دلنوشته ها

من حسین (ع) را دوست دارم

حسین
 

می خواستم در مدح او چیزی بگویم . اما با خود گفتم: در کلام قاصر من جائی برای سخن گفتن از او نیست وقتی بهانه ی خلقت او را سید شباب می نامند.
می خواستم شور حماسه ی او را به شعور تبدیل کنم. دریافتم هنوز طنین روشن گری عقیله بنی هاشم در جهان برقرار است.
می خواستم برایش شعری بسرایم. اما دریافتم عرشیان سراینده و مداح او هستند پس شعر من شایسته ی مقام او نیست.
می خواستم خود را فدائی او بدانم. اما از دستان بریده ی ساقی عشق خجالت کشیدم.
می خواستم برای او خون بگریم. اما با خود گفتم: آیا چشمان گنهکارم یاری ام می کنند؟؟
می خواستم جوانی ام را به پایش بریزم. با خود گفتم : آیا من هم مرگ را از عسل شیرین تر می دانم.
می خواستم از گناهانم پیش او اظهار پشیمانی کنم. با خود گفتم آیا آن قدر حرمت فدک را پاس داشته ام که حر گردم؟
خدایا خود مرا یاری کن! چگونه در سیل مشتاقان او باشم؟
از نام سرخ او مدد می گیرم. آری! تنها چیزی که می توانم بگویم این است: “من حسین (ع) را دوست دارم.”
خدایا! به حرمت حسین(ع) دست مرا در دست دوست داران او قرار بده. تا همچون فطرس از عذاب رهایی یابم و چون ملائک منزه و مقرب گردم.

*میخ*