برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

چه کسي پنير مرا برداشته است؟

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
چه کسي پنير مرا برداشته است؟
نويسنده: اسپنسر جانسون
خلاصه کتاب: روزگاري, در زمان هاي بسيار قديم, در سرزميني بسيار دور, چهار موجود کوچک زندگي مي کردند که در جستجوي پنير به درون هزارتوي پر پيچ و خمي راه يافتند تا غذا جستجو کنند و بخورند و شاد شوند. دوتا ار آنها, به نام هاي اسنيف(Sniff) و اسکوري (Scurry) , موش بودند , دوتاي ديگر, آدم کوچولوهايي بودند به نام هِم(Hem) و هاو (Haw) که از نظر ظاهر مانند موش ها کوچک بودند ولي روش و رفتار آنها مثل آدم هاي امروزي بود.
به خاطر جثه کوچک شان, مشاهده ي کارهايي که انجام مي دادند کار ساده اي نبود اما اگر به اندازه ي کافي از نزديک به آنها نگاه مي کرديد مي توانستيد چيزهاي بسيار شگفت انگيزي را در رفتار آنها ببينيد.
موش ها و آدم کوچولوها هر روز اوقات خود را در هزارتوي مارپيچ, در جستجوي پنير مخصوص خود مي گذراندند.
موش ها, اسينف و اسکوري, که هم چون ديگر جونده ها, داراي مغزي ساده, ولي شم و غريزه قوي بودند, مانند اغلب موش ها در جستجوي پنير سفتي بودند که آن را ذره ذره گاز بزنند و بخورند و لذت ببرند.
آدم کوچولوها, يعني هِم و هاو, از مغز خود که انباشته از عقايد و باورهاي بسيار بود براي جستجوي نوعي پنير متفاوت که معتقد بودند باعث شادي و موفقيت بيشتر آنها مي شود استفاده مي کردند.
موش ها و آدم کوچولو ها به همان اندازه که با هم متفاوت بودند, خصوصيات مشترکي نيز داشتند: هر روز صبح هر کدام از آنها گرمکن و کفش ورزشي خود را مي پوشيد و خانه کوچک خود را ترک مي کرد و به سرعت در جستجوي پنير به داخل هزارتوي مارپيچ مي رفت.
اين هزارتو, کلاف سردرگمي از دالان ها و اتاق ها بود که بعضي از آنها مملو از پنير خوشمزه بود. اما زواياي تاريک و راهروهاي بن بستي هم در آن جا وجود داشت که بعضي از آنها انتهايي نداشت و هر کسي ممکن بود در آن جا گم شود.
به هر حال, براي آنهايي که راه خود را پيدا مي کردند,هزارتوي مارپيچ اسراري هم داشت که به آنها اجازه ي لذت بردن از يک زندگي بهتر را مي داد. موش ها, اسنيف و اسکوري, از روش ساده اما ناکار آمد آزمون و خطا براي پيدا کردن پنير استفاده مي کردند. يعني ابتدا يک راهرو را جستجو مي کردند و اگر خالي بود به راهروهاي بعدي مي رفتند.
اسنيف با استفاده از دماغ بزرگ خود رد پنيرها را بو مي کشيد و اسکوري مستقيم به دنبال آن به طرف جلو ميدويد. همان طور که انتظار مي رفت آنها معمولاً راه خود را گم مي کردند, جهت را اشتباه مي رفتند و اغلب به ديوار مي خوردند.
اما دوتا آدم کوچولو, هِم و هاو, از روش متفاوتي استفاده مي کردند که بر قدرت تفکر آنها و استفاده از تجربيات گذشته متکي بود. اگر چه , بعضي از اوقات, آنها هم بر اثر عقايد و احساسات شان سر در گم مي شدند.
درنهايت, هر کس به طريقي آن چه را که در جستجويش بود پيدا مي کرد. هر کدام از آنها همان نوع پنيري را که دوست داشت در انتهاي يکي از راهروها, در ايستگاه پنير C , پيدا مي کرد.
از آن روز به بعد, هر روز صبح, موش ها و آدم کوچولوها لباس گرمکن پوشيده و عازم ايستگاه پنير C مي شدند. طولي نکشيد که هر يک از آنها کار ثابت و مشخص روزانه خود را يافتند.
اسنيف و اسکوري هر روز صبح زود از خواب بيدار مي شدند و به داخل هزارتوي مارپيچ مي دويدند و همواره همان مسير هميشگي را دنبال مي کردند.
موش ها وقتي به مقصد مي رسيدند کفش هاي ورزشي خود را در آورده آنها را به هم گره مي زدند و دور  گردن خودشان آويزان مي کردند.
با انجام اين کار هر وقت کفش هاي خود را لازم داشتند به راحتي مي توانستند آنها را پيدا کنند. سپس از پنير خوردن لذت مي بردند.
در اوايل, هِم و هاو, نيز هر روز صبح به طرف ايستگاه پنير مي دويدند تا از خرده پنيرهاي خوشمزه اي که در انتظار آنها بود لذت ببرند. اما بعد از مدتي, آدم کوچولوها راه و روش متفاوتي را در پيش گرفتندو
هِم و هاو, هر روز صبح کمي ديرتر از خواب بيدار مي شدند, کمي آهسته تر لباس مي پوشيدند و سلانه سلانه به طرف ايستگاه پنير مي رفتند زيرا به هر حال مي دانستند که پنير کجاست و چطور مي توان به آن جا رسيد.
آنها اصلاً فکر نمي کردند که اين پنير از کجا مي آيد و چه کسي آن را در آن جا مي گذارد. تصور آنها فقط اين بود که پنير آن جا خواهد بود. هر روز صبح به محض اين که هِم و هاو به ايستگاه پنير شماره C  مي رسيدند احساس مي کردند در خانه خود هستند؛ گرمکن هاي خود را آويزان مي کردند و کفش هايشان را در مي آوردند و دمپايي هاي راحتي خود را مي پوشيدند. حالا که پنير را پيدا کرده بودند بسيار آسوده خاطر بودند. هِم  مي گفت : عاليه , در اين جا پنير کافي تا ابد براي ما وجود دارد». آدم کوچولو ها احساس شادي و کاميابي و امنيت مي کردند.
طولي نکشيد که هِم و هاو, پنير موجود در ايستگاهC را متعلق به خود دانستند آن جا آن قدر پنير بود که آنها سرانجام خانه خود را عوض کردند و در نزديکي انبار پنير ساکن شدند و يک زندگي اجتماعي در اطراف آن ايستگاه براي خود درست کردند. هِم و هاو براي اين که بيشتر احساس کنند که در خانه ي خودشان هستند . ديوارهاي آن جا را با سخناني درباره ي پنير تزيين کردند و حتي تصاويري از پنير در روي ديوارها کشيدند که لبخند به لب آنها مي نشاند. يکي از اين ديوار نوشته ها چنين بود:
داشتن پنير آدم را خوشحال مي کند.
هِم و هاو گاه گاهي دوستان خود را به آن جا مي آوردند تا پنيرهاي روي هم انباشته شده در ايستگاه پنير C را ببينند و با غرور به آن اشاره کرده و مي گفتند: « چه پنيرهاي خوشمزه اي , نه؟» و گاهي اوقات در خوردن پنير با دوستانشان شريک مي شدند و بعضي اوقات اين کار را نمي کردند.
هِم گفت: « ما استحقاق داشتن اين پنير ها را داريم.» در حقيقت ما براي يافتن اين پنيرها مدتي طولاني و با سختي بسيار کار کرديم» بعد تکه اي پنير خوشمزه ي تازه جدا کرد و خورد.
هِم بعد از خوردن پنير مانند اغلب اوقات خوابش برد.
هر شب آدم کوچولوها در حالي که تا خرخره پنير خورده بودند؛ تلوتلو خوران به طرف خانه به راه مي افتادند و هر روز صبح با اعتماد به نفس کامل براي خوردن پنير بيشتر بر مي گشتند.
آنها اين کار را مدت ها ادامه دادند.
بعد از مدتي اعتماد به نفس هِم و هاو تبديل به غرور و تکبر شد. ديري نپاييد که آنها آن قدر راحت طلب شدند که حتي به آن چه که در اطرافشان مي گذشت توجه نمي کردند. اما اسنيف و اسکوري در تمام اين مدت به کار روزمره ي خود ادامه مي دادند. آنها هر روز صبح زود به آن جا مي رسيدند و اطراف ايستگاه پنير C را بو کشيده و جستجو مي کردند و تند و سريع مانند فرفره مي دويدند و آن جا را بازرسي مي کردند تا ببينند آيا نسبت به روز پيش تغييري بوجود آمده است يا نه.
سپس مي نشستند و ذره ذره شروع به خوردن پنير مي کردند. يک روز صبح که آنها به ايستگاه پنير C رسيدند, متوجه شدند که خالي است و از پنير خبري نيست.
اسنيف و اسکوري تعجب نکردند. چون قبلاً متوجه شده بودند که موجودي پنير هر روز کمتر از روز قبل مي شود. آنها براي اين واقعه اي اجتناب ناپذير آمادگي داشتند و به حکم غريزه مي دانستند چه کار بايد بکنند.
به هم ديگر نگاه کردند و کفش هاي ورزشي خود را که به هم بسته و طبق معمول دور گردن خود آويزان کرده بودند برداشتند و آنها را پوشيده و بندهايشان را بستند.
موش ها چيزي را بيش از حد تجزيه و تحليل نمي کردند و مغز آنها با عقايد و باورهاي پيچيده انباشته نشده بود. براي موش ها مشکلي به وجود آمده بود و جواب آن برايشان ساده بود. وضعيت در ايستگاه پنير C تغيير کرده بود بنابراين اسنيف و اسکوري تصميم گرفتند که خودشان هم تغيير کنند.
بيرون از ايستگاه به داخل هزارتوي پيچ در پيچ نگاه کردند. سپس اسنيف پوزه خود را بلند کرده و بو کشيد و با سر به اسکوري اشاره کرد. اسکوري شروع به دويدن به داخل هزارتو کرد و اسنيف تا جايي که مي توانست با سرعت به دنبال او حرکت کرد. آنها در بيرون از آن منطقه شروع به جستجوي پنير جديد کردند.
بعد از مدتي, هِم و هاو نيز به ايستگاه پنير C رسيدند. آنها توجهي به تغييرات کوچکي که هر روز در اطراف آنها اتفاق مي افتاد نکرده بودند. بنابراين براي آنها مسلم بود که پنيرشان سر جاي خود قرار دارد. هِم و هاو براي آن چه در آن روز ديدند آمادگي نداشتند.
هِم نعره زد:«چي, هيچي پنير اين جا نيست؟» و به نعره زدن ادامه داد« پنير نيست؟! پنير نيست؟!» انگار که اگر بلند داد بزند, کسي پنير ها را سرجايش بر مي گرداند.
بعد با صداي بلند فرياد کشيد:« چه کسي پنير مرا برداشته است؟»
سرانجام در حالي که دستها را روي گوش هايش گذاشته و صورتش سرخ شده بود؛ از بيخ گلو فرياد کشيد:« اين عادلانه نيست!»
هاو فقط با ناباوري سرش را تکان داد. او هم شکي نداشت که هميشه در ايستگاهC پنير وجود دارد. مدتي مات و مبهوت در آن جا ايستاد. هاو نيز براي اين واقعه آمادگي نداشت.
هِم با داد و بيداد چيزي مي گفت. اما هاو نمي خواست هيچ چيزي بشنود. او نمي خواست با واقعه اي که روبه رو شده بود کنار بيايد؛ بنابراين تنها کاري که کرد اين بود که همه چيز را به هم ريخت.
رفتار آدم کوچولوها اصلاً جالب نبود و ثمري نيز نداشت, اما قابل درک بود.
پنير پيدا کردن کار ساده اي نبود. در ثاني يافتن آن براي آدم کوچولوها معناي خيلي بيشتري از رفع نياز روزمره داشت. يافتن پنير براي آنها به معناي روشي براي به دست آمدن چيزي بود که فکر مي کردند براي شاد بودن به آن نياز دارند. آنها بر اساس ميل و ذائقه خويش, ديدگاه هاي خاصي در مورد پنير داشتند. براي بعضي ها, يافتن پنير به معناي ماديات و برخورداري از مال و ثروت بود براي برخي ديگر لذت بردن از سلامتي کامل, يا برخورداري از نوعي احساس معنوي ناشي از رفاه و آسايش بود. براي هاو پنير فقط به معناي امنيت و صاحب يک خانواده ي دوست داشتني شدن و زندگي در کلبه اي گرم و نرم در چدارلين بود.
براي هِم, پنير به معني دست يابي به پنيري بزرگ و رياست بر ديگران و صاحب خانه اي بزرگ بر فراز تپه کمبرت شدن بود.
از آن جا که پنير براي دو آدم کوچولو مهم بود, مدت زيادي وقت گذاشتند تا در مورد اين که چه کار بايد بکنند تصميم بگيرند. اما تنها کاري که انجام مي دادند اين بود که به اطراف ايستگاه C خالي از پنير پرسه مي زدند تا ببينند آيا واقعاً در آن جا پنير وجود دارد يا نه.
در حالي که اسنيف و اسکوري به سرعت در حال تغيير بودند؛ هِم و هاو همان آدمهاي قبلي باقي مانده بودند.
آنها درباره ي اين بي عدالتي بزرگ رجز خواني مي کردند وجار و جنجال به راه مي انداختند. هاو به تدريج افسرده شد. اگر فردا هم آن جا پنير نبود چه اتفاقي مي افتاد؟ او آينده اش را بر مبناي اين پنير ها برنامه ريزي کرده بود.
آدم کوچولوها نمي توانستند اين اتفاق را باور کنند. چه طور ممکن بود اين اتفاق بيفتد؟ هيچ کس به آنها هشدار نداده بود. اين درست نبود و اوضاع آن طور که آنها تصور مي کردند پيش نرفته بود.
آن شب, هِم و هاو گرسنه و نااميد به خانه رفتند. اما هاو قبل از رفتن روي ديوار نوشت:
هر چه قدر پنير برايت مهم باشد بيشتر ميل داري آن را نگه داري
روز بعد هِم و هاو خانه ي خود را ترک کردند و دوباره به ايستگاه پنيرC برگشتند زيرا هنوز انتظار داشتند به نحوي پنير خود را پيدا کنند.
اما وضعيت فرقي نکرده بود. پنير ها آن جا نبود. آدم کوچولوها نمي دانستند چه کار کنند. هِم و هاو, مات و مبهوت, مثل دوتا مجسمه آن جا ايستادند.
هاو چشم هايش را تا جايي که مي توانست محکم به هم فشرد و دست هايش را روي گوش هايش گذاشت. او فقط مي خواست به چيزي فکر نکند و چيزي نشنود. او حتي نمي خواست بپذيرد که پنير او به تدريج کوچک تر شده است بلکه معتقد بود پنيرش به طور ناگهاني از آن جا برداشته شده است.
هِم بارها و بارها وضعيت را تجزيه و تحليل کرد. سرانجام مغز پيچيده اش, همراه با نظام اعتقادي پر قدرتش, از درک اين جريان عاجز شد. پرسيد:«چرا آنها اين کار را با ما کردند؟ واقعاً اين جا دارد چه اتفاقي مي افتد؟»
سرانجام هاو چشمهايش را باز کرد و به اطراف خود نگاه کرد و گفت:« راستي اسنيف و اسکوري کجا هستند؟ فکر مي کني آنها چيزي بدانند که ما نمي دانيم؟»
هِم با تمسخر گفت:«چه چيزي را مي دانند؟»
هِم ادامه داد:« آنها فقط موش هاي ساده اي هستند که در برابر آن چه که اتفاق مي افتد واکنش نشان مي دهند. ما آدم کوچولو هستيم. ما استثنايي هستيم. بايد بتوانيم به اين موضوع پي ببريم و علاوه بر آن, ما مستحق چيزهاي بهتري هستيم اين مساله نبايد براي ما اتفاق مي افتاد, حالا که رخ داد, حداقل بايد از آن نفعي ببريم»
هاو پرسيد:« چرا بايد نفع ببريم؟»
هِم گفت:« براي اين که اين حق ماست»
هاو پرسيد:« چه چيزي حق ماست؟»
«ما حق داريم که پنير خود را داشته باشيم»
هاو پرسيد:«چرا؟»
هِم گفت:« زيرا ما اين مشکل را به وجود نياورده ايم. شخص ديگري اين کار را انجام داده و ما بايد از اين کار به نفع خود استفاده کنيم»
هاو پيشنهاد کرد:« شايد ما بايد از تجزيه و تحليل بيش از حد شرايط دست برداريم و راه بيفتيم و مقداري پنير جديد پيدا کنيم»
هِم شروع به اعتراض کرد« آه, نه, من نمي خواهم تا آخر خط بروم و بفهمم که اين جا چه اتفاقي افتاده است»
در همان حالي که هِم و هاو هنوز در تلاش براي تصميم گيري بودند, اسنيف و اسکوري به شيوه ي خود خوش مي گذراندند. آنها در جستجوي پنير به هر ايستگاهي که مي يافتند داخل مي شدند و به همه, راهروها و گوشه و کنار پرت و دور افتاده ي هزارتوي مارپيچ سرکشي مي کردند. آنها به هيچ چيز غير از يافتن پنير تازه فکر نمي کردند. موش ها تا مدتي نتوانستند چيزي پيدا کنند. سرانجام به قسمتي از هزارتو رفتند که قبلاً هرگز به آن جا نرفته بودند, يعني ايستگاه پنيرN .
اسنيف و اسکوري با خوشحالي فرياد زدند:«آن چه در جستجويش بوديم يافتيم, محموله ي بزرگي از پنير تازه!»
آنها به سختي توانستند آن چه را که مي ديدند باور کنند. اين بزرگ ترين محموله ي پنيري بود که موش ها تا کنون ديده بودند.
در اين فاصله, هِم و هاو هنوز در ايستگاه پنيرC مشغول ارزيابي وضعيت خود بودند. آنها اکنون از عواقب و اثرات بي پنيري رنج مي بردند, نا اميد و عصباني بودند و هم ديگر را براي وضعيتي که در آن بودند, سرزنش مي کردند.
هر از گاهي, هاو به ياد دوستانشان, اسنيف و اسکوري, مي افتاد و از خود مي پرسيد آيا آنها تا کنون پنير پيدا کرده اند؟ او بر اين باور بود که آنها احتمالاً بايد شرايط سختي داشته باشند, زيرا پرسه زدن در گوشه و کنار هزارتوي مارپيچ معمولاً اطمينان بخش نبود. او هم چنين مي دانست که اين کار فقط تا مدتي مي توانست ادامه يابد.
هاو گاهي اوقات, اسنيف و اسکوري را در حال پيدا کردن پنير جديد و لذت بردن از آن در ذهن خود تصور مي کرد. او مي انديشيد که چه قدر خوب مي شد اگر دوباره در مارپيچ هزارتو به جستجو مشغول مي شد و پنير تازه اي پيدا مي کرد. او تقريباً مي توانست مزه ي پنير تازه را احساس کند.
هاو هر چه قدر بيشتر خود را در حال جستجوي پنيري تازه و لذت بردن از آن در ذهن خود مجسم مي کرد, براي ترک ايستگاه پنيرC مصمم تر مي شد. بلاخره ناگهان با تعجب فرياد کشيد:« بيا برويم!»
هِم فوراً جواب داد: «نه من اين جا را دوست دارم. اين جا راحت است. من خوب مي دانم. به علاوه بيرون از اين جا خطرناک است.»
هاو اعتراض کرد:«اين طور نيست, ما قبلاً به نقاط مختلفي از هزارتو سرک کشيده ايم و مي توانيم دوباره اين کار را بکنيم»
هِم گفت:«من براي اين کار خيلي پير شده ام و مي ترسم. دوست ندارم گم شوم و خودم را مضحکه اين و آن کنم, تو دوست داري؟»
با اين حرف, ترس از شکست دوباره به سراغ هاو برگشت. اميد او به پيدا کردن پنير جديد رنگ باخت.
بدين ترتيب, هر روز آدم کوچولوها همان کار قبلي خود را دنبال کردند. آنها هر روز به ايستگاهC مي رفتند و هيچ پنيري در آن جا پيدا نمي کردند و با نگراني و نااميدي به خانه بر مي گشتند.
آنها سعي در انکار آن چه که اتفاق افتاده بود داشتند. خوابيدن برايشان مشکل بود. توان و انرژي آنها هر روز نسبت به روز قبل کمتر مي شد و به همين دليل زود رنج و بي حوصله شده بودند.
خانه هاي آنها ديگر مکان هاي امن سابق نبود. آدم کوچولوها شب ها کابوس عدم دستيابي به پنير را مي ديدند.
اما هِم و هاو هم چنان, هر روز صبح به ايستگاه پنيرC بر مي گشتند و در انتظار بازگشت پنير بودند.
هِم گفت: «مي داني اگر ما فقط کمي بيشتر تلاش کنيم متوجه مي شويم که اوضاع واقعاً زياد تغيير نکرده است. پنير احتمالاً همين نزديکي هاست شايد آنها فقط آن را پشت ديوار قايم کرده اند.»
روز بعد هِم و هاو با آلات و ابزار حفاري ديوار برگشتند. هِم اسکنه را نگه مي داشت و هاو با چکش به آن ضربه مي زد, تا سرانجام سوراخي روي ديوار ايستگاه C به وجود آوردند. آنها به آن سوي ديوار پريدند ولي آن جا هم پنيري در کار نبود.
هِم و هاو نا اميد شدند. اما ايمان داشتند که مي توانند مشکل را حل کنند. بنابراين صبح ها زودتر کار خود را شروع کردند. مدت بيشتري آن جا ماندند و سخت تر کار کردند. اما بعد از مدتي تنها چيزي که داشتند يک سوراخ بزرگ روي ديوار بود.
هاو کم کم داشت تفاوت بين فعاليت و بهره وري را مي فهميد.
هِم گفت:« شايد ما فقط بايد اين جا بنشينيم و ببينيم چه اتفاقي مي افتد. دير يا زود آنها پنير را بر مي گردانند.»
هاو دلش مي خواست اين حرف را باور کند. بنابراين هر روز هردوي آنها با هم ديگر براي استراحت به خانه مي رفتند و با بي ميلي به ايستگاهC بر مي گشتند. اما پنير هرگز به آن جا بازنگشت.
تا اين موقع آدم کوچولوها از گرسنگي, نگراني و اضطراب ضعيف شده بودند. هاو از انتظار کشيدن براي بهبودي شرايط خسته شده بود. او کم کم متوجه شد که هر چه بيشتر در اين وضعيت بي پنيري باقي بمانند شرايط بدتر خواهد شد. هاو مي دانست که دارند وقت خود را تلف مي کنند.
سرانجام, شروع به خنديدن به خودش کرد: « ها,ها,ها, منو نگاه کن, من هر روز بارها و بارها يک کار را انجام مي دهم و انتظار دارم اوضاع بهتر شود. واقعاً وضعيت مضحک و خنده داري است.»
هاو دوست نداشت دوباره به گوشه و کنار هزارتو سرک بکشد. چون مي دانست گم مي شود. و ضمناً نمي دانست کجا مي توانند پنير پيدا کنند. اما وقتي که ديد ترس و نگراني دارد چه بلايي سر آنها مي آورد مجبور شد به خود بخندد.
او از هِم پرسيد:« گرمکن و کفش ورزشي هاي ما کجاست؟»
و شروع به جستجوي آنها کرد. ولي خيلي طول کشيد تا آنها را پيدا کند زيرا زمان پيدا کردن پنير در ايستگاهC آنها را به گوشه اي رها کرده بود. چون فکر مي کرد ديگر نيازي به آنها ندارد.
هِم وقتي دوستش را در حال گرمکن پوشيدن ديد گفت: « تو که واقعاً نمي خواهي دوباره وارد هزارتوي مارپيچ شوي؟ چرا با من در اين جا منتظر نمي ماني تا پنير را به ما برگردانند؟»
هاو گفت: « چون تو ديگر به آن پنير دست نخواهي يافت. من هم ديگر نمي خواهم آن پنير را ببينم. حالا دارم مي فهمم که آنها هيچ وقت آن پنير قديمي را بر نخواهند گرداند. آن پنير مال ديروز بود. امروز وقت پيدا کردن پنير تازه است.»
هِم شروع به اعتراض کرد:« اما اگر در خارج از اين جا پنير نبود چي؟ و يا اگر پنير بود و تو نتوانستي آن را پيدا کني چي؟»
هاو گفت:« نمي دانم» او بارها و بارها اين سوال را از خود پرسيده بود و دوباره همان ترسي را که با پرسيدن اين سوال احساس مي کرد و باعث مي شد در آن جا پاي بند شود احساس کرد.
سپس شروع به تفکر درباره پيدا کردن پنير تازه و همه ي چيزهاي خوبي که همراه با آن مي آمد کرد و جرات از دست رفته ي خود را به دست آورد.
هاو گفت:« گاهي اوقات اوضاع تغيير مي کند. روزگار هميشه بر يک روال نخواهد بود. الان يکي از همان مواقع است. اين قانون زندگي است! يعني دائم تغيير مي کند و بنابراين ما هم بايد تغيير کنيم»
هاو نگاهي به دوست لاغر و نحيف خود انداخت و سعي کرد او را سر عقل بياورد. اما ترس هِم تبديل به عصبانيت شده بود و گوش به حرف کسي نمي داد.
هاو نمي خواست به دوست خود توهين کند اما مجبور بود به حماقت خودشان بخندد.
به محض آن که هاو براي بيرون رفتن آماده شد احساس شادابي و سرزندگي بيشتري کرد و دريافت سرانجام توانسته به خودش بخندد و تصميم بگيرد راه بيفتد و تغيير کند.
او اعلام کرد:« الان وقت رفتن به داخل هزارتوي مارپيچ است.»
هِم نه خنديد و نه به او جواب داد.
هاو تکه سنگ کوچک و ريزي برداشت و فکر مهمي را که به ذهنش خطور کرده بود براي هِم روي ديوار نوشت تا درباره ي آن فکر کند. و بر طبق عادت قبلي که داشت حتي تصويري از پنير دور آن کشيد. به اميد آن که اين عکس به هم کمک کند تا لبخند بزند, حقيقت را دريابد و به دنبال پنير جديد برود. اما هِم نمي توانست آن را ببيند.
نوشته ي او اين بود:
اگر تغيير نکني, نابود مي شوي 
سپس هاو سرش را از سوراخ ديوار بيرون برد و با اشتياق تمام به آن طرف سوراخ, به داخل هزارتوي مارپيچ پريد. بعد درباره ي اين که چه طور خود را در اين ايستگاه بدون پنير گير انداخته بود فکر کرد.
او باور کرده بود که احتمالاً هيچ نوع پنيري در هزارتوي مارپيچ وجود ندارد و يا اگر هم هست احتمالاً او نمي تواند آن را پيدا کند. چنين باورهاي ترسناکي او را از پاي در آورده بود و نوميد و مايوس کرده بود.
هاو لبخند زد. او مي دانست که هِم در اين فکر و خيال غوطه ور است که چه کسي پنير او را برداشته است؟ اما هاو در اين انديشه سير مي کرد که « چرا من زودتر راه نيفتادم و همراه با پنير جابجا نشدم؟»
هاو همان طور که به داخل هزارتوي مارپيچ پا مي گذاشت به پشت سر خود نگاه کرد, به همان جايي که از آن جا آمده بود و زماني احساس مي کرد جاي راحتي است. احساس کرد به طرف آن منطقه ي آشنا کشيده مي شود؛ اگر چه مدت ها بود که ديگر پنيري در آن جا وجود نداشت.
هاو هر لحظه جلوتر مي رفت بيشتر نگران و مضطرب مي شد که آيا واقعاً مي خواهد به داخل هزارتوي مارپيچ برود؟ چيزي روي ديوار روبروي خودش نوشت و مدتي به آن خيره شد:
اگر نمي ترسيدي چکار مي کردي؟
هاو درباره ي اين جمله فکر کرد.
او مي دانست که گاهي اوقات کمي ترس بد نيست. هرگاه بترسيد که اگر کاري انجام ندهيد اوضاع بدتر مي شود, آن گاه به سوي عمل کشيده مي شويد. اما اگر بيش از حد دچار ترس و وحشت شويد آن گاه نمي توانيد دست به هيچ کاري بزنيد و اين خوب نيست. هاو به سمت راست خود به قسمتي از هزار توي مارپيچ که هرگز به آن جا نرفته بود نگاه کرد و ترسيد. سپس نفس عميقي کشيد و به آرامي به همان طرف, به سوي ناشناخته ها به راه افتاد.
هاو, در همان حال که به دنبال راه جديدي مي گشت کمي احساس نگراني کرد که شايد بيش از حد در ايستگاه C منتظر مانده بوده است. مدت زيادي بود که پنيري نخورده بود و به همين دليل ضعيف شده بود.
اقامت او در ايستگاه C بسيار طولاني و ورود او به داخل هزارتوي بيش از حد دردناک صورت گرفته بود. بنابراين تصميم گرفت که اگر زماني مجدداً شانس با او يار شد, خود را زودتر با تغييرات تطبيق دهد. اين امر زندگي را ساده تر مي کرد.
هاو سپس لبخند ضعيفي زد و انديشيد:
« دير اقدام کردن, بهتر از هرگز اقدام نکردن است»
هاو طي چند روز بعد, از اين جا و آن جا کمي خرده پنير پيدا کرد. اما آن قدر نبود که بتواند براي مدتي طولاني او را سير کند. او اميدوار بود که به اندازه ي کافي پنير پيدا کند تا مقداري از آن را براي هِم ببرد و او را تشويق به آمدن به داخل هزارتوي مارپيچ کند.
اما هاو هنوز اعتماد به نفس کافي نداشت. احساس مي کرد که داخل هزارتو کمي گيج کننده است, به نظر مي رسيد که اوضاع از آخرين مرتبه اي که او در آن جا بود تغيير کرده است.
درست زماني که فکر مي کرد در حال پيشروي است؛ در راهروها گم مي شد. به نظر مي رسيد که پيشروي او دو قدم به جلو و يک قدم به عقب است. اين نوعي مبارزه بود, اما بايد مي پذيرفت که جستجوي پنير در هزارتوي مارپيچ, آنقدرها هم که او از آن واهمه داشت بد نبود. همان طور که زمان مي گذشت شروع به ترديد کرد که آيا اين انتظار که پنير جديد پيدا کند, واقع بينانه است. او متحير بود که آيا لقمه اي بزرگ تر از دهان خود برنداشته است. سپس وقتي فهميد که در آن لحظه پنير براي جويدن ندارد خنده اش گرفت. او هروقت که احساس مي کرد دارد روحيه اش را از دست مي دهد, به خود نهيب مي زد که کاري که در حال انجام دادن آن است, هر چند سخت و پر مشقت باشد, در واقع خيلي بهتر از ماندن در وضعيت بي پنيري است. او به جاي اين که منفعل و بيکار بنشيند به تدريج داشت کنترل امور را در دست مي گرفت. سپس خود خاطر نشان کرد که اگر اسنيف و اسکوري توانسته اند تغيير کننند پس او هم مي تواند.
بعد ها که هاو به گذشته نگاه کرد, متوجه شد که پنير موجود در ايستگاه C آن طور که زماني فکر مي کرد , يک شبه ناپديد نشده است. در روزهاي آخر مقدار پنيري که در ايستگاه بود هر روز کمتر شده و آن چه باقي مانده بود کهنه بود و مزه ي خوبي نداشت. حتي امکان کپک زدن پنيرها هم وجود داشت , اگر چه او اصلاً متوجه اين موضوع نشده بود. به هر حال او پذيرفت که اگر مي خواست احتمالاً مي توانست آنچه را که در حال وقوع بود ببيند, اما او نخواسته بود.
هاو اکنون متوجه مي شد که اگر او آن چه را که در تمام آن مدت در حال وقوع بود مي ديد و اگر احتمال تغيير اوضاع را مي داد آنگاه ناپديد شدن پنير باعث تعجب او نمي شد. شايد اسنيف و اسکوري همين کار را انجام داده بودند.
او ايستاد که کمي استراحت کند و روي ديوار هزارتوي مارپيچ نوشت:
هر چند وقت يک بار پنير را بو کن تا اگر کهنه شد متوجه شوي. 
مدتي بعد که به دليل عدم وجود پنير بسيار طولاني به نظر مي رسيد سرانجام هاو به يک ايستگاه بزرگ پنير که نويد بخش به نظر مي رسيد برخورد کرد. اما وقتي وارد آن شد بسيار نااميد شد چون خالي بود.
هاو با خود گفت:« اين احساس پوچي و نااميدي بيش از حد براي من پيش آمده است» و احساس کرد دلش مي خواهد دست از جستجو بردارد.
هاو داشت توان و نيروي خود را از دست مي داد. او مي دانست که گم شده است و مي ترسيد جان سالم به در نبرد. لحظه اي فکر کرد که تغيير جهت دهد و به ايستگاه پنير C برگردد. حداقل اگر بر مي گشت و هِم هنوز آن جا بود, ديگر تنها نبود. سپس اين سوال را دوباره از خود پرسيد: « اگر نمي ترسيدم چکار مي کردم؟»
او بيشتر اوقات به جاي اين که چيزي را باور کند و بپذيرد, از آن مي ترسيد. البته مطمئن نبود که از چه چيزي مي ترسد؛ اما حالا با ضعفي که داشت مي دانست که فقط از تنهايي مي ترسد. هاو متوجه نبود که اين عقايد و باورهاي ترسناک است که او را عقب مي رانند.
هاو نمي دانست که آيا هِم از ايستگاهC حرکت کرده يا هنوز از زور ترس, قدرت حرکت ندارد. سپس زماني را در هزارتوي مارپيچ به ياد آورد که بهترين احساس را داشت؛ و آن زمان وقتي بود که ساکن نبود و به جلو حرکت مي کرد.
روي ديوار جمله اي نوشت, با وجود اين که مي دانست اين نوشته بيشتر از آن که نوعي يادآوري براي خودش باشد, نشانه اي براي دوستش هِم است, به اين اميد که از آن پيروي کند:
حرکت در مسير جديد, به تو کمک مي کند تا بتواني پنير جديد پيدا کني.
هاو به انتهاي راهروي تاريک نگاه کرد و از ترس به خود لرزيد. چه چيزي پيش روي او قرار داشت؟ آيا راهرو خالي است؟ آيا در آن جا خطر در کمين نشسته است؟ تمام چيزهاي ترسناکي را که مي توانست براي او اتفاق بيفتد در ذهن خود مجسم کرد. او داشت خودش را بيش از حد مي ترساند.
بعد به خودش خنديد. هاو مي دانست که ترس او اوضاع را بدتر مي کند. بنابراين کاري را انجام داد که اگر نمي ترسيد انجام مي داد. او در مسير جديد به حرکت در آمد.
همين که شروع به دويدن به طرف انتهاي راهروي تاريک کرد لبخند زد. او هنوز نمي دانست که در حال کشف چيزي است که روح او ذهن او را پرورش مي دهد. او داشت به جلو مي رفت و به آن چه در پيش روي داشت اطمينان داشت. اگر چه واقعاً نمي دانست چه چيزي در انتظارش است.
به تدريج و با کمال تعجب متوجه شد که احساس لذت ميکند. هاو متحير بود:« چرا اين قدر احساس خوبي دارم؟ من نه پنير دارم و نه مي دانم به کجا دارم مي روم؟»
طولي نکشيد که فهميد چرا احساس خوبي دارد.
ايستاد و دوباره روي ديوار نوشت:
وقتي ترس را پشت سر مي گذاري احساس آزادي مي كني.        
هاو متوجه شد که قبلاً اسير ترس خود بود. حرکت در مسير جديد او را آزاد کرده بود. حالا او نسيم سرد شادي بخشي را که در اين قسمت از هزارتوي مارپيچ مي وزيد احساس مي کرد. چند نفس عميق کشيد و احساس کرد که توان و نيروي تازه اي بدست آورده است.پشت سر گذاشتن ترس براي او, لذت بخش تر از آن چيزي بود که فکر مي کرد. مدت ها بود که هاو چنين احساسي نداشت. او فراموش کرده بود که اين احساس چقدر مفرح است.
هاو حتي براي بهتر کردن شرايط, شروع به کشيدن تصويري در ذهن خود کرد. او خود را با جزئيات کامل مي ديد که در ميان انبوهي از پنيرهاي مورد علاقه اش نشسته و مشغول خوردن است و از آنچه که مي ديد لذت ميبرد. سپس در ذهن خود تصور کرد که چقدر از اين پنيرهاي خوشمزه لذت خواهد برد. هاو هر چه واضح تر تصوير پنيرهاي تازه را مي ديد, آنها واقعي تر به نظر مي رسيدند و انگيزه تلاش براي پيدا کردن پنير تازه در او قوي تر مي شد. روي ديوار نوشت:
قبل از پيدا کردن پنير تازه, خود را در حال لذت بردن از آن تجسم کن, اين عمل تو را به طرف پنير تازه راهنمايي مي کند
هاو از خود پرسيد: چرا اين کار را قبلاً نمي کردم؟
سپس با توان و سرعت بيشتر در ميان هزارتوي مارپيچ شروع به دويدن کرد. طولي نکشيد که يک ايستگاه پنير را از دور ديد وقتي که تکه هاي کوچک پنير را در نزديک درب ورودي آن مشاهده کرد هيجان زده شد. در آن جا انواع مختلف پنيرهاي خوش رنگ و بويي که او قبلاً نديده بود وجود داشت. هاو از آنها چشيد و متوجه شد که بسيار خوشمزه اند. او بيشتر پنيرهاي تازه اي را که در دسترس اش بودند خورد و کمي هم در جيبش گذاشت تا بعداً بخورد, يا شايد کمي هم به هِم بدهد با خوردن پنير کم کم قدرت و توان خود را بدست آورد.
بعد با هيجان زياد وارد ايستگاه پنير شد اما با تعجب و شگفتي متوجه شد که ايستگاه خالي است. کسي ديگر قبل از او آن جا بوده و فقط کمي خرده پنير تازه در آن جا باقي گذاشته بود.
او متوجه شد که اگر زودتر به راه افتاده بود, به احتمال زياد مي توانست مقدار زيادي پنير تازه در آن جا پيدا کند.
هاو تصميم گرفت که به عقب برگردد و ببيند آيا هِم حاضر است او را همراهي کند يا نه.
همان طور که راه رفته را بر مي گشت؛ ايستاد و روي ديوار نوشت:
هر چه سريعتر پنير کهنه را رها کني, زودتر به پنير تازه مي رسي
هاو, بعد از مدتي به ايستگاه پنيرC برگشت و هِم را پيدا کرد. کمي پنير تازه به او تعارف کرد. اما هِم آن را نپذيرفت. هِم از دوستش تشکر کرد ولي گفت: « فکر نمي کنم پنير تازه دوست داشته باشم. من به مزه ي آن عادت ندارم. من پنير خودم را مي خواهم و نمي خواهم تا وقتي که آن چه را که مي خواهم به دست نياورده ام هيچ تغييري بكنم.»
هاو فقط سرش را با نااميدي تکان داد و با بي ميلي برگشت و به راه خود ادامه داد. هاو در حالي که به طرف دورترين نقطه ي هزارتوي مارپيچ که قبلاً رفته بود بر مي گشت, دلش براي دوستش سوخت. اما متوجه شد از آن چه را که داشت کشف مي کرد رضايت دارد؛ حتي قبل از کشف آن چيزي که اميدوار بود انبار بزرگي از پنير تازه باشد, مي دانست حالا ديگر فقط يافتن پنير تازه او را خوشحال نمي کند.
هاو خوشحال بود چون ديگر نمي ترسيد. او حالا کاري را که داشت انجام مي داد دوست داشت.
با آگاهي از اين موضوع, هاو ديگر مانند زماني که در ايستگاه بدون پنير C زندگي مي کرد احساس ضعف نمي کرد. فقط درک اين مساله که اجازه نداده بود ترس باعث توقف او شود و پي بردن به اين امر که راه جديدي انتخاب کرده, او را زنده نگه مي داشت و به او نيرو مي بخشيد.
او حالا احساس مي کرد که پيدا کردن آن چه که مورد نياز او بود فقط احتياج به زمان داشت. در حقيقت او احساس مي کرد چيزي را که در جستجويش بود قبلاً پيدا کرده بود.
او لبخندي زد چون متوجه شد:
جستجو در هزارتوي پيچ در پيچ, از ماندن در يک وضعيت بدون پنير ايمن تر است.
هاو همان طور که قبلاً هم متوجه شده بود, دريافت که آن چه از آن مي ترسيد هرگز به آن بدي که تصور مي کرد نيست. ترسي را که شخص به ذهن خود راه مي دهد از وضعيتي که واقعاً وجود دارد بدتر است.
او آن قدر از اين فکر که ممکن است هرگز پنير پيدا نکند وحشت کرده بود که حتي نخواسته بود شروع به جستجو براي يافتن آن کند. اما از زمان شروع سفرش, به اندازه ي کافي پنير در راهروها يافته بود که بتواند به راه خود ادامه دهد. حالا او به پيش روي خود نگاه مي کرد تا پنير بيشتري پيدا کند. فقط به جلو نگاه کردن بسيار برايش هيجان انگيز بود. ديدگاه قديمي او پر از ترس و نگراني بود. در آن زمان دائم به نداشتن پنير و يا کافي نبودن آن فکر مي کرد. عادت کرده بود گه بيشتر درباره ي اشتباهات خود فکر کند, نه درباره ي آنچه که مي توانست درست باشد. اما از زماني که ايستگاه پنير C را ترک کرده بود, نحوه ي تفکر او هم تغيير کرده بود.
او قبلاً معتقد بود که پنير نبايد هيچ وقت جابجا شود و تغيير و تحول درست نيست. اما حالا اعتقاد داشت تغييراتي که بطور مداوم اتفاق مي افتند امري طبيعي هستند چه انتظار آنها را داشته باشيم و چه نداشته باشيم. تغيير فقط زماني مي تواند تعجب برانگيز باشد که انتظار آن را نداشته و در جستجوي آن نباشيم. وقتي هاو متوجه شد که باورهايش را تغيير داده است, مکثي کرد و بر روي ديوار چنين نوشت:
افکار و عقايد کهنه, تو را به طرف پنير جديد راهنمايي نمي کند.
هاو هنوز نتوانسته بود پنير پيدا کند. اما در حين پرسه زدن در گوشه و کنار هزارتوي مارپيچ, به آنچه که تا کنون ياد گرفته بود مي انديشيد. هاو اکنون درک مي کرد که باورهاي جديد او باعث برانگيختن رفتارهاي جديد مي شوند. روش و رفتار او با زماني که هر روز به ايستگاه بدون پنيرC مي رفت فرق کرده بود.
او مي دانست که تغيير عقايد و باورها, باعث تغيير عمل کرد آدمي مي شود.
شما مي توانيد اعتقاد داشته باشيد که تغيير براي شما زيان بخش خواهد بود. در برابر آن مقاومت کنيد. و يا مي توانيد اعتقاد داشته باشيد که يافتن پنير جديد به شما کمک خواهد کرد که تغيير و تحول را بپذيريد.
همه چيز بستگي به اين دارد که چه باوري را انتخاب کنيد. هاو روي ديوار نوشت:
وقتي که ببيني مي تواني پنير جديد پيدا کني و از آن لذت ببري, مسير خود را تغيير مي دهي.
هاو مي دانست که اگر زودتر پذيراي تغيير مي شد و ايستگاه پنير C را ترک مي کرد, حالا شرايط بهتري داشت, از نظر روحي و جسمي قوي تر بود و مي توانست بهتر از عهده ي مبارزه براي پيدا کردن پنير جديد بر آيد. در حقيقت اگر به جاي اتلاف وقت و انکار اين که تغيير و جابجايي صورت گرفته, در انتظار تغيير و جابجايي بود؛ احتمالاً تا حالا پنير خود را پيدا کرده بود.
او عزم خود را جزم کرد و تصميم گرفت به پيشروي به داخل قسمت هاي جديد تر هزارتو ادامه دهد. از اين جا و آن جا تکه هاي کوچک پنير را پيدا مي کرد و به تدريج داشت توان و اعتماد به نفس خود را دوباره به دست مي آورد.
هاو در حالي که به گذشته و مکاني که از آن جا آمده بود مي انديشيد, خوشحال بود که در مکان هاي مختلف نکاتي را روي ديوار نوشته است. او بر اين باور بود که اين نوشته ها مي تواند علائم راهنمايي باشد براي دوستش هِم, تا اگر خواست ايستگاه پنير C را ترک کند آنها را دنبال کند. فقط اميدوار بود که راه را درست آمده باشد. هاو اين احتمال را مي داد که هِم نوشته هاي روي ديوار را بخواند و راه را پيدا کند. آن چه را که مدتي فکرش را به خود مشغول کرده بود بر روي ديوار نوشت:
توجه زود هنگام به تغييرات کوچک به تو کمک مي کند تا خود را با تغييرات بزرگتري که در راه هستند تطبيق دهي.
اکنون ديگر, هاو گذشته را رها کرده بود و داشت خود را با آينده تطبيق مي داد.
او با نيرو و سرعت بيشتري به جستجو در داخل هزارتوي مارپيچ پرداخت. سفرش يا حداقل اين قسمت از سفرش بسيار سريع و با شادي به پايان رسيد.
هاو پنير جديد را در ايستگاه پنير N پيدا کرد!
وقتي وارد ايستگاه پنير N شد از ديدن چيزي که در آن جا بود ماتش برد. بزرگترين محموله ي پنيري که تا کنون ديده بود روي هم چيده شده بود. در آن جا آن قدر پنير هاي مختلف وجود داشت که هاو بعضي از آنها را نمي شناخت.
سپس براي لحظه اي مات و مبهوت ماند؛ زيرا نمي دانست آن چه را که مي بيند واقعي است يا فقط زاييده ي ذهن اوست؛ تا اين که دوستان قديمش اسنيف و اسکوري را ديد.
اسنيف با تکان دادن سر به هاو خوش آمد گفت. اسکوري برايش دست تکان داد. اندام هاي کوچولو و چاق آنها نشان دهنده ي اين بود که آنها از مدت ها پيش در آن جا بوده اند.
هاو به سرعت سلام کرد و بلافاصله از هر تکه پنيري که دوست داشت يک گاز زد. او گرمکن و کفش هايش را در آورد, آنها را تميز و مرتب تا کرد و براي اطمينان در نزديکي خويش قرار داد شايد دوباره به آنها نياز پيدا مي کرد. سپس به ميان پنيرهاي تازه پريد. وقتي که کاملاً سير شد, تکه اي پنير تازه برداشت و آن را به دهان خود انداخت و گفت: زنده باد تغيير!
هاو در حين لذت بردن از پنير تازه, به چيزهايي که ياد گرفته بود انديشيد. او فهميد که در ايستگاه پنيرC به اين توهم که پنير کهنه اي که ديگر در آنجا نبود دوباره بر مي گردد, دل خوش کرده بود و از تغيير کردن ترسيده بود. پس چه چيزي او را وادار به تغيير کرد؟ آيا ترس از مردن بر اثر گرسنگي باعث شد که تغيير کند؟ هاو با خود گفت:« خوب اين موضوع تا اندازه اي کمک کرد.»
سپس خنديد و متوجه شد که به محض اين که توانسته بود به خودش و به کارهاي اشتباه خود بخندد, شروع به تغيير کرده بود. هاو فهميد که سريع ترين راه براي تغيير, خنديدن به حماقت خود است. پس از آن مي توان فوراً تغيير کرد.
هاو مي دانست که از موش هاي رفيقش, اسنيف و اسکوري, درس مفيدي درباره ي تغيير ياد گرفته است. آنها زندگي را ساده گرفته و اوضاع را بيش از حد تجزيه و تحليل يا بيش از حد پيچيده نکرده بودند. وقتي که شرايط ايستگاه پنيرC تغيير کرد و پنير در آن جا نبود آنها هم تغيير کردند و با پنير جابجا شدند. هاو همواره اين مساله را به خاطر خواهد داشت.
سپس هاو از مغز خارق العاده اش براي انجام آن چه که آدم کوچولوها بهتر از موش ها انجام مي دهند استفاده کرد.
او به اشتباهات گذشته اش انديشيد و از آنها براي برنامه ريزي آينده استفاده کرد. او مي دانست که مي توان سازگاري با تغيير گرفت. مي توان آگاهي بيشتري درباره ي نياز به ساده انگاشتن اوضاع, انعطاف پذير بودن و سريع تغيير کردن بدست آورد. لازم نيست که اوضاع و احوال را بيش از حد تجزيه و تحليل کرد و يا ذهن خود را با باورهاي ترسناک مغشوش کرد. مي توان به تغييرات کوچک توجه کرد, تا براي تغييرات بزرگ اجتماعي آمادگي بهتر و بيشتر پيدا کرد.
هاو حالا مي دانست که بايد سريع تر خود را با اوضاع جديد سازگار کند. زيرا اگر به موقع نتوان خود را با شرايط جديد تطبيق داد ممکن است هرگز نتوان به اين مهم دست يافت.
هاو بايد مي پذيرفت که بزرگترين مانع براي تغيير کردن, در خود شخص قرار دارد و هيچ وضعيتي تا زماني که خودتان تغيير نکنيد بهتر نخواهد شد.
شايد مهم ترين چيزي که هاو متوجه شد, اين بود که هميشه پنير تازه در جاي ديگري وجود دارد. خواه آن را به موقع تشخيص بدهيد, خواه نه. و زماني که ترس را پشت سر گذاشته و از ماجراهاي پيش روي خود لذت ببريد, پاداش شما يافتن پنير تازه است. هاو مي دانست کمي ترس لازم است, زيرا مي تواند از فرد در برابر خطرات واقعي محافظت کند. اما هم چنين متوجه شد که بيشتر ترسهاي او غير منطقي بوده و مانع تغيير کردن او در زمان مورد نياز شده است.
هاو در آن زمان ها دوست نداشت تغيير کند. اما حالا مي دانست که تغيير به شکل يک موهبت در لباس مبدل ظاهر مي شود تا راهنماي او در پيدا کردن پنير بهتر باشد.
او حتي به هنگام تغيير, قسمت بهتري از وجود خودش را پيدا کرده بود.
هاو در حالي که به آنچه که آموخته بود مي انديشيد به ياد دوستش هم افتاد. او نمي دانست که آيا هِم هيچ يک از نوشته هايي را که هاو روي ديوار ايستگاهC و در ديوارهاي مختلف هزارتوي مارپيچ نوشته بود خوانده است يا نه؟
آيا هِم تا حالا تصميم گرفته بود که از ايستگاه پنيرC بيرون آيد و تغيير کند؟ آيا دوباره وارد هزارتوي مارپيچ شده و آن چه را که مي توانست زندگي او را بهتر کند کشف کرده بود؟
هاو به بازگشت دوباره به ايستگاهC و جستجوي هِم انديشيد. البته با اين شرط که بتواند اين فرض که مي تواند راه بازگشت را پيدا کند. او با خود فکر کرد که اگر هِم را پيدا کرد, بايد به او تفهيم کند که چگونه از گرفتاري بيرون بيايد. اما هاو متوجه شد که او قبلاً سعي کرده بود که دوستش را وادار به تغيير کند.
هِم خودش بايد در فراسوي راحتي و آسايش خود و با پشت سر گذاشتن ترس هايش, راه خود را پيدا مي کرد. هيچ کس ديگري نمي توانست اين کار را براي او انجام دهد يا در مورد آن با او بحث کند. او مجبور بود به طريقي, به فوايد تغيير دادن خود پي ببرد.
هاو مي دانست که ردپايي براي هِم به جا گذاشته است و اگر هِم فقط نوشته هاي روي ديوارها را بخواند مي تواند راهش را پيدا کند.
هاو خلاصه اي از آن چه را که ياد گرفته بود, روي بزرگ ترين ديوار ايستگاه پنيرN نوشت. او عکس تکه اي پنير بزرگ را دور تمام آموخته هاي خود کشيد و در حالي که به آنها نگاه مي کرد لبخند مي زد:
نوشته هاي روي ديوار:
تغييرات اتفاق مي افتند و آنها پنير را جابجا مي کنند.
در تغيير و تحول شرکت جوييد. براي جابجا شدن پنير آمادگي داشته باشيد.
تغييرات را زير نظر بگيريد. دائم پنير را بو کنيد تا متوجه شويد چه موقع کهنه مي شود.
سريعاً خود را با تغييرات تطبيق دهيد. هر چه سريعتر پنير کهنه را رها کنيد, زودتر مي توانيد از پنير تازه لذت ببريد.
تغيير کنيد. با پنير حرکت کنيد.
از تغيير لذت ببريد. ماجراجويي کنيد و به سفر برويد.
از طعم پنير تازه لذت ببريد.
براي تغيير سريع آماده باشيد و دوباره از آن لذت ببريد. آنها به برداشتن پنير ادامه مي دهند.
هاو متوجه شد که از زمان جدا شدنش از هِم در ايستگاه پنير C تا کنون, مسافتي طولاني را طي کرده است. اما مي دانست که اگر بيش از حد در رفاه و آسايش باشد, به راحتي ممکن است اشتباه گذشته را تکرار کند. او هر روز براي پي بردن به اوضاع و شرايط ايستگاه پنيرN آن را بازرسي مي کرد. او مي خواست براي اجتناب از غافلگير شدن بر اثر وقوع تغييرات غير قابل انتظار, هر کاري که مي تواند انجام دهد.
هاو با وجود آن که هنوز مقدار زيادي پنير داشت, اغلب اوقات به داخل هزارتوي مارپيچ مي رفت تا نواحي جديد را پيدا کند و هميشه بتواند با آن چه که در اطرافش مي گذرد در ارتباط باشد. او مي دانست که آگاهي از واقعياتي که پيش روي او بود, از کنج عزلت گزيدن در يک منطقه راحت, ايمن تر است.
هاو سپس صدايي را در خارج هزارتوي مارپيچ شنيد. با بلند تر شدن صدا, متوجه شد که کسي دارد به آن طرف مي آيد. آيا اين صدا مي تواند صداي پاي هِم باشد؟ آيا او توانسته مشکلات خود را پشت سر بگذارد؟
هاو خدا را شکر کرد .همان کاري که قبلاً بارها انجام داده بود و اميدوار شد که شايد, دوستش سرانجام اين توانايي را يافته باشد.
با پنير حرکت کن و از آن لذت ببر!
تهیه کنندگان:
اسما نوروزی
ساناز مهدی زاده
خلاصه کتاب:
چه کسي پنير مرا برداشته است؟
نويسنده:
اسپنسر جانسون

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید