برنامه ریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل پنج اصل اساسی مدیریت است. مدیران باید برای همه ی این اصول از مهارت کافی برخوردار باشند.

نظام حقوق زن در اسلام

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
نظام حقوق زن در اسلام
نویسنده : دکتر مرتضی مطهری 

خلاصه كتاب: الهه توفيق- دالخاني- فائزه خلوصي: بخش اول:

1)آيا خواستگاري مرد از زن اهانت به زن است؟
درجامعه طوري جاافتاده كه مرد اصل است و زن فرع.اولين ماده ي قانون در كتاب نكاح وطلاق در اين زمينه ماده 1034است كه به موجب اين ماده(مرد ميتواند از هر زنيكه خالي از موانع نكاح باشد خواستگاري كند.)به موجب اين ماده ازدواج به معني زن گرفتن براي مرد مطرح شده و مرد بعنوان مشتري و خريدار و زن بعنوان كالا وانمود شده است.اين قبيل تعبيرات تاثير رواني بدي روي زن و مرد و روابط آنها خواهدگذاشت و عده اي براي اينكه خواستگاري جنبه يكطرفه و زن گرفتن به خود نگيردخواستگاري را هم وظيفه ي زن و هم وظيفه ي مرد دانسته اندتا در ازدواج تنها زن گرفتن صدق نكند و مرد گرفتن هم باشد واگرهميشه مردان را موظف به خواستگاري كنيم حيثيت زن را پايين آورده و اورا يك كالاي خريدني تلقي كرده ايم.  
2)غريزه مرد طلب و نياز است وغريزه زن جلوه و ناز:
از بزرگترين عوامل حفظ حيثيت و احترام زن خواستگاري كردن مرد از زن است.طبيعت مرد را مظهر طلب و عشق و نياز وزن را مظهرمطلوب بودن و معشوق بودن آفريده است.خلاف حيثيت زن است كه بدنبال مرد برود وبراي زن قابل تحمل نيست كه از مردي خواستگاري كند وجواب رد بشنود ودنبال ديگري برود ولي براي مرد قابل تحمل است.
فيلسوف آمريكائي ويليام جيمز:حياوخودداري ظريفانه زن غريزه نيست.دختران حوا درطول تاريخ فهميدند احترامشان به اين است كه به دنبال مردان نروند وخود را از دسترس آنها دور كنند وابن را به فرزندان خود ياد دادند.
اين موضوع تنها اختصاص به انسانها ندارد بلكه حيوانات هم همينطورند.
3)مرد خريدار وصال زن است نه رقبه ي او:
عده اي ميگويند چرا قانون مدني لحني به خود گرفته كه مرد را خريدار زن نشان ميدهد؟1)اين مربوط به قانون مدني نيست مربوط به قانون آفرينش است.2)مگر هر خريداري از نوع مالكيت اشياء است؟(طلبه و دانشجوخريدار علم است)
نهايت هنر زن اين است كه ميتواند مرد را در هر مقام و وضعي به سوي خود بكشاند.اكنون عده اي به نام دفاع از حقوق زن بزرگترين امتياززن وشرف وحيثيت او را لكه دار ميكنند.اين همان است كه ميگويند :ميخواهند ابروي زن بيچاره را اصلاح كنند چشم اورا كور ميكنند.
4)رسم خواستگاري يك تدبيرظريفانه و عاقلانه براي حفظ حيثيت زن:
گفتيم زن مظهر مطلوبيت وپاسخگويي آفريده شده است:1)اين بهترين ضامن حيثيت واحترام زن وجبران كننده ضعف جسماني او درمقابل نيرومندي جسماني مرد است.2)بهترين عامل حفظ تعادل و توازن زندگي مشترك است.قوانين مبني بريكسان بودن زن و مرد از لحاظ وظايف و خواستگاري در واقع به زيان زن است وتعادل را بهم ميزند.
نتيجه:پيشنهاد عده اي مبني بر شركت زن در خواستگاري ارزشي ندارد و به زيان جامعه بشري است.

بخش دوم
1)ازدواج موقت(نكاح منقطع):
يكي از قوانين اسلام از ديدگاه مذهب جعفري انجام ازدواج به دو نحو است:دائم وموقت ازدواج موقت ودائم درپاره اي موارد باهم يكي هستند ودرقسمتي اختلاف دارند:1-زن ومرد تصميم ميگيرند به طورموقت باهم ازدواج كنند پس از پايان مدت درصورت تمايل تمديد ميكنند درغيراينصورت از هم جداميشوند.2-آزادي بيشتري دارند كه به طوردلخواه به هرنحو كه بخواهند پيمان ميبندند.3-درازدواج دائم مرد خواه ناخواه مجبوراست خرجي زن رااز همه لحاظ تامين كند ولي درازدواج موقت بستگي به قراردادي دارد كه بين طرفين منعقد ميگردد.4-درازدواج دائم زن خواه ناخواه بايد مرد را بعنوان رئيس خانواده بپذيرد ولي در موقت بستگي به قرارداد منعقد شده دارد.5-در ازدواج دائم زن وشوهر خواه ناخواه ازهم ارث ميبرند ولي در موقت چنين نيست.(تفاوت اصلي اين دو نوع ازدواج:درازدواج موقت همه چيز بستگي به اراده و قرارداد طرفين دارد.)6-در ازدواج دائم هيچكدام اززوجين بدون جلب رضايت ديگري حق جلوگيري از باردارشدن راندارد ولي در موقت جلب رضايت ضرورت ندارد.7-درازدواج موقت عدم ذكر مهرموجب بطلان عقد ميشود وليدر دائم عقرباطل نيست.8-درهردوعقد دائم وموقت مادر ودختر زوجه برزوج وپدروپسر زوج برزوجه حرام ومحرم ميشوند وازدواج فرزندانشان باهم حرام است.9-خواستگاري كردن هم از زوجه دائم وهم از زوجه موقت برديگران حرام است.
2)زندگي امروز و ازدواج موقت:
اردواج دائم مسئوليت و تكليف بيشتري براي زوجين دارد به همين دليل پسر يا دختري كه تازه به بلوغ رسيده اند وتحت فشار غريزه قرار دارند اصلا آمادگي ازدواج دائم را ندارندوآن را نميپذيرند در واقع خاصيت عصر جديد اين است كه فاصله بلوغ طبيعي واجتماعي را زيادتر كرده و به همين خاطر سن ازدواج بالا رفته است.
3)جوان امروز و دوره بلوغ وبحران جنسي:
امروزه عملا ممكن نيست كه يك پسر18ساله ويا يك دختر 16ساله كه تحت فشار غريزه هم هستند ورشد جنسي آنها در اوج است زيربار ازدواج دائم بروند ومسئوليت يك زندگي رابا وظايف زيادي كه دارد بپذيرند.
4)كداميك؟رهبانيت موقت يا كمونيسم جنسي يا ازدواج موقت؟
چندسئوال پيش مي آيد:1- آيا طبيعت حاضر است بخاطر اينكه در دنياي امروز جوانان نميتوانند درسنين 16و18سالگي ازدواج كنند دوران بلوغ را به تاخيربيندازد وتا تحصيلات جوانان تمام نشده غريزه جنسي دست از سرآنها بردارد؟خير امكان ندارد 2-آيا جوانان حاضرند يك دوره رهبانيت موقت راطي كنند ورياضت بكشند وخود را تحت فشار قراردهند تاشرايط ازدواج دائم را پيدا كنند؟اگرهم فرضا جوان رهبانيت موقت رابپذيرد طبيعت به هرحال تاثيرنامطلوب خودرا روي او ميگذارد ودچارفشاررواني ميشود.*دوراه بيشتروجود ندارد:1-جوانان را به حال خود بگذاريم و به پسر اجازه دهيم باصدهادخترارتباط داشته باشد ودر رابطه با دخترهم همينطور كه در اين صورت ما عملا كمونيسم جنسي را پذيرفته ايم.2-راه دوم ازدواج موقت وآزاد است در اين صورت زن و مرد هردو محدود ميشوند كه درآن واحد زوج يا زوجه كس ديگر نباشند به اين ترتيب دختروپسر دوران تحصيل خود را ميگذرانند بدون اينكه رهبانيت موقت وعوازض آن راتحمل كرده باشند يا در كمونيسم جنسي گرفتار شوند.
5)ازدواج آزمايشي:
زن ومردي كه خيال ازدواج دارند وميخواهند نسبت به هم اعتماد كامل پيدا كنند با عنوان ازدواج آزمايشي براي مدت موقتي باهم ازدواج ميكنند واگر اطمينان پيداكردند ازدواج ميكنند درغير اينصورت جدا ميشوند.اين مسئله در اروپا به شكل ديگري جلوه ميكند:آيا ميدانيد اينكه اروپائيان وجود يك عده زنان بدكاررا درمحل معيني از شهر و تحت نظر دولت ضروري ميدانند براي چيست؟چون وجود مردان مجردي كه قادر به ازدواج دائم نيستند خطربزرگي براي خانواده هاست.
6)راسل ونظريه ازدواج موقت:
برتراند راسل فيلسوف انگليسي دركتاب زناشوئي واخلاق ميگويد:(...درواقع اگر درست بينديشيم پي ميبريم كه فواحش معصوميت كانون خانوادگي وپاكي زنان ودختران مارا حفظ ميكنند...)اين فرمول فرنگي هاست وازدواج موقت هم فرمولي بود كه اسلام پيشنهاد كرد.با بكاربسته شدن فرمول فرنگي ها در واقع مقام واقعي زن و حيثيت انساني زن خدشه دار ميشود. راسل در كتاب خود فصلي تحت عنوان "ازدواج تجربي"دارد كه درآن او ميگويد:قاضي ليندزي كه سالها مامور دادگاه دنور بوده طرحي بنام "ازدواج رفاقتي"را پيشنهاد ميكند و منظور از ازدواج رفاقتي ايجاد ثباتي در روابط جنسي است. ازدواج رفاقتي از سه لحاظ با ازدواج عادي تفاوت دارد:1-منظور از ازدواج توليد نسل نخواهد بود.2-تازمانيكه زن حامله نشده طلاق با رضايت طرفين ميسر است.3-زن در صورت طلاق مستحق كمك خرجي براي خوراك خواهد بود................................ آنچه ليندزي و راسل آن را ازدواج رفاقتي مينامند گرچه با ازدواج موقت اسلامي اندكي فرق دارد اما حكايت ميكند كه اين دو نفر هم به اين نكته پي برده اند كه تنها ازدواج دائم و عادي همه احتياجات اجتماع را پوشش نميدهد و كافي نيست.

معايب و مفاسد نكاح منقطع:
1-پايه ازدواج بايد بر دوام باشد و زوجين بايد از اول بدانند كه متعلق به يكديگرند و جدايي ناپذيرند ولي ازدواج موقت پيمان استواري نيست البته اين به اين معني نيست كه ازدواج موقت منسوخ است ازدواج موقت فقط زماني درست است كه واقعا امكان ازدواج دائم نباشد.2-ازدواج موقت از طرف زنان و دختران ايراني شيعه مذهب استقبال نشده و آن را نوعي تحقير ميدانند و اين بخاطر سوء استفاده هايي كه مردان هوسران كرده اند كه قانون بايد جلويشان را بگيرد.3-نكاح منقطع خلاف حيثيت زن است زيرا نوعي كرايه دادن است خلاف حيثيت انساني زن است كه در مقابل وجهي كه از مردي ميگيرد وجود خود را در اختياراو قرار دهد.
اين ايراد خيلي عجيب است چون ازدواج موقت چه ربطي به اجاره و كرايه دادن دارد؟آيا بخاطر محدوديت مدت زمان ازدواج شكل كرايه اي به خود ميگيرد؟آيا چون حتما بايد مهر معين شود كرايه است؟
اولا در قانون مدني آمده كه اين دو ازدواج از لحاظ ماهيت هيچ فرقي ندارند.ثانيا از كي كرايه آدم منسوخ شده؟تمام كارگران و خياطان و پزشكان و...آدمهاي كرايه اي هستند. ثالثا زني كه به اختيار خود با مردي عقد ازدواج موقت ميبندد آدم كرايه اي نيست و كاري خلاف حيثيت و شرافت انساني نكرده.براي شناخت زن كرايه اي و بردگي زنها بايد سري به اروپا و آمريكا بزنيد و به كمپاني هاي فيلمبرداري برويد تا ببينيد زن كرايه اي يعني چه؟امروزه در غرب زيبائي زن/آواز زن/جاذبه جنسي زن/جسم زن/همه چيز زن و شخصيت او وسيله حقيري در خدمت سرمايه داري اروپا و آمريكاست........... آيا اسلام كه زن مسلمان را از اين كارها منع كرده مقام زن را پائين آورده يا اروپاي نيمه دوم قرن20؟
7)نكاح منقطع و تعدد زوجات:
نكاح منقطع چون به هرحال نوعي اجازه تعدد زوجات است و تعدد زوجات محكوم است پس نكاح منقطع محكوم است.
8)سرنوشت فرزندان در ازدواج موقت:
نكاح منقطع از نظر اينكه دوام ندارد نميتواند آشيانه مناسبي براي فرزندان باشد. در ازدواج دائم هيچ يك از زوجين نميتواند بدون جلب رضايت ديگري از زير بار توليد نسل شانه خالي كند ولي در موقت دو طرف آزادند ولي اگر هم مايل باشند ميتوانند بچه دار شوند و از نظر عاطفي فرقي بين ازدواج دائم و موقت نيست.ميدانيم كه كليسا جلوگيري از آبستني را امر نامشروع ميداند ولي ازنظر اسلام اگر زوجين از اول مانع پيدايش فرزند شوند مانعي ندارد ولي اگر نطفه منعقد شد اسلام به هيچ وجه اجازه معدوم كردن آن را نميدهد.
9)ازدواج موقت و مسئله حرمسرا:
يكي از سو‍‍ژه هايي كه مغرب زمين عليه مشرق زمين در دست دارد و به رخ او ميكشد و برايش فيلمهاي زيادي تهيه كرده و ميكند مسئله تشكيل حرمسراست كه متاسفانه در تاريخ مشرق زمين نمونه هاي زيادي از آن وجود دارد مانند زندگي سلاطين و خلفا.عده اي معتقدند مجاز شدن ازدواج موقت مساوي است با مجاز دانستن تشكيل حرمسرا كه نقطه ضعف و مايه سرافكندگي مشرق زمين است.اين موضوع بايد از دو جهت بررسي شود:1-آيا عامل تشكيل حرمسرا از جنبه اجتماعي بوده؟2-آيا منظور از تشريع قانون ازدواج موقت اين بوده كه وسيله هوسراني و حرمسراسازي براي عده اي مردان فراهم گردد يا نه؟
10)علل اجتماعي حرمسرا سازي:
1-اولين عامل حرمسراسازي تقوا و عفاف زن است يعني وقتي شرايط اخلاقي و اجتماعي محيط طوري باسد كه به زنها اجازه ندهد كه همزمان با دو نفر ارتباط داشته باشند در اين صورت مردان هوسران براي خود حرمسرايي ايجاد ميكنند. بديهي است كه اگر زنان به طور رايگان ئ آسان در اختيار مردان هوسران بودند و وسيله هوسراني آنها هميشه مهيا بود هرگز اين مردها زحمت تشكيل حرمسراها را با هزينه هاي هنگفت به خود نميدادند2-دومين عامل نبودن عدالت اجتماعي است. با نبودن عدالت گروه زيادي از مردان از داشتن همسر و تشكيل خانواده محروم ميمانند و تعداد زنان مجرد افزايش مي يابد و زمينه براي حرمسراسازي فراهم ميشود اما با وجود عدالت اجتماعي و امكان داشتن همسر براي همه هر زني به مرد معين اختصاص دارد و زمينه براي حرمسراسازي منتفي ميشود.مسلما اگر اين دو عامل معدوم گردد يعني عفاف و تقوا براي زن لازم شمرده شود و كاميابي جنسي جز با ازدواج(موقت يا دائم)ناممكن گردد و از طرف ديگر مشكلات اقتصادي و اجتماعي از ميان برود و براي همه حق تاهل فراهم شود تشكيل حرمسرا امري محال خواهد بود.
11)آيا تشريع ازدواج موقت براي تامين هوسراني است؟
يكي از اصول اسلام مبارزه با هواپرستي است. قرآن كريم هواپرستي را در رديف بت پرستي قرار داده است. در اسلام انسانهاي هواپرست از جانب خداوند ملعون معرفي شده اند.امتياز اسلام نسبت به ساير شريعت ها اين است كه رياضت و رهبانيت را مردود ميشمارد همچنين هواپرستي را. از نظر اسلام تمام غرايز بايد در حدود اقتضا و احتياج برآورده شوند.جاي ترديد نيست كه هدف مقنن قانون ازدواج موقت اين نبوده كه وسيله عياشي و حرمسراسازي را براي مردان هواپرست و وسيله بدبختي براي يك زن و يك عده كودك فراهم آورد.از طرف ائمه دين هم تشويق و ترغيب زيادي به امر ازدواج موقت شده است.
12)حرمسرا در دنياي امروز:
دنياي امروز رسم حرمسرا را منسوخ كرده است و آن را كاري ناپسند ميداند و عامل وجود آن را از بين برده است.عامل آن چيست؟با عامل اول يعني عفاف و تقواي زن مبارزه كرده.تقوا و عفاف به همان نسبت كه به زن ارزش ميدهد و او را عزيز و گرانبها ميكند براي مرد مانع شمرده ميشود.دنياي امروز كاري كرده كه مرد عياش اين قرن نيازي به تشكيل حرمسرا با آن همه خرج و زحمت ندارد.براي مرد اين قرن از بركت تمدن غرب همه جا حرمسراست.
نتيجه:برنده ي اين بازي ديروز و امروز مردها و بازنده موجود خوش باور و ساده دلي كه به نام جنس زن معروف است.

بخش سوم
1)شوهر دادن قبل از تولد:
2)معاوضه دختران:
نكاح شغار يكي ديگر از مظاهر اختيارداري مطلق پدران نسبت به دختران است.نكاح شغار يعني معاوضه كردن دختران.دو نفر كه دو دختر رسيده داشتند باهم معاوضه ميكردند و آن دختران به پدران تعلق ميگرفتند كه البته اسلام اين رسم را منسوخ كرده.
3)پيغمبر اكرم دخترش زهرا را در انتخاب شوهر آزاد ميگذارد:
پيامبر خود چند دختر شوهر داد ولي هرگز اراده و اختيار را از آنان سلب نكرد.
4)نهضت اسلامي زن سفيد بود:
دركشور ما نيازمندي به نهضت زن است.نهضتي كه دست جوانان شهوت پرست از دخالت در آن كوتاه باشد نهضتي كه از تعليمات اسلامي سرچشمه بگيرد.نهضتي كه به بررسي عميق و منطقي بپردازد تا روشن كند در اجتماعات اسلامي چه اندازه تعليمات اسلامي اجرا ميگردد.
5)مسئله اجازه پدر:
1-مسئله اي كه مطرح است اين است كه آيا در عقد دوشيزگان كه براي اولين بار شوهر ميكنند اجازه پدر نيز شرط است يا نه؟از نظر اسلام چند چيز مسلم است هرگاه پسر و دختري هردو از نظر اقتصادي استقلال دارند و هر دو بالغ و عاقل باشند و بعلاوه رشيد باشند و بتوانند شخصا مال خود را حفظ كنند ثروت آنها را بايد در اختيار خودشان قرار داد و كسي حق دخالت ندارد.2-پسران اگر به سن بلوغ برسند و عاقل و بالغ باشند خود اختياردارخود هستند و كسي حق دخالت ندارد. و اما  دختران/ دختري كه بيوه باشد كسي حق دخالت در كار او را ندارد و مانند پسر است.ولي اگر دوشيزه است و براي اولين بار ميخواهد با مردي ازدواج كند چه طور؟در اينكه پدر اختياردار مطلق دختر نيست حرفي نيست اما امروزه اختلافي كه بين فقها هست در اين است كه آيا دوشيزگان حق ندارند بدون جلب رضايت پدر ازدواج كنند و يا موافقت پدر به هيچ وجه شرط صحت ازدواج نيست؟البته يك مطلب مسلم است كه اگر پدران بي جهت مخالفت كنند حق آنها از بين ميرود و دختران در انتخاب شوهر آزادي مطلق دارند.
به طور كلي قانون مدني ما موافقت پدر را در ازدواج دختران شرط ميداند.
6)مرد بنده ي شهوت است و زن اسير محبت:
فلسفه اينكه دوشيزگان لازم است بدون موافقت پدران با مردي ازدواج نكنند ناشي از اين نيست كه دختر از لحاظ رشد اجتماعي كمتر از مرد به حساب آمده است اگر اينطور بود پس چه فرقي است ميان بيوه و دوشيزه كه بيوه 16ساله نياز به رضايت پدر ندارد ولي دوشيزه 18ساله نياز دارد؟اين مطلب به رشد عقلي و فكري زن مربوط نيست به روانشناسي زن و مرد مربوط است.مربوط است به شكارچي گري مرد و از سوي ديگر به خوش باوري زن نسبت به وفا و صداقت مرد.
مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت.چيزي كه مرد را از پا در مي آورد شهوت است و چيزي كه زن را از پا درمي آورد محبت و صفا و عشقي است كه از دهان مرد بشنود.رسول اكرم ميفرمايد:سخن مرد به زن كه تو را دوست دارم هرگز از دل او بيرون نميرود.
نتيجه:قانون به هيچ وجه با اين كار زن را تحقير نكرده بلكه از او حمايت ميكند چون پدران جنس مرد را بهتر ميشناسند.

بخش چهارم(اسلام و تجدد زندگي 1)
1)اسلام و مقتضيات زمان:
در ميان اديان و مذاهب هيچ دين و مذهبي مانند اسلام در شئون زندگي مردم مداخله نكرده است.اسلام همانطوريكه روابط بندگان با خدا را بيان كرده روابط انسانها و حقوق و وظايف افراد را نسبت به يكديگر بيان كرده است.
2)خصلت انطباق اسلام با زمان از نظر خارجيان:
اتفاقا بسياري از دانشمندان و نويسندگان خارجي اسلام را از نظر قوانين اجتماعي و مدني مورد مطالعه قرار داده اند و قوانين اسلامي را به عنوان يك سلسله قوانين حقوقي ستايش كرده و خاصيت زنده و جاويد بودن اين دين و قابليت انطباق قوانين آن را با پيشرفتهاي زمان مورد تمجيد قرارداده اند.برنارد شاو نويسنده معروف انگليسي:من هميشه نسبت به دين محمد به واسطه خاصيت زنده بودن عجيبش نهايت احترام را داشته ام. به نظر من اسلام تنها مذهبي است كه قابليت تسلط بر صور متغير زندگي را دارد.
3)خود زمان با چه چيز منطبق شود؟
اكثر افرادي كه از پيشرفت و تكامل اوضاع زمان دم ميزنند خيال ميكنند هر تغييري كه در اوضاع اجتماعي پيدا ميشود خصوصا اگر از مغرب زمين سرچشمه گرفته باشد بايد به حساب پيشرفت گذاشته شود و اين از گمراه كننده ترين افكاري است كه دامن گير مردم امروزه شده است.به خيال اين گروه چون علم و صنعت در حال پيشرفت است پس تمام تغييراتي كه در زندگي انسانها پيدا ميشود نوعي پيشرفت است و باد استقبال كرد.در همان حالي كه علم درحال پيشروي است طبيعت هوسباز و درنده خوي بشر سعي دارد بشر را به سوي فساد و انحراف بكشاند.اين طبيعت هوسباز همواره سعي دارد علم را به صورت ابزاري براي رسيدن به هوس هاي شهواني و حيواني خود درآورد.زمان همانطوريكه پيشروي و تكامل دارد فساد هم دارد و بايد با پيشرفت زمان پيشروي كرد ولي با فساد و انحراف مبارزه كرد.
اسلام و تجدد زندگي2
انسان تهنا جانداري نيست كه اجتماعي زندگي ميكند بسياري از حيوانات بالاخص حشرات زندگي اجتماعي دارند و از يك سلسله مقررات پيروي ميكنند مانند زنبور عسل و مورچه ها و موريانه ها كه از تمدن خاصي برخوردارند وانسان كه اشرف مخلوقات است سالها طول ميكشد به پاي آنها برسد.تمدن آنها برخلاف تمدن بشري هيچ دوره اي را طي نكرده است(عهد حجر/جنگل/عهد آهن و...).آنها از اولي كه وارد اين دنيا شده اند داراي همين تمدن بوده اند كه امروز هستند و هيچ تغييري در اوضاع آنها رخ نداده است اما انسان زندگي اش از صفر شروع شده و به سوي بي نهايت پيش ميرود.براي حيوانات در دوران مختلف همه چيز يكسان است براي آنها جهان نو و كهنه معني ندارد چرا؟چون با غريزه زندگي ميكنند نه با عقل اما انسان و زندگي اجتماعي او دائما دستخوش تغيير است چون او با عقل زندگي ميكند نه با غريزه.
1)جامدها و جاهل ها:
از جمله خاصيت هاي بشر افراط و تفريط است انسان اگر در حد اعتدال بايستد كوشش ميكند خود را با ترقي و پيشرفت جهان تطبيق دهد و جلوي انحرافات زمان را بگيرد اما متاسفانه هميشه اينطور نيست.دو بيماري خطرناك همواره آدمي را در اين زمينه تهديد ميكند:بيماري جمود و بيماري جهالت.نتيجه بيماري اول توقف و سكون و بازماندن از پيشروي و توسعه است.نتيجه بيماري دوم سقوط و انحراف است.جامد از هرچه نو است متنفر است ولي جاهل هر پديده نوظهوري را به نام تجدد و ترقي موجه مي خواند.جامد ميان هسته و پوسته و وسيله و هدف فرق نميگذارد و هر تازه اي را فسار ميخواند ولي جاهل همه را به حساب توسعه علم و دانش ميگذارد.
2)تمثيل قرآن:
اسلام ديني است پيشرو و پيش برنده. قرآن كريم براي اينكه مسلمانان را متوجه كند كه همواره بايد در پرتو اسلام در حال رشد و نمو باشند مثل مي آورد ميگويد:مثل پيروان محمد مثل دانه اي است كه در زمين كاشته شود آن دانه قبلا به صورت برگ نازكي از زمين مي رويد سپس خود را نيرومند ميسازد سپس روي ساقه خويش مي ايستد آنچنان با سرعت و قوت اين مراحل را طي ميكند كه كشاورزان را به شگفت مي آورد.اين مثلي است از جامعه اي كه منظور قرآن است.قرآن اجتماعي را پي ريزي ميكند كه دائما در حال رشد و توسعه باشد.ويل دورانت ميگويد:هيچ ديني مانند اسلام پيروان خويش را به نيرومندي دعوت نكرده است.تاريخ صدر اسلام نشان داد كه اسلام چقدر براي اينكه اجتماعي را از نو بسازد و پيش ببرد تواناست.در كل اسلام هم با جمود مخالف است هم با جهالت و در اين ميان غرامت اشتباه هر دو دسته را بايد اسلام بپردازد.
3)اسلام و تجدد زندگي :
1)راز و رمز تحرك و انعطاف در قوانين اسلامي:
مفكران اسلامي عقيده دارند كه در دين اسلام راز و رمزي وجود دارد كه به اين دين خاصيت انطباق با ترقيات زمان بخشيده است و عقيده دارند كه اين دين با پيشرفتهاي زمان و توسعه فرهنگ و تغييرات حاصل از توسعه هماهنگ است ولي افراد بدبين زيادند و باور نميكنند كه چنين خاصيتي در اسلام وجود داشته باشد.راز اينكه دين مقدس اسلام با قوانين ثابتي كه دارد با توسعه تمدن و فرهنگ سازگار است و با صور متغير زندگي قابل انطباق است چند چيز است كه ما قسمتي از آن را شرح ميدهيم.
1-توجه به روح و معني و بي تفاوتي نسبت به قالب و شكل:
اسلام به شكل و ظاهر و صورت زندگي كه وابستگي تمامي به ميزان دانش بشر دارد نپرداخته است.دستورهاي اسلامي مربوط است به روح و معني و هدف زندگي و بهترين راهي كه بشر بايد براي وصول به آن هدف ها پيش بگيرد علم نه هدف و روح زندگي را عوض ميكند و نه راه بهتر و نزديكتر و بي خطرتري به سوي هدف هاي زندگي نشان داده است.علم همواره وسائل بهتري براي رسيدن به هدف هاي زندگي در اختيار قرار ميدهد.در اسلام يك وسيله و يا يك شكل ظاهري و مادي نميتوان يافت كه جنبه تقدس داشته باشد تا يك نفر مسلمان خود را موظف بداند آن وسيله و شكل را براي هميشه حفظ كند.اسلام نگفته كه خياطي/بافندگي و ... يا هر كار ديگري بايد با فلان ابزار مخصوص باشد تا با پيشرفت علم كه آن ابزار منسوخ ميگردد ميان علم و دستور اسلام تناقضي پيدا شود.اين يكي از جهاتي است كه كار انطباق اين دين را با ترقيات زمان آسان كرده است.
2-قانون ثابت براي احتياج ثابت و قانون متغير براي احتياج متغير:
يكي ديگر از خصوصيات دين اسلام اين است كه براي احتياجات ثابت بشر قوانين ثابت در نظر گرفته است و براي احتياجات متغير قوانين متغير و ناثابت در نظر گرفته است از اين راه كه اوضاع متغير را با اصول ثابتي مربوط كرده است و آن اصول ثابت در هر وضع متغيري قانون فرعي خاصي را به وجود مي آورد.براي مثال:در اسلام يك اصل اجتماعي هست به اين صورت:"و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه"يعني (اي مسلملنان تا آخرين حد امكان در برابر دشمن نيرو تهيه كنيد.)از طرف ديگر در سنت پيغمبر يك سلسله دستورها رسيده است كه در فقه به نام سبق و رمايه معروف است.دستور رسيده است كه خود و فرزندانتان تا حد مهارت كامل فنون اسب سواري و تيراندازي را ياد بگيريد كه جزء فنون نظامي آن عصر بوده است.واضح است كه تير و شمشير و نيزه و اسب و...از نظر اسلام اصالت ندارد آنچه اصالت دارد نيرومند بودن است.در واقع لزوم مهارت در تيراندازي و اسب دواني مظهر يك احتياج موقت و متغير است و به تناسب عصر و زمان تغيير ميكند و با تغيير شرايط تمدن چيزهاي ديگر از قبيل تهيه سلاح هاي گرم امروزي و مهارت و تخصص در به كار بردن آنها جاي آنها را ميگيرد.
3-طفيليگري حرام است نه كلاه لگني:
استاد مطهري ميگويد:امثال من گاهي با سئوالاتي مواجه ميشويم كه با لحن تحقير و تمسخاآميزي مي پرسند:آقا ايستاده غذا خوردن شرعا چه صورتي دارد؟با قاشق و چنگال خوردن چه طور؟آيا استعمال لغت بيگانه حرام است؟آيا كلاه لگني به سر گذاشتن حرام است؟در جواب اين ها ميگوييم اسلام دستور خاصي در اين موارد نياورده است اما اسلام يك چيز ديگر گفته است:گفته شخصيت باختن حرام است/مرعوب ديگران شدن حرام است/تقليد كوركورانه كردن حرام است/محو شدن در ديگران حرام است/انحرافات و بدبختي هاي بيگانگان را به نام پديده قرن جذب كردن حرام است. 

بخش پنجم: مقام انسانی زن از نظر قرآن
—تساوی یا تشابه:
برای بررسی کامل این مطلب لازم است دردو قسمت بحث کنیم
1-نظر اسلام درباره مقام انسانی زن از نظر خلقت و آفرینش
2- تفاوت هایی که در خلقت زن و مرد هست برای چه هدف هایی است؟ آیا این تفاوت ها سبب می شود که زن ومرد از لحاظ حقوق طبیعی و فطری وضع نا مشابهی داشته باشند یا نه؟
1-نظر اسلام درباره ی مقام انسانی زن
قران با کمال صراحت در آیات متعددی می فرماید :
—که زنان را از جنس مردان و از سرشتی نظیر سرشت مردان آفریدیم 
—قران درباره ی آدم اول می گوید : همه شما را از یک پدر آفریدیم وجفت آن پدر را از جنس خود او قرار دادیم (سوره نساء آیه1)
—و درباره همه آدمیان می گوید خداوند از جنس خود شما برای شما همسر آفرید (سورهای نساء ، آل عمران و روم)
—در آیات فراوانی آمده است که پاداش اخروی و قرب الهی به جنسیت مربوط نیست و به ایمان و عمل صالح مربوط است.
قرآن همچنین در داستان های خود توازن را رعایت کرده و قهرمان داستانها را منحصر به مردان ننموده است .
در حالی که در کتب مذهبی کنونی (تحریف شده) زن اینگونه ترسیم میشود:
•زن از مایه ای پست تر از مایه مرد آفریده شده است.
•همسر آدم اول از عضوی از اعضاء طرف چپ او آفریده شده است.
•زن عنصر گناه و شیطان کوچک است و شر و وسوسه از وجود اوبرمی خیزد.
•مرد در ذات خود از گناه مبراست واین زن است که مرد را به گناه می کشاند وشیطان مستقیما در وجود مرد راه نمی یابدو فقط از طریق زن است که مردان را می فریبد .
2-هدف ازتفاوت در خلقت زن و مرد :
 قانون خلقت این تفاوت ها را برای این به وجود آورده است که پیوند خانوادگی زن و مرد را محکمتر کند و شالوده وحدت آنهارا بهتر بریزد مانند تفاوت در اعضای بدن و این تفاوت ها به منظور پست تر جلوه دادن جنس زن و تبعیض و جفا نسبت به هیچ کدام از دو جنس ایجاد نشده است. در ادامه بیش تر به این بحث می پردازیم.
تشابه نه و تساوی آری
آنچه از نظر اسلام مطرح است این است که زن و مرد بدلیل اینکه یکی زن است و دیگری مرد در جهات زیادی مشابه یکدیگر نیستند ، جهان برای آنها یکجور نیست ، خلقت و طبیعت آنها را یکنواخت نخواسته است و به همین جهت ایجاب میکند که از لحاظ بسیاری از حقوق و تکالیف و مجازاتها وضع مشابهی نداشته باشند و تساوی زمانی برقرار می شود که تفاوت های غریزی و طبیعی زن ومرد نادیده گرفته نشود و هریک با توجه به این تفاوت ها مشمول قوانین و مقررات شوند و از حقوق و وظایف مساوی برخوردار شوند آنچه امروز در غرب مطرح است مسئله وحدت وتشابه حقوق زن و مرد است نه تساوی حقوق آنها . و ازکلمه تساوی حقوق به عنوان یک مارک تقلبی استفاده میکنند برای بهره وری بیشتر از زنان و تحقق اهداف شوم سیاسی و اقتصادی
مقایسه ایدئولوژی شرق و غرب:   
شرق شیفته اخلاق است و غرب شیفته حقوق ، شرق به حکم طبیعت شرقی خود انسانیت را در این می شناسد که عاطفه بورزد ، گذشت کند ، همنوعان خود را دوست بدارد و جوانمردی به خرج دهد ، اما غربی انسانیت خود را در این میبیند که حقوق خود را بشناسد و از آن دفاع کند و نگذارد دیگری به حریم حقوق او پا بگذارد .                                                                         
بشریت هم به اخلاق نیاز دارد و هم به حقوق ، انسانیت هم به حقوق وابسته است و هم به اخلاق ، هیچکدام از حقوق و اخلاق به تنهایی معیار انسانیت نیست .
مانباید به حکم شرقی یا غربی بودن به یکی ازاین ایدئولوژی ها اکتفا کنیم بلکه باید از ادغام این دو به تساوی برسیم نه اینکه بدبختی های نوع شرقی را به بدبختی های نوع غربی بیافزاییم .
بخش ششم : مبانی طبیعی حقوق خانوادگی
—از نظر ما حقوق طبیعی هر موجودی بر اساس استعداد طبیعی وی ایجاد شده مانند حق فکر کردن و رای دادن و ..
ریشه و اساس حقوق خانوادگی نیز مانند سایر حقوق طبیعی است و با توجه به استعداد های طبیعی در مرد و زن حقوق و تکالیفی برای آنها منظور گردیده است  افراد بشر از لحاظ حقوق اجتماعی (غیر خانوادگی) وضع مساوی و مشابهی دارند همه حق دارند در مسابقه زندگی شرکت کنند و بر اساس لیاقت و کمال و فهم و درایت خود حقوق اکتسابی نا متساوی بدست آورند و اگر بخواهیم این حقوق اکتسابی را مساوی قرار دهیم ستم کرده ایم زیرا زندگی اجتماعی انسان صد در صد قرار دادی است و مانند زنبور عسل نیست که از ابتدا یکی رئیس و دیگری مرئوس آفریده شده باشند بلکه در اجتماع باید بر اساس تلاش و لیاقتشان حقی در شان خود کسب نمایند .  
—اما در اجتماع خانوادگی چه طور ؟
فرضیه اسلام بر اساس عدم تشابه حقوق خانوادگی زن و مرد استوار است یعنی حقوق طبیعی اولیه ی آنها متفاوت است اما عادلانه .
 مرد از جهت مرد بودن و زن از جهت زن بودن فرزند از جهت فرزند بودن دارای وظایف و حقوق خاص خود هستند در طبیعت زن و مرد تفاوت هایی وجود دارد که در تعیین حقوق و تکالیف خانوادگی موثر است و زن و مرد را از این جهت در وضع نا مشابهی قرار می دهد  الکسیس کارل دانشمند فرانسوی در کتاب مشهورش انسان موجود ناشناخته می نویسد زن در حقیقت از جهات زیادی با مرد متفاوت است یکایک سلول های بدنی همچنین دستگاه های عضوی مخصوصا سلسله عصبی نشانه جنس او را بر روی خود دارد . قوانین فیزیو لوژی نیز همانند قوانین جهان ستارگان سخت و غیر قابل تغییر است . ممکن نیست تمایلات انسانی در آنها راه یابند ، ما مجبوریم آنها را آن طوری که هستند بپذیریم ، زنان باید به بسط مواهب طبیعی خود در جهت و مسیر سرشت خاص خویش بدون تقلید کورکورانه از مردان بکوشند . وظیفه ایشان در راه تکامل بشریت خیلی بزرگتر از مردها است و نبایستی آن را سرسری گیرند و رها کنند .
 نبایستی برای دختران جوان نیز همان طرز فکر و همان نوع زندگی و تشکیلات فکری و همان هدف و ایده آلی را که برای پسران جوان در نظر می گیریم معمول داریم ، متخصصین تعلیم و تربیت باید اختلافات عضوی و روانی جنس مرد و زن و وظایف طبیعی ایشان را در نظر داشته باشند و توجه به این نکته اساسی در بنای آینده تمدن ما حائز کمال اهمیت است .
بخش هفتم:تفاوت های زن ومرددرابتدا به بررسی تفاوت های زن ومرد از سه جهت می پردازیم :
—1- از لحاظ جسمی
—2- از لحاظ روانی
—3- از نظر احساسات به یکدیگر
1- تفاوت های زن و مرد از لحاظ جسمی :
 مرد به طور متوسط درشت اندام تر است و زن کوچک اندام تر ، مرد بلند قد تر است و زن کوتاه قدتر ، مرد خشن تر است و زن ظریفتر ، صدای مرد کلفت تر و خشن تر است و صدای زن نازک تر و لطیف تر ، رشد بدنی زن سریعتر است و رشد بدنی مرد بطیءتر ، (حتی جنین دختر از جنین پسر سریعتر رشد می کند ) مقاومت زن در مقابل بسیاری از بیماری ها از مقاومت مرد بیشتر است . زن زودتر از مرد به مرحله بلوغ میرسد ، دختر زودتر از پسر به سخن می آید ، مغز متوسط مرد از مغز متوسط زن بزرگتر است ، ولی با در نظر گرفتن نسبت مغز به مجموع بدن ، مغز زن از مغز مرد بزرگتر است ، ریه مرد قادر به تنفس هوای بیشتری نسبت به زن است ، ضربان قلب زن از ضربان قلب مرد سریع تر است.
2-تفاوت های زن ومرد از لحاظ روانی 
 میل مرد به ورزش و شکار و کارهای پر حرکت و جنبش بیش از زن است . احساسات مرد مبارزانه و جنکی و احساسات زن صلح جویانه و بزمی است ، مرد متجاوزتر و غوغا گر تر است و زن آرامتر و ساکت تر، احساسات زن از مرد جوشان تر است.
—زن از توسل به خشونت درباره خود و دیگران پر هیز می کند و به همین دلیل خود کشی زنان کمتر از مردان است . مردان در کیفیت خود کشی نیز از زنان خشن ترند ، مردان به تفنگ ، دار، پرتاب کردن خود از روی ساختمان های مرتفع متوسل می شوند ، و زنان به قرص خواب آور و تریاک و امثال اینها .
زن در مورد اموری که مورد علاقه یا ترسش است زودتر و سریع تر تحت تاثیر احساسات خویش قرار می گیرد ولی مرد سرد مزاج تر از زن است ، زن بر خلاف مرد  به زینت و زیور و آرایش و مدهای روز علاقه بسیار دارد . زن پر حرف تر، محتاط تر ، مذهبی تر و ترسو تر و رقیق القلب تر  از مرد است زن در علوم استدلالی و مسائل خشک عقلانی به پای مرد نمی رسد ولی در ادبیات ونقاشی و هنر های احساسی دست کمی از مرد ندارد . و نکته جالب این است که زن می تواند چند کار را به طور همزمان با هم انجام دهد در حالی که مرد از این توانایی بی بهره است.

تفاوت های زن و مرد ازنظر احساسات به یکدیگر:
 مرد زنی را دوست دارد که او را پسندیده باشد و زن مردی را دوست دارد که ارزش او را درک کرده باشد . مرد می خواهد شخص زن را تصاحب کند  اما زن می خواهد دل مرد را مسخر کند و از راه دل بر او مسلط شود . زن از مرد شجاعت و دلیری می خواهد و مرد از زن زیبایی و دلربایی .

تفاوت های زن و مرد:
 تفاوتها به هیچ وجه به اینکه مرد یا زن جنس برتر است ، و دیگری جنس پست تر است مربوط نیست . قانون خلقت از این تفاوت ها منظور دیگری داشته است . قانون خلقت این تفاوت ها را به این منظور ایجاد کرده است که به دست خود حقوق و وظایف خانوادگی را میان زن و مرد تقسیم کند بعضی اصرار دارند که تفاوت زن ومرد را در استعداد های جسمی و روانی به حساب ناقص بودن زن و کامل بودن مرد بگذارند ، و چنین وانمود می کنند که قانون خلقت بنا به مصلحتی زن را ناقص آفریده است .
 ناقص الخلقه بودن زن ابتدا در غرب و سپس در شرق مطرح شد گاهی از نظر مذهب و کلیسا گفته اند: ( زن باید از این که زن است شرمسار باشد ) گاهی گفته اند: ( زن همان موجودی است که گیسوان بلند دارد و عقل کوتاه ) ، ( زن برزخ میان انسان و حیوان است ) ، ( زن آخرین موجود وحشی است که مرد او را اهلی کرده ) و  . . .
— بعضی از غربیون مانند اشلی مونتاگو _کتاب زن جنس برتر _اصرار دارن زن را جنسا برتر از مرد معرفی کنند و از طرف دیگر امتیازات مرد را مولود تاریخی و اجتماعی بشمارد نه مولود عوامل طبیعی .
 اما نظر پروفسور ریک چیز دیگری است وی می گوید زن و مرد بنا به مقتضیا ت جنسی خود به طور متفاوت عمل می کنند و درست مانند دو ستاره روی دو مدار مختلف حرکت می کنند ، آنها میتوانند یکدیگر را بفهمند و مکمل یکدیگر باشند ولی هیچگاه یکی نمی شوند و به همین دلیل است که می توانند باهم زندگی کنند ، عاشق یکدیگر بشوند و از صفات و اخلاق یکدیگر خسته و ناراحت نشوند .
 به هر حال تفاوت های زن ومرد تناسب است نه نقص و کمال . قانون خلقت خواسته است با این تفاوت ها تناسب بیشتری میان زن ومرد که قطعا برای زندگی مشترک ساخته شده اند به وجود آورد .
ارسطو و افلاطون رو در روی هم
 افلاطون با کمال صراحت مدعی است که زنان از مردان چه در نیروی جسمی ، چه در نیروی روحی ناتوانتراند وی به تفاوت زن و مرد از لحاظ کمی اعتراف دارد هرچند مخالف تفاوت کیفی آنها از لحاظ استعداد هاست ( استعدادهایی که در زنان و مردان وجود دارد مانند یکدیگر است ) وی می گوید خدا را شکر می کنم که یونانی زاده شدم نه غیر یونانی ، آزاد به دنیا آمدم نه برده ، مرد آفریده شدم نه زن .
—    ارسطو با عقاید استاد خود سخت مخالفت می کند و معتقد است نوع استعداد های زن ومرد متفاوت است و وظایفی که قانون خلقت به عهده هریک از آنها گذاشته و حقوقی که برای آنها خواسته در قسمت های زیادی با هم تفاوت دارد .
بخش هشتم : مهر و نفقه
تاریخچه پیدایش مهریه :
—در مراحل اولیه زن بر مرد حکومت می کرده است و مرد خدمتکار زن بوده است (مادر شاهی)
—در مرحله د.وم حکومت دست مرد افتاد ، مرد زن را از قبیله دیگر می ربوده است. (پدر شاهی)
—در مرحله سوم مرد برای تصاحب زن به خانه پدر زن می رفته و سالها برای او کار می کرده است . (داستان موسی و شعیب )
—در مرحله چهارم مرد مبلغی به عنوان پیشکش تقدیم پدر زن می کرده است و رسم مهر از اینجا ناشی شده است.
 در مرحله نهایی مرد هنگام ازدواج یک پیشکشی تقدیم خود زن می کند و هیچ یک از والدین حقی بر پیش کشی ندارند ، زن در عین اینکه از مرد پیش کشی دریافت می دارد استقلال اجتماعی و اقتصادی خود را حفظ می کند ، به اراده خود همسرش را برمی گزیند و کسی حق ندارد او را به خدمت خود بگمارد و استثمار کند .
 تنها این مرحله مورد تایید اسلام است در قرآن کریم آمده است مهر زن به خود او تعلق دارد نه به دیگری . و مرد باید در تمام مدت زندگی مشترک عهده دار مخارج زندگی زن بشود و درآمدی که خود زن تحصیل می کند متعلق به اوست و حق هیچ دخل و تصرفی در آن را ندارد .
مهریه :
 مهر ، با حیا و عفاف زن یک ریشه دارد ،مهر تدبیری است از ناحیه قانون خلقت برای بالا بردن ارزش زن و قرار دادن او در سطح عالی تری . مهر به زن شخصیت می دهد و ارزش معنوی آن برای زن بیش از ارزش مادی آن است.  قرآن کریم با لطافت و ظرافت  بی نظیری می گوید :[و آتوا النساء صدقا تهن نحله] یعنی کابین زنان را که به خود آنها تعلق دارد ( نه به پدران و برادران آنها ) و هدیه و پیش کشی است از جانب شما با آنها به خودشان بدهید .و با کلمه نحله کاملا تصریح می کند که مهر هیچ عنوانی جز عنوان تقدیمی و پیشکشی و هدیه ندارد . وهمچنین قرآن کریم هر رسمی را که موجب تضییع حقوق زنان می شده منسوخ کرده است.
براندازی رسوم ضایع کننده مهر زن توسط قرآن:
—1- قانون شغار
—2-کار کردن داماد برای پدر عروس
—3- تحت مضیقه قرار دادن زنان برای جبران مهر
—4- باز پس گرفتن مهریه به بهانه های گوناگون
قانون شغار : شغار یعنی معاوضه دختران . دو نفر که دو دختر رسیده در خانه داشتند با یکدیگر معاوضه می کردند با این ترتیب که هریک  از دو دختر مهر آن دیگر به شمار می رفت و به ÷در او تعلق می گرفت . اسلام این رسم را نیز منسوخ کرد .
نفقه:
در اسلام سه نوع نفقه وجود دارد :
—1-نوع اول : نفقه ای که مالک باید صرف مملوک خود بکند . ملاک این نوع نفقه مالکیت و مملوکیت است .
2- نوع دوم : نفقه ای است که انسان باید صرف فرزندان خود ، در حالی که صغیر یا فقیراند و یا صزف پدر و مادر خود که فقیرند ، بنماید .ملاک این نوع نفقه مالکیت و مملوکیت نیست . شرط این نوع نفقه ، ناتوان بودن شخص واجب النفقه است.
 3- نوع سوم : نفقه ای است که مرد در مورد زن صرف می کند ، ملاک این نوع از نفقه نه مالکیت و مملوکیت است و نه حق طبیعی به مفهومی که در نوع دوم گفته شد و نه عاجز بودن و ناتوان بودن و فقیر بودن زن . ولی در نوع سوم (نفقه زن) اگر مرد از زیر بار وظیفه شانه خالی کند زن حق دارد به صورت یک امر حقوقی اقامه دعوا کند و در صورت اثبات از مرد بگیرد . 
 نفقه خرجی روزانه زن است که به عنوان حق طبیعی وی محسوب می شود . از نظر اسلام تامین بودجه کانون خانوادگی بر عهده مرد است . و زن در این مورد وظیفه ای ندارد .زن حتی اگر دارای ثروت هنگفتی باشد این وظیفه از گردن مرد ساقط نمی شود .و مرد حق هیچ گونه تسلط اقتصادی و بهره برداری از نیرو و کار زن را ندارد و نمی تواند او را استثمار کند .
—تاریخ نشان می دهد که پیغمبر اکرم به هیچ وجه حاضر نبود زنی را بدون مهردر اختیار مردی قرار دهد . داستانی با اندک اختلاف در کتب شیعه و سنی آمده است ، از این قرار: زنی آمد به خدمت پیغمبر اکرم و در حضور جمع ایستاد و گفت :
-یا رسول ا... مرا به همسری خود بپذیر.
رسول اکرم در مقابل تقاضای زن سکوت کرد ، چیزی نگفت ، زن سر جای خود نشست .مردی از اصحاب به پا خواست و گفت :
- یا رسول ا... ،اگر شما مایل نیستید ، من حاظرم .  پیغمبر اکرم سوال کرد :
—-مهر چه می دهی ؟
- هیچی ندارم .
– این طور که نمی شود ، برو به خانه شاید چیزی پیدا کنی و به عنوان مهر به این زن بدهی . 
مرد به خانه اش رفت و برگشت وگفت :
- در خانه ام چیزی پیدا نکردم .
 – باز هم برو بگرد ، یک انگشتر آهنی هم که بیاوری کافی است. دو مرتبه رفت و برگشت و گفت انگشتر آهنی هم در خانه ماپیدا نمی شود ، من حاظرم همین جامه که به تن دارم مهر این زن کنم . یکی از اصحاب که او را می شناخت گفت : یا رسول ا... ، به خدا این مرد جامه ای غیر از این جامه ندارد . پس نصف این جامه را مهر این زن قرار دهید . پیغمبر اکرم فرمود :اگر نصف این جامه مهر زن باشد کدامیک بپوشند؟ هر کدام بپوشند دیگری برهنه می ماند ، خیر این طور نمی شود. مرد خواستگار سر جای خودش نشست . زن هم به انتظار ، جای دیگری نشسته بود ، مجلس وازد بحث دیگری شد و طول کشید . مرد خواستگار حرکت کرد برود ، رسول اکرم او را صدا کرد :
 -آهای بیا .  آمد.
– بگو ببینم قرآن بلدی ؟
- بلی یا رسول ا... ، فلان سوره و فلان سوره را بلدم .
- می توانی از حفظ قرائت کنی ؟
 - بلی می توانم .
– بسیار خوب ، درست شد ، پس این زن را به عقد تو درآوردم و مهر او این باشد که تو به او قرآن تعلیم بدهی . مرد دست زن خود را گرفت و رفت .
بخش دهم: حق طلاق(1)
هيچ عصري مانند عصر ما خطر انحلال كانون خانوادگي و عوارض سوء ناشي از آن را مورد توجه قرار نداده است و در هيچ عصري مانند اين عصر عملاً بشر دچار اين خطر و آثار سوء ناشي از آن نبوده است. قانونگذاران، حقوقدانان، روانشناسان هر كدام با وسايلي كه در اختيار دارند سعي مي كنند بنيان ازدواجها را استوارتر و پايدارتر و خلل ناپذيرتر سازند.
اما آمارها نشان مي دهد كه سال به سال بر عدد طلاقها افزوده مي شود و خطر از هم پاشيده بر بسياري از كانون هاي خانوادگي سايه افكنده است. معمولاً هر وقت يك بيماري مورد توجه قرار مي گيرد و مساعي مادي و معنوي براي مبارزه و جلوگيري از آن به كار مي رود، از ميزان تلفات آن كاسته مي شود و احياناً ريشه كن مي گردد اما بيماري طلاق برعكس است.
افزايش طلاق در زندگي جديد:
در گذشته كمتر درباره طلاق و عوارض سوء ان و علل پيدايش و افزايش آن و راه جلوگيري از وقوع آن فكر مي كردند در عين حال كمتر طلاق صورت مي گرفت و كمتر آشيانه ها به هم مي خورد مسلماً تفاوت ديروز و امروز در اين است كه امروز علل طلاق فزوني يافته است زندگي اجتماعي شكلي پيدا كرده است كه موجبات جدايي و تفرقه و از هم گسستن پيوندهاي خانوادگي بيشتر شده است و از همين جهت مساعي دانشمندان و خيرخواهان تا كنون به جايي نرسيده است و متأسفانه آيندۀ خطرناگتري در پيش است. شمارۀ 105 مجلۀ زن روز مقالۀ جالبي از مجلۀ نيوزويك تحت عنوان«طلاق در آمريكا» درج شد. اين مجله مي نويسد:« طلاق گرفتن در آمريكا به آساني تاكسي گرفتن است.» و هم مي نويسد: در ميان مردم آمريكا دو ضرب المثل از همه ضرب المثلهاي ديگر درباره طلاق معروفتر است يكي اينكه «حتي دشوارترين سازشها ميان زن و شوهر از طلاق بهتر است.» اين ضرب المثل شخصي به نام سروانتس در حدود چهار قرن پيش گفته است. ضرب المثل دوم كه شخصي است به نام(سامي كاهن) در نيمه دوم قرن بيستم گفته شده ست و درست نقطه مقابل ضرب المثل اول است و شعاري است بر ضد او و آن اين است« عشق دوم دلپذير است.
طلاق در ايران:
افزايش طلاق منحصر به آمريكا نيست، بيماري عمومي قرن است در هر جا كه آداب و رسوم غربي بيشتر نفوذ كرده است آمار طلاق هم افزايش يافته است مثلاً اگر ايران خودمان را در نظر بگيريم طلاق در شهرها بيش از ولايات است و در تهران كه آداب و عادات غربي رواج بيشتري دارد بيش از شهرهاي ديگر است.
در روزنامه اطلاعات شمارۀ 11512 آمار مختصري از ازدواجها و طلاقهاي ايران ذكر كرده بود نوشته بود:( بيش از يك چهارم طلاقهاي ثبت شدۀ سراسر كشور مربوط به تهران است) يعني 27 درصد طلاقهاي ثبت شدۀ را تهران تشكيل مي دهد با اينكه جمعيت تهران به جمعيت سراسر كشور 10 درصد مي باشد به طور كلي درصد طلاق در شهر تهران بيش از درصد ازدواج است وقايع ازدواج تهران 15 درصد كل ازدواج كشور است.( مجموعاً پنج فرضيه در مورد طلاق مي توان اظهار داشت:
1-بي اهميتي طلاق و برداشتن همه قيد و بندهاي قانوني و اخلاقي جلوگيري از طلاق.
2-اينكه ازدواج يك پيمان مقدس است وحدت دلها و روحهاست و بايد براي هميشه اين پيمان ثابت و محفوظ بماند و طلاق از قاموس اجتماعي بشري بايد حذف شود. زن و شوهري كه با يكديگر ازدواج مي كنند بايد بدانند كه جز مرگ چيزي آنها را از يكديگر جدا نمي كند.
3- اينكه ازدواج از طرفق مرد قابل فسخ و انحلال است و از طرف زن به هيچ نحو قابل انحلال نيست. در دنياي قديم چنين نظري وجود داشته است ولي امروز گمان نمي كنم طرفداراني داشته باشد.
4-اينكه ازدواج، مقدس و كانون خانوادگي محترم است اما راه طلاق در شرايط مخصوص براي هر يك از زوجين بايد باز باشد و راه خروجي زوج و زوجه از اين بن بست بايد به يك شكل و يك جور باشد.
5- اينكه ازدواج، مقدس و كانون خانوادگي محترم و طلاق امر منفور و مبغوضي است(اجتماع موظف است كه علل وقوع طلاق را از بين ببرد در عين حال قانون نبايد راه طلاق را براي ازدواجهاي ناموفق ببندد) راه خروج از قيد و بند ازدواج هم براي مرد بايد باز باشد و هم براي زن، اما راهي كه براي خروج مرد از اين بن بست تعيين مي شود با راهي كه براي خروج زن تعيين مي شود  دوتاست و از جمله مواردي كه زن و مرد حقوق نامشابهي دارند طلاق است.( اين نظريه همان است كه اسلام ابداع كرده و كشورهاي اسلامي به طور ناموفق از آن پيروي مي كنند).
حق طلاق(2)
طلاق در عصر ما يك مشكلۀ بزرگ جهاني است همه مي نالند و شكايت دارند. آنان كه طلاق در قوانينشان به طور كلي ممنوع است از نبودن طلاق و بسته بودن راه خلاص از ازدواجهاي ناموفق و نامناسب كه قهراً پيش مي آيد مي نالند آنان كه بر عكس، راه طلاق را به روي زن و مرد متساوياً باز كرده اند فريادشان از زيادي طلاقها و نااستواري بنيان خانواده ها با همۀ عوارض و آثار نامطلوبي كه دارد به آسمان رسيده است.
(و آنان كه حق طلاق را تنها به مرد دادند نه از دو ناحيه شكايت دارند.)
1-از ناحيه طلاقهاي ناجوانمردانۀ بعضي از مردان كه پس از سالها پيوند زناشوئي ناگهان هوس زن نو در دلشان پيدا مي شود و زن پيشين را كه عمر و جواني و نيرو و سلامت خود را در خانۀ آنها صرف كرده و هرگز باور نمي كرده كه روزي آشيانۀ گرم او را از او بگيرند( با يك رفتن به محضر طلاق او را دست خالي از آشيانۀ خود مي رانند).
2-(از ناحيه امتناعهاي ناجوامردانۀ بعضي مردان از طلاق زني كه اميد سازش و زندگي مشترك ميان آنها وجود ندارد.) بسيار اتفاق مي افتد كه اختلافات زناشويي به علل خاصي به جايي مي كشد كه اميد رفع آنها از ميان مي رود، تمام اقدامات براي اصلاح بي نتيجه مي ماند، تنفر شديد ميان زن و شوهر حكمفرما مي شود و آن دو عملاً يكديگر را ترك مي كنند و جدا از هم به سر مي برند در همچو وضعي هر عاقلي مي فهمد راه منحصر به فرد اين است كه اين پيوند كه عملاً بريده شده قانوناً نيز بريده شود و هر كدام از اينها همسر ديگري براي خود اختيار كند(اما بعضي از مردان براي اينكه طرف را زجر بدهند و او را در همۀ عمر از برخورداري از زندگي زناشويي محروم كند از طلاق خودداري مي كنند و زن بدبخت را در حال بلاتكليفي و به تعبير قرآن«كالمُعَلَّقِه» نگه مي دارد چون اينگونه افراد كه قطعاً از اسلام و مسلماني  جز نامي ندارند و به نام اسلام و به اتكاۀ قوانين اسلامي اين كارها را مي كنند) اين شبهه براي بعضي كه با عمق و روح تعليمات اسلامي آشنا نيستند پيدا شده كه آيا اسلام خواسته است كار طلاق به همين نحو باشد؟!
طلاقهاي ناجوانمردانه:
نخست دربارۀ مشكلۀ اول امروز ما يعني طلاقهاي ناجوانمردانه بحث مي كنيم. اسلام با طلاق، سخت مخالف است اسلام مي خواهد تا حدود امكان طلاق صورت نگيرد طلاق را به عنوان يك چاره جويي در مواردي كه چاره منحصر به جدايي است تجويز كرده است. اسلام مرداني را كه مرتب زن مي گيرند و طلاق مي دهند و به اصطلاح«مِطلاق» مي باشند دشمن خدا مي داند). در كافي مي نويسد:
رسول خدا به مردي رسيد و از او پرسيد: با زنت چه كردي؟ گفت: او را طلاق دادم.
فرمود: آيا كار بدي از او ديدي؟ گفت: نه، كار بدي هم از او نديدم. قضيه گذشت و آن مرد بار ديگر ازدواج كرد پيغمبر از او پرسيد: زن ديگر گرفتي؟ گفت: بلي سپس از چندي كه باز به او رسيد پرسيد: با اين زن چه كردي؟ گفت: طلاقش دادم.
فرمود: كار بدي از او ديدي؟ گفت: نه كار بدي هم از او نديدم. اين قضيه نيز گذشت و آن مرد نوبت سوم ازدواج كرد پيغمبر اكرم از او پرسيد: باز زن گرفتي؟
گفت: بله يا رسول الله. مدتي گذشت و پيغمبر اكرم به او رسيد و پرسيد: با اين زن چه كردي؟ اين را هم طلاق دادم. بدي از او ديدي؟ نه، بدي از او نديدم.
رسول اكرم فرمود: خداوند دشمن مي دارد و لعنت مي كند مردي را كه دلش مي خواهد مرتب زن عوض كند و زن را كه دلش مي خواهد مرتب شوهر عوض كند.(پيغمبر اكرم(ص) فرمود: جبرئيل آن قدر به من دربارۀ زن سفارش و توصيه كرد كه گمان كردم طلاق زن جز در وقتي كه مرتكب فحشاۀ قطعي شده باشد سزاوار نيست).
پيوند ازدواجي صورت گيرد وجود ندارد و چيزي در نزد خدا مبغوضتر از خانه اي كه در آن خانه پيوندي با طلاق بگسلد وجود ندارد» امام صادق آنگاه فرمود: اينكه در قرآن نام طلاق مكرر آمده و جزئيات كار طلاق مورد عنايت و توجه قرآن واقع شده از آن است كه خداوند جدايي را دشمن مي دارد.
طبرسي در مكارم الاخلاق از رسول خدا نقل كرده است كه فرمود:«ازدواج كنيد ولي طلاق ندهيد، زيرا عرش الهي از طلاق به لرزه در مي آيد».
آنچه در سيرت پيشوايان دين مشاهده مي شود اين است كه تا حدود امكان از طلاق پرهيز داشته اند و لهذا طلاق از طرف آنها بسيار به ندرت صورت گرفته است و هر وقت صورت گرفته دليل معقول و منطقي داشته است. مثلاً امام باقر زني اختيار مي كند و آن زن خيلي مورد علاقۀ ايشان واقع مي شود. در جرياني امام متوجه مي شود كه اين زن«ناصبيه» است يعني با علي بن ابيطالب(ع) دشمني مي ورزد و بغض آن حضرت را در دل مي پروراند. امام او را طلاق داد.
از امام پرسيدند: تو كه او را دوست داشتي چرا طلاقش دادي؟ فرمود: نخواستم قطعۀ آتشي از آتشهاي جهنم در كنارم باشد.
حق طلاق(3)
مطلب به اينجا رسيد كه طلاق از نظر اسلام سخت منفور و مبغوض است اسلام مايل است پيمان ازدواج محكم و استوار بماند. اين پيمان با همۀ پيمانهاي ديگر اجتماعي از قبيل: اجاره و صلح و رهن و وكالت و غيره اين تفاوت را دارد كه آنها همه صرفاً يك سلسله قراردادهاي اجتماعي هستند، طبيعت و غريزه در آنها دخالت ندارد و قانوني هم از نظر طبيعت و غريزه براي آنها وضع نشده است، برخلاف پيمان ازدواج كه براساس يك خواهش طبيعي از طرفين كه به اصطلاح مكانيسم خاصي دارد بايد تنظيم شود. از اين رو اگر پيمان ازدواج مقررات خاصي دارد كه با ساير عقود و پيمانها متفاوت است نبايد مورد تعجب واقع شود.

مقام طبيعي مرد در حيات خانوادگي:
از نظر اسلام منتهاي اهانت و تحقير براي يك زن است كه مرد بگويد من تو را دوست ندارم، و آن گاه قانون بخواهد به زور و اجبار آن زن را در خانۀ مرد نگه دارد. قانون مي تواند اجباراً زن را در خانۀ مرد نگه دارد ولي قادر نيست زن را در مقام طبيعي خود در محيط زناشويي يعني مقام محبوبيت و مركزيت نگهداري كند قانون قادر است مرد را مجبور به نگهداري از زن و پرداخت نفقه و غيره بكند اما قادر نيست مرد را در مقام و مرتب يك فداكار و به صورت يك نقطۀ«گردان» در گرد يك نقطۀ مركزي نگه دارد.( از اين رو هر زمان كه شعله محبت و علاقۀ مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبيعي مرده است. طبيعت ، كليد فسخ طبيعي ازدواج را به دست مرد داده است يعني اين مرد است كه با بي علاقگي و بي و فايي خود نسبت به زن او را نيز سرد و بي علاقه مي كند، برخلاف زن كه بي علاقگي اگر از او شروع شود تأثيري در علاقه مرد ندارد بلكه احياناً آن تيزتر مي كند از اين رو بي علاقگي مرد منجر به بي علاقگي طرفين مي شود ولي بي علاقگي زن منجر به بي علاقگي طرفين نمي شود.( تفاوت زن و مرد در اين است كه مرد به شخص زن نيازمند است و زن به قلب مرد. حمايت و مهرباني قلبي مردآنقدر براي زن ارزش دارد كه ازدواج بدون آن براي زن قابل تحمل نيست.
حق طلاق(4)
سوابق خدمت زن در خانواده:
طلاقهاي ناجوانمردانه علاوه بر انحلال كانون مقدس خانوادگي اشكالات خاصي براي شخص زن به وجود مي آورد كه نبايد آنها را ناديده گرفت. زني سالها با صميميت در خانۀ مردي زندگي مي كند و چون ميان او و خودش دوگانگي قائل نيست و آن خانه را خانۀ خود و لانۀ خود مي داند منتهاي خدمت و مجاهدت را براي سروسامان دادن به آن خانه به كار مي برد، نيرو و جواني و سلامت خود را فداي خانه و لانه و آشيانه و در واقع فداي شوهر مي كند.
اكنون فرض كنيد شوهر چنين زني پس از سالها زندگي مشترك هوس زن نو و طلاق همسر كهنه به سرش مي زند و مي خواهد زن نو را به لانه آشيانه زن اول كه به قيمت عمر و جواني و سلامت و آرزوهاي بر باد رفتۀ او تمام شده بياورد، مي خواهد با محصول دسترج زن اول با زن ديگر عياشي و هوسراني كند. تكليف اين كار چيست؟ اينجا تنها مسأله بهم خوردن كانون خانوادگي و گسيخته شدن رابطۀ زوجيت مطرح نيست مسأله ناجوانمردي شوهر و تحميل زن به مرد ناجوانمرد و مقام طبيعي زن است. مسأله آواره و بي آشيانه شدن، مسأله تحويل دادن آشيانۀ خود ساخته را به رقيب، مسأله هدر رفتن رنجها و كارها و زحمتها و خدمتها مطرح است. شوهر و كانون خانوادگي و خاموش شدن شعلۀ حيات خانوادگي به جهنم! هر انساني لانه و آشيانه اي مي خواهد و به لانه و آشيانه اي كه به دست خود براي خود ساخته است علاقمند است. اگر مرغي را از خانه و لانه اي كه براي خود ساخته است بيرون كنند از خود دفاع مي كند. آيا زن حق ندارد از لانه و آشيانۀ خود دفاع كند؟ غالب ناراحتيهايي كه به واسطۀ طلاقهاي ناجوانمردانه صورت مي گيرد از اين ناحيه است در اين گونه موارد است كه طلاق تنها فسخ زوجيت نيست، ورشكستگي و نابودي زن است.
طلاق قضايي
طلاق قضايي يعني طلاقي كه به وسيلۀ زوج صورت بگيرد.
در بسياري از قوانين جهان اختيار طلاق مطلقاً در دست قاضي است و تنها محكمه است كه مي تواند به طلاق و انحلال زوجيت رأي بدهد از نظر اين قوانين تمام طلاقها طلاق قضايي است.
طلاق حق طبيعي مرد است اما به شرط اينكه روابط او با زن جريان طبيعي خود را طي كند. جريان طبيعي روابط شوهر با زن اين است كه اگر مي خواهد با زن زندگي كند از او به خوبي نگهداري كند، حق و حقوق او را ادا كند، با او خشن معاشرت داشته باشد، و اگر سر زندگي با او را ندارد به خوبي و نيكي او را طلاق دند، يعني از طلاق او امتناع نكند، حقوق واجبۀ او را به علاوه مبلغي ديگر به عنوان سپاسگذاري به او بپردازد و علقۀ زناشويي را پايان يافته اعلام كند. اما اگر جريان طبيعي خود را طي كند چطور؟ يعني اگر مردي پيدا شود كه نه سر زندگي و حسن معاشرت و تشكيل كانون خانوادگي سعادتمندانه و اسلام پسندانه دارد و نه زن را آزاد مي گذارد كه دنبال كار خود برود، به عبارت ديگر نه به وظايف زوجيت و جلب نظر و رضايت زن تن مي دهد و نه به طلاق رضايت مي دهد در اينجا چه بايد كرد؟(طلاق طبيعي مانند زايمان طبيعي است كه خود به خود جريان طبيعي خود را طي مي كند. اما طلاق از طرف مردي كه نه به وظايف خود عمل مي كند و نه به طلاق تن مي دهد، نظير زايمان غيرطبيعي است كه با كمك پزشك و جراح نوزاد را بايد بيرون آورد.
آيا بعضي ازدواجها سرطان است وزن بايد بسوزد و بسازد؟
اكنون ببينيم اسلام دربارۀ  اين طلاقها و اين گونه مردان چه مي گويد. آيا باز هم مي گويد كار طلاق صد درصد بسته به نظر مرد است و اگر چنين مردي به طلاق رضايت نداد زن بايد بسوزد و بسازد و اسلام دستها را روي يكديگر مي گذارد و از دور اين وضع ظالمانه را تماشا مي كند؟
عقيدۀ بسياري همين است مي گويند: از نظر اسلام اين كار چاره پذير نيست. اين يك نوع سرطان است كه احياناً افرادي گرفتار آن مي شوند و زن چاره ندارد بايد بسوزد و بسازد تا تدريجاً شمع حياتش خاموش شود. به عقيدۀ من اين طرز تفكر با اصول مسلم اسلام تضاد قطعي دارد ديني كه همواره دم از عدل مي زند«قيام به قسط» يعني برقراري عدالت را به عنوان يك هدف اصلي و اساسي همۀ انبيا مي شمارد( لَقَد اَرسَلنا بِالَبينّاتِ وَ اَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقومَ الناسُ بِالقِسطِ) چگونه ممكن است براي چنين ظلم فاحش و واضعي چاره انديشي نكرده باشد؟ مگر ممكن است اسلام قوانين خود را به صورتي وضع كند كه نتيجه اش اين باشد كه بيچاره اي مانند يك بيمار سرطاني رنج بكشد تا بميرد؟ زني كه به همسري مردي براي زندگي با او تن مي دهد و بعد اوضاع  و احوال به صورتي در مي آيد كه آن مرد از اختيارات خود سوء استفاده مي كند و از طلاق زن به خاطر زندگي و همسري بلكه براي اينكه از ازدواج آيندۀ او با يك شوهر واقعي و مناسب جلوگيري كند و به تعبير قرآن او راكالمعلّقه نگه دارد خودداري مي كند، حقاً چنين زني مانند يك بيمار سرطاني گرفتار است اما اين سرطان سرطاني است كه به سهولت قابل عمل است. بيمار پس از اينكه عمل ساده شفاي قطعي و كامل خود را باز مي يابد. اين گونه عمل و جراحي به دست حاكمان و قاضيان شرعي واجد شرايط امكان پذير است.
بخش يازدهم: تعدد زوجات:
«تك همسري» طبيعي ترين فرم زناشويي است. در تك همسري روح اختصاص يعني مالكيت فردي و خصوصي كه البته با مالكيت خصوصي ثروت متفاوت است حكمفرماست.
در تك همسري هر يك از زن و شوهر احساسات و عواطف و منافع جنسي ديگري را از آن خود و مخصوص شخص خود مي داند. نقطه مقابل تك همسري(چند همسري) يا زوجيت اشتراكي است. چند همسري يا زوجيت اشتراكي به چند شكل ممكن است فرض شود:)
كمونيسم جنسي:
يكي اينكه اختصاص در هيچ طرف وجود نداشته باشد، نه مرد به زن معين اختصاص داشته باشد و نه زن مخصوص مرد معين باشد. اين فرض همان است كه از آن به(كمونيسم جنسي) تعبير مي شود. كمونيسم جنسي مساوي است با نفي زندگي خانوادگي.
چند شوهري:
شكل ديگر چند همسري چند شوهري است، يعني اينكه يك زن در آن واحد بيش از يك شوهر داشته باشد. ويل دورانت مي گويد:« اين كيفيت در قبيلۀ تودا و بعضي از قبايل تبت قابل مشاهده است.
اشكال چند شوهري:
اشكال عمده و اساسي كه چند شوهري بوجود مي آورد و همان بيشتر سبب شده كه اين رسم عملاً موفقيتي نداشته باشد، اشتباه انساب است. در اين نوع زناشويي رابطه پدر با فرزندان نامشخص است، همچنانكه در كمونيسم جنسي نيز رابطۀ پدران با فرزندان نامشخص است و همانطوري كه كمونيسم جنسي نتوانست براي خود جا باز كند، چند شوهري نيز نتوانست مورد پذيرش يك اجتماع واقعي بوده باشد.
علت شكست چند همسري:
علت شكست چند شوهري اين است كه با طبيعت مرد موافق است و نه با طبيعت زن. اما از نظر مرد، براي اينكه اولاً با روحيۀ انحصار طلبي مرد ناسازگار است و ثانياً اصل اطمينان پدري مخالف است. علاقۀ به فرزند طبيعي و غريزي بشر است. بشر طبعاً مي خواهد رابطه اش با نسل آينده و نسل گذشته مشخص و اطمينان بخش باشد مي خواهد بداند پدر كدام فرزند است و فرزند كدام پدر است.
چند شوهري زن با اين غريزه و طبيعت آدمي ناسازگار بوده است، برخلاف چند زني مرد كه از اين نظر نه به مرد لطمه مي زند و نه به زن.

علل تاريخي تعدد زوجيات:
هوسراني و تسلط بي چون و چراي مرد، به تنهايي براي پيدايش رسم«چند زني» كافي نيست. حتماً علل و عوامل ديگر نيز دخالت داشته است، زيرا براي مرد هوسران راه آسانتر و بي دردسرتر از چند زني اين است كه حسن تنوع طلبي خود را از راه زن بازي آزاد و رفيقه و معشوقه گيري ارضاء كند بدون آنكه زن مورد نظر خود را به عنوان«همسري» بپذيرد و نسبت به فرزندان احتمالي او تعهد و مسئوليتي به عهده بگيرد. از اين رود در اجتماعاتي كه چند زن معمول بوده است يا موانع اخلاقي و اجتماعي راه معشوقه گيري و زن بازي آزاد را براي مرد هوس باز بسته است و مرد هوسباز مجبور بوده غرامت تنوع طلبي خود را با بهاي قبول همسري قانوني زن مورد استفاده خود و پدري فرزندانش بپردازد، و يا بايد فرض كنيم علل ديگري(جغرافيايي يا اقتصادي يا اجتماعي) غير از هوسبازي و تنوع طلبي مرد در كار بوده است.
فزوني عدد زنان بر مردان:
آخرين عامل تعدد زوجات كه ضمناً مهمترين عوامل است، فزوني عدد زنان بر عدد مردان بوده است. مواليد دختران از مواليد پسران زيادتر نبوده و نيست احياناً در بعضي سرزمينها مواليد دختر از مواليد پسر بيشتر است، در برخي از سرزمينهاي ديگر بر عكس است، مواليد پسر از مواليد دختر بيشتر است و چيزي كه همواره سبب مي شود كه عدد زنان آمادۀ ازدواج از عدد مردان آمادۀ ازدواج بيشتر باشد اين است كه تلفات مرد هميشه از تلفات زن بيشتر بوده و هست. كثرت تلفات مرد همواره سبب شده و مي شود كه در صورت تك همسري، گروه فراواني از زنان از داشتن شوهر قانوني و خانه و زندگي مشروع محروم بمانند.
علل فزوني عدد زنان آماده به ازدواج از مردان:
علت اين امر چيست؟ چرا با اينكه مواليد دختر از مواليد پسر بيشتر نيست، عدد زنان آمادۀ ازدواج از مردان بيشتر است؟
علت اين امر واضح است: تلفات جنس مرد از تلفات جنس زن بيشتر است. اين تلفات معمولاً در سنيني واقع مي شود كه مرد بايد سرپرست خانواده اي باشد. اگر اندكي به مرگهايي كه در اثر حوادث پيش مي آيد توجه كنيم از جنگها، غرق شدنها، سقوطها، زيرآوار ماندنها، تصادفها و غير اينها، خواهيم ديدي همۀ اين حوادث و تلفات متوجه جنس مرد است. ندرتاً زني در ميان اينها ديده مي شود چه در مبارزه انسان با انسان، چه در مبارزه انسان با طبيعت، تلفات متوجه مرد مي شود.
مقاومت بيشتر زن در برابر بيماريها:
چيز ديگري كه سبب مي شود تلفات جنس مرد از تلفات جنس زن بيشتر باشد، موضوعي است كه اخيراً در پرتو پيشرفت علوم كشف شده است و آن اينكه مقاومت مرد در برابر بيماريها از مقاومت زن كمتر است و در نتيجه تلفات مرد به واسطۀ بيماريها از تلفات زن بيشتر است. در مجلۀ سخن، سال ششم، شمارۀ يازدهم مقاله اي تحت عنوان«زن در سياست و اجتماع» از مجلۀ ماهانه به وسيله دكتر زهرا خانلري ترجمه شد كه طبيعت زن از نظر علمي بر طبيعت مرد تفوق دارد.
كروموزوم x مربوط به جنس ماده از كروموزوم y مربوط به جنس نر قويتر است.
بنابراين عمر زن از عمر مرد درازتر است، زن عموماً از مرد سالمتر است، مقاومتش در برابر بيماري از امراض از مرد بيشتر است و اغلب زودتر معالجه مي شود.
در برابر يك زن كورنگ شاترده مرد كورنگ يافت مي شود.
نيرنگ مرد قرن بيستم:
مرد قرن بيستم در بسياري از مسائل مربوط به حقوق خانوادگي توانسته است نعل وارونه بزند و با نامهاي قشنگ تساوي و آزادي، زن را اغفال كرده از تعهدات خود نسبت به او بكاهد و بر كامگيريهاي بي حساب خود بيفزايد. اما در كمتر مسأله اي به اندازه تعدد زوجات از اين جهت موفقيت داشته است. مضحك اين است كه مي گويند:( تعدد زوجات از جانب زن همان اندازه دشوار است كه از مرد بخواهند وجود رقباي خود را در عرصۀ زناشويي تحمل كند. گذشته از اين اينكه مقايسۀ غلطي است شايد نمي دانند كه دنياي امروز كه اين آقايان هر پديده اي را به اين نام جذب مي كنند و هيچ ترديدي را در صحبت رويدادهاي آن روا نمي دارند مرتباً از مرد مي خواهد كه عشق زن خويش را محترم بشمارد و وجود رقباي خود را در عرصۀ زناشويي تحمل كند دنياي امروز اين نابرد باريها را به نام حسادت، تعصب، فناتيسم و غيره محكوم مي كند اي كاهش جوانان ما لاقل از عمق جرياناتي كه از اين لحاظ در مغرب مي گذرد اندكي آگاهي داشتند.
روشن شد كه تعدد زوجات ناشي از يك مشكل اجتماعي است نه طبيعت ذاتي مرد. بديهي است كه اكر در اجتماع مشكلۀ فزوني نسبي عدد زنان نيازمند بر مردان نيازمند وجود نداشته باشد تعدد زوجات از ميان خواهد رفت و يا بسيار كم خواهد شد. و اگر بخواهيم در چنين شرايطي(فرضاً چنين شرايطي وجود پيدا كند)(زناني بي شوهر نمانند) تعدد زوجات نه كافي است و نه صحيح. براي اين منظور چند چيز ديگر لازم است:
اول: عدالت اجتماعي و كار و درآمد كافي براي هر مرد نيازمند به ازدواج تا بتواند به تشكيل كانون خانوادگي اقدام نمايد.
دوم: آزادي اراده و اختيار همسر براي زن كه از طرف پدر يا برادر يا مشخص ديگر اجباراً به عقد يك مرد زندار پولدار درآورده نشود.
بديهي است كه اگر زن آزاد مختار باشد و امكان همسري با يك مرد مجرد برايش فراهم باشد هركز زن مرد زندار نخواهد شد و سر(هوو) نخواهد رفت. اين اولياء زن هستند كه به طمع پول، دختر يا خواهر خود را به مردان زندار پولدار مي فروشند.
سوم: اينكه عوامل تحريك و تهييج و اغوا و خانه خراب كن اين قدر زياد نباشد.
عوامل اغوا، زنان شوهر دارا از خانۀ شوهر به خانه بيگانه مي كشد، چه رسد به زنان بي شوهر، اجتماع اگر سر اصلاح دارد و طرفدار نجات تك همسري واقع است بايد در راه برقراري اين سه عامل بكوشد، والا منع قانوني تعدد زوجات جز اينكه راه فحشاء را باز كند اثر ديگري ندارد.
اشكالات و معايب چند همسري:
سعادت و خوشبختي زناشويي در گرو صفا، صميميت گذشت، فداكاري، وحدت و يگانگي است و همۀ اينها در چند همسري به خطر مي افتد.
گذشته از وضع ناهنجار زنان و فرزندان دو مادره، از نظر خود مرد آنقدر مسئوليتهاي تعدد زوجات سنگين و خردكننده است كه رو آوردن به آن پشت كردن به مسرت و آسايش است. اكثر مرداني كه از تعدد راضي و خشنودند آنها هستند كه عملاً از زير بار مسؤوليتهاي شرعي و اخلاقي آن شانه خالي مي كنند، زني را مورد توجه قرار داده زن ديگر را از حساب خارج مي كنند و به تعبير قرآن كريم او را(كالمعلقه) رها مي كنند. آنچه اين گونه افراد نام تعدد زوجات به آن مي دهند در واقع نوعي تك همسري است توأم با ستمكاري و جنايت و بيدادگري. اگر مردي خيال كند كه تعدد زوجات با قبول همه مسئووليتهاي شرعي و اخلاقي به نفع اوست و او از نظر تن آسايي از اين كار صرفه مي برد، سخت در اشتباه است مسلماً تك همسري از نظر تأمين خوشي و آسايش بر چند همسري ترجيح دارد.
از نظر تربيتي
هووگري ضرب المثل ناسازگاري است. براي زن دشمني بالاتر از(هوو) وجود ندارد. چند همسري، زنان را به قيام و اقدام عليه يكديگر و احياناً شوهر وا مي دارد، و محيط زناشويي را كه بايد محيط صفا و صميميت باشد به ميدان جنگ و جدال و كانون كينه و انتقام تبديل مي كند. دشمني و رقابت و عداوت ميان مادران به فرزندان آنها نيز سرايت مي كند، دو دستگي ها به وجود مي آيد، محيط خانوادگي كه اولين مدرسه و پرورشگاه روحي كودكان است و بايد الهام بخش نيكي و مهرباني باشد درس آموز زنفاق و نامردي مي گردد.
در اينكه تعدد زوجات زمينۀ همۀ اين آثار ناگوار تربيتي است شكي نيست. اما يك نكته را نبايد فراموش كرد و آن اينكه بايد چه قدر از اين آثار ناشي از طبيعت تعدد زوجات است و چه قدر از آنها ناشي از ژستي است كه مرد و زن دوم مي گيرند ب عقيده ما همۀ اين ناراحتيها معلول طبيعت تعدد زوجات نيست، بيشتر معلول طرز اجراي آن است.

این مطلب تا چه اندازه برای شما مفید بود؟

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید