به عقیده مرد جوان ، پی گرفتن این تصویر ذهنی مانند نگاه کردن به نقشه بود . راهی عملی برای رسیدن به جایی که می خواهی بروی . انچه بیش از هر چیز شگف زده اش کرد ، قدرت افرینش و پی گرفتن تصویر ذهنی معقول خود بود .
وقتی تصویر ذهنی معقول خودت را پی می گیری قله ای را می افرینی . ترس تو از میان می رود و به ارامش و کامیابی بیشتری می رسی .
برای طولانی تر ماندن در قله باید فروتن و قدر شناس باشی . انچه تو را به قله می رساند ، بیشتر انجام بده و بهبود بخشیدن کارها را پیگیری کن . کارهای بیشتری را برای دیگران انجام بده و توانایی هایت را برای خارج شدن از دره ها حفظ کن . وقتی که از عهده بیرون امدن از خودت برایی از دره زودتر بیرون خواهی امد : در کار با بهتر خدمت کردن و در زندگی با مهربان تر بودن . مرد جوان به بینش های شخصی زیادی دست پیدا کرده بود . یکی از مهم ترین چیزهایی که او کشف کرد ، به گونه ای شگفت اور ساده بود : هرگاه او برای خارج شدن از دره حیران می ماند به یاد می اورد که قله ها و دره ها مخالف یکدیگرند . بنابراین به کاری که خود انجام داده و موجب شده بود که در دره قرار گیرد ، نگاه می کرد و کار متفاوتی انجام می داد و نتایج متفاوتی نیز به دست می اورد . مرد جوان با استفاده از چیزهایی که اموخته بود توانست زندگی خوبی برای خود بوجود بیاورد و مهم تر از همه احساس رضایتی بود که در این راه کسب کرده بود . او بر ترس خود غلبه کرد تصویر ذهنی معقول خود را پیش گرفت و زندگی موفقی را برای خود بوجود اورد . او نکاتی را در کارت هایی یادداشت کرد تا در هر مشکلی یکی از ان کارت ها را بخواند تا برایش یاداوری شود که کار صحیح در زمان حال چیست .
استفاده از رهیافت قله ها و دره ها در زندگی و کار برای مدیریت لحظه های خوب و بد خود با واقعیت دوست باش>>>> هرگاه به طور موقت در بالای قله یا پایین دره هستی از خودت بپرس حقیقت موجود در این موقعیت ناپایدار چیست
برای زودتر بیرون امدن از دره: فایده پنهان در زمان بد را پیدا کن و ان را به کار گیر>>>> ارام باش و بدان که دره ها به پایان می رسند . کاری در جهت خلاف کاری که تو را به دره کشاند انجام بده . از خودت بیرون بیا . در کار بیشتر خدمت کن و در زندگی بیشتر مهربان باش . از مقایسه کردن بپرهیز. فایده پنهان شده در زمان های بد را کشف کن و بی درنگ ان را به سود خود به کار بگیر .
برای اینکه زمان بیشتری در قله بمانی : لحظه های خود را قدر بدان و خردمندانه مدیریت کن >>>> فروتن و قدرشناس باش. کارهایی که تو را به قله رساند بیشتر و بهتر انجام بده. برای به انجام رساندن کاری بیشتر برای دیگران تلاش کن . توانایی ها و منابع خود را برای دره هایی که سر راهت پیدا خواهند شد ، حفظ کن .
برای رسیدن به قله بعدی : تصویر ذهنی معقول خودت را پی بگیر >>>> بودنت را در اینده ای بهتر و لذت بخش چنان دقیق و با جزئیات باورنکردنی در ذهن مجسم کن که برای کوشش و تلاش رسیدن به ان بی درنگ اماده شوی . برای کمک به دیگران انچه می دانی را با انان در میان بگذار .
پس از داستان :
وقتی آن داستان را به پایان برد ، مایکل سر تکان داد . به نظر می رسید در افکار خود غرق شده است . سرانجام گفت : برای فکر کردن خیلی چیزها به من داده ای . حدس می زنم ، در واقع در شگفتم که این داستان را چگونه در زندگی واقعی به کار گیرم . موقعیت من بسیار پیچیده است . آن ، به نشانه موافقت سر تکان داد : این درست همان احساسی است که وقتی برای اولین بار این داستان را شنیدم ، من هم داشتم . تا انکه به ذهنم رسید شاید من هستم که اوضاع را پیچیده می کنم . مایکل پرسید : منظورت چیست ؟ خب من هر چه بیشتر درباره داستان فکر کردم ان را بیشتر مطابق با شعور و خرد یافتم . انجام دادن ان تلاش زیادی را می خواهد . مایکل توانست با به کار گیری رهیافت قله ها و دره ها زندگی خود را تغییر دهد و احساس رضایت داشته باشد ...
پایان
شناسه کتاب :
سر شناسه : جانسون ، اسپنسر ، 1938- م .
عنوان و نام پدید اورنده : قله ها و دره ها \ اسپنسر جانسون : ترجمه منیژه جلالی
مشخصات نشر : تهران : البرز ، 1388
مشخصات ظاهری : 144 ص
شابک : 7- 653 – 442 – 964 – 987
وضعیت فهرستنویسی : فیبا
موضوع : موفقیت در کسب و کار
موضوع : موفقیت
شماره کتابشناسی ملی : 1759450
شناسه افزوده : جلالی ، منیژه ، 1328 - ، مترجم
تهیه شده توسط : مریم موسوی
زیر نظر : استاد یار احمدی

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 4.50 (1 رای)