چهار اثر از فلورانس

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
چهار اثر از فلورانس
فلورانس اسکاول شین
 
تلخيص:ملیحه عظیمی پور-  در برابر شریر مقاومت نکنید.مغلوب بدی نشوید.بدی را به نیکویی مغلوب سازید.در روی زمین چیزی نیست که بتواند در برابر کسی که هیچ گاه مقاومت نمی کند بایستد. چینی ها می گویند که آب از آن رو نیرومندترین عنصر است که کاملا غیر مقاوم است.آب می تواند صخره را بشکافد و هر چه را که در برابرش قرار گیردبروبد و از سر راه بردارد.
 
شناسنامه کامل کتاب:
چهار اثر از فلورانس اسکاول شین / ترجمه گیتی خوشدل ـ تهران : پیکان،۱۳۸۱
چاپ زیبا تیراژ ۵۰۰۰
فلورانس اسکاول شین

فصل اول : بازی زندگی و راه این بازی
قانون عدم مقاومت
در برابر شریر مقاومت نکنید.مغلوب بدی نشوید.بدی را به نیکویی مغلوب سازید.در روی زمین چیزی نیست که بتواند در برابر کسی که هیچ گاه مقاومت نمی کند بایستد. چینی ها می گویند که آب از آن رو نیرومندترین عنصر است که کاملا غیر مقاوم است.آب می تواند صخره را بشکافد و هر چه را که در برابرش قرار گیرد بروبد و از سر راه بردارد.
عیسی مسیح گفت : ((در برابر شریر مقاومت نکنید))زیرا می دانست شری وجود ندارد.شر زاییده خیالات نادرست آدمی است ، و حاصل اعتقاد به دو قدرت : خیر و شر . به جای اعتقاد به یک قدرت : خدا.
این حکایت را همه شنیده ایم که آدم و حوا از مایا ( درخت وهم ) یا دانش نیک و بد خوردند.و به جای یک قدرت : خدا، دو قدرت دیدند : خیر و شر.
از این رو ، شر قانونی است کاذب که انسان از طریق ((پسیکو سوما)) یا ((روح خفته)) برای خود آفریده است.
روح خفته یعنی اینکه روح انسان با اعتقادات تبار(اعتقاد به گناه ، به بیماری و مرگ ...)
به خوابی مصنوعی فرو رفته است. و این خواب مصنوعی یعنی اندیشه نفسانی یا فانی . از این رو ،اوهام آدمی در امور او بازتابیده اند.
در یکی از فصل های پیشین خواندیم که روح آدمی ذهن نیمه هوشیار او است. و هر آنچه را که عمیقا احساس کند – خواه نیک و خواه بد- به دست آن غلام نیک امین بر صحنه ظاهر می شود. و تن و امور انسان هر تصویری را که در ذهن نیمه هوشیار او نقش شده باشد نمایان میسازند.انسان بیمار بیماری را تصویر کرده است و انسان فقیر ، تنگ دستی و انسان دولتمند ، ثروت را.
مردم اغلب می پرسند پس چرا کودک شیرخوار که حتی به سنی نرسیده که بتواند مفهوم بیماری را در یابد، مرض را به سوی خود جذب می کند؟
پاسخ می دهم کودک نسبت به اندیشه های دیگران حساس پذیرست. و بیشتر اوقات ترس های والدینش را به نمایش در می آورد.
روزگاری شنیدم استادی در ماوراالطبیعه گفت : (( اگر خود اداره ذهن نیمه هوشیارتان را به عهده نگیرید ، کسی دیگر این کار را برایتان به انجام خواهد رساند.))
مادران از ترس اینکه مبادا بچه هایشان بیمار شوند، مدام حواسشان در پی بروز علایم بیماری ها است.و با همین کار نا خواسته هر چه ناخوشی و بلا را به سوی فرزندانشان می کشانند. روزی دوستی از خانمی پرسید که آیا دختر کوچکش سرخک گرفته ؟ خانم بی درنگ پاسخ داد : (نه هنوز!) مفهوم ضمنی این جواب این است که زن در انتظار بیماری است. و ازاین رو ، زمینه را برای رویدادی فراهم می کند که نه برای خود می خواهد و نه برای کودکش.
هر چند انسانی که در اندیشه درست ، تمرکز و استقرار یافته است و دعای خیرش بدرقه راه همه انسانها است. و از هیچ چیز نمی هراسدنمیتواند زیر تاثیر یا نفوذ افکار منفی دیگران قرار بگیرد.او تنها می تواند اندیشه های نیکو را جذب کند. چون از خود او نیز جز اندیشه نیک بر نمی خیزد.
مقاومت یعنی جهنم. چون انسان را به ( حال عذاب ) می افکند.
یک بار استادی در ماوراالطبیعه برای تسلط بر همه فوت و فن های بازی زندگی ، دستورالعملی شگفت به من داد که عبارت بود از : منتها درجه عدم مقاومت و گفته اش را به این شکل ادا کرد که : (در زندگیم روزگاری بود که کودکان را غسل تعمید می دادم. و البته کودکان اسامی بسیار داشتند. اکنون دیگر کودکان را تعمید نمی دهند. رویدادها را تعمید می دهند.اما به همه رویدادها یک نام بیشتر نمی دهند.اگر آنچه پیش روی دارند شکست باشد ، به نام پدر و پسر و روح القدس آن را موفقیت می نامند.) در این نگرش ، قانون عظیم تبدیل را می بینیم که بر اصل عدم مقاومت مبتنی است.یعنی به یمن کلامی که آن استاد بر زبان می آورد هر شکست به موفقیت بدل می شود.
خانمی که به پول نیاز داشت و خانم معنوی وفور نعمت را نیز می دانست ، مادام در روابط شغلی سر راه مردی قرار می گرفت که او را وا می داشت تا خود را فقیر احساس کند. مرد یکریز از تنگ دستی و کمبود حرف میزد و اندیشه های زن رفته رفته به رنگ افکار فقیرانه او در می آمد به همین دلیل از این مرد خوشش نمی آند و در دل ملامتش می کرد، چون او را مسبب شکست خود می دانست.زن می دانست که برای به نمایش در آوردن برکت و نعمت خود نخست باید احساس کند که آنچه را طلبیده پیشاپیش ستانده است ، زیرا تا خود را توانگر احساس نکنی ، توانگریت به منصه ظهور نمی رسد.
ناگهان روزی به دلش افتاد که دارد در برابر این وضع مقاومت می کند و به جای دیدن یک قدرت، دو قدرت می بیند پس برای مرد برکت طلبید. و نام این موقعیت را ( موفقیت ) گذاشت و تاکید کرد که : ( چون جز خدا قدرت دیگری وجود ندارد ، این مرد برای خیر و صلاح و ثروت من بر سر راهم قرار گرفته است .)) ( یعنی درست همان چیزی که خلاف آن به نظر می رسید. ) چندی نگذشت که از طریق همین مرد با زنی آشنا شدم که برای انجام خدمتی چندین هزار دلار به او داد. مرد نیز به شهری دور رفت به طرزی هماهنگ از زندگیش خارج شد. پیاپی این عبارت را تکرار کنید : ( هر انسانی حلقه ای است طلایی در زنجیره خیر و صلاح من ) زیرا همه آدمیان تجلیات خدا هستند : و در انتظارند که مالی بیافرینم تا آنها در طرح الهی زندگیم خدمتی بکنند.
برای دشمن خود برکت بطلبید تا اورا خلع سلاح کنید . از این طریق مهمات او را از چنگش می ربایید و تیرهای او را به برکات بدل می کنید.
این قانون هم در مورد افراد صادق است و هم در مورد ملت ها. برای یکایک افراد ملتی برکت بطلبید تا قدرت آزار رسانیدن را از آنها سلب کنید.
آدمی از طریق فهم معنویت می تواند آرمان درست عدم مقاومت را در یابد. شاگردانم اغلب می گویند : ( من نمی خواهم حصیر زیر پا باشم .) پاسخ می دهم : ( اگر عدم مقاومت را با خردمندی به کار گیرید احدی نمی تواند شما را پایمال کند .)
مثلا روزی بی صبرانه  در انتظار تماس تلفنی مهمی بودم . با این استدلال که هر مکالمه تلفنی ممکن است همزمان با تلفنی باشد که در انتظارش بودم . هر بار که کسی از بیرون تلفن می کرد مقاومت به خرج می دادم و خود نیز به کسی تلفن نمی کردم.
به جای آنکه بگویم : ( آرمان های الهی هرگز باهم تلاقی نمی کنند و تماس تلفنی من به موقع خود انجام خواهد گرفت . ) و به جای اینکه کارم را به دست خرد لایتناهی بشپارم تا خود ترتیب کار را بدهد خودم شروع کردم به اداره امور – یعنی جنگ را از آن خود دانستم نه از آن خدا – و عصبی و مضطرب بر جای نشستم یک ساعتی تلفن زنگ نزد . تا اینکه چشمم به گوشی تلفن  افتاد و دیدم که تمام آن مدت سر جایش نبوده و تلفن قطع شده است . با اضطراب و دلهره و اعتقادم به تداخل سبب انقطاع کامل تلفن شده بودم . به محض اینکه دریافتم چه بلایی بر سرم آورده اند شروع کردم به تبرک وضعیت و آن را ( موفقیت ) خواندم  و تاکید کردم که : ( محال است تماسی را که حق الهی من است از دست بدهم زیرا ( در حمایت رحمتم نه در لوای قانون . )
دوستی به نزدیک ترین تلفن شتافت تا به شرکت تلفن خبر دهد که خط را وصل کنند . وارد یک خواربارفروشی شلوغ شد اما صاحب مغازه مشتری هایش را دست به سر کرد و خود انجام این کار را به عهده گرفت.تلفنم بی درنگ وصل شد و پس از دو دقیقه تلفنی بسیار مهم و تقریبا پس از یک ساعت تلفنی که منتظرش بودم به من شد.
به محض آرام شدن دریا کشتی های انسان از راه می رسند .
مادام که آدمی در برابر وضعیتی مقاومت کند آنرا به سوی خو د خواهد کشید .اگربکوشد  از وضعی بگریزد همواره آن وضع را به همراه خواهد داشت . و به هر جا که برود آن وضع او را دنبال خواهد کرد.
روزی جمله بالا را به خانمی گفتم . در پاسخم گفت : ( واقعا که همینطور است . من  در خانه خودمان ناراحت بودم از مادرم که ایراد گیر و سلطه طلب بود خوشم نمی آمد . از این رو فرار را بر قرار ترجیح دادم و به خانه شوهر رفتم . اما در واقع  با مادر خودم ازدواج کردم چون شوهرم عینا مادرم است و سر سوزنی باهم تفاوت ندارند پس دو باره با همان وضع روبرو شدم . )
پس مخاصمه را ترک کن  پیش از اینکه به مجادله برسد .
یعنی مطمئن باش که اوضاع مخالف خیر است و تز آن آزرده نشو تا وزن و سنگینی خود را از دست بدهد . ( هیچ یک از اینها تکانم نمی دهد؟ این از آن جملاتی است که تکرارش نتایجی اعجاب انگیز دارد .
هر وضعیت نا هماهنگ  نشانه هماهنگی نشانه ناهماهنگی دردرون خودادمی است>اگردرباطن انسان ذرهای واکنش هیجانی نسبت به وضعیت ناهماهنگ وجود نداشته باشد.آن وضع برای ابد از سر راهش کنار می رود.
پس می بینیم که کار آدمی همواره با خویشتن است.
مردم به من می گویند:(شفاعتی بکن تا شوهرم یا برادرم عوض شود.)
پاسخ می دهم)نه شفاعتی می کنم که خودت عوض بشوی چون وقتی خودت عوض شوی .شوهر و برادرت هم عوض می شود.)
یکی از شاگردانم عادت داشت دروغگو بگوید.به او گفتم که شیوه نادرستی است و سبب می شود که دیگران نیز به او دروغ بگویند.گفت:مانعی ندارد (مانعی ندارد .چون نمی توانم بدون دروغ گفتن سر کنم .)
یک روز پای تلفن با مردی صحبت می کرد که صمیمانه به او دلبسته بود.رو به من کرد و گفت:(حرفهایش را باور نمی کنم.میدانم که به من دروغ می گوید.)گفتم)خب.خودت هم دروغ می گویی.پس دیگری هم باید به تو دروغ بگوید . ومطمئنا این شخص همان کسی هست خواهد بود که می خواهی از او راست بشنوی)چندی نگذشت که دیگر بار او  را دیدم.
گفت(دروغگویی ام شفا یافت)
پرسیدم (چه چیز شفایت داد؟)
گفت(با زنی زندگی کردم که بیش از خودم دروغ می گفت)
چه بسیار پیش آمده  که آدمی  با دیدن معایب خودش در دیگران شفا یافته است.
زندگی یک آینه است و ما دیگران بازتاب چهره خودمان را می بینیم.
زندگی در گذشته .شیوه ای نادرست است .تخطی از قانون معنویت.عیسی مسیح گفت(این لحظه .زمان مقبول است.امروز روز نجات است)
(زن لوط به پشت خود نگریسته .ستونی از نمک گردید)
گذشته و آینده .سارقان زمان هستند.انسان باید گذشته را متبرک کند.اما اگر این گذشته .او را در اسارت نگاه می دارد.آن را به فراموشی بسپارد
آینده را نیز با این اطمینان که  برای شادمانیهای بی پایان در آستین دارد باید متبرک گرداند.اما کاملا در حال زندگی کند.
زنی با این گلایه نزدم آمد که برای خرید هدایای عید پولی در بساط ندارد.گفت(پارسال .وضع خیلی فرق داشت.پول زیادی داشتم وهدایای گران قیمتی نیز دارم .اما امسال اصلا پول ندارم)
گفتم(البته تا موقعی که بنالی و در گذشته زندگی کنی .محال است بتوانی صاحب پول فراوان باشی.کاملا در حال به سر ببر وآماده شو تا هدایای عید را بدهی .گودالهایت را حفر کن .پول هم به موقع خواهد آمد)هیجان زده گفت (فهمیدم چه کنم.مقداری نوار رنگارنگ و کاغذ هدیه می خرم )پاسخ دادم:(همین کار را بکن .هدایا نیز خواهند آمد و روی کاغذ هدیه ات خواهند نشست.)
چون این کار هم بی باکی مالی را نشان می داد و هم ایمان به خدا را .البته ذهن استدلالی می کفت (مبادا خرج کنی.از کجا معلوم که پول گیر بیاوری)
زن نوارهای رنگارنگ و کاغذهای هدیه را خرید و چند روز پیش از کریسمس .چندین صد دلاری به عنوان عیدی گرفت.خریدن نوارها و کاغذها در ذهن نیمه هشیار او امید و انتظار آفریده بود و راه را برای ظهور پول گشوده بود.زن هم سر فرصت هر چه هدیه می خواست خرید و بسته بندی کرد.
انسان باید رها در لحظه زندگی کند.
(پس نیک به این روز بنگر.چندین است درود سحرگاهان)
آدمی باید همواره از لحاظ معنوی هشیار باشد و در انتظار رهنمودهای خویشتن تا هر فرصتی را که پیش می آید در هوا بقاپد.
یک روز مدام (در دلم ) واقعا می گفتم:(جان لایتنهی نگذار چیزی از نظرم مخفی بماند یا غنیمتی را مفت ببازم ) همان روز عصر مطلبی مهم به من گفته شد .لازم ترین کار این است که روز خود را با کلام درست آغاز کنیم .
مثلا روز خود را با این عبارت آغاز کنیم:تو امروز خواهی پذیرفت.زیرا امروز روز تکمیل و کمال است.و من برای روزی چنین عالی وتمام عیار. خدا را شکر می کنم.امروز معجزه پس از معجزه خواهد آمد و شگفتیها لحظه ای باز نخواهد ایستاد.
این کار را به یک عادت تبدیل کنید تا شاهد بروز معجزه ها و شگفتیها در زندگی خود شوید.
یک روز صبح کتابی برداشتم و صفحه ای را گشودم و چنین خواندم .(به آنچه  پیش روی تو است با اعجاب بنگر)احساس کردم که باید پیام آن روز باشد.پس بارها تکرارش کردم (به آنچه پیش روی تو است با اعجاب بنگر)
نزدیک ظهر پولی با رقم درشت که به منظور معینی لازم داشتم به من داده شد.
در یکی از فصلهای بعد.آن عبارات تاکیدی را که بیش از همه موثر یافته ام ارائه خواهم داد.هر چند هرگز نباید  یک عبارت تاکیدی را به کار ببریم .مگر اینکه آن را از هر جهت مطابق ذوق و سلیقه خود بیابیم .معمولا باید در عبارات  تاکیدی تغییراتی پدید آورد تا با سلیقه های گوناگون جور درآید.مثلا تکرار جمله زیر برای افراد زیادی موفقیت آورده است.
من کاری دارم عالی .به شیوه ای عالی .با خدمتی عالی برای پاداشی عالی.
جمله نخست را به یکی از شاگردانم دادم و او خود .جمله دوم را اضافه کرد و سنگ تمام گذاشت.چون برای خدمت عالی همیشه باید پاداشی عالی هم و جود داشته باشد.ضمنا  وزن وقافیه.بسیار آسان در ذهن نیمه هشیار نقش می بندد بر آن  اثر می کند.شاگردم همین طور که این سو ان سو می رفت.با صدای بلند جمله بالا را به آواز می خواند.چندی نیز نگذشت که کاری پیدا کرد عالی .به شیوه ای عالی . با خدمتی عالی  برای پاداشی عالی .
شاگردی دیگر که مردی بازرگان بود همین عبارت را به کار برد.منتها به جای کلمه کار از (داد وستد) استفاده کرد:
من (داد وستدی)دارم عالی .به شیوه ای عالی با خدمتی عالی برای پاداشی عالی.
با اینکه ماهها کار و بارش کساد بود.همان روز بعداز ظهر یک معادله چهل و یک هزار دلاری انجام داد.
در انتخاب واژه های عبارات تاکیدی باید دقت فراوان به خرج داد تا هیچ یک از جوانب امر نادیده گرفته نشود.
خانمی را می شناختم که سخت به پول نیاز داشت .دست به دعا برداشت و کاری طلبید .کارهای متعدد نیز یافت .اما در ازای هیچ یک از آنها پولی نستاند.اما اکنون  می داند که باید این را نیز اضافه کند که (با خدمتی عالی برای پاداش عالی)
این حق الهی آدمی است که دارا باشد و بیش از مورد نیاز خود داشته باشد.این خواست خداست که انبارهایش پر از غله باشد و جامش لبریز و زندگی اش سرشار از نعمتهای گوناگون.آنگاه که انسان تصویر تنگدستی را از صفحه هوشیاری خود بزداید. فرمانروای (عصر طلایی)خواهد بود و هر آرزوی درست دلش برآورده خواهد شد.
عشق
هر انسانی با تشرف به آیین عشق به این سیاره پا می نهد.
(به شما حکمی تازه می دهم که به یکدیگر محبت کنید) آوس پنسکی در کتاب ترتیوم اورگانوم می گوید (عشق پدیداری است کیهانی که عالم چهاربعدی یا (دنیای شگفتی ها)را برآدمی می گشاید.
عشق راستین از خویشتن فارغ است .و از هرچه ترس رها .بدون هیچ چشمداشت و اندکی توقع خود را بر محبوب فرو می باراند.شادمانی اش در بخشیدن است نه ستاندن .عشق یعنی ظهور خدا.و نیرومندترین قدرت مغناطیسی موجود در عالم.عشق پاک فارغ از خویشتن –بی نیاز از هرگونه طلب و انتظار-به ناچار هم جنس و هم سنگ خود را به سوی خود می کشاند.هر چند کمتر کسی از عشق حقیقی بویی برده است.آدمی که در مهر و محبت خود غاصب و خودخواه یا ترسو است قهرا آنچه را دوست می دارد از دست می دهد .حسد بزرگترین دشمن عشق است .چون تخیل از دیدن کشش محبوب به سوی دیگری سر به شورش بر می دارد و اگر این ترس ها خنثی نشوند بی تردید به عینیت در می ایند .
مثلا زنی پریشان نزد من آمد و گفت مردی که دوستش می داشت او را به خاطر زن دیگر رها کرده و گفته که از ابتدا نیز قصد ازدواج با او را نداشته است.زن که از شدت حسد و نفرت در حال انفجار بود گفت:از خدا می خواهم که او را به روز سیاه بنشاند و همین بلایی را که او یر سرم آورد بر سر خودش بیاورد آخر چطور توانست وقتی اینقدر دوستش داشتم ترکم کند.
گفتم : اما اینکه دوست داشتن نیست . این نفرت است و افزودم :محال است آدمي بتواند چيزي را بدست آورد كه خود هرگز نبخشيده است عشقي در حد كمال ببخش تا عشقي در حد كمال  ببخش تا عشقي در حد كمال بستاني.
از طريق اين مرد به كمال برسي.يعني عشقي كامل واعري از خودخواهي يا هرگونه انتظار نثارش كن .بدون ذره اي كينه يا ملامت.
در هر كجا كه هست برايش بركت بطلب و بگذار كه دعاي خير خود بدرقه راه او باشد.)
گفت:(تا ندانم كجا است دعاي خيرم بدرقه راهش نخواهد بود.)
گفتم:(در هر حال اين عشق واقعي نيست.)و افزودم:(هرگاه عشقي كه از دل تو بر مي خيزد عشقي راستين باشد خواه از طريق اين مرد و خواه از طريق مردي همبايه ي او عشق راستين به تو باز خواهد گشت.چون اگر خدا اين مرد را براي تو نمي خواهد قاعدتا تو نيز نبايد او را بخواهي و از آنجا كه تو از خدا جدايي نابذيري بس از عشقي هم كه حق الهي توست جدايي نابذيري)
چند ماهي گذشت اما هنوز دگرگوني چشمگيري حاصل نشده بود.هر چند زن بيوسته داشت با خود كار مي كرد گفتم:(هرگاه احساس كردي كه ديگر از ظلم او آزرده نيستي اونيز از ستم دست خواهد كشيد.چون تو با هيجان هايت آن را به سوي خود مي كشاني .)
آن گاه برايش از يك گروه برادري در هند گفتم:كه هيچ گاه به يكديگر (صبح بخير)نمي گفتند و در عوض اين كلام را به كار مي بردند :(درود بر الوهيت باطن تو.) آنها به الوهيت درون هر انسان و جانواران وحشي درود مي فرستادند و هيچ گاه آزاري به آنها نمي رسيد زيرا در هر موجود زنده اي تنها خدارا مي ديدند گفتم:(به الوهيتي كه درون اين مرد هست درود بفرست و بگو :من تنها ضمير الهي تو را مي بينم .همان طور كه خدا تو را مي بيند كامل و آفريده به سيما و شبيه او .)
زن احساس كرد كه اندك اندك توازن خود را باز مي يابد و انزجارش را از دست مي دهد.(آن مرد كابيتان) بود و اين زن هميشه او را (كاب)مي ناميد.
يك روز ناگهان گفت:(خدايا براي كاب در هر كجا كه هست بركت مي طلبم و دعاي خيرم بدرقه راه او است .)
گفتم:(آهان حال تازه شد عشق حقيقي و هرگاه تو دايره اي كامل شدي و از هيچ وضعي نرنجيدي عشق او يا همبايه ي او را به سوي خود جذب خواهي كرد .)
در اين هنگام به جاي ديگر نقل مكان كردم كه تلفن نداشت و از اين رو چند هفته اي با او در تماس نبودم تا اينكه يك روز صبح نامه اي از او رسيد كه در آن نوشته بود:(ما عروسي كرديم)در اولين فرصت به او تلفن كردم و بيش از هر چيز برسيدم:(بگو ببينم چطور شد؟)
هيجان زده گفت :(به راستي كه يك معجزه بود .يك روز كه بيدار شدم احساس كردم كه همه ي رنج هايم تمام شده اند.همان روز عصر او را ديدم و از من خواست كه با او ازدواج كنم.يك هفته طول نكشيد كه با هم عروسي كرديم و هرگز در عمرم مردي با اين همه ايثار نديدم .)
از قديم گفته اند :
نه هيچ انساني دشمن توست و نه هيچ انساني دوست توبلكه هر انسان معلم توست
بس آدمي بايد غرور و تعصب را كنار بگذارد و انچه را هر انساني به ناچار بايد به او بياموزاند بياموزد تا هر چه زودتر درس هايش را فرا بگيرد و آزاد  ورها شود.محبوب اين زن  به او عشق فارغ از خويشتن را آموخت كه هر انساني دير يا زود-بايد بياموزد.
رنج براي بيشرفت ادمي ضروري نيست.رنج.زاييده تخلف از قانون معنويت است.اما گويي تنها شماري اندك از مردمان مي توانند(روح خفته)خود را بي رنج برخيزانند.مردم معمولا به هنگامي خوشحالي خودخواه مي شوند و قانون كارما خود به خود به كار مي افتد .ادمي اغلب به علت ناسباسي و قدر نشناسي چيزي را از دست مي دهد و از فقدان آن رنج مي كشد.
مثلا زني را مي شناختم كه همسري نازنين داشت .منتها تكيه كلامش اين بود كه(من كوچكترين اهميتي به زندگي زناشويي نمي دهم .البته شوهرم هيچ ايرادي ندارد.منتها خودم نسبت به مسئله ازدواج تعلق خاطر ندارم)
آن زن دلبستگيهاي ديگري داشت و كمتر به ياد مي آورد كه همسري هم دارد.هرگاه كه او را مي ديد تازه به ياد مي آورد كه شوهري نيز وجود دارد.يك روز شوهرش به او گفت:كه عاشق زني شده است و او را ترك كرد. زن سرشار از نفرت و بريشاني نزد من است.
گفتم:(اين دقيقا همان چيزي است كه با كلام خودت به زندگي ات فراخواندي.گفتي به زندگي زناشويي كوچكترين اهميتي نمي دهيم.خب .ذهن نيمه هشيارت هم به كار افتاد تا بي شوهرت كند . )
گفت : ( بله همين طور است. مردم همان جيزيرا كه مي خواهند به دست مي آورند و تازه بعد ناراحت هم مي شوند . )
البته مدتي نگذشت كه با وضعيت تازه خو گرفت وبه هماهنگي كامل رسيد و دريافت كه هر دوي آنها جدا ازهم خوشبخت ترند.
هرگاه زني نسبت به همسرش بي تفاوت يا بهانه گير شود و ديگر نكوشد كه براي او سر چشمه الهام باشد طبيعتا دل شوهر براي هيجان روزهاي اول آشنايي مي طبد و بي قرار وناراضي مي شود.
مردي بكر و تنگ دست و ترحم انگيز نزد من آمد . همسرش به ( علم اعداد )علاقه مند بود و از قرار معلوم گزارش ارقام در باره او چندان مطلوب از آن  در نيامده بود . چون مرد گفت : ( زنم مي گويد من هرگز به جايي نخواهم رسيد . آخر شماره من ((دو)) است . )
گفتم : ( من كاري به كار شماره تو ندارم . تو در ذهن الهي صورتي هستي در منتهاي كمال . ما آن فراواني و موقعيتي را خواهيم طلبيد كه آن خرد لا يتناهي بيشابيش برايتان مقدر كرده است .)
چند هفته اي نگذشت كه صاحب شغل بسيار خوبي شد و يك يا دو سال بعد در مقام نويسنده اي برجسته به موفقيتي چشمگير رسيد . هيچ انساني تا عاشق كارش نباشد موفق نمي شود . تصويري كه نقاش  از روي عشق صرف ( به هنرش ) خلق مي كند.
بزرگترين شاهكار او است. آثار هنرمدي كه براي امرار معاش كار مي كند همواره فراموش ميشود.
اگر كسي يول را حقير بشمارد هرگز نمي تواند آن را به سوي خود جذب كند .
چه بسيارند مردماني كه با گفتن جملاتي از اين دست:(يول به چشم من بشيزي نمي ارزد و ثروتمندان رابهديده ي تحقير مي نگرد .)در فقر مانده اند .
علت فقر بسياري از هنرمندان همين گرايش اهانت آميز آنها نسبت به يول است.چون اين گرايش آنها را از يول جدا نگه مي دارد .
به ياد دارم كه با گوش خود شنيدم كه هنرمندي درباره هنرمندي ديگر گفت:(هنرمندان قابلي نيست .در بانك يول دارد.)
البته كه اين گرايش ذهني آدمي را از رزق و روزي خود جدا مي كند.براي جذب كردن هرچيزي بايد با آن در هماهنگي كامل قرار گرفت.
يول يعني ظهور خدا و رهايي از هرگونه نياز و تنگنا .هر  چند بايد هميشه ان را در جريان نگاه داشت و براي مصارف درست به كار برد زيرا احتكار و اندوختن از سر حرص واكنشي مهيب دارد .
اما اين بدان معنا نيست كه ادمي نبايد صاحب چند خانه و سهام و موجودي و اوراق قرضه باشد زيرا (در خانه ي مرد عادل گنج عظيم است)تنها معنايش اين است كه اگر موقعيتي بيش آمد كه بايد يول خرج كرد حتي سرمايه ي اصلي را نيز نبايد احتكار كرد و اندوخت.چون وقتي انسان با رضامندي و بدون واهمه خرج مي كند راه را براي سرازير شدن يول بيشتر مي گشايد .زيرا خدا روزي رسانه خستگي نابذره ادمي است و بركات او تمام نشدني.
گرايش معنوي نسبت به يول اين است كه خزانه دار كل با آن عظمت و جلال كبريايي كه در نمي ماند .!در فيلم(طمع)نمونه ي احتكار را مشاهده مي كنيم زني در يك بخت ازمايي بنج هزار دلار برنده مي شود منتها به جاي اينكه آن را خرج كند احتكار مي كند و مي اندوزد.تا جايي كه حتي مي گذارد شوهرش از گرسنگي رنج بكشد بگذريم كه خود او نيز براي امرار معاش  زمين شويي مي كند.
زن خود يول را دوست داشت و آن را مافوق همه چيز مي بنداشت .
سرانجام نيز شبي به قتل رسيد و يولش ربوده شد.
اين يكي ازنمونه هاي گويايي اين است كه (طمع ريشه همه بدي هاست .)يول به خودي خود نيكو است و سودمند منتهي اگر به مصارف زيان بخش برسد اندوخته و احتكار گردد يا از محبت مهم تر بنداشته شود با خود مرض و مصيبت و حتي نابودي خود را همراه مي آورد.
رهرويي راه محبت باش كه اين همه براي شما مزيد خواهد شد زيرا خدا محبت است و روزي رسان اما به راه خود خواهي و طمع برو تا بركت و نعمت از كف تو بيرون رود.
مثلا زني بسيار ثروتمند را مي شناختم كه همه ي درامدش را احتكار ميكرد به ندرت چيزي به كسي مي بخشيد اما مدام براي خود ميخريد و ميخريد و ميخريد.
به گردنبند علاقه ي بسيار داشت يك بار دوستياز او برسيد:(چند تا گردنبند داري؟) زن باسخ داد:(شصت و هفت تا ) گردنبندها را مي خريد و به دقت انها را در دستمال كاغذي مي بيچيد و گوشه اي مي گذاشت حتي اگر از آنها استفاده ميكرد باز اشكالي نداشت اما او از (قانون مصرف)تخلف ميكرد .كمدهايش بر از لباسهايي بودند كه هرگز نمي بوشيد و جواهراتي كه رنگ روشنايي به خود نديده بودند.
آنقدر به مال دنيا چسبيد تا دست هايش از كار افتادند و فلج شدند چنان كه ديگر قادر نبود از امور خودش مراقبت كند و به ناچار ثروتش به ديگران سبرده شد تا اداره آن را به عهده بگيرند . بس آدمي با بي خبري از قانون سبب نابودي خود مي شود .
همه امراض و دلتنگي ها زاييده تخلف ازقانون محبتند.بومرنگهاي نفرت و انزجار و انتقاد آدمي مالامال از بيماري و اندوه به سوي خود او بازمي گردند گويي عشق هنري است گم شده . هرچند انسان آگاه از قانون معنويت مي داند كه بايد اين هنر را بازيابد .زيرا ( اگر به زبانهاي مردم و فرشتگان سخن گويند و محبت نداشته باشندمثل نحاس  صدا دهنده وسنج فغان كننده شده اند )
شاگردي داشتم كه براي زدودن نفرت از ذهنش ماه ها نزد من مي آمد تا اينكه به جايي رسيد كه تنها از يكزن منزجر بود .اما آن زن همچنان ذهن او را مشغول نگاه مي داشت . رفته رفته موزون وهماهمنگ شد تا يك روز تمامي نفرتش فروريخت .
با چهره اي درخشان وارد اتاقم شد و هيجان زده گفت :( نمي توانيد تصوركنيد كه چه احساسي دارم . آن زن به من طعنه اي زد و من به جاي اينكه از كوره در بروم مهربان و بامحبت بودم او هم عذر خواست و راستش خيلي هم به نظرم دوست داشتني آمد.
( هيچ كس نمي تواند بفهمد چه سبكي شگفتي احساس مي كند ! )
محبت و خوش قلبي در كسب وكار نيز گران بها است .
زني با شكايت از رييس خود نزد من آمد و گفت : ( آن زن سرد و ايرادگير است ومن هم مي دانم كه ميل ندارد متصدي اين شغل باشم )
گفتم : (به الوهيتي كه در درو ن اوست درود بفرست و دعاي خيرت را بدرقه راه او كن!)
گفت : ( نمي توانم . آخر اين زن مثل سنگ خارا سخت است )
گفتم : ( داستان آن مجسمه ساز را نشنيده اي كه قطعه اي سنگ خارا خواست ؟ از او برسيدند كه سنگ خارا را براي چه ميخواهد ؟ و او باسخ داد كه : چون در اين سنگفرشته اي مخفي است و از آن سنگ خارا شاهكاري آفريد )
زني گفت : ( باشد امتحانش مي كنم ) هفته بعد نزدم آمد و گفت : ( كاري را گفتي  كردم و حالا اين زن بسيار با من مهربان است . تازه با اتومبيلش مرا به جايي هم رساند)گاه مردم از خطايي كه شايد سالها بيش در حق كسي كرده اند افسوس مي خورند .
اگر خطاي گذشته را نمي توان جبران كرد دست كم اثر آرا با مهرباني در حق كسي ديگر مي توان خنثي كرد .
ليكن كاري مي كنم كه آنچه  را كه در عقب است فراموش كنم و به سوي آنچه در بيش است خويش را بكشانم .
غصه و حسرت و ندامت ياخته هاي تن را باره باره و فضاي بيرامون آدمي را مسموم مي كنند .
زني با حزني جانكاه به من گفت : ( علاجم كن تا شاد و زنده دل باشم . چون غم و اندوه چنان مرا نسبت به افراد خانواده ام زود رنج مي كند كه مدام بر كارماي خود مي افزايد ) از من خواستند تا زني را شفا بخشم كه عزادار بود و در سوگ دخترش نشسته بود. من هم هر گونه اعتقاد به از دست دادن وجدايي را نفي كردم و به تاكيد گفتم كه خدا شادماني و عشق و آرامش اين زن است .
زن بي درنگ توازن خود را بازيافت و توسط بسرش بيغام فرستاد كه از شفاي او دست بردارم چون آنقدر خوشبخت است كه شفا بخشيدن او ديگر جايز نيست .
بس اين ( ذهن فاني  ) است كه دوست دارد به غم و غصه هايش بچسبد .
زني را مي شناختم كه به مشكلاتش مي باليد . طبيعتا هميشه هم مشكل داشت تا درباره اش لاف  بزند و فخر بفروشد .
قديمي ها مي گفتند مادري كه دل نگران فرزندش نباشد مادر نيست .
اما اكنون مي دانيم كه ترس مادرانه مسئول چه بسيار ناخوشي ها و حوادثي است كه به سراغ بچه ها مي آيد .
چون ترس با وضوحي هر چه تمام تر بيماري يا وضعيتيرا كه مادر از آن بيم دارد ترسيم مي كند.و اگر اين تصاوير خنثي نشود بي ترديد به عينيت در مي آيند .
خوشا به حال مادري كه مي تواند صميمانه بگويد كه فرزندش  را به دست خدا مي سبارد و از اين رو يقين دارد كه فرزندش در بناه حمايت الهي است .
مثلا زني ناگهان نيمه شب از خواب بريد و احساس كرد كه خطري بزرگ برادرش را تهديد مي كند . به جاي اينكه تسليم ترس شود شروع كرد به تكرار عبارت حقيقت از اين قبيل كه : ( آدمي صورتي است كامل در ذهن الهي . و همواره در جاي درست خود قرار دارد . بس برادران در جايي است كه بايد باشد و از حمايت الهي برخوردار است . )  روز بعد دريافت كه برادرش در يك معدن در معرض خطر انفجار قرار گرفته بود اما توانسته بود به طرز معجزه آسا فرار كند .  بس آدمي با انديشه حافظ برادر خويش است و هر انساني  بايد يقين داشته باشد كه آنچه دوست دارد در بناه خدا است . هيچ بدي بر تو واقع نخواهد شد و بلايي بر خيمه تو نخواهد رسيد .در محبت خوف نيست بلكه  محبت كامل خوف را كنار مي زند زيرا خوف عذاب دارد و كسي كه خوف دارد در محبت كامل نشده است .
شهود يا هدايت
درهمه راههاي خود اورا بشناس و او طريق هايت را راست خواهد گردانيد .
براي انسان آگاه از نفوذ كلام كه رهنمودهاي شهودي خود را دنبال مي كند . انجام هيچ كاري چندان دشوار نيست . به يمن كلام نيروهاي غيبي را به كار وا ميدارد و تن خود را باز مي آفريند يا به امور خود صورتي تازه مي بخشد .
از اين رو انتخاب كلمات درست اهميت حياتي دارد شاگرد بايد كلامي را كه مي خواهد به عرصه غيبي فرا افكند با دقتي هرچه تمام تر بر گزيند .
او مي داند كه خدا روزي رسان او است . و برا ي هر تقاضا عرضه اي است و كلامي كه بر زبان مي آورد بسان كليدي در اين خزانه غيبي را مي گشايد.
بخواهيد كه به شما داده خواهد شد. بطلبيد كه خواهيد يافت .
هرچند وظيفه آدمي است كه گام نخست را بر دارد  ( به خدا تقرب جويد تا به شما نزديك شود )
اغلب از من ميپرسند چگونه بايد به خواسته خود عينيت بخشيد ؟
باسخم اين است كه كلام لازم را بر زبان آوريد . و تا رهنمودي مشخص نستانده ايد كاري نكنيد .
هدايت بطلبيد وبگوييد : (جان لايتناهي راه را نشانم بده اگر بايد كاري بكنم آن را بر من آشكار كن )
پاسخ نيز خواهد امد:از طريق شهود (گواهي دل ):اظهار نظري تصادفي از جانب كسي و يا عبارتي در كتابي و از راهي ديگر.گاه باسخ ها داراي دقتي تكان دهنده اند .مثلاا زني به پول زيادي نياز داشت .اين كلام را بر زبان اورد :(جان لايتناهي راه را براي رزق و روزي بي درنگ من بگشا !بگذار همه ي آنچه كه حق الهي من است هم اكنون به صورت بهمن هاي عظيم فراواني به من برسد.با رهنمودهاي مشخص هدايتم كن تا اگر بايد كاري انجام بدهم بدانم چه بايد بكنم .) كه به بي درنگ از خاطرش گذشت كه به دوستي كه در معنويت به او كمك كرده بود صد دلار بدهد.فكرش را با دوستش در ميان گذاشت اما او گفت:(صبر كن تا رهنمود ديگري نيز دريافت كني .)اما همان روز زني را ملاقات كرد كه به او گفت:(امروز به كسي يك دلار دادم اما نقش اين يك دلار در زندگي ام هم چون صد دلار در زندگي تو بود.)
به راستي كه رهنمود خطا نابذير بود بس بايد ان صد دلار را مي داد و به حق كه ان هديه سرمايه گذاري عظيمي بود چون چندي نگذشت كه به طرز معجزه آسا ثروتي كلان به كف اورد .
بخشيدن راه ستاندن را مي گشايد.براي گشايش مالي بابخشيدن عشريه يا بخشيدن يك دهم درامد يك سنت قديمي است كه بي ترديد بر دارايي آدمي مي افزايد چه بسيار از دولتمندان اين سرزمين كساني بودند كه عشريه مي دادند .عشريه از ان سرمايه گذاري ها است كه موفقيت ان ردخور ندارد .
اين يك دهم به پيش مي تازد و بر بركت و چندين برابر باز مي گردد.منتها هديه يا عشريه را بايد در كمال محبت و نهايت شادماني اهدا كرد زيرا (خدا بخشنده خوش را دوست مي دارد)صورت حساب ها را بايد با خوشي و رضاي خاطر پرداخت پول را بايد بي باكانه وبا دعاي خير و طلب بركت خرج كرد.
اين گرايش ذهني است كه ادمي را سرور پول مي سازد وظيفه آدمي اطاعت است زيرا تنها در اين صورت است كه كلام ادمي مي تواند بي درنگ در بازي ذخاير عظيم ثروت را بر او بگشايد
خود ادمي با رويا يا بينشي محدود رزق و روزي خود را محدود مي كند گاه شاگرد ثروتي عظيم را به چشم مي بيند منتهي مي ترسد عمل كند
حال آنكه بينش وكنش بايد دست در دست يك ديگر به پيش تازند  مانند ان مرد كه پالتويي با آستر پوست براي خود خريد .
زني نزدم امد تا (برايش شفاعت كنم كه )شغلي به دست اور. پس اين كلام را بر زبان اوردم:(جان لايتنهي راه شغل درست را براي اين زن بگشا ! ) هرگز تنها ( يك شغل ) نخواهيد . شغل درست را بطلبيد آن مقامي كه پيشاپيش در ذهن الهي مقدر شده است چون اين تنها چيزي است كه رضايت خواهد بخشيد .
سپس سپاسگزاردم كه زن پيشاپيش شغل مناسب خود را ستانده است وبي درنگ عينيت خواهد يافت اندكي نگذشت كه سه شغل به او پيش نهاد شد دو كار در نيويورك و يك كار در ( پالم پيج ) زن نمي دانست كدام يك را انتخاب كند گفتم : ( رهنمو دي مشخص بخواه ! هدايت بطلب ! )
تقريبا فرصتي نمانده بود و. او همچنان نا مصمم بود تا اينكه يك روز تلفن كرد و گفت : ( امروز صبح كه بيدار شدم بو ي بالم بيج به مشامم خورد ) او قبلا آنجا رفته بود و رايحه دل انگيز آن را مي شناخت .
گفتم : ( اگر تو از اينجا مي تواني عطر فضاي بالم بيج را احساس كني بي ترديد همين رهنمود تو است او نيز بي درنگ همين شغل را انتخاب كرد و بسيار موفق نيز از آب در آمد .  روزي داشتم از خياباني بايين مي رفتم كه نا گهان به دلم افتاد به يك نانوايي كه يكي دو چهارراه فاصله داشت سر بزنم .
ذهن استدلالي شروع كرد به مقاومت و مجادله كه ( براي چه به آنجا بروي ؟ تو كه به چيزي احتياج نداري ؟ )
اما من آموخته بودم كه هرگز استدلال نكنم از اين رو به نانوايي رفتم و به همه چيز سرك كشيدم و واقعا هم آنجا چيزي نبود كه لازم داشته باشم اما هنگام بازگشت به زني بر خوردم كه اين اواخر خيلي به يادش بودم و زن به كمكي نياز داشت كه از دست من ساخته بود .
چه بسيار پیش مي آيد كه به سراغ چيزي مي رويم و چيزي ديگر را پيدا مي كنيم .
شهود نيرويي است معنوي كه توجيه نمي كند تنها راه را نشان مي دهد معمولا شخص در خلال شفا و درمان رهنمود خود را مي ستانذ هر چند گاه الهامي كه به دل مي افتد يكسر نامربوط مي نمايد اما بر خي از رهنمودهاي خدا مرموز هستند.
روزي در كلاس  دست به شفاعت گروهي زده بودم تا هر شاگردي رهنمود ويژه خود دريافت كند كلاس كه تمام شد زني نزدم آمد و گفت : ( وقتي شما سرگرم شفا و درمان بوديد به دلم افتاد كه اثاثيه ام را كه در يك انبار امانت گذاشته ام پس بگيرم و آپارتماني اجاره كنم ) زن به منظور باز يافتن تندرستي خود به كلاس آمده بود من نيز گفتم : ( بي ترديد اگر براي خود خانه و كاشانه تشكيل دهي بهبود خواهي يافت چون بيماري لخته شدن و تراكم خون تو ناشي از اين است كه اثاثيه ات را در يك جا جمع كرده اي انباشتگي باعث تراكم خون در بدن مي شود  قانون مصرف را زير پا گذاشته اي و اكنون جسم تو دارد تاوانش را پس مي دهد آنگاه شكر به جاي آوردم كه نظم الهي در ذهن و تن امورش استقرار يافته است .
مردم حتي تصورش را هم نمي توانند بكنند كه اعمالشان  بر تن آنها چه اثري مي گذارد هر مرضيعلتي ذهني دارد چه بسا آدمي با دريافت اين حقيقت كه تن او در ذهن الهي صورتي است در اوج كمال شفايي آني يابد اما اگر به تفكر منفي واحتكار و نفرت و ترس و ملامت ادامه دهد مرض با ز خواهد گشت.
عيسي مسيح مي دانست كه هر مرض ناشي از گناه است وهمين ذليل بس از اينكه جزامي را شفا بخشيد به او اندرز داد كه برود و ديگر گناه نكند وگرنه بلايي بزرگتر بر سرش خواهد امد. بس روح (يا ذهن نيمه هشيار )آدمي براي شفاي دائم بايد از برف سفيدتر شود و استاد ماوراالطبيعه همواره ژرفاي مسئله را مي كاود تا به (علت ذهني مرض بي ببرد عيسي مسيح گفت:(داوري مكنيد تا بر شما داوري نشود حكم مكنيد تا بر شما حكم نشود)
چه بسيارند مردماني كه با ملامت ديگران بيماري و بدبختي را بهوسي خود كشانده اند.آنچه را كه آدمي در ديگران نكوهش مي كند در واقع به سوي خود جذب مي كند .مثلا دوستي خشمگين و بريشان نزدم آمد شوهرش او را به خاطر زني ديگر ترك كرده بود .دوستم مدام ا ن زن را ملامت مي كرد ومي گفت (آن زن مي دانست كه شوهرم همسر دارد بس نمي بايست به شوهرم روي خوشنشان مي داد)
گفتم:(از ملامت ان زن دست بردار1اورا از صميم قلب عفو كن تا اين وضع خاتمه يابد .اگر نه خودت دچار همين وضعيت خواهي شد .)
اما او گوشش بدهكار نبود و يك سال بعد به مردي دل باخت كه همسر داشت .
انسان به هنگام انتقاديا ملامت به سيم لخت برق دست مي يابد وهر لحظه ممكن است ضربه اي هولناك بر او وارد آيد .
دو دلي مانعي است كه بر سر بسياري از راه ها مي ايستد.براي غلبه بر ان بارها اين عبارت را تكرار كنيد :(من همواره در برتو الهام مستقيم قرار دارم وبي درنگ تصميم درست مي گيرم)
اين كلام بر ذهن نيمه هشياراثر مي گذارد و چندي نمي گذارد كه آدمي خود را بيدار و هشيار احساس مي كند و با عظم جذم گامههاي درست را بر مي دارد اما چشم داشت هدايت از عرصه  رواني را مخرب يافته ام .زيرا عرصه ذهن هاي بي شمار است نه آن (ذهن يكتا)
اگر ذهن خود را بر ذهنيت بگشايد هدف نيروهاي مخرب قرار مي گيرد زيرا عرصه رواني حاصلانديشه فاني ادمي و(حيطه اضداد )است .از اين رو چه بسا پيامي خوب يا پيامي بعد دريافت كند .
علم اعدا د و احكام نجوم و طالع بيني آدمي را هم چنان در عرصه ذهني(فاني)نگاه مي دارد .زيرا تنها با راه و روش كارمايي سر و كار دارد .
منردي را مي شناسم كه به حكم طالع نجومي خود بايد سالها بيش مرده باشد اما هنوز زنده و رهبر يكي از بزرگترين نهضت هاي است كه در اين سرزمين براي اعتلاي انسانيت مي كوشد.
براي خنثي كردن بيشگويي شر بايد ذهني بسيار نيرومند داشت شاگرد بايد به تاكيد ندا در دهد كه :(هر بيشگويي كاذب ناپديد مي گرديد هر مشيتي كه پدر در آسمان مقدر نكرده باشد از هم مي پاشد و به فنا مي انجامد و ارمان الهي هم اكنون انجام خواهد پذيرفت )
اما اگر پیامي نيكو فرا رسد  كه مژده سعادت يا ثروت دهد بايد به ان چنگ انداخت و چشم به راهش ماند  زيرا كه به حكم قانون انتظار دير يا زود عينيت خواهد يافت.
ادمي بايد مشتاقانه تسليم اراده خدا باشد و صميمانه اراده كند كه اراده او را به جا اورد.
اين خواست خداست كه ارزوي درست دل هر انساني را برآورد .
(ترسان مباشيد اي گله ي كوچك كه خواست پدر شما است كه ملكوت را به شما عطا فرمايد) و اراده ادمي بايد به كار افتد تا لحظه اي از هدف خود چشم بر ندارد.
بسر گمشده گفت:(من بر خاسته به نزد پدر خود مي روم)
همانا به ياري اراده بايد از شر تفكر فاني رها شد.انسان عادي ترس  را برايمان ترجيح مي دهد پس ايمان حاصل اراده است.
زماني كه معنويت در آدمي بيدار مي شود .در مي يابد كه هر ناهماهنگي بروني نشانه ناهماهنگي ذهني است.حتي اگر بلغزد يا به زمين بيفتد .پي مي برد كه هشياري اومي لغزد يا مي افتد.
روزي يكي از شاگردانم در حال گذر از خيابان در خود كسي را ملامت مي كرد و به مرد ي گفت:(واقعا كه آن زن ناخوشايندترين موجود دنيا است)درست در همين وقت سه پسر پيشاهنگ او راهل دادند و به زمين افتاد بي درنگ موضوع را دريافت و پسرهاي پیشاهنگ را سرزنش نكرد .تنها قانون بخشايش را فراخواند و الوهيت درون آن زن درود فرستاد.
خوشا به حال كسي كه حكمت را بيابد .زيرا كه طريقهاي او طريقهاي شادماني است..و همه راههاي او سلامتي.
زماني كه آدمي خواسته خود را از ذات كل طلبيد بايد هرگونه شگفتي آماده باشد .زيرا چه بسا وقتي كه همه چيز به خير و خوشي پيش مي رود .چنين به نظر برسد  كه به خطا مي رود.مثلا زني گفته شده بود كه در ذهن الهي از دست دادن وجود ندارد .پس نمي تواند چيزي را كه از آن او است از دست بدهد. و هر چيزي كه گم بشود خود يا همسنگ آن را باز خواهد ستاند.
اين زن چند سال بيش دو هزار دلار از دست داده بود.اين پول را به خويشاوندي قرض داده بود .خويشاوندي نيز بي آنكه اين موضوع را در وصيت نامه اش ذكر كند مرده بود.خشمگين ومنزجر بود چون نه پول را دريافت كرده بود و نه براي اثبات اين قضيه مدركي در دست داشت.بر ان شد كه هرگونه خسارت را نفي كند و دو هزار دلار را از خزانه كل بازستاند.
بايد كارش را با عفو بخشايش خويشاوندش آغاز مي كرد زيرا نفرت و عدم بخشايش درهاي اين خزانه ي شگفت انگيز را مي بندد.
از اين رو اين عبارت را تكرار كرد :( من از دست دادن را نفي مي كنم چون در ذهن الهي خسارت وجود ندارد بس محال است كه من دو هزار دلاري را كه حق الهي من است از دست بدهم اگر دري بسته شود خدا دري ديگر مي گشايد )
او در آپارتماني زندگي مي كرد كه به معرض فروش گذاشته شده بود اين جمله هم در اجاره نامه قيد شده بود كه اگر خانه به فروش برسد مستاجران بايد ظرف 90 روز ان را تخليه كنند.اما صاحب خانه ناگهان اجاره نامه را فسخ كرد و اجاره ي منزل را بالا برد باز هم بي عدالتي بر سر راهش قرار گرفته بود اما اين بار ابدا ناراحت نشد براي صاحب خانه بركت طلبيد و تاكيد كرد كه :( بالا رفتن اجاره منزل نشان مي دهد كه من نيز به همين اندازه پولدارتر خواهم شد چون خدا روزي رسان من است .)اجاره نامه جديد براي اجاره بهاي افزايش يافته تهيه شد اما به خواست خدا اشتباهي بيش امد كه جمله ي مربوط به 90 روز از قلم افتاد.چندي نگذشت كه صاحب خانه موقعيتي براي فروش ساختمان به دست آورد .
منتهي چون در اجاره نامه جديد نوشته نشده بود كه مستاجران بايد ظرف 90 روز آپارتمان را تخليه كنند مي توانستند يك سال ديگر در آن بمانند
از طرف بنگاه معاملات ملكي به آنها بيشنهاد شد كه به هر مستاجري كه خانه را تخليه كند دويست دلار بدهند .بعضي از خانواده ها تخليه كرئند اما سه خانواده از جمله همين خانواده انجا ماندند .
يكي دو ماهي نگذشته بود كه دوباره سر وكله ي صاحب بنگاه بيدا شد و از زن سوال كرد :( اگر هزار و پانصد دلار بگيري اجاره نامه ات را فسخ مي كني ؟) اين فكر مثل برق از سرش گذشت كه :(آن دو هزار دلار قرار است اينجا جبران شود ) اما به ياد آورد كه به ساير دوستان مقيم ساختمان گفته بود كه اگر دوباره درباره تخليه حرفي بزنند همه با هم اقدام خواهيم كرد و دوباره رهنمودش اين بود كه با ان ها نيز مشورت كند .
آنها به او گفتند:( خب اگر صاحب بنگاه هزار و پانصد دلار به تو بيشنهاد كرده حتما دو هزا ر دلار را هم خواهد داد .) از اين رو زن براي تخليه خانه يك چك دو هزار دلاري گرفت به راستي كه معجزه اين قانون اعجاب انگيز بود . و آن جا بي عدالتي مي نمود تنها وسيله اي بود براي به عينيت درآمدن خواسته او و اين اثبات واين حقيقت كه خسارت و از دست دادن وجود ندارد .هر گاه آدمي در جايگاه معنوي خود باايستد تمامي حق خود را از اين خزانه عظيم نعمت مي ستاند .من سالياني را كه ملخ ها خورده اند به تو باز خواهم گرداند.
ملخ ها يعني ترديد ها و ترس ها و نفرت ها و حسرت هاي تفكر فاني .تنها راه زني كه دار و ندار آدمي  را به يغما مي برد انديشه هاي منفي خود اوست .زيرا هيچ كس جز خود آدمي چيزي به خود نمي دهد و هيچ كس جز خود آدمي چيزي را از خود دريغ نمي  دارد.
آدمي اين جا است تا خود اثبات خدا باشد و شاهد حقيقت باشد و آدمي تنها زماني مي تواند آيت وجود خدا باشد كه از تنگدستي  توانگري بيافريند و از بي عدالتي بي عدالت.
خداوند مي گويد مرا اين چنين آزمايش كنيد كه آيا روزن هاي آسمان را براي شما نگشوده ام و چنان بركتي بر شما نريخته ام كه گنجايش ان نيست.
قانون کارما و قانون بخشایش
آدمي تنها آنچه را كه مي دهد باز مي ستاند و بازي زندگي بازي بازي بومرنگهاست. و بندار و كردار و گفتار انسان دير يا زود با دقتي حيرت انگيز به خود او باز مي گردد .
اين قانون كارماست و كارما كه واژه اي است سانسكريت يعني ( بازگشت ) آنچه آدمي بكارد همان را درو خواهد كرد .
دوستي حكايت خود را برايم بازگو كرد كه كاركرد اين قانون را نشان مي دهد . دوستم گفت : ( همه كارماهاي من با عمه ام ارتباط بيدا مي كند هرچه به او  بگويم كسي ديگر عينا همان را به من مي گويد  وقتي درخانه هستم معمولا خيلي زود از كوره در مي روم يك روز كه داشتيم غذا مي خورديم عمه ام شروع كرد با صحبت با من و من همگفتم : ( حرف نباشد مي خواهم در آرامش غذا بخورم ! )
روز بعد با زني نهار مي خوردم كه خيلي ميل داشتم روي او اثر بگذارم . داشتم با شور و شوق صحبت مي كردم كه گفت : ( حرف نباشد مي خواهم در آرامش غذا بخورم ! )
چون هشياري دوستم در سطحي بالاست كارماي او بسيار زودتر از كسي باز مي گردد كه در عرصه ي ذهن قرار دارد .
هراندازه دانش آدمي بيشتر باشد مسئوليت او افزون تر است و اگر آن كس كه از قانون معنويت با خبر است يه آن عمل نكند به عذابي اليم گرفتار خواهد آمد. (( ترس از خداوند ( قانون ) ابتداي حكمت است ))
اگر به جاي كلمه (( خداوند )) كلمه(( قانون )) را بگذاريم مفهوم بسياري از آيات كتاب مقدس روشن  تر خواهد شد.

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 5.00 (1 رای)