دلنوشته ها

آشنا…

دنیا کوچک است و محدود.

و همه ی موجودات آن محصور در زمان و مکان هستند.

این موضوع را خوب می دانستم ولی هیچ گاه آن را لمس نکرده بودم. تا زمانی که از درونم آتشی زبانه کشید.

خدای مهربانم این چه حسی است که مرا از درون می سوزاند ولی حتی نمی توانم حالتش را برای کسی تصویر و یا تعریف کنم؟

عزیزم! مهر ثابت و عشق پایدارم! از سویدای جان می سوزم ولی نمی توانم چیزی بگویم.

شاید واژگانی که در ادبیات دنیا وجود دارد نیز محدود است به حدی که حتی نمی توان کلمه ای برای بیان احساسات خود در میان آن ها پیدا کنی؟ واقعاً نمی دانم. از سوئی در بیان مکنونات قلبی خود مردد بودم و از سوی دیگر تلاطم درون مرا کلافه کرده بود.

یاد این بیت معروف افتاده بودم که:

مرا دردی است انـدر دل اگـر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

عاقبت فشار درونی مرا وادار به سخن کرد. چندی پیش جملاتی ترتیب دادم تا این حس را برای فرد دیگری که او را بسیار به خود نزدیک می دانم و به او حسن ظن کامل دارم بیان کنم. زمانی بسیار بدان جملات اندیشیدم و بعد از کلی تلاش در نظر خود بیانی ترتیب دادم که نمایان گر حس درونم بود. وقتی آن را عرضه کردم به من تنها یک جمله گفت.

تنها جمله ای کوتاه که برای اثبات فقر ادبیات دنیا و یا عجز کلام من کافی بود.

و آن جمله این بود:

«حرف هایت و احساساتت دروغ است.»

خدای من!

چرا؟ چرا او تمام شالوده ی ذهنی مرا به هم می ریزد؟

من در بیان آتش درونم ناتوانم؟

یا او در درک احساسات من؟

نمی دانم.

گریستم.

گریه ای از سویدای جان!

گریه ای از سر ناتوانی و عجز.

گریه ای برای تنهائی.

خدایا! من که چیزی نداشتم و ندارم. اما آن چه بود را در طبق اخلاص گذاشتم و بدو عرضه کردم.

چرا این گونه مرا بر هم ریخت؟

کاش صداقت مرا زیر سؤال نمی برد.

راستش دلم شکست.

احساس تنهائی مرا در هم پیچید.

از شدت تلاطم درون و گرفتاری روح، جسمم نیز قوای خود را از دست داد و مرا چند روزی در بستر بیماری گرفتار نمود.

وقتی حرف و احساس درونت را حتی به نزدیک ترین فرد زندگی خود نتوانی بگوئی بسیار احساس تنهائی می کنی.

مدام برای خود می خواندم: « دلا خو کن به تنهائی.»

پناه بر خدا!

خدایا از تو می خواهم خود مرا هدایت فرمائی!

از تو می خواهم مرا آرام کنی!

گریه امانم را بریده بود.

اما به لطف خدا دعایم مستجاب شد.

خدا مرا هدایت کرد.

او مرا هدایت کرد.

بر دلم انداخت فال حافظ بگیرم.

من هم درنگ نکردم.

به دیوان حافظ  رجوع  کردم و از صمیم جان برای تمامی مکنونات قلبی ام نیت کردم و از کلام حافظ مدد جستم.

وای خدای من این چه فالیست؟

بیتی آمد که مرا برای تمام زندگی هدایت کرد.

پس باید بگویم:

کــار خدا

شکر خدا

از این پس دیگر می دانم آتش درون را چگونه خاموش کنم و چگونه خود را آرام سازم.

از این پس ملجأ و پناه سخن خود را یافتم.

و آن فال این بود:

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

کـــه آشنــــا سـخــن آشــنــا نـــگــه دارد

* میخ*