برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

خلاصه کتاب خبرنگار ژنرال دوگل

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

خبرنگار ژنرال دوگل
کامران نجف زاده

 

*آدم دلش به حال خبرنگار های تلویزیون می سوزد که ... گرفتار بیماری زمان اند. بیماری ای که از دنیای کار به ارث برده اند. (کرستین بوبن)تصمیم گرفتم مقدمه این کتاب را سپید منتشر کنم.چه اشکالی دارد اصلا تیتر هم نداشته باشد؟ یادم هست پانزده سال پیش که ستون نویس روزنامه ای بودم همین کار را کردم. سردبیر می گفت: (ما که نفهمیدیم یعنی چه اما حتما یک معنی داشته دیگه)... من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست...

 

نام کتاب: خبرنگار ژنرال دوگل
نویسنده: کامران نجف زاده
ویراستار: تارا چاپاری
طراح جلد: محمد رضا دوست محمدی
سرشناسنامه: نجف زاده، کامران، 1358
مشخصات نشر: تهران، شهر قصه، 1391
انتشارت شهر قصه: 88021065
چاپ سوم: 1391
تیراژ: 2000 جلد
تلخیص برای مدیریار: کاظم پور کویر/ فرهاد نیکو

فهرست:
دوحرف
دعوا
رفاقت
آخرین حلقه
خبرنگار و سناریو
ماهی قرمز کوچولو!
نوبت عاشقی
زلفعلی
پایان یک دوران
آرزوهای سوخته
چطور زنده بمانیم
ماجرای تونل سفارت انگلیس
عید با بربری داغ!
قمار باز
باران که می بارد تو در راهی
سوزنبان بازنشسته می شود
رادیو نصرت خان
دل من جامانده
تلخه نارنج
فرعون های روزگار ما
عاشقانه لطفا
راز رفتن قطبی
ماریای فالگیر
حاشیه گفتگو با سید حسن نصرالله
سنگباران
اندر احوالات مصاحبه
لاست
آخرین اتوبوس دو طبقه شهر
یک عمر بوق زدن
توپ جمع کن ها
باد را به دست آورده اید آقای نجف زاده؟ مهمان وبلاگ- چیستا یثربی
برای با جناق ها
پیژامه
ما فرزندان اندوهیم
نامه ای از خبرنگار ژنرال دوگل
عاشق چراغ قرمز
یادداشت مهمان-جلال مقامی
علی کوچولو، مهمان وبلاگم
پطروس فداکار حقیقت داشت؟
چرا؟
خاطره ای از کریستین امان پور
باشو غریبه بزرگ
نرگسی ها
سنگ، کاغذ، قیچی
جایی که شراب هم نمی برد
نازنین مریم
مرا کیفیت چشم تو کافیست
آسو دختر کردستان
خداحافظ

دو حرف
*آدم دلش به حال خبرنگار های تلویزیون می سوزد که ... گرفتار بیماری زمان اند. بیماری ای که از دنیای کار به ارث برده اند. (کرستین بوبن)تصمیم گرفتم مقدمه این کتاب را سپید منتشر کنم.چه اشکالی دارد اصلا تیتر هم نداشته باشد؟ یادم هست پانزده سال پیش که ستون نویس روزنامه ای بودم همین کار را کردم. سردبیر می گفت: (ما که نفهمیدیم یعنی چه اما حتما یک معنی داشته دیگه)... من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست...بعد یک بار مطلبم را چپکی چاپ کردم از مدیر مسوول به سردبیر زنگ زدند که صفحه بند را توبیخ کنید مطلب روزنامه را برعکس زده...مقدمه سپید، گفته ها و ناگفته های یک خبرنگار است. خبرنگاری که تازه فهمیده خبرنگاری مثل شتر سواری می ماند.بس که بالا و پاین دارد.

دعوا
*اولین داستان اولین کتابم،ده سال پیش
دوباره دعوایشان شده بود . مرد اصلاً حرف نمی زد . زن می گفت : « آخه نمی گی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم ؟ ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها » .گفت : « این هم از شازده بزرگت که می گفتی درسخونه . آقا دوتا تجدید آورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام . »مرد ساکت بود .و بعد از یک قطره اشک از چشمهایش جدا شد . جوی باریکی روی صورتش کشید و یواشکی افتاد روی سنگ قبر ....

رفاقت ...
ماشین نداشتم. دست دوستم بود. روبروی جام جم یه پیکان لاستیک دور سفید تهران – 28 و چرخ های عقب را خوابانده بود و بوق بنزی وصل کرده بود جلوی پای من زد روی ترمز .پشت مو گذاشته بود و یک سیگار هم پشت گوشش بود و ما البته با هم تریپ رفاقت برداشتیم .وقتی داشتم پیاده می شدم آنقدر زیر بغلم هندوانه گذاشته بود و از گزارش ها تعریف کرده بود که « من در من نمی گنجیدم ! »پول نمی گرفت .
نه جون داداش اصلاً امکان نداره !
بالاخره راضی شد ... سه برابر گرفت .
*{راست می گفت یکی از بچه ها ، اکثر مردم بعد از پیاده شدن از ماشین های مسافربر با تعجب یه 20 ثانیه ای به باقی مانده پولی که تو دستشون مونده نگاه می کنند .}

آخرین حلقه
*77 روز عراق بودم ، بر ما چه گذشت را حوصله ندارم بنویسم
وقتی عراق بودم یک بار سر و کار برای صدور یک کارت مجوز خبرنگاری به پایگاه آمریکایی ها خورد . تقریباً 10 بار بازرسی شدم . اولین حلقۀ سربازها سیاه بودند . بنده خداهایی را که برای گرفتن کمی دلار یا اقامت آمریکا به عراق آمده بودند . در موقعیت های پر خطرتر کاشته بودند . آخرین حلقه . افسر چشم آبی و قد بلندی که راحت زیر کولر لم داده بود و توی چشمهایش هیچ مروتی نبود . این نگاه اولم بود ولی بعد که به شیشه میز کارش دقیق شدم عکس بچه هایش آرامم کرد . حالا درباره چشم هایش می شد دوباره قضاوت کرد.

خبرنگار و سناریو
1- هر خبرنگاری پیش از آن که در صحنه گزارش حاضر شود حتی المقدور باید طرح یا سناریویی واقعی و عینی و مبتنی بر تحقیقات، اطلاعات، تجربیات و حاشیه های احتمالی رویدادی که اتفاق افتاده یا می خواهد بیفتد، داشته باشد.
2- برای آن که سناریوی گزارش فراموش نشود بهتر است به صورت مکتوب درآید.
3- برای آن که سناریوی گزارش ممکن است به دلایل مختلف مانند کامل نبودن تحقیقات، ذهنی بودن سناریو و عینی نبودن طرح  و حوادث/ سر صحنه کاملا تغییر کند.
4- اگر سناریو نداشته باشیم شاهد مشکلاتی چون معطل شدن بیش از اندازه گروه خبری در صحنه و ناتوانی خبرنگار در جمع بندی لازم تصویری و فکری باشیم. به باورم اهمیت (گزارش متکی به سناریو) در برخی شبکه های تلویزیونی به حدی است که نویسندگان و کارشناسان حرفه ای به خبرنگاران برای طراحی سناریو کمک می کنند.
5- وجود یک (داستان کوچک) در دل سناریو می تواند به جذاب شدن آن کمک بیشتری کند و اگر خبرنگار سناریو نداشته باشد گزارش هدفمند و جذاب نخواهد شد.
* سناریو اهمیتی معادل سوژه دارد

ماهی قرمز کوچولو !
خاطره ها گاهی چیزهای مزخرف و خطر ناکی اند . 20 سال پیش وقتی جوجه ام را گربه برد و خورد شعر گفتم :
جوجه ام را امروز ، آمدی و بردی
دوستم می گوید ماهی اش را خوردی
کاش می دانستی که ، جوجه من بوده
ماهی ای که خوردی ، مال هومن بوده
من و هومن هر دو ، گریه مان می آید
من  هومن از تو ، بدمان می آید ...
*این شعر سال ها پیش در کیهان بچه ها چاپ شد .

نوبت عاشقی
جایی خواندم نسل منفی یکم و منفی دوم و منفی سوم بیشتر در کوچه ها عاشق می شدند . خوراکشان هم همسایه روبرویی بود .نسل صفرمی ها و نسل یکمی ها اما در شرایط دیگری عاشق شدند . آنها گاهی در پیاده رو نامه های عاشقانه رد و بدل می کردند . گاهی کتاب هایی به هم می دادند و زیر جملات عاشقانه اش خط می کشیدند .ادبیات هم وارد ماجرا می شد . وقتی به نسل ما که سوم باشد نوبت عاشقی رسید . اتوبوس و رستوران و پیتزای مخلوط و یک بلیت سینمای اضافه به علاوه چت روم ها که خودش فرصت خفنی بود برای اینکه شما لیلی و مجنون شوید . الان هم که دیگر نسل چهارمی ها و پنجمی ها بد ترکانده اند !
*{دوستم کلاغ شناسی می خواند . برایم نوشته اگر دیدی آقا کلاغه بعد از چهار ، پنج سال به درختی که می خواست نرسید فکر بدن نکن ! کلاغه را برده اند خانه شان ماهواره تماشا کرده اند یا کلاغه رفته سر قرار یا مامورها ریخته اند به مکانی و کلاه را گرفته اند در حالی که شیر موز می خورده با این که ... بقیه اش هم قابل انتشار نیست عزیزم .}

زلفعلی
زلفعلی خان دچار ریزش موی سر شده بود . هر بار که به سلمانی می رفت . گاهی فرق سرش را به طرف راست باز کنند ، گاهی به سمت چپ . کم کم موهایش ریخت و فقط یک دانه آخر سلمانی از او پرسید : « حالا فرقت را از کدام طرف باز کنم » ؟زلفعلی خان بیچاره گفت : « صاف بزن بالا ! این قرتی بازی ها به ما نیامده »

{این قدر چپ و راست در کا ما ، ما را متهم کرده اند ... خواستم بگویم ما یک تار مو بیشتر نداریم.}

پایان یک دوران
قبل از اینکه چشمای صاحاب مرده ام آب بیارن ، واسه خودم برو بیایی داشتم . با یه دوربین عتیقه ، عکس صورتش رو روی هیکل « آرنولد » یا « راکی » بندازه می اومد اینجا پیش خودم .طوری عکس ها رو مونتاژ می کردم که یارو کف و خون قاطی می کرد . اما الان اوضاع عوض شده .دوربینم را فروختم ، پول دوا درمونم کنم . نشد .گه می بینی دارم گدایی می کنم واس خاطر یه لقمه نونه .تو که می گی روزنومه نویسی ... ، یه کاری کنی خوننده هاتون برام پول جمع کنن . راه دوری نمی ره ها . ببینم اصلاً روزنومه تون عکاس نمی خواد ؟!

آرزوهای سوخته !
پیرزن هر ماه یکبار جوان می شد . وقتی نامه محمد می رسید انگار اکبر آقا خدا بیامرز هم از توی آن قاب عکس قهوه ای به رویش می خندید .پیرزن دیگر قبول کرده بود محمد در فرنگ آن قدر سرش شلوغ هست که نرسد بیش از این برای مادر بنویسد .مریم دختر همسایه که سه سال پیش شده بود نامزد محمد قدر پیرزن چم انتظار نامه بود .محمد نوشته بود چهارشنبه بر می گردم ...چهارشنبه از خانه پیرزن بوی الرحمن می آمد . مریم گریه می کرد . محمد هنوز نرسیده بود . دیگ بزرگ وسط حیاط ، کنار همان حوض قدیمی داشت قل قل می کرد .
.... پیر زن آرزوهایش را کنار آتش دیگ جا گذاشته بود ....

چطور زنده بمانیم!
خبرنگاری در بحران شرایط خاصی دارد. شما باید زنده بمانید و حتی بهترین خبر شما هم نباید آخرین خبرتان باشد.
صدها خبرنگار رویترز در کار جالبی تمام تجربیاتشان را جمع کردند که آن را بارها خواندم. در عراق و افغانستان و لبنان و لیبی. در بحبوحه درگیری ها همین نکات بسیار به کارم آمد. با باز انتشار همین اصول رویترز، شاید جان شما هم در بحران نجات یابد. گرچه اگر همه اینها را هم رعایت کردیم، بعد با طیاره های آویزانمان چه کنیم؟
1- خبرنگاری به هر حال شغل خطرناکی است وقتی در محیط های خطرناک کار می کنید، مثلا یک تظاهرات خشونت آمیز را پوشش می دهید، انتظار نداشته باشید با شما خوب رفتار کنند، بدانید به ملاقات یک دوست نرفته اید.
مقامات دولتی در بسیاری از کشورها فکر می کنند ترساندن خبرنگارها کار خوبی است، چون باعث می شود تا آن ها کم تر در کار کسانی که قدرت را در دست دارند سرک بکشند.در بسیاری از کشورها، وسایل، ضبط و دوربین خبرنگارها را ظبط می کنند. قضات دستور صادر می کنند خبرنگارها منبع خود را افشا کنند. در آمریکا اگر منبع خبر خود را افشا نکنید ممکن است به زندان بروید.
حتی کشورهای دموکراتیک هم خبرنگارها را تهدید می کنند.
2- روزنامه نگارها هم حق زنده ماندن دارند
روزنامه نگارها اگر چه باید اتفاقات را پوشش دهند، اما حق دارند که خود را از درگیری دور نگه دارند و به امنیت خود هم فکر کنند.یکی از اساتید رویترز می گوید: (هیچ خبری ارزش کشته شدن ندارد) و ادامه می دهد: (همیشه فردا هم خبرهای خوب پیدا می شود). نگذارید فرصت گرفتن یک عکس خوب یا پوشش یک سوژه بکر منجر به از دست دادن جان تان بشود. وقتی احساس می کنید درجه خطر بالا است سعی کنید جلوی وسوسه شدن خودتان را بگیرید.
3- ما جرا را روایت کنید، بخشی از آن نشوید
یک خبر یا عکس زمانی ارزش دارد که بتوانید منتشرش کنید.روزنامه نگار مرده نمی تواند عکس یا خبر خود را بفرستد.
4- اصولی را که به ایمنی تان کمک می کند یاد بگیرید
درست همان طور که اصول خبر نویسی را یاد گرفته اید باید به دنبال اصولی باشید که رعایت آن ها می تواند جان شما را در مقابل خطرات احتمالی حفظ کند.

حال چند توصیه:
- از قبل آماده شوید. مثلا وقتی می دانید قرار است به خشونت کشیده بشود، بهتر است روز قبل به محل برپایی تظاهرات سر بزنید. درباره محلی که قرار است درگیری آنجا رخ بدهد اطلاعات جمع کنید. از قبل تحقیق کنید که چه چیزی کجا است، خیابان های در رو کدام ها هستند. حتما یک نقشه خوب تهیه کنید.
مطمئن شوید جایی که می روید تردد ممنوع نباشد. اگر باید برای ورود به آنجا از جایی مجوز بگیرید، باید از قبل آماده کنید.
-فکر کنید چه خطراتی ممکن است در محل درگیری، شما را تهدید کند و خود را برای مقابله با آن خطرها آماده کنید.درجه خطر را از قبل تخمین بزنید. برای تخمین خطر باید اول بدانید چه خطراتی در کمین شما است. وقتی بفهمید چه چیزی شما را تهدید می کند آن وقت خیلی بهتر می توانید خود را برای مقابله و گریز از آن آماده کنید.

- بعد از ارزیابی اولیه، اقدامات پیشگیرانه انجام بدهید.مثلا بد نیست اگر با اتومبیل خود به محل درگیری می روید اتومبیل را رو به سمتی پارک  کنید که احتیاج به دور زدن نداشته باشید و راحت بتوانید صحنه را ترک کنید.
- خط ارتباط خود را با تحریریه از قبل مشخص کنید. یک نفر حتما باید بداند شما کجا رفته اید و چه ساعتی باز می گردید
- شماره آدم هایی را که می توانند به دردتان بخورند همراه داشته باشید. شاید مجبور باشید این نام ها را با نام های جعلی بنویسید که قابل شناسایی نباشند.
- کمک های اولیه را حتما یاد بگیرید. به این ترتیب هم می توانید به خودتان کمک کنید هم جان دیگران نجات بدهید.
-تا می توانید درباره محیط به دیگران هم اطلاعات بدهید. شماره تلفن خبرنگارهای دیگر را داشته باشید و درباره خطرات، به آنها هم صحبت کنید. نحوه ارتباط با کسانی را که می توانند به کمک شما بیایند در اختیار همه بگذارید.
به دبیر خود یا کسی که منتظر است شما باز گردید، بگویید اگر پیدایتان نشد چه کار کند. برای نجات خودتان از قبل برنامه داشته باشید.
- کارت روزنامه نگاری بهتر است در جیبتان باشد تا این که آن را روی لباس تان بچسبانید. تجربه نشان داده بهتر است وقتی کسی از شما پرسید اینجا چه کار می کنید، بگویید خبرنگار هستیدو کارت تان را نشان بدهید. در چنین مواردی، اول سعی کنید طرف مقابل تان را آرام کنید. با او آرام صحبت کنید بعد کارت را نشان بدهید. البته گاهی اوقات شاید کارت داشتن اوضاع را خراب تر کند و این باز به تجربه شما و محیطی که در آن کار می­کنید مربوط می­شود.
آمادگی به ورزش کردن هم مربوط می شود، کسی که وضعیت بدنی خوبی داشته باشد بهتر می تواند خود را از خطر دور کند. ببینید آیا آماده هستید مثلا تمام شب را پیاده راه بروید.آیا می توانید بدوید؟ اگر پایتان درد می کند شاید بهتر باشد همان هتلی که در آن اقامت می­کنید یا از داخل تحریریه خبر را پیگیری کنید.
-به شانس اعتماد نکنید! فکر نکنید این فقط همکارتان است که مجروح یا کشته می شود و چنین اتفاقی برای شما نمی افتد. کسانی بوده اند که اگر قبل از شروع یک درگیری کمی بیشتر فکر می کردند، هنوز در میان ما بودند. اگر خطر را درک نکنید یا از قبل آن را تخمین نزنید مطمئن باشید که روی مین پا می گذارید. وقتی میدان مین را شناسایی کنید، بعد هم می توانید از وسط آن عبور کنید.
-  کله شق بازی در نیاورید. اگر کله شق باشید جان دیگران را هم به خطر می اندازید. جان راننده،دستیار و تمام کسانی که به خاطر شما راهی منطقه خطر شده اند. همیشه نیاز نیست در کانون ماجرا باشید. این طور نیست که اگر در کانون درگیری باشید بتوانید خبر بهتری تهیه کنید.
- حواستان به دوروبر باشد. در حالی که دارید مثلا تظاهراتی را پوشش می دهید، باید با (مشاهده) و جمع کردن حواستان به دور و بر سعی کنید اتفاق احتمالی را پیش بینی کنید.
- گروهی کار کنید. یکی از نکاتی که همیشه باعث شده تا سرباز ها جان خود را بهتر از خبرنگارها حفظ کنند این است که آن ها اغلب به صورت گروهی کار می کنند، در حالی که روزنامه نگارها اغلب تنها هستند. وقتی احساس خطر می کنید به صورت گروهی کار کنید، حتی اگر مجبور باشید با یک خبرنگار رقیب در یک تیم حضور داشته باشید. سایر خبرنگار ها را هم ترغیب کنید تا به شما بپیوندند. سعی کنید به کار تیمی، (مثبت) نگاه کنید.
- بر اوضاع مسلط باشید. یادتان باشد: اوضاع وقتی خطرناک می شود که کنترل از دست تان خارج شود. مثلاً دشمنی طرف مقابل تان را برانگیزید یا او را عصبانی کنید. همیشه از قبل به موضوع فکر کنید.
- بازیگرهای اصلی را پیدا کنید. در یک تظاهرات یا درگیری بازیگرهای اصلی را پیدا کنید و آن ها را زیر نظر داشته باشید. به اشاراتی که به اشخاص دور و برشان می کنند توجه کنید.
-از تمام حواس خود استفاده کنید. بینایی، شنوایی، بوسایی .... ، بو بکشید. اگر در دور و بر بوی بنزین می آید، یعنی ممکن است هر لحظه انفجاری رخ بدهد. اگر کسی را می بینید که آن وسط دارد با فرغون سنگ حمل می کند یا در گوشه و کنار توده هایی از سنگ و آجر نمایان است ممکن است قرار باشد این سنگ­ها به سر این و آن پرت شود.
چند لایه روزنامه لوله شده توی لباستان می تواند در مواقعی که باتوم های پلیس فرود می آید سلامت شما را حفظ کند.
- بدانید دارید چه کار می کنید. اجازه ندهید کسی جای شما تصمیم بگیرد و شما را به کانون خطر بفرستد. ممکن است سردبیر از تحریریه زنگ بزند و بخواهد شما کاری انجام بدهید. شما خودتان در محیط هستید و باید خطر را تخمین بزنید و تصمیم بگیرید.
گاه ممکن است دست خط یا مجوزی از طرف مقابل درگیری داشته باشید که به کارتان بیاید. اما گاه همین نوشته ممکن است دست طرف دیگر بیفتد و کار را خراب کند.همیشه مواظب باشید چه اطلاعاتی همراه دارید. ممکن است چیزهایی همراه داشته باشید که باعث شود شما را مثلاً با یک شورشی اشتباه بگیرند. مثلاً تصویری از سخنرانی رهبر شورشیان، شب نامه، عکس با یک رهبر شورشی که دارید دستش را می فشارید و ممکن است یادتان رفته باشد عکس را از کیف پولتان خارج کنید. حتی یک بریده جریده تحریک آمیز در یک ایست بازرسی ممکن است خطر آفرین باشد.

چند توصیه برای خبرنگارهایی که به مأموریت فرستاده می شوند:
- اگر در محیط تازه ای کار می کنید، حتماً درباره فرهنگ و آداب و رسوم آن محل هم تحقیق کنید. حتی در محلی که در آن بزرگ شده اید یا در کشور خودتان. به هر حال باید به آداب و رسوم آشنا باشید.
- اگر در محیطی کار می کنید که ممکن است رنگ پوست، زبان یا قومیت­تان جان تان را به خطر بیندازد به آن محل نروید.
- اگر در کشور دیگری قرار است برای مدت طولانی حضور داشته باشید، اصول مقدماتی زبان آن کشور را یاد بگیرید، گاهی فقط چند جمله ممکن است جان شما را نجات بدهد. لااقل عبارت «من خبرنگار هستم» را به زبان آن کشور یاد بگیرید.
- وقتی جای جدیدی مشغول به کار می شوید، همیشه با خبرنگارهای محلی صحبت کنید. آنها راه و چاه را به شما نشان می دهند یا از خطرات و خط قرمزها می گویند، این طوری خیلی بهتر می توانید کنترل اوضاع را در دست داشته باشید.
- اگر در مواضع خطرناک کار می کنید مثلاً در مناطق جنگی بد نیست، نگاهی به کنوانسیونهای بین المللی مثل کنوانسیون ژنو بیندازید. این به آن معنا نیست که وقتی از حقوق خود صحبت کنید، حتماً نجات پیدا می کنید. گاهی فقط بیان این حقوق می تواند طرف مقابل را آگاه کند که اگر هر کاری دلش خواست با شما بکند ممکن است بعداً برایش سنگین تمام شود.
- حتماً بیمه باشید. هم برای بیماری به دردتان می خورد، هم اگر کشته شدید دست کم نزدیکتان به لحاظ مالی دچار مشکل نخواهند شد. اگر در محیط های جدید کار می کنید، حواس تان به بیماری ها باشد، به پشه ها، یا این که بپرسید قبل از ورود به این محیط ها چه واکسن هایی باید زد. کارت بین المللی واکسیناسیون از کارت هایی است که به درد خبرنگارها می خورد. حواس تان باشد که واکنس هپاتیت B را باید از شش ماه پیش زده باشید.
- اگر به محیط های جنگی می روید سعی کنید برای خودتان یک ژاکت ضد گلوله دست و پا کنید.
- در سفر کفش نو نپوشید. کفشی را همراه ببرید که چند وقتی است آن را پوشیده اید و مطمئن هستید که پایتان را نمی زند. کفشی را همراه ببرید، که سبک، ساده، ضد آب و راحت باشد.
- سعی کنید به جای یک لباس ضخیم چند لباس نازک همراه داشته باشید و این لباس ها را به فراخور آب و هوا روی هم بپوشید.
- یک کلاه خوب همیشه به کارتان می آید.
- اگر به محیط های جنگی می روید حواس تان باشد اشتباهی کاپشن تان شبیه یونیفرم یکی از طرف های درگیر نباشد.
- لباسی که می پوشید نباید زیاد تو چشم بزند. مثلاً اگر نارنجی پوشیده باشید، ممکن است مگسک تفنگ یکی از طرف های درگیری روی شما زوم شود.
- در مواقع خطر، بد نیست پارچه یا روسری سفیدی همراه داشته باشید. روسری سفید اغلب به معنای صلح و تسلیم است و می تواند شما را از مرگ نجات بدهد.
- پولتان را همیشه چند جای مختلف بگذارید. در چند جای مختلف. گاهی ممکن است بخواهند به زور پول تان را بگیرند، یکی دو جیب را که خالی کنند، شاید دیگر دست بکشند. بد نیست اگر دو تا کیف پول داشته باشید. یک کیف پول با مقدار ناچیزی پول و چند تا عابر بانک و کارت شناسایی تاریخ اعتبار گذشته.
- بعضی جاها آب تصفیه شده وجود ندارد. می توانید همراهتان آب یا قرص تصفیه آب داشته باشید.
- اطلاعات پزشکی مربوط به خودتان همراهتان باشد، مثل گروه خون، این که دیابت دارید یا نه یا در مقابل برخی چیزها آلرژیک هستید یا خیر. همه این ها می تواند به کارتان بیاید.
- مقداری شکلات همراه داشته باشید. شکلات خو.ب گاهی می تواند حال تان را بهتر کند.

ماجرای تونل سفارت انگلیس
می گفتند از خانه فرش ایران که روبروی سفارت انگلیس است یک تونل زده اند که افراد مرتبط با سفارت انگلیس از آنجا به سفارت تردد می کنند. صد جور حرف و حدیث بود. به سخنگوی وزارت خارجه زنگ زدم با هم برویم. گفت: (چه بلایی می خوای سرما بیاری؟!). نیامد. خودم رفتم آنجا. یک ظهر کلافه و گرم. مسئول فروشگاه نبود. جانشینش به من محبت کرد. اطمینان کرد. گفتم من از تونل تصویر بگیرم. گفت بگیر. از داخل فروشگاه چهارتا پله می خورد و تونلی در کار نبود. به دستشویی ختم می شد. تصویر گرفتم و پلاتو دادم و آمدم بالا. حراست فروشگاه تازه داشت با مدیرشان هماهنگ می کرد نمی دانستند من کارم را کرده ام. گفت: «ببخشید! می گن اجازه ندارید تصویر بگیرید. باید هماهنگ بشه». هماهنگ بشه در ادبیات ما یعنی عمراً! گفتم: «ای بابا! باشه! خداحافظ». حراست یا دربان فروشگاه با همکارانش تا دم در آمد. شک کرده بود. گفت: «آقای نجف زاده! نکنه تصویری چیزی گرفته باشید. ما رو توبیخ می کنن ها!». تلخندی زدم و سوار ماشین شدم. در راه وجدانم داشت پدرم را در می آورد. البته من هم بیکار نبودم داشتم توجیهش می کردم که من یک کار دارم این ها هم کار خودشان را. فوقش نمی گذاشتند یا حواسشان جمع بود من تصویر نگیرم.شب رسیدم خانه. حالت تهوع داشتم. از یک طرف گزارشم به شدت محتاج این تصویرها بود و از طرفی می گفتم حالا به من اطمینان کردند. شاید کس دیگری بود همان دم عذرش را می خواستند.نکند من این گزارش را بزنم و بعد اخراجشان کنند. توبیخشان کنند. از نان خوردن بیفتند. دیده ام که گاهی یک مصاحبه همکارانم مثلاً با یک راننده اتوبوس معترض به اخراج بنده خدا ختم شده.

همسرم گفت: «خب پخش نکن!»
وجدانم هم همین را می گفت. اما پدرم درآمده بود تا این گزارش را بگیرم. با مدیرم صحبت کردم- آدم فوق العاده باهوش و سالمیست – وضع را درک کرد. گفت: «خب پخش نکنیم.» پخش نکردم. نوار را پاک کردم. گزارشم بیخود شد ولی وجدان سرویس شده ام از این برزخ بیرون آمد. یک نفس راحت کشیدم. دیدم پر از انرژی مثبتم. حالا از روز همه اش دارد برایم اتفاق های خوب می افتد. شب یک گلفروش پشت چراغ قرمز صدایم کرد و وقتی سبز شد تا آن طرف چهارراه دوید گل هایش را انداخت توی بغلم و قسمم داد که پول نمی خواهد.صبح یک کلاس خبرنگاری داشتم با عنوان «سوژه یابی در خبر». اولین درسم برای بچه ها این بود:
«گاهی سوژه هایتان شیطان می شوند. وجدانتان را توجیه نکنید!»

عید با بربری داغ !
چند سال پیش همین روز عید بود که من شیفت بودم و داشتیم از برنامه بر می گشتیم که راننده یک دفعه هوس بربری کرد و موبایلم زنگ زد و بچه های رادیو بودند که گفتند ارتباط مستقیم می خواهند و قرار شد یک دقیقه دیگر زنگ بزنند و راننده با یک بربری داغ گفت بفرما !
بربری داغ به اندازه تمام وسوسه های ابلیس ، جذابیت داشت .
که من یک تکه تقریباً سوخاری شده اش را کندم و تا شروع کردم به قورت دادن ، رادیویی ها زنگ زدند که روی خطیم آقای نجف زاده و دینگ دینگ دینگ خبر پیام را که شنیدم بربری توی گلویم گیر کرد و خانم گوینده هی می گفت : « ما منتظر گزارش شما هستیم .. ! و نجف زاده داشت سکته می کرد . سرفه اش گرفته بود و صدایش در نمی آمد و راننده هم که رادیو را باز گذاشته بود کپ کرده بود هکذا .با هر مصیبتی بود ارتباط دادم عیدها مراقب باش یک بربری داغ توی را از راه به در نبرد .

قمار باز
روی میز سه تا لیوان چای هست . شونصد مدل برگه کاغذ هست . چند تا نامه و سه تا سی دی و تقویم هم هست . موبایلم هم هست . بعضی وقت ها آنقدر با موبایلم حرف می زنم که تمام سلول های مغزم داغ می کند .
اما روی میز اتاقم کنار کامپیوتری که بوی الرحمن اش بلند شده چند جلد کتاب دیگر هم هست .
نا سلامتی اسمم را نوشته ام آزمون . این ها کتابهای آزمون است . الان 4 سال آزگار است ثبت نام می کنم بعد روز امتحان که می رسد یا ماموریتم یا مسافرتم یا آلزایمر گرفته ام ... یا ... !
من در نبرد بین کتاب های کتابخانه ام با کتاب های درسی همیشه هوای اولی ها را داشته ام . مسخره است بجای اینکه اولویت هایم بشناسم و به زور هم که شده جامعه شناسی ژان کازنو را قورت بدهم ترجیح می دهم تف سر بالای عزیز نسین را از پیرمرد دستفروش لاله زار بخرم .در زندگی آدم ها روزهایی هست که آنها اولویت هایشان را گم می کنند و هوس های بی فایده مثل خوره به جانشان می افتد .

باران که می بارد تو در راهی ...
شب باران می آمد . یک آدم کلافه زیر لب ، تن اجداد راننده های بی احتیاط را روی ویبره گذاشته بود .
پسرکی که فردا امتحان داشت حالش از « باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه » ... به هم می خورد .
بابا کنار پنجره تندتند سیگار می کشید . سوز می آمد . یک نفر داشت گریه می کرد . چشم هایش خیس شده بود . فقط وقتی یکی پشت سرم بوق زد همه چیز خراب شد . پشت چراغ قرمز چنان بوقی زد که هنوز گوشم سوت می کشد . می دانی ما ایرانی ها علاقه تاریخی و باستانی به بوق زدن داریم . با بوق رو کم کنی می کنیم . با آن به خانه بخت می رویم . با بوق زدن قدرت خود را به نمایش می گذاریم . همچنین به وسیله آن با عشقمان رابطه برقرار می کنیم . از دوستانمان تشکر می کنیم یا از رقیبمان انتقام می گیریم ...

سوزنبان باز نشسته می شود ...
رفتم پیش یک سوزنبان پیر که همین فردا بازنشسته می شود . خسته بود . نگران بود که حالا پیش زن و بچه اش شرمنده می شود لابد . دانشجو داشت . بچه دبیرستانی داشت . دبستانی داشت مثل کارخانه جوجه کشی ... گزارش زدم . خواستم یک جوری بگویم که این بنده خدا که برای خودش یک پا دهقان فداکار است خانه ندارد بعد از سال های سال . خواستم بگویم که از قطارهای جدید دل خوشی ندارد . عادت کرده به سوت های خاطره انگیز ... خواستم بگویم این سرنوشت محتوم همه ماست .

رادیوی نصرت خان
همسر نصرت خان ، عصرها به فرمان شوهرش بساط چای و قلیان را می چید و نصرت خان هم جوراب هایش را می کشید روی پیژامای راه راهش و با غرور به پشتی تکیه می داد و بعد از اینکه سلسله مراتب رعایت می شد ، دست می برد به پیراهنی که خانون باجی برای رادیو فیلیپس دوخته بود . آن را از تنش در می آورد و با محبتی مثال زدنی دست می برد به تکمه ای که یک محله در حسرت چرخاندنش می سوختند . روشنش می کرد و اگر هم احتمالاً خش خش می کرد و خوب نمی خواند ، هر چه فحش نصیب اکبر کفتر باز می کرد که 76 تا کفتر داشت ، آنتن رادیو را روی پشت بام دستکاری می کرد . نصرت خان 60 سال تمام بروبیایی داشت .گذشت تا اینکه یک روز نصرت خان با خبر شد همسایه دیوار به دیوارشان هم رفته رادیو خریده . شکش برده بود وقتی دید همسایه ، لوله بلندی را از پشت بام به هوا می داد ولی باور نمی کرد . دو روز بعد خانوم باجی هم با ذوق گفت که باجناق نصرت خان صاحب رادیو شده .چند وقت بعد ، نصرت خان بود و بساط چای و قلیان بود و آن رادیو فیلیپسی که دیگر پیراهن تنش نمی کرد و کسی هم سراغش نمی آمد .نصرت آن قدر حرص خورد که درست در هشتمین سال خریدن رادیو فیلیپس ، خانم باجی بی شوهر شد . وقتی مردم زیر جنازه را گرفته بودند و لا اله الا الله می خواندند ، کفترهای اکبر روی پشت بام داشتند بر سر نشستن روی آن همه آنتن رادیو دعوا می کردند ...

دل من جا مانده ...
تا مدینه رفتم . تا مسجد النبی . تا تکه ای از بهشت خدا . تا کعبه که یک سنگ نشانیست که ره گم نشود . تا بقیع رفتم تا دعا تا رمی جمره ... به شیطان زدم .یاد شریعتی افتادم که خدا بیامرز می گفت باید نشانی اسماعیلت را پیدا کنی .نفهمیدم اسماعیل را پیدا کردم یا نه که وقت برگشتن شد . دلم حالا جا مانده .حالا حال و حوصله هیچ کاری ندارم . چند بار می خواستم خاطراتم را بنویسم نشد . می خواستم سفرنامه بسازم نشد .

تلخه نارنج
هیچ کس درست و حسابی یادش نبود که پدر ، نهال را از کجا آورده بود . فقط تا همین جایش را می دانم که وقتی باجناقش گفت : « امکان ندارد این ، اینجا بار بدهد » ! .
از همان موقع این نهال پرتقال شد بچه ته تغاری خانه ما ... بس که بابا نازش را می کشید .
چند سال که گذشت ، عاقبت درخت بار داد . بابا به میوه های کال و کوچک و سبز نگاه می کرد و یک بار خودم شنیدم که با خنده ای پر از شیطنت به مادر گفت که می خواهد چندتایی هم برای باجناقش بفرستد ، وقتی رسید .
پاییز بود که فهمیدم درخت باغچه ما ، نارنج است ، نه پرتقال ! بچه بابا ناخلف از خاک درآمده بود .

فرعون های روزگار ما
در دل قاهره شهری که گمان می برد حالا خیلی مردمانش روزگار خوشی دارند و لابد مظهر تمدن در جهان عرب است و البته از این خبرها هم نبود ، صدایی می آمد .صدا به گمانم از دل سنگ ها بود . به گمانم آن صدا ، ناله برده ها بود در روزگاری که هزینه نگه داری انسان ها کمتر از حیوانات بود . صدای ضجه برده ها می آمد از این گذرگاه زمان که شلاق می خوردند ، اشک می ریختند و لای جرز سنگ های هرم دفنشان می کردند .با خودم فکر کردم اگر قرار بود برای هر فرعونی در هر قرنی و هر سرزمینی هرمی می ساختند و مومیایی اش می کردند که شاید دوباره جان بگیرد و امپراطوری کند حالا لازم نبود برای عکس یادگاری انداختن تا مصر بیاییم .آن وقت زمین از بالا شبیه جوجه تیغی بود و هر کسی در سرزمین خودش اهرام داشت .

عاشقانه لطفاً !
چند ساعت مانده تا بهار رفتم از خاطره های عاشقانه مردم پرسیدم . می گفتند و می گفتند پخش نکن . حاضر بودند درباره قیمت جدید بنزین و تیر چراغ برق و علی دایی ساعت ها صحبت کنند اما از خاطره های عاشقانه شان نگویند .
عید آمد و تو بودی و عشق بود و امید . کبوتر خواب می دید ماهی قرمز شده است .
*از مردم پرسیدم : یک خاطره عاشقانه لطفاً !
بعد که پخش شد بعضی ها دادشان درآمد ... بعضی ها !

راز رفتن قطبی

قطبی ؛ آدم باهوش و دوست داشتنی ای بود که قشنگ رگ خواب ما را پیدا کرد و بعد هم رفت . اینکه چرا رفت به گمانم به خاطر این بود که یکی می دانست ما ایرانی ها از زمان گروهبانی هیتلر تا حالا خوش استقبال و بد بدرقه هستیم . همیشه ستاره ها را می بریم به آسمان هفتم و مخلصم چاکرم می کنیم بعد یکهو معلوم نیست چرا قاط می زنیم و طرف را از آن بالا بالاها با مخ پرت می کنیم پایین.
از طرفی قطبی راز « به موقع بلند شدن از پای میز » را هم می دانست به مدل های ایرانی نگاه کن که چطور مثلا آقای x روزی قصد نمایندگی مجلس کرد یا ریاست جمهوری مجدد و نتوانست و به قولی بعضی ها به موقع از پای میز بلند نشد .از آن سو حکایت آنها که به موقع از پای میز بلند می شوند روایت امثال y است . ببین که هر چه برخی می گویند طی این سالها باز نگشته چون احتمالاً به موقع از پای میز بلند شدن را راز محبوبیت مدام می داند .قطبی حالا این ها را می داند ... می داند اگر مرحوم دهداری و یا تختی هم الان زنده بودند این ارج و قربی که در دل ما دارند نداشت ...
مرحوم دهخدا که در امثال و حکم آورد « پهلوان زنده را عشق است » ؛ باید برهان خلفی هم می زد که در ایران اما پهلوان و قهرمان مرده را عشق است .ما قهرمان هایمان را زود دمر می کنیم ... بعد مرثیه خوان های قابلی هستیم که می خوانیم : « یاد آر ؛ ز شمع مرده یاد آر ... »
*بعداً قطبی دوباره برگشت ایران و خراب کرد .و دقیقاً با آه و ناله و اموات روی ویبره تهران را ترک کرد .

ماریای فالگیر
الان بیروتم . لبنانی ها آدم های بامزه ای هستند . قرار است جنوب بیروت زلزله ای بیاید 7 ریشتری ! این جور که منابع خبری اسراییلی می گویند و همین امروز صبح هم یک 3/5 ریشتری آمد اما کک مردم هم نگزید .
اهالی این سرزمین ، صبح که بلند می شوند نمی دانند جنگ است یا صلح . معلوم نیست امروز سوییس خاورمیانه اند یا بغداد یا هرات . معلوم نیست صبح که از در بیرون می زنند عمودی بر می گردند یا افقی .
راستی اینجا بازار فالگیرها هم داغ بود . همین امروز رفتیم پیش ماریا ...
ماریا نه داستایوفسکی خوانده بود نه جبران خلیل جبران . ماریا هم نمی دانست فردا جنگ است یا صلح ...

حاشیه های گفتگو با سید حسن نصرالله

     

گفتگو با مقتدرترین رهبر جهان عرب تجربه عجیبی بود. زمان محدود بود و البته دغدغه های دیگری هم بود ولی وقتی نشست و لیوان آب را تعارف کرد و تا قطره آخر سرکشیدم انگار کمی از استرسی که داشتم کم شد. می دانست چه کشیدیم تا روبرویش نشستیم. این که بر ما چه گذشت تا ببینیمش بماند. هر خبرنگاری در روزگار خودش چیزهایی می بیند که تا آخرین لحظه عمر باید ناگفته بماند.شاید به دلایل امنیتی ماهواره نداشت که تلویزیون ایران را ببیند. اما به خوبی فارسی حرف می زد. سید نیازی به کوک کردن نداشت. یک نفس صحبت می کرد. در تمام طول مصاحبه فقط یک بار میان کلامش پریدم.به اصول صدا و تصویر آشنا بود. پیش از آغاز مصاحبه از صدابردار خواست که کولر را خاموش کند تا «هام» محیط و «زیر صدا» ی باد مشکلی درست نکند. یک جایی هم وسط مصاحبه کار خراب شد و دست فیلمبردار به گلدان روی میز گیر کرد و صدای افتادن و... مصاحبه را قطع کرد و...شروع کرد به شوخی با زبان عربی. من چیزی نفهمیدم اما مقصر ماجرا آنقدر آرام و متین خندید که چشم هایش پر از اشک شد و دیدم اطرافیان سید چقدر با او راحت بودند. خیلی راحت.گفت که شاگرد کلاس چمران بوده، گفت از عبایی که به ریما دختر لبنانی هدیه داد و از روانشناسی دستها پرسیدم...اگر از اول می دانستم از سؤال های غیرسیاسی ام اینقدر راضیست که بعد از مصاحبه با لبخند از آنها تعریف کند و بگوید: «فکر کنم جوان های ایرانی خوششان بیاید»، شاید این گفتگو شکل بهتری می گرفت.مصاحبه سی و چهار دقیقه ای، او به تحولات منطقه و آینده اسراییل پرداخت و گریزی به برخی ناگفته های زندگی شخصی اش داشت... و تسبیحش را یادگاری داد.

سنگباران
این را پیش از ما بسیار گفته اند ، باور کن ! هر کس که کاری می کند ، هر قدر هم کوچک ، در معرض خشم کسانیست که کاری نمی کنند .فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان ، که گیاه درون آن ، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد . باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشد که عاشق توقفند .... و بیش از اینها ، انسان ، حتی اگر « حضور » داشته باشد و بر این حضور مصر باشد ؛ ناگزیر ، تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند ، و تربیت ، ایشان را اسیر رذالت ساخته ، به او می خورد .

اندر احوالات مصاحبه
- قبل از مصاحبه باید مصاحبه شونده را دقیق بشناسیم. اگر روزنامه نگارها و خبرنگارهای نسل پیش دفترچه ای داشتند و بر آن بریده برخی مطالب روزنامه ها و مجلات بود این روزها این موتور سرچ های محبوب همه این دفترچه های قدیمی را شرمنده کرده اند. یک کلیک در گوگل به شما امکان پیدا کردن شجره نامه هر شخصیتی را می دهد...
- وقتی پیش از مصاحبه تحقیق کنیم اسیر سؤالات کلیشه ای نمی شویم و در نهایت اعتماد مخاطب و حتی مصاحبه شونده به مصاحبه گر افزایش پیدا می کند.
- در هنگامه گفتگو مراقب باشیم لحن ما تصنعی نباشد. مردم به اینکه یک رشگر در سطح شهر با مردم مثل کودک صحبت کند و یا حتی یک خبرنگار با یک اعدامی طوری صحبت کند که انگار قاضی شرع است یا با یک مسئول آن چنان خاضعانه و آهسته مصاحبه کند که انگار جهانی مدیون و ممنون اوست حساسند.
- مصاحبه برای نمایش معلومات ما نیست. دیده ام که گاهی شومن­ها بیشتر از مصاحبه شونده صحبت می­کنند. از کلماتی استفاده می­کنند که در ادبیات روزانه مردم نیست. این ها به ارتباط با مخاطب همانقدر ضربه می­زند که طراحی سؤال های سطحی و زرد در دراز مدت اثر تخریبی برای وجهه مصاحبه گر دارند.
- گاهی مصاحبه گر به دلایلی نمی تواند سؤال هایی که می خواهد بپرسد. این حالت که در جهان سوم روال پیشنه داری است باعث می شود خبرنگار یا روزنامه نگار تنها تبدیل به پایه میکروفن شود. گاهی هم مسئولین از پیش سؤال ها را می خواهند. گرچه این درخواست فهرست سؤال ها در برخی شرایط که مثلاً برای آماده سازی ارقام و آمار باشد قابل پذیرش است اما اکثراً بخاطر بی اعتمادی به خبرنگار یا رسانه و هراس شخصیت مصاحبه شونده از افکار عمومی است. در این اوضاع باید تا جایی که می شود به تعریف چارچوب سؤالات پرداخت و اگر دیگر چاره ای نبود بعداً در دل مصاحبه از میان جواب هایی که می دهد سؤال هایی طراحی و پرسیده شود. با این همه مصاحبه های سفارشی باعث نارضایتی مردم از مصاحبه گر می شود و البته در دوران کاری هر روزنامه نگار یا خبرنگاری این وضعیت بارها قابل پیش بینی است.
- اگر مصاحبه شونده نخواست بر سر موضوعی که برای شما و مردم اهمیت دارد صحبت کند سعی کنید روی مطالبی که حساس است انگشت بگذارید. اینکه بگویید «سکوت شما به شایعه ها دامن می زند»... یا «مخالفانتان اگر حرفی نزنید از این خلا خبری بهره می گیرند»... به ترغیب مصاحبه گر کمک می کند.
- نگذارید در طول مصاحبه از بحث اصلی خارج بشود...
- ساعت همراهتان باشد و وقت خودتان و مصاحبه شونده را لحاظ کنید.
- سر وقت سر قرار حاضر شوید و نگذارید با نوع پوشش یا تأخیر یا زنگ موبایل یا حتی فاصله ای که از سوژه می گیرید یا نوع نگاهتان به او میان شما و مصاحبه شونده اختلال یا پارازیتی بیفتد.
- در رسانه ها دروازه بانی نهایی خبر با گزارشگر یا روزنامه نگار نیست اما با این حال سعی کنیم تا جایی که می شود ما در طول مصاحبه خودسانسوری نکنیم.
- خیلی وقت ها آنقدر مصاحبه گر غرق سؤالات خود می شود که به جواب های مصاحبه شونده دقت نمی کند. مصاحبه گر باید با تمام دقت به صحبت های مصاحبه شونده گوش کند. بهترین سؤال ها سؤالاتیست که از دل صحبت ها بیرون می آید.
- سعی کنید در مصاحبه های چالشی ترتیب چیدن سؤال ها یکی در میان «نرم» و «سخت» باشد. اگر از همان ابتدای مصاحبه طراحی سؤالات طوری باشد که مصاحبه شونده به دردسر بیفتد شاید در باقی زمان مصاحبه به دردسر بیفتید. سؤالات خاص و سخت را هرچقدر به پایان مصاحبه نزدیک می شوید بپرسید.
***
باز هم مصاحبه، بین آدم و عدم، بین آنچه می رود به باد...
*اولین تجربه من در یک گفتگوی رودر رو سال 75 بود.
بعدها فهمیدم که اصول و تکنیک های هر گفتگویی تجربه ای جدید است.

لاست
« لاست » را دارم می بینم . بر عکس بعضی از سریال های آبدوغ خیاری ما که چندین و چند قسمتش را هم نبینی باز اتفاق خاصی نمی افتد .حتی دقت کنی می بینی lost حکایت مدرنی از عرفان و فلسفه هم هست . تمام رفتارهای جان لاک بر پایه آرای جان لاک فیلسوف طراحی شده .فکر می کنم این می تواند یک مدل برای ما خبرنگارها و روزنامه نگارها هم باشد . می شود با موازی سازی های جذاب ، گزارش های خبری – تولیدی بزنیم . هر لحظه یک گره جدید ... تعلیق ... بک گراندهای عمیق ... lost را ببینید .

آخرین اتوبوس دو طبقه شهر !

     
رفتم دیدن آخرین اتوبوس دو طبقه شهر که داشت آخرین دورش را به افتخار خودش و مردمی که همیشه از میله هایش آویزان بودند ، می زد... دیدم دارد می رود موزه ، چند نسل با همین دو طبقه ها جنس کوپنی شان را جا به جا کردند . جیب شان را در همین اتوبوس های دو طبقه زدند .چقدر بلیت دادند راننده پاره کرد .حالا این ماشین های مدل بالا گر چه شهر را غرق کردند اما حریف لذت نشستن ردیف جلو ، بالای سر راننده نمی شوند .راننده می گفت این اتوبوس را داریم می بریم موزه . حالم مثل وقتی که پیکانم را شوهر می دادم گرفت . من رفتم از آخرین اتوبوس دو طبقه شهر گزارش گرفتم . نماد مردمان همیشه پای رکاب دهه شصت .

یک عمر بوق زدن !
بوقچی باشگاه پرسپولیس نیم قرن است بوق می زند .از کتب هایی که خورده بود می گفت . از اینکه تمام تنش جای چاقو داشت . به فکر بازی خداحافظی بود . قولش را گرفته بود از مدیر باشگاه .کابوس باختن از « اس اس » را می بیند .پیشنهاد خارجی هم داشت . از الهلال . عرب ها گفته بودند بیا اینجا بوق بزن . شیخشان می گفت : « پول برای ما کاغذه »آخر مصاحبه گفت وقتی مادرش فوت کرده بود ... بلند شده رفته ورزشگاه ! می گفت : « باید پرسپولیس را تشویق می کردم . »

توپ جمع کن ها !
گاهی منبع خبر نمی خواهد نامش افشا شود . در چنین مواقعی باید از « یک منبع آگاه » ، یا « یک مسوول که نمی خواست نامش فاش شود » استفاده کرد .یک اصل نانوشته ارتباطاتی می گوید : « خبر بسوزد اما منبع خبر نسوزد » .یادم هست لابی کردیم با توپ جمع کن های این دو تیم سرخابی ...ما هر از چندی عکسشان را می زدیم و زیرش می نوشتیم این توپ جمع کن زحمت کش فلان تیم است و آنها هم در عوض خبر درگیری مثلاً مربی و ستاره تیم را برای ما می فرستادند .توپ جمع کن پیر در هوس عکسی از خودش در صفحه آخر روزنامه می سوخت .

مهمان وبلاگ – چیستا یثربی
باد را به دست آورده اید آقای نجف زاده ؟
گشت و گذار در نوشته و گزارش های تلویزیونی شما آقای نجف زاده ، شما با نگاه ژورنالیستی خاص خود ، سوژه های مختلفی را از زمین گرفته تا آسمان جمع می کنید و بعد ، از مجموعه همه اینها ، چیزی می سازید که اصلاً شبیه هیچ یک ازاجزای آن نیست ، یعنی یک محصول جدید ، مبتکرانه و خیلی وقتها قابل تفکر که آدم می ماند چگونه از ترکیب چند عنصر ساده به این شکل درآمده ، اجزای انتخاب های شما ، کاملاً عادی است . چیزی که نگاه شما را از نگاه دیگران متمایز می کند ،این است که از همین چیزهای « عادی » و « معمولی » قصه های عجیبی مثل قصه های مارکز ، می سازید .
نشان دادن نادیدنی ها از طریق عناصر متفرقه و این حسن کار شماست و اصلاً به نظر من کار گزارشگر همین است : « باد را دنبال می کند و هر که سریع تر و چابک تر ، باد را به دست آورد برنده است » . شما را همیشه در حال دویدن دیده ام ، باد را به دست آورده اید آقای نجف زاده ؟

برای باجناق ها !


این روزها شصت و یک سالگی ژیان است . ماشینی که در اصفهان و تهران و پاریس هنوز جولان می دهد .محبوب بود به خاطر مصرف بنزین کم و قیمت ارزان .ژیان در جنگ جهانی دوم و در روزهای جنگ ما با عراق و تمام این مدت آمریکایی ها به آن قوطی حلبی می گفتند ... قوطی حلبی در ادبیات ما یک چیزی توی مایه های لگن است . حتی خود ما ضرب المثل ژیان ماشین نمی شود و باجناق ها فامیل نمی شود .می دانیم جرم ژیان ، همانی بود که پایین تبلیغش می نوشتند . اینکه اتومبیل مردم بود .جرمش این بود که برای دهک پایین جامعه بود . برای فرودستانی که برخی فرادستان نمی بینندشان ! حالا من خود به چشم دیده ام در این که بعضی ها ژیان را چون محبوبی بر پشت بام خانه نگه می دارند و اینجا حتی وصیتنامه پدر بزرگی را خواندم که نوشته بود به پسر :
هر غلطی خواستی بکن ! ژیان من را نفروش !
{اولین گزارشم در فرانسه ژیان بود . }

پیژامه !
پیژامه شاید یکی از ملموس ترین و مظلوم ترین مصنوعات بشری باشد که دستپخت ما ایرانی هاست . اصل اصلش پای جامه بوده و بعدها به انگلیس و روسیه و حتی فرانسه آمده و اینجا هم پیجامه می گویند .مثل ژیان می ماند که خاطره مشترک ایرانی ها و فرانسوی هاست . راستی ژیان و پیژامه یک نقطه اشتراک دیگر هم با هم دارند :
با هیچ کدامش تا سرکوچه بیشتر نمی شود رفت !

*تقدیم به آرستیو کرات ها !
که صدای هیچ کس را جز خودشان نمی شنوند .

ما فرزندان اندوهیم
« شما فریاد ما را نمی شنوید ، چه هیاهوی روزگار گوش هایتان را پر کرده است ، و با ماده سخت سالها بی اعتنایی به حقیقت ، گوش هایتان بند آمده است ... ما فرزندان اندوهیم و اندوه ، بس عظیم تر از آن است که در دلهای حقیر جای گیرد ...



ما فرزندان اندوهیم و اندوه ابری است متراکم ، که از آن باران معرفت و حقیقت بر سر مردم می بارد » ...

نامه ای از خبرنگار ژنرال دو گل !
*اسم کتاب بررسی همین شد :
خبرنگار ژائران دو گل


چند وقت بود دوست داشتم این موزیک افشین که از زمستان می خواند را یک جوری ، یک جایی بگذارم گوش کنی .رفتم برای تکمه ، کت خریدم . نفهمیدم چه ربطی داشت که سر از کوچکترین سینمای فرانسه در آوردم . صاحبش را نمی شناختم . فقط همکارمان می گفت از آن قدیمی های سینما بوده .به من هی می گفت من خودم کارگردام و اینها ولی راستش حوصله نداشتم تا طبقه بالا ، زیر شیروانی سینما بروم دنبال عکس ها و فیلم های پیرمرد . فقط سرم را تکان دادم .بعد از یک ماه ، نامه ای آمده از میشل که گزارش را دیده بود .
« من بایستی اعتراف کنم که بسیار غافلگیر شدم »
جالب تر ضمیمه نامه بود که روزمه کاری پیرمرد بود . من خبر نداشتم پشت آن چشم های تیله ای ، تجربه 60 سال سینما و کاررژورنالیستی بود .این برای من که خبرنگارم ضعف است که بروم تا نیم وجبی سوژه بنشینم اما همه اش به چارچوبهای خود ساخته ذهن خودم فقط فکر کنم .من فقط به این فکر می کردم که حالا این موسیقی « زمستون ... تن عریون باغچه ... » به گزارشم می آید یا نمی آید .
این را هم در دفترچه ای که ایرادهای پرشمارم را می نویسم اضافه می کنم . سناریوی خبرنگار سر صحنه شاید تغییر کند .
میشل لوکلرک
روزنامه نگار
کارگردان سینما
1949 – کارگردان فقط سینمایی قربانیان وظیفه
1950 – کارگردان رفیق شفیق
1963 – تاسیس آژانس خبری RTV
1964 – تهیه گزارش برای تلویزیون آلمان ZDF و شبکه های تلویزیون امریکا nbc و cbs و abc
1967 – تهیه گزارش سفر ژنرال دو گل به روسیه
1967 – گزارش سفر جنجالی ژنرال دوگل به کانادا
*پیرمرد خبرنگار ژنرال دو گل بود
سابقه سوژه را در بیاورید

عاشق چراغ قرمز
پارسال یک ساعت با حاجی فیروزها بودم ... روی ریتم ها و نوستالژی های قدیمی سوار بودند ...یکی شان می گفت وضع پدرش خوب است و برای اینکه مردم را شاد کند خودش را سیاه کرده ... که هر صدتا ماشین یکی راننده اش پیاده شود بیاید قر بدهد با او ... یکی می خواست برای مادرش یک لباس خوشگل بخرد ... چهل پنجاه تومنی درآمد داشتند ... عاشق چراغ قرمز بودند ...


یادداشت مهمان – جلال مقامی

روزی که شما خانه من آمدی خاطره انگیزترین روز عمرم شد .من در طول سالهای کارم مصاحبه های زیادی با رسانه ها صورت دادم اما باور کنید آن روز بهاری با خودتان انرژی مثبتی آوردید که فراموش کردم نزدیک به هفتاد سال سن دارم .شما سراسر انرژی مثبت هستید .شاید بخشی از این انرژی را مدیون چهره تان هستید . بخشی را مدیون همکارانی که احساس کردم واقعاً دوستتان دارند .

آقای نجف زاده ! شما می دانید برای تهیه کار حرفه ای با هر کسی چطور برخورد کنید . این هنر شماست . هنر دیگرتان در تهیه گزارش هایی است که به یادگار می ماند .دخترم از فرانسه زنگ زد و مدتها بود اینطور صدایش را ذوق زده نشنیده دقیقاً عید پارسال بود . حالا از سازمان زنگ زده اند که بیا و دوباره دیدنی های آن سالها را اجرا کن . من نپذیرفتم . من با خاطراتم دلخوشم .

با احترام
جلال مقامی – مجری دیدنی ها

علی کوچولو ، مهمان وبلاگم


کامران ! تو باعث شدی مادرم زنگ بزند و صدایش آن طور از شوق بلرزد .باعث شدی عزیزترین خاطره دوران حرفه ای ام شکل بگیرد .یعنی تو و همکارانت محیط خوبی ساختید .به نظرم اینکه این همه مصاحبه ات با من انعکاس داشت بیشتر بر می گردد به شخصیت خودت .یعنی بدون تعارف مردم دوستت دارند و همیشه کارهای نو از تو دیده اند .

امید آهنگر
علی کوچولو

پطروس فداکار حقیقت داشت ؟
پسر خوبی بود . ماه بود . گل بود . تپل بود . انگشتش را فرو کرد در سوراخ سد تازه معلوم شد فداکار بود .انگشتش کرخ شده بود . بی حس ... ، بی حس آن روزها هنوز سرهم بود .گذشت تا من اینجا پطروس را دیدم ...مجسمه اش در هلند بود . دیدم اصلاً اسمش پطروس نبود . هانس بود . هانس یک شخصیت تخیلی بود یک نویسنده آمریکایی به نام مری میپ داچ نوشته بود . مری خودش هم هیچ وقت به هلند سفر نکرده بود .سراغ یک پروفسور ادبیات هلند . پروفسور ادهانس که از قضا رایزن فرهنگی هلندی ها هم بود . خبر نداشت ما نسل در نسل با خاطره و خیال پطروس بزرگ شدیم .خبر نداشت ما ناراحت می شویم اگر بفهمیم پطروسی در کار نبود . تخیلی بود . اسمش هم تازه این نبود .حالا سرزمین من پر از قهرمان بود . قهرمان ، زیر خروارها خاک قهوه ای خفته بود . صبح بود و پطروس ... که اینقدر دوستش داشتم یک گوشه بیهوش افتاده بود .



چرا؟
لری کینگ مجری مشهور سی ان ان وقتی بعد از بیست و پنج سال داشت با میلیونها مخاطبش خداحافظی می کرد نکته ای گفت که یک کلاس درس بود. گفت بهترین پرسش «چرا» است.
پیرمرد با تجربه توضیح داد وقتی از کسی می پرسی «چرا؟» نمی تواند یک کلمه ای جواب بدهد. باید توضیح دهد و مخاطب را قانع کند. (استحضار دارید که برخی استاد پیچاندن جواب ها با قیافه حق به جانبند).
دومین خوبی «چرا» هم این است که مصاحبه شونده را مجبور به فکر کردن می کند.

خاطره ای از کریستین امان پور
یک بار یادم هست در نیویورک خواستم در یک فرصت یک دقیقه ای با لری کینگ مصاحبه کنم. به چشم برهم زدنی نشستم مقابلش و خیلی تند سؤالم را پرسیدم. لری کینگ آمد جواب بدهد که خانم کریستین امان­پور پرید وسط ماجرا. گفت «این کار شما خیلی غیر حرفه ایست آقای نجف زاده! شما باید اول با دفتر سی­ان­ان در فلان جا هماهنگ کنید. امکان ندارد بگذارم مصاحبه کنید». بعد بلند نچ نچ می­کرد و می­خواست ما را بلند کند. یک خانم دیگری هم که فارسی زبان بود و همکارش با کمال احترام به خانم امان پور هرچه او می گفت تکرار می کرد و من محکم به صندلی ام چسبیدم. بعد از لری کینگ خواستند بلند شود و بدون هماهنگی حرفی نزند. پیرمرد تحویل نگرفت.گفتم: «ببخشید دیگر ما حرفه ای نیستیم، خانم. همین شکلی هستیم». دوباره سؤالم را پرسیدم. لری کینگ این قدر پیرمرد خوبی بود. قشنگ جواب داد.بخواهی هماهنگ کنی یا هیچ وقت یا وقتی دیگر دیر شده به مقصد می رسی. من بارها تجربه کردم. صدبار با دفتر شیراک تماس گرفتم و بارها نامه دادم نشد. تا اینکه در یک نمایشگاه کشاورزی گیرش آوردم. گرچه محافظ های شیراک حسابی از خجالتم درآمدند وقتی می خواستم از اصل غافلگیری استفاده کنم. سؤالم را به زور پرسیدم. شیراک هم جواب کوتاهی داد. اما تنم کبود شد تا مصاحبه را گرفتم.مدیر برنامه ها می گویند راه این است، چاه این است.... تو باید از راه دگر بروی برادر! با مسی هم همین شکلی مصاحبه کردم. باید از اصل غافلگیری استفاده کرد با کانتونا نشد. با زیدان نشد. با سارکوزی نشد. نامه نگاری های ما همه بیهوده بود. گرچه خبرنگارهای غربی لب تر کنند با رییس جمهور ایران مصاحبه می کنند.

باشو غریبه بزرگ
باشو داشت سی دی های باشو را یکی هزار تومان می فروخت . برای رسیدن به باشو از « لشگر آباد » اهواز گذشتیم تا به عدنان رسیدیم .عدنان شاکی بود .می گفت کارگردان ها به فکر خودشان هستند . خبرنگارها به فکر خودشان هستند .باشو با باورهایش زندگی می کرد و رک و راست گفت مصاحبه نمی کنم و ما که این همه راه کوبیده بودیم ... تمام تاکتیک ها و تکنیک های نوشته و نانوشته مان را بکار انداختیم . پنج دقیقه حرف زد . گفت بیشتر نمی توانم . قاطی می کنم . قاطی کرد . یک جایی گفت : « شماها همه تان پدرسوخته اید » .ساده بود . صادق بود . خالص بود ... روزی دو بار کلافه می شد .باشو « تنها بود » بود . هنوز نایی را دوست داشت .و CD باشو را برای بار n+1 ام می دید . عدنان بزرگ شده بود اما « باشو » یش تقریباً همان جوری ، همان شکلی مانده بود ... ، پدر سوخته ! .


*باشو حالش خوب نبود ، همین !

نرگسی ها
*بعد از این گزارش بر ما بسی کمان ملامت کشیدند اما شکر خدا بالاخره دیه بچه ها پرداخت شد .
بچه هایی که در مدرسه درود زن فارس سوختند خیلی بچه های باهوشی هستند . از طرفی فکر می کنم همه شان می دانند این روزها پزشکی دیگر اینقدر پیشرفت کرده که تا چند سال دیگر خیلی اتفاق های خوب می افتد . مسئولین هم قول داده اند دیده آنها برقرار شود .در تمام طول کار به این بچه ها هم مخاطب مستندشان هستند . حتی نوشتن هم برایت سخت می شود وقتی بفهمی نرگس خانه شانه اینترنت دارد .
{وزیر آموزش و پرورش گفت : کاری کردی صدای آمریکا نکرد . }


سنگ ، کاغذ ، قیچی
مرا می نشاند کنار حوصله اش ، سنگ ، کاغذ ، قیچی بازی کنیم ...
باز گیر داده که او قیچی باشد و من کاغذ
طبق معمول هم که خب ، کاغذ باید خرت خرت پاره شود .
ولی مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد ؟
*چند سال است بدجور کاغذم

جایی که شراب هم نمی برد !
همین الان رسیدیم تهران ، تا بارهایمان را بگذارند روی غربیلک وقت دارم اینجا برایت بنویسم . بنویسم روزهای عجیبی را گذارندیم .اصول ریترز در آموزش خبرنگاری در حبران است که « هیچ خبری ارزش از دست دادن جانتان را ندارد » ... اما بی اغراق ، گاهی در برزخ مرگ و زندگی بدجور گرفتار شدیم . یک شب در منطقه ای به نام رأس الجدیر ... درست وسط درگیری میان انقلابیون و نیروهای قذافی گیر کردیم .هر کسی با یک تفنگ از بغلمان رد می شد سلام می کردیم .

{سفر به لیبی ، تجربه خبرنگاری در بحران}
یک روز 12 ساعت در دام قوات قذافی و آفریقایی هایی بودیم که انقلابیون به آنها مزدوران سرهنگ می گویند ...
آنقدر ازاین لحظه ها برای ما پیش آمد که از حوصله ات دور است ... اما ما در این سفر ، در طرابس و بنی ولید و سرت ، وقتی گلوله ها چند قدمی مان می خورد ، تازه فهمیدیم بچه های جنگ خودمان ، آنها که تصویر بردار یا خبرنگار یا دبیر خبر بودند 8 سال ، چه شاهکارهایی کردند ... ما که جنگ و خط مقدمش را فقط در فیلمها دیده بودیم ...
و ایضاً فهمیدیم « برخی » در وزارت فخیمه خارجه دولت مکرمه ما ، چقدر خوش خسبیده اند و تازه با اعتماد به نفسی ستودنی ، در حد لالیگا ، شعر کوتاه هم می گویند ، چقدر ناراحت شدند وقتی نشان دادیم در اوج بحران سفارت ایران خالی بود !راستی درباره امام موسی صدر هم تحقیق کردیم ... انقلابیون درگیر دغدغه های خودشان هستند ... اما خلاصه بگویم ، موسا کوسا ، رفیق گرمابه و گلستان قذافی ، کلیددار ماجراست ... که در لندن است ... از طرفی خانه پیرمرد 80ساله ای را پیدا کردیم که قذافی او را که از ماموران امنیتی اش بوده و شبیه امام موسی صدر است سالها پیش با لباس ایشان راهی ایتالیایش کرده ... اما خانه نبود و همسایه ها می گفتند از آغاز انقلاب لیبی او هم غیبش زده .


*سفر به لیبی در اوج جنگ تجربه عجیبی بود .
{القصه ... خوبی خبرنگار واحد مرکزی خبر بودن همین است . گاهی سخت یا آسان . تلخ یا شیرین ، به قول شاعر « می برد جایی که شراب هم نمی برد » }

نازنین مریم ...
حاجی زرافشان را خدا بیامرزد . قدیمی ترین عکاس ورزشی که قهرمان های فسیل شده یادشان هست همیشه جلوی دوربینش فیگور می گرفتند : « نوکرتم حاجی » .بار آخری که به حاجی سلام کردم پاهایش شکننده بود . عینکش را داد بالا و خاطره ای از آری هان تعریف کرد که چرا فقط دو بار توانست عکس این مربی کار کشته هلندی را بگیرد . بار اول وقتی آری هان را از فرودگاه تا فدراسیون سوار یک بنز مشکی شیک کردند و با سلام و صلوات آوردند . بار دوم وقتی برای تمرین اول ، بنز جور نشد و داشت دیر می شد و از هتل تا سرزمین تمرین ، آری هان را با یک وانت آوردند. یک وانت پیکان سفید .هر دو بار را حاجی عکس گرفت ولی به بار سوم نرسید که سر مربی اروپایی بار و بندیلش را بست و الفرار .حاجی زرافشان می گفت طرف گفته در مملکتی که یک روز آدم را با بنز می آورند و فردایش با وانت ، ممکن است روز سوم با فرغون ببرند سر تمرین ... !حاجی زرافشان ، قربانش بروم ، وقتی جلوی رییس و آبدارچی ، فرقی نمی کرد ، « نازنین مریم » می خواند به یاد عاشقانه های شباب ، این را هم می گفت که همه چیزمان شبیه همه چیزمان است .



مرا کیفیت چشم تو کافیست
لطف دوستان شامل حال من شد و در خبرها آمد که قرار است کاندیدای مجلس باشم.خواستم بگویم سپاس، اما از همه مجالس عالم همین «مجلس» لطف و مهر مشفقانه شما ما را بس.ژورنالیست ها اگر بتوانند گاهی حرف دل مردمانشان را بزنند، حکایت پادشاهان بی تاج و تختند. با چهار صفحه کاغذ و یک قلم و یک وبلاگ و گاهی یک میکروفن. همین ما را بس...

آسو، دختر کردستان
کسی آمار دقیقی از وسعت زمین­های آلوده به مین در­کردستان ندارد. حالا سالها از جنگ گذشته و مین­روب­ها گرچه دست از جان عزیز شسته اند اما باز هم از چندی خبر تلخی شنیده می شود. واحد مرکزی خبر تصمیم گرفت مستندی در این باره تهیه کند. از بچه های زیر 7 سالی که هنگام بازی روی مین رفتند، جان دادند. یا بخشی از جانشان را. اداره بنیاد شهید آنها را جزو شهدا حساب می کند و جانباز. قاچاقچی هایی که روی مین می روند هم تحت پوشش کمیته امداد!مین های کاشته شده همرنگ خاک می شوند. باران که می آید به دل روستاهایی سرک می کشند که پایین کوه اند. شیب و باران، مین ها را تا دم خانه آسو می آورد. رفتم پیش «آسو» . دختری 4 ساله که تمام تنش ترکش است. آسو شبها آسوده نمی خوابد. برادرش چشمش را از دست داده و مادرش....من نمی دانم این دولت چقدر بودجه برای مین یابی و مین روبی اختصاص داده اما بعید می دانم در مقایسه ای سرپایی، بنابر دو  دو تا چهارتاهای آنها، آسو و خانواده اش، ارزشی بیش از وام به فلان هنرپیشه و رانت به بهمان متهم به تروریست اختصاصی داشته باشند....کردستان، قصه جنگ ادامه دارد... گرچه باران هم مقصر است. باران در این سرزمین شبیه باران در هیچ سرزمینی نیست...
*تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید

خداحافظ
خداحافظی شاید غمگین ترین شعر جهان باشد

er4

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید