خلاصه كتب مديريتي

شرح زندگانی حضرت محمد .ص.

تیراژ:7500جلد
بهاء:4200ریال
لیتوگرافی وچاپ و صحافی:سازمان چاپ دانشگاه آزاد اسلامی

«شرح زندگانی حضرت محمد (ص)»
این کتاب از فرازهایی ازتاریخ پیامبر اسلام اثر استاد گرامی آیه ا… جعفر سبحانی تلخیص شده است.
به خوانندگان ارجمند توصیه می شود برای کسب اطلاعات بیشتر از زندگانی پیامبر اکرم (ص) اصل کتاب را مطالعه فرمایند .
میلاد پیامبر (ص)
بازگشت به آغوش خانواده
دوران جوانی
ازدواج پیامبر با خدیجه
ازدواج تا بعثت
دعوت سرَی – دعوت خویشاوندان
دعوت عمومی
نخستین هجرت
محاصره اقتصادی
مرگ ابوطالب
سفری به طائف
پیمان عقبه
سرگذشت هجرت
مسجد، مرکز جنبش های اسلامی
جنگ بدر
یگانه بانوی اسلام ازدواج می کند
دفاع از حریم آزادی
غضوه بنی نضیر
غزوه خندق
یک سفر مذهبی و سیاسی
پیامبر (ص) رسالت جهانی خود را اعلام می کند
کانون خطر یا دژ آهنین خیبر
عمرۀ قضاء
جنگ موته
فتح مکه
عام الوفود
غزوۀ تبوک
قطعنامه روز منی
هیئت نمایندگی نجران در مدینه
حجه الوداع
نامه ای که نوشته نشد

«فصل اول»
میلاد پیامبر (ص)
هنگام ولادت آن حضرت، ایوان کسری شکاف و چند کنگره آن فروریخت؛ آتش آتشکده فارس خاموش شد ؛  دریاچۀ ساوه خشک گردید؛ بت های بتخانۀ مکه سرنگون شد ؛ نوری از وجود آن حضرت ، به سوی آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگها راه را روشن کرد ؛ انوشیروان و مو بدان خواب وحشتناکی دیدند ؛ آن حضرت ختنه شده و ناف بریده به دنیا آمد و گفت : آیه قرآنی«الله اکبر و الحمدلله کثیراً سبحان الله بکرهً و اصیلا ً. »پیامبر (ص) در عام الفیل و سال 570   میلادی متولد شدند.
آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الاول ، روز جمعه ، پس از طلوع فجر چشم به جهان گشود و مشهور میان اهل تسنن اینست که ولادت آن خضرت ، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است .
آن حضرت از دوران کودکی دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب می کردند.یکی محمد که جد بزرگوارش عبدالمطلب برای او انتخاب کرده بود و دیگری احمد که مادرش آمنه او را به آن نامیده  بود .

دوران شیرخوارگی پیامبر (ص)
نوزاد قریش فقط سه روز از مادر خود شیر خورد و پس از او دو زن دیگر به افتخار دایگی پیامبر نایل شده اند: نام دایه های این حضرت  ثوبیه و حلیمه نام داشت که از اهل قبیله بنی سعد بود.
علت اینکه اورا به دیگر دایگان ندادند، این بود که نوزاد قریش پستان هیچ یک از زنان شیرده را نگرفت . سرانجام حلیمه سعدیه آمد پستان او را مکید. در این لحظه وجد و سرور خاندان عبدالمطلب را فرا گرفت. عبدالمطلب ، رو به حلیمه کرد و گفت : «از کدام قبیله ای؟ گفت از : بنی سعد . آفرین! آفرین! دو خوی پسندیده و دو خصلت شایسته : یکی سعادت و خوشبختی و دیگری حلم و بردباری.»      

«فصل دوم»
بازگشت به آغوش خانواده
حلیمه، دایۀ مهربان ، از محمد (ص) محافظت کرد ودر تربیت و پرورش اوکوشید. سپس اورا به مکه آورد ومحمد (ص) مدتی نیزآغوش گرم مادررا دید و تحت سرپرستی جد بزرگوارخود قرارگرفت .
سفری به یثرب و مرگ مادر
آمنه، مترصد فرصت بود که یثرب برود وآرامگاه شوهرخود را ازنزدیک زیارت کند. با خود فکرکرد فرزندش بزرگ شده است و می تواند در این راه شریک غم او گردد. آنان با ام ایمن راه یثرب را پیش گرفتند ویک ماه تمام درآنجا ماندند. موقع مراجعت به مکه محمد(ص) مادرعزیزخود را درمیان راه ،درمحلی بنام ابواء از دست داد . این حادثه محمد را بیش از پیش ، در میان خویشاوندان عزیز و گرامی گردانید و فزون ازحد موردعلاقه عبدالملب قرار گرفت. از این جهت اورا ازتمام فرزندان خود بیشتردوست می داشت و برهمه مقدم می شمرد .قرآن مجید ، دورۀ یتمی پیامبر را درسورۀ الضحی یاد آور می شود و می گوید : « ا لم یجدک یتیماً فآوی » ( مگر تو را یتیم نیافت و پناه داد؟)
مرگ عبدالمطلب
هشت بهار از محمد نگذشته بود که عبدالمطلب را از دست داد مرگ عبدالمطلب آن چنان روح وی را فشرد که در روز مرگ او تا لب قبر اشک ریخت.
سرپرستی ابوطالب
ابوطالب ، روی علل افتخار سرپرستی پیامبر را بر عهده گرفت . زیرا ابوطالب با عبدالله پدر محمد ، از یک مادر بودند و شخصیتی بود معروف به سخاوت و نیکو کاری . از این لحاظ ، عبدالمطلب او را برای نگهداری نوۀ ارجمند خود برگزید.

«فصل سوم»
دوران جوانی
در جبین عزیز قریش ، از دوران کودکی و جوانی ، آثار قدرت و شجاعت ، صلابت و نیرومندی نمایان بود وی در سن پانزده سالگی ، در یکی از جنگهای قریش  با طایفه هوازن که آن را حرب فجار می نامند ، شرکت داشت . کار او در جبهه رزم ، این بود که تیر به عموهای خود میرساند

«فصل چهارم»
ازدواج پیامبر اکرم (ص) با خدیجه
محرک خدیجه برای ازدواج با امین قریش یک سلسله جهات معنوی بود ، نه جنبه های مادی.ورقه ، عموی خدیجه ، از دانایان عرب بود و اطلاعات فراوانی دربارۀ کتب عهدین داشت و مکرر می گفت که : مردی از میان قریش ، از طرف خدا برای هدایت مردم برانگیخته می شود و   یکی ازثروتمندترین زنان قریش را می گیرد و چون خدیجه ثروتمند ترین زنان قریش بود ؛ از این لحاظ گاه و بیگاه به خدیجه می گفت : روزی فرا رسد که تو با شریفترین مرد روی زمین وصلت می کنی !
خدیجه ، شبی درخواب دید : خورشید بالای مکه چرخ خورد و کم کم پایین آمد و در خانۀ او فرود آمد . خواب خود را برای ورقه نقل کرد . وی چنین تعبیر نمود : با مرد بزرگی ازدواج  خواهی نمود که شهرت او عالم گیر خواهد بود.

«فصل پنجم»
1    ازدواج تا بعثت
دوران جوانی پیامبر (ص)
پیامبر (ص) بسان مردان عاقل و کارآزموده  کار می کرد . همیشه از خوشگذرانی و بیخبری گریزان بود . پیوسته بر سیما ، آثار تفکر و تدبر داشت و برای دوری از فساد اجتماع ، گاهی مدتها در دامنۀ کوهها ، میان غار ، بساط زندگی را پهن می نمود و در آثار قدرت و صنع وجود به مطالعه می پرداخت .
در مواقع قحطی و کم بارانی ، گاهی مادر رضاعی او حلیمه به دیدار فرزند خود می آمد. رسول گرامی (ص) عبای خود را زیر پای او پهن می نمود و به یاد عواطف مادر خود و آن زندگی ساده می افتاد و سخنان او را گوش می داد ، موقع رفتن آنچه می دانست به مادر خود کمک می کرد.

فرزندان او از خدیجه
همسر جوان قریش ، برای او شش فرزند آورد . دو پسر که بزرگتر آنها قاسم بود و سپس عبدالله که به آنها طاهر و طبیب می گفتنند و چهار تای آنها دختر بود.
ابن هشام می نویسد: بزرگترین دختر او رقیه ، بعداً زینب و ام کلثوم و فاطمه بود . فرزندان ذکور او ، تمام پیش از بعثت بدرود زندگی گفتنند ؛ ولی دختران دوران نبوت او را درک کردند.خویشتن داری پیامبر، در برابر حوادث زبانزد همه بود. حتی عربی از جهل و نادانی به مبانی اسلام ، به گریه کردن او اعتراض نمود پیامبر (ص) فرمود : یک چنین گریه رحمت است . آنگاه افزود : آنکس که رحم نکند ، مورد ترحم قرار نمی گیرد.
آئین او پیش از بعثت
او از لحظه ای که از مادر متولد شد ، تا روزی که به خاک سپرده گردید؛ جزء خدای یکتا رت نپرستید. سرپرستان او مانند  عبدالمطلب و ابوطالب ، همگی موحد و خداپرست بودند. به یاد دارید که در موقع حمله سپاه فیل ، عبدالمطلب حلقه کعبه را به دست گرفت و با خدای خود ف بسان یک موحد به مناجات پرداخت و گفت: خدایا جزء تو به کسی امیدوار نیستم .بهترین گواه بر یکتا پرستی او ، همان اعتکاف او قبل از بعثت در غار حراء است . سیره نویسان، همگی اتفاق نظر دارند که رسول گرامی (ص) ، سالی چند بار در غار حراء به عبادت خدا می پرداخت . امیرمومنان (ع) در این مورد می فرماید : پیامبر در هر سال ، در کوه حراء اقامت می گزید ؛ من او را می دیدم و جزء من کسی او را نمی دید.
امین قریش در کوه حراء
کوه حراء عبادگاه عزیز قریش است . او شبها و روزها ، پیش از آنکه به مقام رسالت برسد ، در این جا بسر می برد. وی ، این نقطه دور از غوغا را به منظور عبادت و پستش انتخاب کرده بود . تمام ماه رمضانها را در این نقطه می گذراند و در این ماه گاه به گاهی به آنجا پناه می برد.
آغاز وحی
فرشته ای از طرف خدا ما مور شد. آیاتی چند به عنوان طلیعه وآغاز کتاب هدایت وسعادت ، برای امین قریش بخواند تا او را به کسوت نبوت مفتخر سازد. آن فرشته، همان (جبرئیل) و آن روز همان روز بعثت بود.در روز مخصوصی فرشته ای با لوحی فرود آمد و آن را در برابر او گرفت و به او گفت :«اقرء» یعنی بخوان. او از آنجا که امی و درس نخوانده بود ،پاسخ داد که من توانایی خواندن را ندارم .
فرشته وحی او را سخت فشرد ؛ سپس درخواست خواندن کرد و همان جواب را شنید ، فرشته بار دیگر ، او را سخت فشار داد ، این عمل سه بار تکرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس کرد می تواند لوحی که در دست فرشته است ، بخواند. در این موقع آیات را که در حقیقت دیباچه کتاب سعادت بشر بشمار می رود ، و اینک ترجمه آیات:«بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید،کسی که انسان را از خون بسته خلق کرد، بخوان و پروردگار تو گرامی است آنکه قلم را تعلیم داد و به آرامی آنچه را که نمی دانست آموخت.»جبرئیل ماًموریت خود را انجام داد و پیامبر پس از نزول وحی ، از کوه حراءپایین آمد ؛ و به سوی خانه خدیجه رهسپار شد.
نخستین مرد و زنی که به پیا مبر (ص) ایمان آوردند
از مسلمات تاریخ این است که : خدیجه نخستین زنی است که به او ایمان آورده است. و نخستین کسی که از مردان ایمان به پیامبر (ص) آورد علی بود. علی (ع) خود را در خطبه در این باره می فرماید : در آن زمان ، اسلام در خانه ای نیامده بود مگر خانه رسول خدا و خدیجه و من سوم ایشان بودم ؛ نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را استشمام می کردم.

«فصل ششم»
دعوت سری – دعوت خویشاوندان 
پیامبر گرامی سه سال تمام به دعوت سری پردخت و در این مدت به جای توجه به عموم مردم ، به عنایت نمود . مصالح وقت ایجاب می کرد که او دعوت خود را آشکار نسازد و با تماس های سری، گروهی را به آئین خود دعوت نماید و همین دعوت یری بود که توانست جمعی را به آئین توحید جلب کند.
سران قریش در این سه سال ، مشغول خوشگذرانی و سرمست عیش و نوش بودند ؛ در حالی که کم بیش از دعوت سری رسول خدا آگاهی یافته بودند ولی کوچکترین واکنشی نشان نداده و جسارتی       نمی کردند. سرا قریش، در ظرف این سه سال کوچکترین جسارتی نسبت به پیامبر نمی کردند و پیوسته ،
ادب و احترام او را نگاه می داشتند . ولی از روزی که دعوتهای خصوصی (دعوت خویشاوندان) و عمومی آغاز گردیدو انتقاد او از بتان و از آئین و روشهای ضد انسانی آنها بر سر زبانها افتاد، بیداری قریش نیز آغازگردید. بنا براین مخالفتها و مبارزه های سری و علنی شروع شد.
بیان و گفتار پیامبر در حد کمال بود ولی در نخستین دوره های دعوت فاقد نیروی دفاعی بود. زیرا در ظرف این سه سال ،فقط موفق شده بود که قریب چهل نفر را در حوزه سری مومنان درآورد. از این نظر ، برای بدست آوردن یک خط دفاعی ، خویشاوندان خود را پیش از دعوت عمومی ، به آئین خود خواند و از این راه توانست نقص نیروی دفاعی را برطرف کرده و سنگر مهمی را در برابر هر گونه احتمالی به دست اورد. از اینرو ، خدای بزرگ با خطاب زیر پیامبررا موظف به دعوت خویشاوندان کرد و فرمود :
« و انذر عشیرتک القربین» (خویشاونداننزدیک را از عذاب الهی بترسان)
طرز دعوت خویشاوندان
پیامبر به علی بن ابی طالب که آن روز سن او از سیزده یا پانزده سال تجاوز نمی کرد ، دستور داد که غذایی آماده کند و همراه آن شیری نیز ترتیب دهد . سپس چهل و پنج نفر از سران بنی هاشم را دعوت نمود و تصمیم گرفت در ضمن پذیرایی از مهمانان راز نهفته را آشکار سازد. ولی متاً سفانه بعد از صرف غذا پیش از آنکه او آغاز سخن کند ، یکی از عمو های وی با سخنان بی اساس خود ، آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت از بین برد .
پیامبر مصلحت برد که طرح موضوع را به فردا موکول سازد. سپس فردا برنامه خود را تکرار کرده و با ترتیب یک ضافت دیگر ، پس از صرف غذا ، رو به سران فامیل نمود و سخن خود را با ستایش خدا و اعتراف به ودانیت وی آغاز کرد .« خدایم به من فرمان داده که شما را به جانب او بخوانم . کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود ، تا برادر و وصی و جانشین من میان شما باشد؟»
یک مرتبه علی (ع) که آروز جوانی پانزده ساله بود ، برخاست و با لحنی تند عرض کرد : ای پیامبر خدا من آماده پشتیبانی از شما هستم. پیامبر دستور داد تا بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بار تکرار نمود. جز همان جوان پانزده ساله کسی پرسش او را پاسخ نگفت . در چنین هنگام رو به خویشاوندان نمود و
فرمود : مردم! این جوان برادر و وصی و جانشین منست میان شما ! به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید و در این هنگام مجلس پایان یا فت.

«فصل هفتم»
دعوت عمومی
سه سال از آغاز بعثت گذشته بود که پیامبر گرامی پس از دعوت خویشاوندان دست به دعوت عمومی زد . روزی دز کنار کوه رویسنگ بلندی قرار گرفت و با صدای بلند گفت: « ای مردم هر گاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه (صفا) دشمنان شما موضع گرفته اند و قصد جان و مال شما را دارند، آیا مرا تصدیق می کنید؟ همگی گفتنند: آری، زیرا ما در طول زندگی از تو دروغی نشنیدهایم . سپس گفت: ای گروه قریش ،خود را از اتش نجات دهید من برای شما در پیشگاه خدا نمی توانم کاری انجام دهم ؛من شما را از عذاب دردناک می ترسانم.»
استقامت و شکیبایی پیامبر(ص)
سران قریش پس از مشورت چنین تصمیم گرفتند که بنیانگذار این مکتب را با وسایل مختلف از بین ببرند. گاهی از طریق تطمیعوارد بشوند و او را با ئعده های رنگارنگ از دعوت خود بازدارند و احیاناً به وسیله تهدید و ازار از انتشار دعوت او جلوگیری کنند. این برنامه دهساله قریش بود که سرانجام تصمیم قتل او را گرفتنند و او را از طریق مهاجرت به مدینه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد.
رئیس قبیله بنی هاشم در آن روز ابوطا لب بود در میان جامعه عرب ،علاوه بر این که ریاست مکه و برخی از مناصب کعبه با او بود ، جای بزرگ و منزلت س خطیر داشت و از آنجا که کفالت و سرپرستی پیامبر با او بود ،سران دیگر قریش به طور دست جمعی به حضور وی باز یافتندو او را با جمله های زیر خطاب نمودند.ابوطالب ! تو از نظر شرافت و سن برتری داری؛برادر زاده خود را از تبلیغ آئین جدید بازدار و ما را بیش از این بردباری نیت ، که ببینیم فردی از ما به خدایان ما بد می گوید و ما را بی خرد و افکار ما را پست می شمرد . بر تو فرض است که او را از هر گونه فعالیت باز داری و گرنه با او و تو که حامی او هستی مبارزه می نماییم ، تا تکلیف هر دو گروه معین گردد و یکی از آنها از بین برود.
یگانه مدافع پیامبر با کمال عقل دریافت که باید در برابر گروهی از شئون و کیان آنها در خطر افتاده بردباری نشان داد . یگانه مدافع پیامبر از در مسالمت وارد شد و قول داد که گفتار سران را به برادر زاده خود برساند . البته این نوع جواب ،  به منظور خاموش کردن آتش خشم و غضب آنها بود – لذا – پس از رفتن سران ، با برادر زاده خود ماس گرفت و پیام آنها را رساند و ضمناً به منظور آزمایش ایمان او نسبت به هدف خود در انتظار پاسخ شد . پیامبر اکرم فرمود:
«عمو جان ! به خدا سوگند، هر گاه آفتاب در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که از تبلیغ آئین و تعقیب هدف خود دست بردارم ، هرگز برنمی دارم تا به مقصد نهایی برسم و یا در طریق هدف جان بسپارم.»
نمونه ای از شکنجه ها و آزار قریش
وقتی سران قریش دیدند که نقشه های اصلاح طلبانه ! آنها نقش بر آب شد ، ناچار شدند که برنامه را عوض نمایند . از اینرو ، سران قریش به اتفاق آراء رای دادند که با مسخره و استهزاء ، آزار و اذیت ، تهدید و ارعاب ، او را از ادامه کار باز دارند. پیامبر گرامی علاوه بر عامل روحی و معنوی از یک عامل خارجی نیز که حراست و حفاظت او را بر عهده داشت برخوردار بود و آن حمایت بنی هاشم بودکه در راًس آنها ابوطالب قرارداشت . وقتی ابو طالب از تصمیم قاطع  قریش مبنی بر اذیت برادر زاده خودآگاه گردید ، عموم بنی هاشم را برای دفاع از محمد بسیج نمود . گروهی از آنها از روی ایمان ، گروهی دیگری بر اثر روابط خویشاوندی ، حمایت و حفاظت او را بر عهده گرفتنند . تنها در میان آنها ابولهب و دو نفر دیگر از تصمیم وی سر باز زدند . ولی این حلقه دفاعی باز نتوانست او را از برخی از حوادث ناگوار مصون بدارد ؛ زیرا هر جا که پیامبر را تنها می دیدند از رساندن هر گونه آسیب دریغ نداشتند.
بلال حبشی
بلال غلام امیه بن خلف بود امیه ، از دشمنان سرسخت پیشوای یزرگ مسلمانان بود . جون عشیره رسول خدا دفاع از حضرت را بر عهده گرفته بودند، وی برای انتقام ، غلام تازه مسلمان خود را در گرمترین روزها با بدن برهنه روی ریگهای داغ می خوابانید و سنگ بسیار بزرگ و داغی را روی سینه او می نهاد ؛ ولی بلال در برابر آن همه شکنجه ، گفتار او را با دو کلمه که روشنگر پایه استقامت او بود پاسخ می داد و می گفت : احد احد یعنی : (خدا یکی است!)
فداکاری عمار یاسرو پدر و مادر او
عمار و والدین او از پیشقدمان در اسلام می باشند. مشزکان ، این سه نفر را در گرمترین مواقع مجبور  می کردندکه خانه خود را ترک بگویند و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بابان بسر ببرند . این شکنجه انقدر تکرار شد که یاسر در آن میان جان سپرد. روزی همسر او در این خصوص به ابوجهل پرخاش نمود و آن مرد سنگدل و بی رحم نیزه خود را در قلب او فرو برد و او را نیز کشت . پس از مرگ یاسر و همسرش ، مشرکان درباره عمار ، شدت عمل به خرج داده و او را نیز مانند بلال شکنجه دادند.
ابوذر
چهارمین یا پنجمین نفر بودکه مسلمان شد . هنگامی که ابوذر اسلام آورد ، پیامبر اسلام بطور پنهانی مردم را به سوی اسلام دعوت می کرد و هنوز زمینه دعوت آشکار ، فراهم نشده بود . آن روز پیروان اسلام ، منحصر بود به خود پیامبر و پنج نفری که به او ایمان آورده بودند . روزی ابوذر به پیامبر اسلام عرض کرد : «من چه کنم و چه وظیفه ای برای من معین می کنید؟» پیامبر فرمود : « تو می توانی اسلام در میان قبیله خود باشی . اینک میان قوم خود برگرد تا دستور من به تو برسد.» ابوذر گفت : « سوگند به خدا پیش از آنکه به میان قبیله خود برگردم ،ندای اسلام را به گوش این مردم برسانم و این سد را بشکنم- سد ممنوعیت شعار اسلام و آئین یکتا پرستی در مکه ! » او بدنبال این تصمیم ، هنگامی که قریش در مسجدالحرام سرگرم گفتگو بودند  ؛ وارد مسجد شد و با صدای بلند و رسا ندا در داد : «اشهد ان لا اله الله و اشهد ان محمداً رسول الله» لذا تا صدای ابوذر در مسجدالحرام طنین افکند ، قریش حلقه انجمن را شکسته به سوی او هجوم بردند و او را با بی رحمی زیر ضربات خود قرار دادند و آنقدر زدند که بیهوش نقش زمین گشت . ابوذر که جوانی پر حرارت و فوق العاده دلیر و مبارز بود ،آن روز باز وارد مسجد شد و شعار خود را تجدید کرد . درو مرتبه قریشیان برسر او ریختند و تا سر حد مرگ زدند. لیکن ابوذر کسی نبود که به این زودی در میدان مبارزه در راه پیروزی اسلام ، عقب نشینی کند.
قبیله غفار مسلمان می شوند
پیامبر اسلام به ابوذر دستو داد به میان طایفه خود برگردد و آنان را به سوی اسلام دعوت کند . ابوذ ر به سوی قوم و طایفه خود برگشت و کم کم با آنان پیرامون موضوع قیام پیامبری که از جانب خدا بر انگیخته شده و مردم را به پرستش خدای یگانه و اخلاق نیک دعوت می کند ، سخن گفت . ابتداء برادر و مادر ابوذر اسلام آوردند . بعد ، نصف قبیله غفار مسلمان شدند و پس از هجرت پیامبر اسلام به شهر یثرب (مدینه) ، نصف دیگر نیز اسلام اختیار کردند . قبیله اسلم نیز به پیروی از غفار ، به محضر پیامیر شرفیاب شده اسلام اختیار کردند.
دشمنان سر سخت پیامبر
برخی از دشمنان پیشوای بزرگ مسلمانان عبارتند از :
ابولهب – اسود ابن عبدیغوث – ولید بن مغیره- امیه و ابی- ابوجهل- عاصاین وائل- عقبه بن ابی معیط
انگیزه سر کشی سران قریش
علت و یا علل سر پیچی سران قریش را می توان چند چیز دانست:
1- رشک بر پیامبر :
گروهی از آنها براثر رشک و حسادتی که داشتند ، از او پیروی نمی کردند و آرزو داشتند که خود را صاحب این منصب الهی باشند.
2- ترس از روز بازپسین :
این عامل بیش از همه ، در سر پیچی قریش موثر بود ؛ زیرا آنان  افراد  خوشگذران و عیاش و بی قید بودند این افراد که سالها از آزادی مطلق بهره مند بودند دعوت محمد را بر ضد عادت دیرینه خود تشخیص دادند و ترک عادت آن هم مطابق تمایلات نفسانی ، با رنج و تعب توام  است.
3- ترس از جامعه عرب مشرک
حارث ابن نوفل ، محضر پیامبر نازل گردید عرض کرد ما می دانیم آنچه تو از آن بیم می دهی راست و پا برخاست . ولی هرگاه ما ایمان بیاوریم ، عرب مشرک ما را از سرزمین خود بیرون می کند.

«فصل هشتم»
نخستین هجرت
مهاجرت گروهی از مسلمانان به خاک حبشه دیل بارزی بر ایمان و اخلاص عمیق آنها است . عهده ای برای رهایی ازشر و آزار قریش ، به منظور تحصیل یک محیط آرام ، بپا داشتن شعایر دینی و پرستش خدای یگانه ، تصمیم گرفتند ، که خاک مکه را ترک گویند و دست از کار و تجارت ، فرزند و خویشان بردارند؛ ولی متحیر بودند چه کنند و کجا بروند؟ را می دیدند که سرتاسر شبه جزیره را بت پرستی فرا گرفته است و در هیچ نقطه ای نمی توان ندای توحید را بلند نمود و دستورات آئین یکتا پرستی را بر پا داشت . با خود فکر کردند که بهتر این است که مطالب را با خود پیامبر در میان بگذارند. پبامبری که آئین
او بر اساس « ان ارضی واسعه فایای فاعبدون. » یعنی (سرزمین خدا پهناور است نقطه ای را برای زندگی بگزینید که در آنجا توفیق پرستش خدا را داشته باشید) وضع رقت بار مسلمانان کاملاً بر پیامبر روشن بود. خود او گرچه از حمایت بنی هاشم برخوردار بود و جوانان بنی هاشم حضرتش را از هر گونه آسب حفظ می نمودند ؛ ولی در میان یاران او کنیز و غلام ، آزاد و بی پناه افتاده بی حامی ، فراوان بود و سران قریش آنی از آزار آنها آرام نمی گرفتند.
سران کفر بار دیگر انجمن کردند و نظر دادند که نمایندگانی به دربار حبشه بفرستند و برای جلب نظر شاه و وزراء هدایای مناسبی ترتیب دهند؛ تا از این راه بتوانند در دل شاه برای خود جایی باز کنند سپس مسلمانان مهاجر را به بلاهت و نادانی و شریعت سازی متهم سازند. برای اینکه نقشه آنها هرچه زودتر و بهتر به نتیجه برسد ، از میان خود دو کارآزموده حیله گر و کارگشته را که بعداً یکی از آنها بازیگر میدان سیاست گردید و برگزیدند. قرعه بنام عمرو عاص و عبدالله ابن ربیعه افتاد.بر خلاف آنچه وزیران و نمایندگان قریش تصور می کردند به ضرر آنها تمام شده است و روزنه امیدی باقی نماد . فردای آنروز دوباره با  وزیران به دربار شاه بار یافتند . این بار از عقاید مسلمانان درباره حضرت مسیح انتقاد کردندو گفتند :
« این گروه درباره عیسی عقاید مخصوصی دارند،که هرگز با اصول و عقاید جهان مسیحیت سازگار نیست.»
هیاٌت اعزامی قریش
هیاٌت اعزامی مردم حبشه ، وسیله بیداری قریش و سران قریش در صدد تحقیق  برآمده گروهی را به نمایندگی از طرف خود به یثرب فرستادند تا رسالت محمد را با دانشمندان یهود در میان بگذارند . دانایان یهود به هیاٌت اعزامی گفتند که از محمد مطالب یاد شده در زیر را سوال کنید:
1- حقیقت روح چیست؟
2- سرگذشت جوانانی که در روزگارهای پیشین ، از انظار مردم پنهان شده اند.
3- زندگی مردمی که در شرق و غرب جهان گردش نمود (ذوالقرنین)
اگر محمد پاسخ این سه پرسش را داد ؛یقین بدانید که برگزیده خداست و در غیر این صورت دروغگو است و هر چه زودتر باید او را از میان برداشت.
نمایندگان با سرور هر چه زیادتر وارت مکه شده و هر سه سوال را در اختیار قریش گذاردند. آنها مجلسی ترتیب دادند و پیامبر را نیز دعوت نمودند . حضرتش فرمود :من درباره این سه سوال در انتظار وحی هستم. وحی آسمانی نازل گردید . پاسخ پرسش آنها مربوط به روح ، در سوره اسراء آیه 85 وارد شده است و دو پرسش دیگر آنها در سوره کهف ، بطور مشروح طی آیه های 9-28  و آیه های 83-98 پاسخ داده شده است.

«فصل نهم»
محاصره اقتصادی
سران قریش عهد نامه ای نوشتند و در داخل کعبه آویزان کردند و سوگند یاد نمودند که ملت قریش ، تا دم مرگ طبق مواد زیر رفتار کنند :
1-همه گونه با هواداران محمد تحریم می شوند
2-ارتباط و معاشرت با آنان اکیداً ممنوع می گردد.
3-کسی حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشویی برقرار کند
4-در تمام پیشآمدها باید از مخالفان محمد طرفداری کرد.
ابوطالب از خویشاوندان (فرزندان هاشم مطلب) دعوتی به عمل آورد و یاری پیامبر را بر دوش آنها گذارد و دستور داد که عموم فامیل ، از محیط مکه به دره ای که در میان کوههای مکه قرارداشت و به شعب ابی طالب معروف بود و دارای خانه های محقر و سایبانهای مختصری بود ، منتقل شوند و در آنجا سکنی گزینند و از محیط زندگی مشرکان دور باشند. همچنین برای جلوگیری از حمله های ناگهانی قریش ، در نقاط مرتفع افرادی را برای دیده بای گماشت تا آنها را از هر گونه پیشآمد ، باخبر سازند. این محاصره سه سال طول کشید ، فشار سخت گیری به حد عجیبی رسید.
وضع رقت بار بنی هاشم در شعب
شدت عمل قریش ، در اجراء عهد نامه ذره ای از صبر و بردباری مسلمانان نکاست. سرانجام ناله فرزندان و کودکان و وضع رقت بار عموم مسلمانان گروهی را تحت تاٌثیر قرار داد و از امضاء عهد نامه سخت پشیمان شدند و به فکر حل قضیه افتادند.
برخی می نویسند : پیامبر و ابو طالب و خدیجه در این مدت محاصره تمام دارایی خود را از دست داده بودند .  ناگهان پیک وحی نازل  گردید و گزارش داد: « موریانه تمام آن پیمان را که قریش نوشته و مهر کرده بودند ، خورده است ؛ جزء جمله نخست آن : « بسمک اللهم» که بر جای خود باقی است . رسول گرامی ابو طالب را از این امر آگاه ساخت  و هر دو نفر با گروهی از شعب بیرون آمدند و در کنار کعبه نشستند . در این م قع دور ابوطالب را گرفتند و به او گفتند : آیا وقت آن نرسیده است که خویشاوندی خود را با ما به یاد آوری و از خمایت برادر زاده ات دست برداری ؟! ابوطالب روبه آنان کرد گفت : عهد نامه را بیاورید. آنها عهد نامه را آوردند ، در حالی که مهر ها بر آنها باقی مانده بود ابوطالب گفت : آیا این همان عهد نامه هست که همکی نوشته اید ؟ گفتند : آری. گفت : آیا کسی به آن دست زده است ؟ گفتند: نه . گفت: برادر زاده من از طرف پروردگار خویش خبری دریافت کرده است ؛ اگر سخن او راست نباشد من او را تحویل شما می دهم تا او را بکشید. قریش به تصدیق  ابوطالب برخاسته و گفتند: از رد انصاف وارد شده ای . گفت : برادرزاده من می گوید : موریانه عهد نامه را خورده است . آنگاه مهر عهد نامه را شکستند، دیدند موریانه همه را جز نام خدا خورده است . این کار نه تنها مایه هدایت آنها نگشت ، بلکه سبب شد که بر عناد خود بیفزایند.

«فصل دهم»
مرگ ابو طالب
پیامبر و هواداران وی پس از سه سال تبعید و رنج ، از شعب ابی طالب بیرون آمده ، راه خانه های خود را در پیش گرفتند و می رفت که سر وضع مسلمانان سر و سامانی پیدا کند.
ناگهان پیامبر گرامی با پیشآمد سختی روبرو گردید . این مصیبت جانگداز اثر ناگواری در روحیه مسلمانان بی پناه گذارد . اندازه تاٌثیر این حادثه در ان لحظه حساس با هیچ مقیاسی قابل سنجش نبود در آن روز ، پیامبر گرامی حامی و مدافعی را از دست داد ، که از سن هشت سالگی تا ان روز که پنجاه سال از عمر رسول خدا می گذشت حفاظت و حراست او را بر عهده داشت و پروانه وار گرد شمع وجود او می گشت.
شخصیتی را از دست داد، که عبدالمطلب (جد پیامبر) محمد را در آخرین لحظالت عمر خود به او سپرد و گفت : نگاداری و حفاظت شخصی را که مانند پدرش یکتا پرست است ، بر دوش تو می گذارم . وی در پاسخ  عبدالمطلب گفت: پدر جان ، محمد هیچ احتیاج به سفارش ندارد ، زیرا او فرزند من است و فرزند برادرم.
وصیت ابوطالب هنگام مرگ
وقتی علی خبر مرگ ابو طالب را پیامبر داد ، و به علی دستور غسل و کفن و دفن را صادر نمود و از خدا برای او طلب مغفرت  نمود.

«فصل یازدهم»
سفری به طایف
در سال دهم بعثت پیامبر گرامی دو حامی بزرگ و فداکار خود را از دست داد. در مرحله اول ، یگانه مدافع از حریم رسالت یعنی حضرت ابوطالب چشم از این جهان پوشیدو بعد مرگ همسر عزیز او خدیجه این داغ را تشدید نمود . ابوطالب حامی و حافظ  جان و آبروی پیامبر بود و خدیجه با ثروت خود در راه پیشرفت اسلام خدماتی انجام می داد. از طیعه سال یازدهم بعثت ، حضرتش در محیطی بسر می برد که سراسر آن را کینه ها و عداوتها فرا گرفته بود . هر لحظه خطری جان او را تهدید می کرد و همه گونه امکانات تبلیعی را از وی سلب کرده بود.
دعوت سران عشایر در موسم حج
پیامبر اکرم در ایام حج با روسای عرب تماسهای می گرفت و حقیقت دین خود را به آنها عرضه          می داشت . وقتی گروهی از قبیله بنی  عامر  وارد مکه شدند . پیامبر آئین خود را بر آنها عرضه کرد . آنان حاضر شدند که به آنها ایمان بیاورند ، مشروط بر اینکه رهبری جامعه پس از درگذشت پیامبر با آنها باشد . پیامبر فرمود:کار در دست خداست ، هر کس را مصلحت دید او را بر می گزیند . آنان از پذیرش اسلام سر باز زدند. این قطعه تاریخی ثابت می کند که مساله امانت پس از رسول گرامی مساله تنصیصی است  نه انتخابی و  گزینشی .

«فصل دوازدهم»
پیمان عقبه
نخستین پیمان
در سال دوازدهم بعثت ، دسته ای مرکب بر دوازده تن ، از مدینه حرکت کردند و با رسول گرامی در عقبه نخستین پیمان اسلامی بسته شد. متن پیمان آنها پس از پذیرفتن اسلام به قرار زیر بوده است .با رسول خدا پیمان بستیم که به وظایف خود عمل کنیم: به خدا شرک نورزیم ؛ دزدی و زنا نکنیم ؛ کار زشت انجام ندهیم و در کاهای نیک نافرمانی نکنیم.
دومین پیمان عقبه
شب سیزدهم رسول گرامی پیش از همه با عموی خود عباس در عقبه حاضر شد . دیدگان مشرکان عرب ، در خواب فرو رفت . مسلمانان یکی پس از دیگری از جای خود بلند شدند و مخفیانه به سوی عقبه روی آوردند و دومین پیمان را برای دفاع از اسلام و پیامبر بستند.
عکس العمل قریش در مقابل پیمان عقبه
قریش تصور می کردند که قوس نزولی اسلام آغاز گردیده  و چیزی نمی گذارد که شعله آن به خاموشی می گراید . ناگهان دومین پیمان عقبه ، مثل بمب درمیان  قریش صدا کرد.
ترس و وحشت قریش
حمایت و پشتیبانی یثربیان ، از مسلمانان دوباره باعث شد قریش آزار و اذیت را دوباره از سر بگیرد . یاران پیامبر از فشار و آزار مشرکان شکایت نمودند و اجازه خواستند که به نقطه ای مسافرت کنند. پیامبر
فرمود : بهترین نقطه برای شما همان یثرب است .
پس از صدور فرمان مهاجرت ، مسلمانان به بهانه های گوناگونی ، از مکه بیرون رفتند و راه یثرب را در پیش گرفتند و علی رغم محدودیت های قریش ، سرانجام عده زیادی از چنگال قریش نجات یافتند و به یثربیان پیوستند.

«فصل سیزدهم»
سرگذشت هجرت
در سالهای دوازدهم و سیزدهم بعثت ، مردم مکه با خطر بزرگی روبرو شدند. پایگاه بزرگی که مسلمانان در یثرب به وجود آورده بودند و حمایت و حفاظت یثربیان  از پیامبر ، نشانه بارز این تهدید بود.سران قریش ، تصمیمی خطر ناک گرفتند .
جلسه مشورتی سران ، در دارالندوه منعقد گردید وتصمیم گرفتند که از تمام قبایل ، افرادی انتخاب شوند که شبانه بطور دسته جمعی به خانه پیامبر گرامی حمله ببرند و او را قطعه قطعه کنند ، تا خون او در میان تمام قبایل پخش گردد. بدیهی که در این صورت بن هاشم قدرت نبرد با تمام قبایل ررا نخواهد داشت.
کمکهای غیبی
مفسران می گویند : فرشته ی وحی نازل گردید و پیامبر را از نقشه های شوم مشرکان به وسیله این آیه آگاه ساخت .« و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوکو یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین. » ( هنگامی که کافران برضد تو فکر می کنند ؛ تا تو را زندانی کنند، یا بکشند و یا تبعید نمایند آنان با خدا از در حیله وارد می شوند و خداوند حیله آنان را به خود آنها بر می گرداند.) رسول گرامی از طرف خدا مامور شد به سوی یثرب برود.
پیامبر به علی فرمود : امشب در فراش من بخواب و آن برد سبز رنگی که من هنگام خواب بر روی خود می کشم و به روی خود بکش . زیرا از طف مخالفان ، توطئه ای برای قتل من جیده شده و من باید به مدینه مهاجرت کنم . علی از آغاز شب در خوابگاه پیامبر خوابید . پاسی از شب گذشته بود که به وسیله چهل نفر محاصره اطراف خانه پیامبر آغاز گردید . آنان از شکاف در به داخل خانه نگاه می کردند و وضع خانه را عادی دیده و گمان می کردند کسی که در خوابگاه پیامبر است ، خود او است.
هجوم مخالفان به خانه وحی
صبح صادق سینه افق را شکافت . مشرکان در حالی که دستها به قبضه شمشیرشان بود با شر و شوق خاص وارد حجره پیامبر شدند . در این حال علی سر از بالش برداشت و برد سبز رنگ را کنار زد و با کمال خونسردی فرمود : چه می گویید؟ گفتند : محمد را می خواهیم و او کجاست ؟ فرمود : مگر او را به من سپرده بودید تا از من تحویل بگیرید ، او اکنون در خانه نیست.
پیامبر در غار ثور
پیامبر نخستین شب هجرت و دو شب پس از آن را ، با ابوبکر در غار ثور که در جنوب مکه (نقطه مقابل مدینه) است بسر برد . چندان روشن نیست که این مصابحت چگونه پدید آمد . عده ای معتقدند که این مصابحت اتفاقی بوده و رسول خدا او را در راه دید و همراه خود برد . برخی نقل کرده اند که پیامبر همان شب به خانه ابی بکر رفت و نیمه شب هر دو نفر ، خانه را به قصد غار ثور ترک گفتند . گروهی می گویند: ابوبکر به سراغ پیامبر آمد و علی او رابه مخفیگاه او راهنمایی کرد.
قریش در پیدا کردن پیامبر از پای  نمی نشستند
قیافه شناس معروف مکه با رد پای پیامبرآشنا بود . روی این اصل تا نزدیکی غارآمد گفت خط مشی پیامبر تا این نقطه بوده است ؛ کسی را مامور کرد تا به درون غار برود . آن شخص تا دید تارهای غلیظی بر دهانه آن تنیده شده ؛ و کبوتران وحشی در آن تخم گذارده اند  . بدون آنکه وارد غار گردد ، برگشت و گفت : کسی آنجا نیست . و لذا پس از  سه روز تلاش جملگی ماًیوس شدند.
دنباله جریان مهاجرت پیامبر
پیامبر در دل شب به غار ثور پناه برد. او کوچکترین اضطرابی در دل خود احساس نمی کرد حتی هم سفر خود را در لحظات حساس با جمله « لاتحزن ان الله معنا » (غم مخور خدا با ما است ) تسلی میداد . آنها سه شبانه روز از عنایات خداوند بزرگ بهرهمند شدند .
خروج از غار
علی به دستور پیامبر سه شتر به همراه راهنمای امینی در شب چهارم به طرف غار فرستاد . رسول خدا و همسفر خود سوار شتر شدند و از طرف پایین مکه  عازم یثرب گردیدند.
ورود به دهکده قبا
علی پس از مهاجرت رسول گرامی در نقطه ای بلندی  از مکه ایستاد و گفت : هر کس پیش محمد سپرده ای دارد ، بیاید از ما بگیرد . کسانی که پیش از پیامبر امانت داشتند با دادن نشانه و علامت امانتهای  خود
را پس گرفتند . بعداً طبق وصیت پیامبر باید علی ، زنان هاشمی را از جمله فاطمه دختر پیامبر و فاطمه دختر اسد مادر علی و فاطمه دختر زبیر و مسلمانانی که تا آن روز موفق به مهاجرت نشده بودند ،همراه خود به مدنه بیاورد . بدین ترتیب علی در دل شب عازم مدینه گردید . علی در نیمه همان ماه به پیامبر پیوست.
جوش و خروش و غریو شادی در مدینه
رسول خدا عازم مدینه گردید. وقتی مرکب پیامبر به سمت شهر مدینه سرازیر می گردید و گام به خاک یثرب می نهاد ، جوانان و مسلمانان مقدم پیامبر را گرامی شمرده و با طنین سرودهای شادی ، محیط مدینه را مملو ساخته بودند .

«فصل چهاردهم»
مسجد ، مرکز جنبش های اسلامی
پیامبر پس از ورود به مدینه لازم دید پس از هر کار مرکزی به وجود آورد که عموم اعضاء حزب اسلام (حزب الله)در هر هفته در روز معینی در آنجا دور هم گرد آیند و در مصالح اسلام و مسلمانان به شور و مشورت بپردازند و علاوه بر اجتماع وزانه در هر سال عموم مسلمانان در آنجا دو بار نماز عید بگزارند. مسجد تنها مرکز پرستش نبود بلکه تمام معارف و احکام اسلامی اعم از آموزشی و پرورشی در آنجا گفته می شد . همه گونه تعلیمات دینی و علمی حتی امور مربوط خواندن و نوشتن در آنجا انجام می گرفت.
عمار و یاثر جوانان نیرومند اسلام چند قطع سنگ را ، روی هم جمع می کرد و برای ساختن مسجد حمل می نمود روزی پیامبر او را در حالی که  سه قطعه سنگ بر او حمل کرده بودند دید عمار سخن به گله گشود و گفت : اصحاب شما خواهان قتل من هستند آنان سنگها را یک یک می آورند ، ولی سه تا سه تا بر دوش من حمل می نمایند . پیامبر دست او را گرفت ، گرد و غباری که بر دوش او بود پاک کرد و این جمله تاریخی را گفت : آنان قاتل شما نیستند ، ترا گروه ستمگر خواهد کشت ، در حالی که تو آنان را به سوی حق و حقیقت دعوت می نمایی . سرانجام عمار در سن نود سالگی در جنگ صفین در رکاب امیر مومنان به دست هواداران معاویه کشته شد.
برادر ی یا بزرگترین پرتو ایمان
پیامبر از طرف خدا مامور گشت که مهاجرین و انصار را با یکدیگر برادر کند . روزی در یک انجمن عمومی روبه هواداران خود کرد و فرمود : دوتادوتا با یکدیگر برادر دینی شوید . او با این طرح وحت سیاسی و معنوی مسلمانان را حفظ  کرد.
پیامبر سیصد نفر از مهاجرین و انصار را با یکدیگر برادر نمود کار اخوت به پایان رسید . ناگهان علی با چشمهای اشکبار عر ض کرد : یاران خود را با یکدیگر برادر کردید ولی عقد اخوت میان من و دیگری برقرار نفرمودید ؟ در این هنگام پیامبر گفت: تو در دنیا و آخرت برادر من هستی .
رویدادهای سال دوم هجرت
سال دوم هجرت حوادث عظیم و چشمگیری دارد . دو رویداد آن از اهمیت شگرفی برخوردار است یکی از آنها تغییر قبله و دیگری نبرد بدر است . در اصطلاح سیره نویسان ، دو لفظ بیش از همه رواج دارد و آن لفظهای غزوه و سریه است . مقصود از غزوه ، آن گونه هجوم به دشمن بود که خود رسول خدا همراه سپاه می بود و آن را رهبری می کرد . در حالی که مقصود از سریه ، اعزام گروه ها  و یا گردان ها و هنگ هایی بود که خود پیامبر در ان شرکت نداشت. شمار غزوات پیامبر  را 27 یا 26 غزوه نوشته اند . جهت اختلاف این است که برخی غزوه خیبر را با غزوه وادی القری که به دنبال هم رخ داده اند ، دو غزوه و برخی آنها را یک غزوه شمرده اند . در تعداد سریه های رسول خدا نیز اختلاف است مورخان آنها را 48 ،36 ،35و حتی 66 سریه نوشته اند . علت اختلاف این است که برخی از سریه ها به سبب کمی  افراد به شمارش نیامده و از این جهت در شماره آنها اختلاف پیش آمده است.

«فصل پازدهم»
قبله
طبق محاسبات دانشمندان سابق ، عرض جغرافیائی مدینه 25 درجه و طول آن 75 درجه و 20 دقیقه       می باشد . طبق این محاسبه ، قبله های که در مدینه استخراج می شد با محراب پیامبر که اکنون به همان وضع سابق مانده است تطبیق نمی نمود اینگونه اختلاف باعث تحیر عده ای از اهل فن شده بود و گاهی هم توجیهاتی را برای رفع اختلاف می نمودند .ولی اخیراً دانشمند معروف کابلی ، روی مقیاس های امروزی اثبات کرد که عرض  مدینه 24 درجه و 57 دقیقه و طول آن 39 درجه و 59 دقیقه است .
نتیجه این محاسبه این  شد : قبله مدینه درست نقطه جنوب است و با محراب پیامبر بدون کم و زیاد انطباق دارد ، و این خود یک کرامت علی است که در آن روز با نبودن کوچکترین وسایل علمی ، بلکه بدون محایبه در حالت نماز ، چنان از بیت المقدس متوجه کعبه گردیده که انحرافی جزئی نیز در توجه او به کعبه  پدید نیامده است.

«فصل شانزدهم»
جنگ بدر
از نبرد های بزرگ اسلام ، جنگ بدر است کسانی که در این جنگ شرکت کرده بودند بعدها امتیاز مخصوصی در میان مسلمانان پیدا نمودند .
در شرح زندگانی اصحاب پیامبر کسانی که در واقع بدر شرکت نموده اند ، بدری می نامند و علت این اهمیت  از تشریح این حادثه بدست می آید. در نیمه جمادی الاولی سال دوم ،گزارشی به مدینه رسید که کاروان قریش به سرپرستی ابوسفیان از مکه به شام می رود .
پیامبر برای تعقیب کاروان تا ذات العشیره رفت و تا اوائل ماه دیگر درآن نقطه توقف کرد ؛ ولی بهکاروان دست نیافت و زمان بازگشت کاروان ، تقربیاً معین بود، زیرا وایل پاییز کاروان قریش ، از شام به کعبه باز
می گشت .در تمام نبردها کسب اطلاعات ، نخستین گام پیروزی بود تا فرمانده لشکر از استعداد دشمن و نقطه تمرکز آنها و روحیه جنگجویان آگاه نباشد چه بسا ممکن است در نخستین برخورد شکست بخورد . سرپرستی کاروان ابوسفیان و در حدود چهل نفر پاسبانی آن را بر عهده داشت هزار شتر مال التجاره را حمل می کرد و ارزش کالا حدود پنجاه هزار دینار بود. اکثریت سربازان جوانان انصار تشکیل می دادند و پیمانی که انصار در عقبه با پیامبر بسته بودند یک پیمان دفاعی بود نه جنگی ؛ یعنی پیمان بسته بودند که در مدینه از شخص پیامبر مانند کسان خود دفاع کنند.
چگونه ابوسفیان گریخت
ابوسفیان سرپرست کاروان که موقع رفتن مورد تعرض دسته ای از مسلملنان واقع شده بود بخوبی     می دانست که هنگام بازگشت  بطور قطع از طرف مسلمانان مورد تعرض قرار خواهد گرفت . از این نظر مسیر کاروان را عوض کرد و دو منزل را یکی کرده کاروان را از منطقه نفوذ اسلام بیرون برد همچنین شخصی را مامور کرد که به قریش اطلاع دهد که کاروان از دستبرد مسلمانان جان به سلامت برد و آنان نیز از راهی که آمده اند برگردند.
اختلاف نظر میان قریش
وقتی نمایندگان ابوسفیان پیام وی را به سران جمعیت ابلاغ کرد ، دودستگی عجیبی میان آنان پدید آمد قبیله بنی زهره و اخنس ابن شریق با هم پیمانان خود از راهی که آمده بودند بازگشتند. ابوجهل بر خلاف ابوسفیان اصرار ورزید که ما باید به منطقه بدر برویم و در آنجا سه روز بمانیم و شترانی را بکشیم و شراب بخوریم و زنان رامشکر  برای ما آواز بخوانند ؛ صیت قدرت و توانائی ما به گوش عرب برسد و تا ابد از ما حساب ببرند. سخنان فریبنده ابوجهل قریش را بر آن داشت که از آن نقطه حرکت کنند و در نقطه مرتفعی از بیابان پشت تپه ای فرود آیند. باران شدیدی بارید که راه رفتن را برای قریش سخت کرد و آنان را از پیشروی بازداشت. اما باران در منطقه سرازیری بیابان که رسول گرامی در آنجا تمرکز داشت اثر سوئی نگذاشت.
جنگ های تن به تن
پیامبر گرامی از مقر فرماندهی پایین می آمد و  مسلمانان را برای نبرد در راه خدا و حمله به دشمن تحریک و تحریض می نمود . یکبار در میان مسلمانان با صدای بلند فرمود : « به خدای که جان محمد در دست اوست ، هرکس امروز با بردباری نبرد کند ، و نبرد او برای خدا باشد و در این راه کشته شود خدا او را وارد بهشت می کند » سخنان فرمانده کل قوا آنچنان تاثیر می کرد که برخی برای اینکه زودتر شهید شوند زره از تن کنده و مشغول جنگ می شدند . چیزی نگذشت که آثار پیروزی در ناحیه مسلمانان نمایان گردید. دشمن کاملاً مرعوب گشته ، پا به فرار گذارد.
میزان خسارت و تلفات
در این نبرد ، چهارده نفر از مسلمانان قریش کشته شدند و هفتاد نفر اسیر گشتند. شهدای بدر ، در گوشه رزمگاه به خاک سپرده شدند اکنون نیز قبور آنان باقی است.

«فصل هفدهم»
یگانه بانوی عالم ازدواج می کند
پیامبر مامور بود که در جواب خواستگاران بگوید ازدواج فاطمه باید به فمان خدا صورت بگیرد. لذا اصحاب پیامبر فهمیدند که جریان ازدواج فاطمه سهل و آسان نیست . آنها برای امتحان علی را تشویق کردند که از دختر پیامبر خواستگاری کند علی هم از صمیم قلب با این مطب موافق بود؛ لذا شخصاً شرفیاب محضر رسول خدا گردید. حج و حیا سراسر وجود او را فرا گرفته بود . پیامبر گرامی او را وادار به سخن گفتن کرد. او با اداء چند جمله توانست مقصود خود را بفهماند. پیامبر با تقاضای علی موافقت کرد و فرمود: شما مقداری صبر کنید تا من این موضوع را با دخترم در میان بگذارم.
وقتی مطلب  را به دختر خود گفت ، سکوت، سراپای زهرا را گرفت. پیامبر برخاست و فرمود: « الله اکبر سکوتها اقرارها » ولی دارائی علی در آن روز جزء یک شمشیر و زره چیز دیگری نبود. علی مامور شد که زره خود را بفروشد و مقدمات و مخارج عروسی را فراهم آورد.
صورت جهیزیه دختر پیامبر
1 – پیراهن. 2- مقنعه.3 – قطیفه مکی که تمام  بدن را  کفایت نمی کرد  4- یک تخت که از چوب و لیف خرما می ساختند. 5- دو تشک. 6 – چهار بالش. 7 – پرده. 8- حصیر هجری.9- دستاس.10- مکی از پوست. 11- کاسه چوبی برای شیر. 12- ظرف چوبی برای آب.13 – سبوی سبز رنگ.14 – کوزه. 15- دو بازو بند نقره ای . 16- یک ظرف مسی.
وقتی چشم پیامبر به آنها افتاد فرمود :
خداوندا زندگی را بر گروهی که بیشتر ظروف آنها سفال است مبارک گردان. مهریه دختر پیامبر پانصد درهم می باشد.
مراسم عروسی
علی به افتخار همسر گرامی خود ولمه ای ترتیب داد . پس از صرف غذا ، رسول گرامی فاطمه را به حضور خود طلبید. پیامبر دست دختر خود را گرفت . در حق او دعا فرمود . سپس دست دختر خود را گرفت و در دست علی گذارد . سپس کارهای درون خانه را بر عهده فاطمه گذارد و وظایف خارج از خانه را بر دو علی نهاد . پیامبر ظرف آبی را بدست گرفت ، به عنوان تغال بر سر و بر اطراف بدن دختر پاشید . زیرا آب مایه حیات است و در حق هر دو دعا فرمود : « اللهم هذه ابنتی و احب الخلق الی اللهم و هذا اخی و احب الخلق الی اللهم اجعله ولیا و ……»

«فصل هجدهم»
دفاع از حریم آزادی
غزوه احد
در سال دوم غزوه بدر رخ داد ، و در سال سوم غزوه احد اتفاق افتاد. سران قریش پس از تحمل رنج فراوان ارتشی ترتیب دادند  که هفتصد زره پوش ، سه هزار  شتر ، دویست سواره و گروهی پیاده نظام  در آن شرکت کرده بودند . عباس، عموی پیامبر که یک مسلمان واقعی غیر متظره  به اسلام بود پیامبر را از نقشه جنگی قریش آگاه ساخت . ارتش قریش پس از طی مسافتی ، به نقطه ای بنام ابناء رسید نیروهای قریش عصر روز پنجشنبه پنجم شوال سال سوم هجری در دامنه کوه احد پیاده شدند.
پیامبر نماز جمعه را خواند و با شکری که بالغ بر هزار نفر بود، مدینه را به قصد احد ترک گفت در نیمه راه عبدالله ابی به بهانه اینکه پیامبر از نظر جوانان پیروی کرد از شرکت در جهاد خودداری کرد. همچنین سیصد تن از اوسیان که با او هم قبیله بودند از نیمه راه برگشتند . بنابراین در این نبرد نه یهودیان شرکت کردند  و نه حزب نفاق پیشه.
یک سرباز جانباز
حنظله، جوانی است که بیست و چند بهار بیش از عمر وی نگذشته است . او فرزند  ابوعامر  دشمن پیامبر است و پدر او در نبرد احد در ارتش قریش شرکت داشت . وی پایه گذار حادثه مسجد ضرار است که تفصیل آن در حوادث سال نهم هجرت بیان خواهد شد. روزی که نبرد احد اتفاق افتاده ، آنروز عروسی حنظله بود او با دختر عبدالله ابی سرشناس اوسیان ازدواج کرده بود
پیامبر یک شب برای انجام مراسم عروسی به او اجازه داد. بامدادان ، حنظله به سوی  میدان شتافت . حنظله وارد سپاه گردید دیدگان وی به ابوسفیان افتادکه میان دو سپاه مشغول جولان بود . او با یک حمله جوانمردانه شمشیری به سوی او متوجه ساخت ولی شمشیر بر پشت اسب  وی فرود آمد و ابوسفیان نقش زمین  گردید . در میان سربازان قریش نیزه داری به حنظله حمله نمود و نیزه خود را در بدن وی فرو برد. حنظله با همان زخم نیزه دار را تعقیب کرد، و او را به وسیله شمشیر از پای درآورد و خود نیز بر اثر زخم نقش زمین شد.
صف آرائی دو لشکر
بامداد روز هفتم شوال سال سوم ، نیروهای اسلام در برابر نیروی متجاوز قریش صف آرائی کردند . فداکاریهای علی در میان آنان بیشتر شایسته تقدیر می باشد.در گرما گرم جنگ هر موقع دشمن می خواست از دره احد عبور کند بوسیله تیراندازان عقب رانده می شد. در آن لحظه که ارتش قریش سلاح و متاع خود را در میدان به زمین گذارد  و برای حفظ جان خود فراری شد گروه انگشت شماری از افسران ارشد اسلام که بیعت خود را بر اساس بذل جان نهاده بودند به تعقیب دشمن در خارج از میدان نبرد پرداختند . اما بیشتر مسلمانان از تعقیب دشمن صرف نظر نموده و سلاح بر زمین نهاده و به گردآوری غنائم اشتغال ورزیدند و به گمان خود کار را تمام یافته تصور می کردند.
خالد ابن ولید که از آغاز نبرد می دانست که دهانه دهلیز کلید پیروزیست از کمی افراد نگهبان استفاده کرد و با یک حمله چرخشی در پشت مسلمانان ظاهر گردید و مقاومت گروه کمی که روی تپه مستقر بودند سودی نبخشید . تمام آن ده نفر پس از جانبازیهای زیاد کشته شدند چیزی نگذشت که مسلمانان غیر مسلح و غفلت زده از پشت سر مورد حمله سخت دشمن مسلح قرار گرفتند.
مجدداً نبرد آغاز گردید . در این هنگام هرج و مرج شگفت آوری در ارتش اسلام بوجود آمد مسلمانان چاره ای ندیدند جزء اینکه دسته های پراکنده به دفاع بپردازند ولی چون رشته فرماندهی از هم گیخته بود سربازان اسلام نتوانستند در این دفاع موفقیتی بدست آورند بلکه تلفات سنگینی بر آنان وارد آمد. وجود پیامبر از هر طرف مورد هجوم دسته هائی از ارتش قریش قرار گرفت . هر دسته ای که به آن حضرت حمله می آورد علی به فرمان پیامبر به آنان حمله می کرد و با کشتن برخی موجبات تفرق آنها را فراهم    می ساخت . این جریان چند بار در احد تکرار شد .
در بربر این فداکاری امین وحی نازل گردید و فداکاری علی را نزد پیامبر ستود و گفت: این نهایت فداکاریست که این افسر از خود نشان می دهد رسول خدا امین وحی را تصدیق کرد و گفت: من از علی و او از من است . سپس ندائی در میدان شنیده شد که «لاسیف الا ذوالفقار، لا فتی الا علی» (یعنی شمشیر خدمتگزار ، شمشیر علی ابن ابی طالب است و جوانمردی جزء علی نیست.)
پیامیر به مدینه باز می گردد
پیامبر با آن گروه از انصار و مهاجرینکه در جنگ شرکت کرده بودند وارد مدینه شدند . عمرابن جموع با اینکه لنگ بود و جهاد بر واب نبود ولی با اسرار پیامبر از پیامبر اجازه گرفت و در صفوف مقدم مجاهدان شرکت جست . فرزندش خلاد و برادر همسرش عبداله ابن عمرو نیز در این جهاد مقدس شرکت داشتند و هر سه جام شهادت نوشیدند.
همسر وی هند ، دختر عمروابن حزام ، عمه جابرابن عباله انصاری به احد آمد و شهیدان و عزیزان خود را از روی خاک برداشت و بر روی شتری انداخت و رهسپار مدینه گردید. اما پیامبر فرمود بر تو لازمست که هر سه جنازه را در این سرزمین به خاک بسپاری و بدان که این سه نفر در سرای دیگر پیش هم خواهند
بود از حوادث سال سوم هجرت تولد نخستین گوهر تابناک امامت حضور امام مجتبی حسن ابن علی (ع)  است ولی در نیمه  ماه رمضان سال سوم دیده به جهان گشود.

«فصل نوزدهم»
غزوه بنی النضیر
منافقان و یهودیان مدینه از شکست مسلمانان در احد و شته شدن رجال علمی سخت خوشحال بودند و به دنبال فرصت بودند که در مدینه شورشی بپا کنند و به قبایل خارج از مدینه بفهمانند که کوچکترین
اتحاد و وحدت کلمه در مدینه وجود ندارد و دشمنان خارج می توانند حکومت نوجوانان اسلام  را سرنگون سازند. سران بنی النضیر تصمیم گرفته بودند که پیامبر را غافلگیر کنند . یک نفر از آنان آماده شده بود که بالای بام برود و با افکندن سنگ بزرگی بر سر پیامبر به زندگی او خاتمه بخشد. فرشته وحی پیامبر را آگاه ساخت . پیامبر از جای خود حرکت کرد و طوری مجلس را ترک گفت که یهودیان تصور کردند دنبال کاری می رود و بر می گردد . ولی پیامبر راه مدینه را در پیش گرفت و همراهانش را از تصمیم خود آگاه نساخت . آنان همچنان در انتظار بازگشت پیامبر بسر می بردند اما هر چه انتضار کشیدند انتظار آنها سودی نبخشید . رسول گرامی تکبیر گویان برای محاصره قلعه بنی النضیر حرکت کرد . فاصله بنی قریطه و بنی النضیر را لشکرگاه خود قرارداد و رابطه آن دو گروه را از هم قطع کرد . و بنا به نقل ابن هشام شش شبانه روز بنا به نقل برخی دیگر 15 روز قلعه آنها را محاصره کرد . سرانجام جهودان تن به قضاء دادند و گفتند: ماحاضریم جلاء وطن کنیم مشروط بر اینکه اموال منقول خود را از این سرزمین ببریم  پیامبر اکرم موافقت کرد که آنان انچه از اموال را دارند ببرند غیر از سلاح که می بایست به مسلمانان تسلیم نمایند. در سوم شعبان سال چهارم هجرت حسین بن علی دومین نواده پیامبر گرامی دیده به جهان گشود.

«فصل بیستم»
غزوه خندق
نیروهای عرب مشرک و یهود در این نبرد بر ضد اسلام بسیج شدند . آنان با تشکیل اتحادیه نظامی نیرومندی قریب یک ماه مدینه را محاصره کردند و چون در این غزوه احزاب و دسته های مختلف شرکت کرده و مسلمانان برای جلوگیری از پیشروی دشمن اطراف مدینه را به صورت خندق در آورده بودند این غزوه را جنگ احزاب و گاهی غزوه خندق می نامند .
ضربت محکمی که یهودیان بنی النضیر از مسلمانان خوردند و بطور اجبار مدینه را ترک  کردند موجب شد که نقشه دقیقی برای براندازی اساس اسلام بریزند . در این نقشه گرو های بیشمار عرب از کمکهای مالی و اقتصادی یهودیان برخوردار بودند . نقشه از این قراربود که سرا بنی النضیر وارد مکه شدند و به سران قریش گفتند :
محمد شما و ما را هدف قرار داده است . شما برخیزید و از هم پیمانان خود کمک بگیرید و ما نیز هفصد تن شمشیر زن یهودی ( بنی قریظه) در دهانه مدینه داریم و همه آنها به یاری شما می شتابند . لاف و گزاف آنان ، در سران قریش موثر افتاد اعلام آمادگی کردند و در روز معین تمام احزاب از نقاط مختلف عربستان حرکت کرده آهنگ مدینه نمودند . گزارشگران اطلاع دادند که : اتحادیه نظامی نیرومندی بر ضد اسلام تشکیل شده در روز معینی حرکت کرده مدینه را محاصره می نمایند . پیامبر فوراً شورای دفاعی تشکیل داد .
پیامبر هر چهل ذراع را به ده نفر واگذار کرد و اولین کلنگ خود را بر زمین زد و مشغول کندن زمین شد و علی علی خاکها را بیرون می ریخت . از این جهت تلاش و کوشش پیامبر شور عجیبی در مسلمانان پدید آورد و همه بدون استثناء شروع به کار نمودند . موقعی که به تخته سنگهای عظیمی بر می خوردند به پیامبر متوسل می شدند ویامبر با ضربات محکمی صخره های عظیم را درهم می شکست.
سپاه عرب از ده هزار نفر تجاوز می کرد ولی عده مسلمانان از 3000 نفر تجاوز نمی کرد  . سپاه شرک نزدیک به یک ماه  در پشت خندق توقف کرد و جزء عده معدودی نتوانستند از خندق عبور کنند.
حیی بن اخطب وارد دژ بنی قریظه می گردد
بنی قریظه تنها تیره یهودی بودند که در مدینه با صلح و آرامش بسر می بردند فرزند اخطب خود را به دژ رسانید و آنقدر سخن گفت تا کعب را آماده پیمان شکنی کرد . لذا عهد نامه ای را که میان آنان و محمد نوشته شده بود خواست و آن را در برابر چشم آنها پاره کرد و گفت : آماده جنگ باشید.
سپاه عرب از خندق عبور می کنند
پنج قهرمان به نام های : عمروابن عبدود ، عکرمه ابی جهل ، هبیره بن وهب ، نوفل بن عبدالله و ضراربن الخطاب ، لباس جنگ پوشیدند . از میان این پنج نفر قهرمانی که از نظر جراًت شهرت زیادی داشت جلوتر آمد و رسماً مبارز طلبید. پیامبر گرامی فرمود یک نفر برخیزد ، شر این مرد را از سر مسلمانان قطع کند . اما هیچکس جزء علی ابن ابیطالب آماده مبارزه نبود . پیامبر شمشیر خود را به علی داد عمامه مخصوصی بر سر او بست .
نبرد بین دو قهرمان به شدت آغاز گردید . ناگهان صدای تکبیر از میان گرد و غبار که نشانه پیروزی علی بود بلند شد . منظره بخاک غلتیدن عمرو آنچنان رعبی در دل سایر قهرمانان که در پشت عمرو ایستاده بودند افکند که بی اختیار عنان اسبها را متوجه خندق کرده همگی به لشکر گاه خود باز گشتند جزء نوفل که اسب وی در وسط خندق سقوط کرد و علی وارد خندق گردید و او را کشت . ابو سفیان کسی را فرستاد که جسد او را به ده هزار دینار بخرد . پیامبر فرمود : نعش را بدهید و پول مرده در اسلام حرام است.
عمل دیگری که در حقیقت می توان آن را مدد غیبی نامید احزاب را متفرق ساخت . آن عامل دیکر این بود که ناگهان هوا توفانی شد و سردی هوا شدت  پیدا کرد . خیمه هارا از جای کند و دیگهای غذا را از روی آتش پرت نمود ؛ چراغها را خاموش نمود و آتش های افروخته را در وسط بیابان پخش کرد. هنوز سفیدی صبح منطقه را روشن نکرده بود که سپاه عرب آنجا را ترک گفته و کسی از آنها در انجا نمانده بود.

«فصل بیست و یکم»
یک سفر مذهبی و سیاسی
سال ششم هجرت پیامبر در رویای شیرینی دید که مسلمانان در مسجدالحرام مشغول انجام مراسم خانه خدا هستند . پیامبر خواب خود را به یاران خویش گفت و این را به فال نیک گرفت . چیزی نگذشت که به مسلمانان  دستورداد که آماده عمره شوند . این خبر در تمام نقاط عربستان انتشار یافت که مسلمانان در ما ذی القعده به سوی مکه حرکت می کنند و مراسم عمره را انجام می دهند . این مسافرت روحانی علاوه
بر مزایای معنوی روحی یک سلسله مصالح اجتماعی و سیاسی را در برداشت و موفقیت مسلمانان را در شبه جزیره بالا می برد و باعث انتشار آئین یکتا پرستی در میان عرب می گشت.
نمایندگان قریش در حضور پیامبر
قریش نمایندگان متعددی حضور پیامبر فرستاد تا هدف او را از این مسافرت به دست آورند. تماسهای که نمایندگان قریش با رهبر عالیقدر اسلام انجام دادند به نتیجه نرسید . جا داشت پیامبر تصور کند که نمایندگان قریش نتوانستند و یا نخواستند حقیقت را به گوش بزرگان قریش برسانند. از این نظر پیامبر تصمیم گرفت شخصاً نماینده ای به سوی سران شرک بفرستد تا هدف پیامبر را از این مسافرت که جز زیارت خانه خدا چیزی نبود تشریح کند . کسی را به نمایندگی انتخاب کرد که دست او به خون قریش آغشته نشده باشد .
بنابراین عمر فرزند خطاب را برای انجام این ماموریت انتخاب کرد . عمر از پذیرفتن این ماموریت پوزش طلبید و گفت : من از قریش بر جانم می ترسم . ولی شما را به شخص دیگری هدایتمی کنم . او عثمان ابن عفان است که با ابوسفیان خویشاوندی نزدیک دارد و می تواند پیغام شما را به سران قریش برساند.
سهیل ابن عمرو با پیامبرتماس می گیرد
مذاکرات سهیل با پیامبر سبب شد که یک قرارداد کلی و وسیع میان مسلمانان و قریش بسته شود . لذا قرار شد مواد آن در دو نسخه تنظیم گردد و به امضاء طرفین برسد . پیامبر با در نظر گرفتن یک رشته مصالح عالی خواسته سهیل را پذیرفت .

خلاصه متن پیمان حدیبیه
1 -قریش و مسلمانان متعهد می شوند که مدت ده سال جنگ را ترک کنند.
2 -اگر یکی از افراد قریش بدون اذن بزرگتر خود از مکه فرار کند و اسلام آورد و به مسلمانان بپیوندد محمد باید او را به سوی قریش باز گرداند ولی اگر فردی از مسلمانان به سئی قریش بگریزد قریش موظف نیست آن را به مسلمانان تحویل دهد.
3 -مسلمانان و قریش می تئانند با هر قبیله ای پیمان برقرار کنند .
4 – محمد و یاران او امسال به مدینه باز می گردند. ولی در سالهای آینده می توانند خانه خدا را زیارت کنند ؛ مشروط بر اینکه سه روز بیشتر در مکه توقف ننمایند و سلحی جز سلاح مسافر که همان شمشیر است همراه نداشته باشند.
5 – مسلمانان مقیم مکه به موجب این پیمان می توانند آزادانه شعائر مذهبی خود را انجام دهند و قریش حق ندارد آنها را آزار دهند و یا آئین آنها را مسخره نمایند.
6- اموال یگدیگر را محترم بشمارند و حیله و خدعه را ترک کرده و قلوب آنها نسبت به یکدیگر  خالی از هر گونه کینه باشد.
7- مسلمانانی که از مدینه وارد مکه می شوند مال و جان آنها محترم است.                                                            

«فصل بیست و دوم»
پیامبر رسالت جهانی خود را اعلام می کند
پیمان حدیبیه ، فکر پیامبر را از ناحیه جنوب (مکه) آسوده ساخت و در پرتو این آرامش گروهی از سران عرب به آئین اسلام گرویدند . در این هنگام رهبر گرامی مسلمانان فرصت را مغتنم شمرد و با زمامداران وقت و روسای قبایل و رهبران مذهبی مسیحیان جهان آن زوز ، باب مکاتبه را باز نمود. نامه های که پیامبر گرامی ، به عنوان دعوت اسلام به امراء و سلاطین و … نوشته است ، از شیوه دعوت او حکایت می کند.

« فصل بیست و سوم»
کانون خطر یا دژ آهنین خیبر
جلکه وسیع و حاصلخیزی را که در شمال مدینه ، به فاصله سی و دو فرسنگی آن قراردارد وادی خیبر    می نامد و پیش از بعثت پیامبر ملت یهود برای سکوت و حفاظت خویش در آن نقطه دژهای هفتگانه محکمی ساخته بودند. جرم بزرگی که یهودیان خیبر داشتند این بود که تمام قبایل عرب را برای کوبیدن حکومت اسلام تشویق کردند و سپاه شرک با کمک مالی یهودیان خیبر در یک روز از نقاط مختلف عربستان حرکت کرده خود را به پشت مدینه رسانیدند . ناجوانمردی یهود خیبر پیامبر را بر آن داشت که این کانون خطر را برچیند و همه آنها را خلع سلاح کند . زیرا بیم آن می رفت که این ملت لجوج و ماجراجو  بار دیگر بت پرستان عرب را بر ضد مسلمانان  برانگیزند و صحنه  نبرد احزاب بار دیگر تکرار شود.
پیامبر پرچم سفیدی به دست علی داد و فرمان حرکت صادر نمود. دژهای هفتگانه خیبر هر کدام نام مخصوصی داشتند . طرز ساختمان برج و دژ طوری بود که ساکنان آنها در بیرو ن قلعه کاملاً مسلط بودند و با  منجنیق و غیره می توانستند دشمن را سنگ باران کنند. مسلمانان که در برابر چنین دشمن مجهز و نیرومندی قرار گرفته بودند باید در تسخیر این دژها از هنر نمایی نظامی حداکثر استفاده را بنمایند . لذا شبانه تمام نقاط حساس و راهها به وسیله سربازان اسلام  اشغال گردید . این به قدری مخفیانه و در عین حال سریع انجام گرفت که نگهبانان برجها نیز از این کار آگاهی نیافتند.
دژها یک پس از دیگری گشوده می شود
پس از فتح قلعه های ناعم و قموص ، سپاهان اسلام به طرف دژهای وطیح و سلالم یورش آوردند . ولی با مقاومت سرسختانه یهود در بیرون از قلعه روبرو شدند . از این رو سربازان دلیر اسلام با جانبازی و فداکاری و دادن تلفات سنگین نتوانستند پیروز شوند و بیش از ده روز با جنگاوران یهود دست و پنجه نرم کرده هر روز بدون نتیجه به لشکرگاه باز می گشتند . در یکی از روزها ابی بکر مامور فتح گردید و با پرچم سفید تا لب دژ آمد . مسلمانان نیز به فرماندهی او حرکت کردند ولی پس از مدتی بدون نتیجه باز گشتند. روز دیگر فرماندهی لشکر به عمرو واگذار شد . او نیز داستان خود راتکرار نمود و بنا به نقل طبری پس از بازگشت از صحنه نبرد با توصیف دلاوری و شجاعت فوق العاده رئیس دژ مرحب یاران پیامبر را مرعوب می ساخت . در این لحظه پیامبر فرمود : این پرچم را فردا به دست کسی می دهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر او را دوست می دارند. و خداوند این دژ را به دست  او می گشاید . او مردی است که هرگز پشت به دشمن نکرده ، از صحنه نبرد فرار نمی کند.
فردای صبح پیاملر فرمود : « علی کجا است؟! » در پاسخ جواب داد که او دچار درد چشم است . پیامبر فرمود او را بیاورید. علی را سوار بر شتر نموده و در برابر خیمه پیامبر فرود آوردند. عارضه چشم به قدری سخت بوده که سردار را از پای در آورده بود . پیامبر دستی بر دیدگان او کشید و در حق او دعا نمود . این عمل و این دعا ، مانند دم مسیحائی ، آنچنان اثر نیک بر دیدگان او گذارد که سردار نامی تاایان عمر به دردچشم مبتلا نگردید.
پیامبر یادآور شد که قبل از جنگ نمایندگانی را به سوی سران دژ اعزام بدارد و آنها را به آئین اسلام دعوت نماید . اگر او را نپذیرفتند ، آنها را به وظایف خویش تحت لوای حکومت اسلام آشنا سازد که باید خلع سلاح شوند . و با پرداخت جزیه د رایه حکومت اسلامی آزادانه زندگی کنند و اگر به هیچ کدام گردن ننهادند با آنان بجنگد . جمله زیر آخرین جمله ای بود که مقام فرماندهی بدرقه راه علی ساخت و گفت :   « لئن یهدی الله بک رجلاً  واحداً خیر من ان یکون لک حمر النعم »
پیروزی بزرگ در خیبر
امیرمومنان بسوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود در نزدیکی خیبر بر زمین نصب نمود . در این لحظه دلاوران یهود از قلعه بیرون ریختند . نخست برادر مرحب  به نام حارث جلو آمد . لحظه ای نگذاشت که جسد مجروح حارث به روی خاک افتاد و جان سپرد.
مرحب برای گرفتن انتقام بردر جلو آمد صدای ضربات شمشیر و نیزه های دو قهرمان اسلام و یهود وحشت عجیبی در دل ناظران پدید آورد. ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاه خود و سنگ و سر تا دندان دو نیم ساخت این فرصت آنچنان سهمگین بود که دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند پا به فرار گذارده و به دژ پناهنده شدند . و عده ای که فرار نکردند با علی تن به تن جنگیده کشته شدند . علی فراریان یهودی را تا در حصار تعقیب نمود . در این کشمکش یک نفر از جنگجویان یهود  با شمشیر بر سر علی زد و سپر از دست وی افتاد علی فوراً
متوجه در دژ گردید و آن را از جای خود کند و تا پایان کارزار  به جای سپر به کار برد . پس از آنکه آن را بر روی زمین افکند هشت نفر از نیرومندتری سربازان اسلام سعی کردند که آن را از این رو به آن رو کنند اما نتوانستند ودر نتیجه قلعه ای که مسلمانان ده روز پشت آن معطل شده بودند در مدت گوتاهی گشوده شد.

« فصل بیست و چهارم »
عمره قضاء
مسلمانان پس از امضاء صلح حدیبیه می توانستند که یک سال بعد از تاریخ قرارداد وارد مکه شوند. یک سال گذشت. هنگام آن رسیده بود که مسلمانان از این پیمان بهره برداری نمایند . وقتی پیامبر اسلام اعلام کرد کسانی که در سال گذشته از زیارت خانه خدا محروم گردیده اند آماده سفر شوند، حرکت کردند . همچنین شست شتر که علامت قربانی را به گردن داشتند همراه خود آورده بودند . پیامبر از مسجد مدینه احرام بست ؛ و دیگران نیز از و پیروی نمودند . دو هزار نفر لبیک گویان با لبهای احرام راه مکه را پیش گرفتند . این کاروان آنچنان شکوه و جلالی داشت که بسیاری از مشرکان را به معنویت و حقیقت اسلام متوجه ساخت.پیامبر دستور داد که این دعای خاص را با آهنگ خود تلاوت کند و مردم نیز با او همصدا شوند : « لا اله الا الله وحده وحده ، صدق وحده ، و نصزه عبده و اعز جنده و هزم الا حزلب وحده » یعنی( خدائی جزء او نیست ، یگانه و بی همتا است . به وعده خود عمل نمود ( وعده داده بود که بزودی خانه خدا را زیارت    می نماید ) بنده خدا را یاری نمود سپاه توحید را گرامی ساخت . حزبهای کفر و شرک را به تنهایی در هم شکست )
موقع ظهر شد . پیامبر و مسلمانان باید فریضه الهی را در مسجد با حالت دست جمعی انجام دهد . بلال حبشی که مدتها در این شهر به جرم گرویدن به آئین توحید مورد شکنجه قرار می گرفت به فرمان پیامبر بالای بام کعبه رفت و در نقطه ای که شهادت به یگانگی خدا و گواهی بر رسالت محمد بزرگترین جرم بود دستها را بر گوشهای خود نهاد و اذان را با آهنگ مخصوص خود اداء نمود. آهنگ وی و تصدیق مسلمانان که به زبان جاری می ساختند به گوش بت پرستان و دشمنان توحید می رسید و آنها را ناراحت و دگرگون می ساخت.

« فصل بیست و پنجم»
جنگ موته
پیامبر نماینده ای را با نامه ای روانه دربار فرمانروای شام نمود . فرمانروای مطلق شامات به دست نشاندگی از طرف قیصر در آنجا حکومت می کرد . وقتی سفیر پیامبر وارد شهرهای مرزی شام گردید فرماندار سرزمینهای مرزی از ورود سفیر آگاه شد و او را در دهکده موته دستگیر کرد و دستور داد دست و پای او را بستند و او را کشتند . پیامبر از این جنایت آگاه گردید و از کشته شدن سفیر سخت ناراحت شد ؛ از این رو سربازان خود را برای انتقام از این زمامدار خودسر دعوت نمود.
مقارن این جریان حادثه جانگدازتری رخ داد . این حادثه تصمیم پیامبر را برای ادب کردن مرزنشینان شام که آزادی تبلیغ را از مبلغان اسلام سلب نموده  ، ناجوانمردانه سفیر پیامبر و سپاه  تبلیغ  او را کشته بودند جدی تر ساخت.
کشتن سپاه تبلیغ ، سبب شد که فرمان جهاد صادر گردد و سپاهی مرکب از سه هزار نفر برای سرکوبی یاغیان و مزاحمان تبلیغ اسلام اعزام شوند.

صف آرائی سپاه روم و اسلام
روم  آنروز براثر نبردهای پیاپی با ایران دچار هرج و مرج عجیبی شده بود . با اینکه سرمست پیروزیهای خود بر ایران بود ولی از شهامت و رشادت سربازان اسلام اطلاعاتی داشت . از این نظر قیصر روم به کمک فرمانروای دست نشانده خود در سرزمین شام عظیم ترین و نیرومندترین سپاه را برای مقبله با سه هزار سرباز اسلامی آماده نمود ، تنها فرمانروای سرزمین شام صد هزار سرباز از قبایل مختلف شام زیر پرچم گردآورده برای جلوگیری از پیشروی سربازان اسلام به مرزهای کشور روانه ساخت . حتی قیصر با اطلاع قبلی با صد هزار سرباز از روم حرکت نمود.
هر دو سپاه در سرزمین موته فرود آمدند . جعفرابن ابی طالب  که فرمانده لشکر بود در حملات جانانه خود نبرد شدیدی نمود و سرانجام با بیش از هشتاد زخم روی خاکها افتاد و جان سپرد . آنگاه زبید حارثه پرچم را به دوش گرفت و با شهامت  کم نظیری انجام وظیفه کرد و بر اثر ضربات نیزه ها جان سپرد . معاون دوم عبدالله رواحه پرچم را به دست گرفت و آنقدر جنگ کرد تا کشته شد.
سرگردانی سپاه اسلام
پیامبر این وضع را پیش بینی کرده ترتیب اختیار فرمانده  بر عهده خود سربازان قرار داده بود . در این لحظه ، خالدبن ولید را که تازه اسلام آورده بود به فرماندهی انتخاب کردند . فرماند لشکر دست به یک تاکتیک نظامی زد . او دستور داد که در نیمه شب به نقل و انتقال آنهم با سر و صدا مشغول شوند این انتقال تا سپیدی صبح ادامه داشت . او دستور داد تا گروهی مسلمانان نیمه شب به نقطه دور دست حرکت کنند و در طلیعه صبح با دادن شعار «لا اله الا الله »  به مسلمانان بپیوندند .
تمام این نقشه ها برای این بود که سپاه روم تصور کنند که نیروهای امدادی برای مسلمانان رسیده است  اتفاقاً همین خیال سبب شد که آنان روز بعد ، از حمله به مسلمانان خودداری نمودند . که مسلمانان از راهی که آمده بودند بازگردند . بزرگترین پیروزی که مسلمانان به دست آوردند این بود که یک جمعیت کم در برابر ارتش منظم و نیرومند مقائمت نمودند و سرانجام جان به سلامت بردند.

« فصل بیست و ششم»
فتح مکه
قبیله خزاعه با مسلمانان هم پیمان شدند و پیامبر اسلام دفاع از آب و خاک و جان مال آنها را بر عهده گرفت. و قبیله بنی کنانه که از دشمنان دیرینه قبیله خزاعه و هم مرز آنان بودند با قریش هم پیمان گشتند. این جریان با بستن یک قرارداد صلح دهساله که حافظ امنیت اجتماعی و صلح عمومی در نقاط عربستان بود پایان پذیرفت.
طبق این قرارداد طرفین نباید بر ضد یکدیگر قیام مسلحانه نمایند و یا هم پیمانان خود را بر ضد  هم پیمان طرف مقابل تحریک کنند . پیامبر در ماه جمادالاولی سال هشتم سه هزار نفر را به کرانه های شام برای سرکوبی عمال روم – که مبلغان بی پناه  اسلام را نا جوانمردانه کشته بودند – اعزام نمود . سپاه اسلام در این ماموریت اگرچه جان به سلامت بردند ولی با پیروزی چشمگیری که از مجاهدان اسلام انتظار می رفت ،  بازگشتند. با انتشار این خبر سران قریش تصور کردند که نیروی نظام اسلام به ضعف گرائیده است . از این نظر تصمیم گرفتند که محیط صلح و آرامش را بهم بزنند . نخست در میان قبیله بنوبکر اسلحه پخش کرده و آنان را تحریک کردند که شبانه به قبیله خزانه – که با مسلمانان هم پیمان بودند – حمله ببرند و گروهی را کشته و دسته ای را اسیر کنند. حتی دسته ای از قریش شبانه در جنگ بر ضد خزاعه شرکت کردند و از این طریق پیمان حدیبیه را زیر پا نهادند.
ستمدیدگان خزاعه رئیس قبیله خود را خدمت پیامبر فرستادند . او وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آم و پیامبر را به احترام آن پیمانی که با قبیله خزاعه بسته بود سوگند داد و او را دعوت به کمک و گرفتن خون مظلومان نمود . یامبر دربرابر انبوهی از مسلمانان گفت : ترا کمک خواهم کرد.
قریش از تصمیم پیامبر نگران می شود
قریش از کار خویش سخت پشیمان شدند و به زودی دریافتند که عملی بر خلاف پیمان حدیبیه انجام داده و بدین سان قرارداد صلح را زیر پا گذارده اند . از اینرو برای فرونشاندن خشم پیامبر و تایید و تحکیم پیمان ده ساله ابو سفیان را روانه مدینه نمودند.
ابوسفیان در مدینه با بی اعتنائی پیامبر مواجه شد علیرغم تمام تلاش خود دست خالی به مکه بازگشت . اما پیامبر اسلام برای فتح مکه بسیج عمومی اعلام کرد . در آغاز ماه رمضان از اطراف و اکناف سپاهیان انبوهی در مدینه جمع شدند. کلیه سپاهیان اسلام به ده هزار نفر می رسیدند.
هنوز سربازان اسلام حرکت نکرده بودند که جبرئیل به پیامبر گزارش داد یک نفر از ساده لوحان که در صفوف مسلمانان جای داشت نامه ای به قریش نوشته و با زنی به نام ساوه قرارداد کرده که با اخذ مبلغی نامه وی را به قریش برساند . وی در آن نامه حمله قریب الوقع مسلمانان را به مکه فاش ساخته بود.
با اینکه ساوه مشمول مراحم پیامبر اسلام بود ولی با گرفتن مبلغ ده هزار دینار حاضر شد نامه را به قریش برساند . پیامبر به علی و زبیر و مقداد ماموریت داد تا آن زن را دستگیر کنند . آنان در نقطه ای در بین را زن را دستگیر کرده و نامه را گرفتند.
روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجرت فرمان حرکت صادر گردید . پیامبر با کمال مهارت اردوی ده هزار نفری خود را تا کرانه های مکه رهبری نمود در حالی که قریش و جاسوسان آنها و کسانی که به نفع آنها فعالیت می کردند هرگز از حالت سپاه آگاهی نداشتند. پیامبر برای ایجاد رعب در دل مکه و برای اینکه اهلی بدون مقاومت سر تسلیم فرود آورند دستور داد که در نقاط مرتفع هر فردی به طور مستقل آتشی بیفروزد ، تا نوری از شعله های آتش کلیه کوهها و نقاط مرتفع را فراگیرد.
عباس بن عبدالمطلب که از جحفه ملازم رکاب پیامبر بود فکر کرد که اگر اردوی اسلام با مقاومت قریش روبرو شوند گروه زیادی از قریش کشته خواهند شد . لذا شبانه راه مکه را در پیش گرفت تا محاصره مکه را بوسیله سپاه اسلام  به سمع ران قریش برساند و به آنها بفهماند که چاره ای جز تسلیم نیست.
تلاش عباس بن عبدالمطلب به نفع اسلام تمام شد و مغز متفکر قریش یعنی ابوسفیان را آنچنان مرعوب نمود که در فکر او جز تسلیم چیزی خطور نکرد . بالاتر از همه اینکه از باز گشت ابوسفیان به مکه جلوگیری شد و به اردوگاه مسلمانان آمد ، و از هر جهت محدود شد و نگذاشت به مکه باز گردد.
ابوسفیان در حضور پیامبر
عباس ، در طلیعه آفتاب ابوسفیان را به حضور پیامبر آورد. اگر چه ابو سفیان با ترس ایمان آورد و این طرز ایمان هیچگاه مورد نظر پیامبر اسلام نبود ؛ ولی مصالحی ایجاب می کرد که به هر نحوی باشد ابوسفیان در سلک مسلمانان درآید ، تا بزرگترین مانع از سر راه گرایش مردم به مکه به اسلام برداشته شود . با این حال پیامبر دستور آزادی ابوسفیان را صادر نکرد زیرا از تحریکات وی تا قبل از فتح مکه مطمئن نبود از این رو به عباس دستور داد او را در تنگنای دره ای نگاه دارد تا واحدهای ارتش اسلام با تجهیزات و ساز و برگ خود در برابر او رژه روند که پس از بازگشت به مکه مردم را از قدرت ارتش اسلام بترساند و آنها را از فکر مقاومت بازدارد.
وقتی این واحدها از برابر ابوسفیان عبور می کردند عظمت این واحدها انچنان ابوسفیان را مرعوب ساخته بود که بی اختیار روبه عباس کرد و گفت : هیچ قدرتی نمی تواند در برابر این نیروها مقاومت کند ، عباس سلطنت و برادرزاده تو خیلی اوج گرفته است . عباس برگشته با قیافه توبیخ آمیز گفت : سرچشمه قدرت برادرزاده من نبوت و رسالتی است که از طرف خدا دارد.در این موقع پیامبر مصلحت دید که ابوسفیان را آزاد نماید تا او به موقع قبل از ورود نیروها به مکه رفته و اهالی را قدرت فوق العاده مسلمانان آگاه سازد.
پیامبر نیز به این اکتفا نکرد . پس از ورود به مکه علاوه بر پناهگاهای سه گانه پرچمی بدست عبدالله خثعمی داد و فرمود که فریاد کند که هرکس زیر پرچم او آید در امان است . ابوسفیان با این پیام آنچنان روحیه مردم مکه را تضعیف نمود که اگر فکر مقاومت در دسته ای نیز وجود داشت به کلی از بین رفت . وقتی دیدگان پیامبر به مکه افتاد اشک شوق در چشمانش حلقه زد . مرکب رسول خدا با حشمت شگوه هرچه تمامتر از بالا ترین نقطه مکه (اذاخر) وارد شهر گردید و در حجون کنار قبر عم بزرگوار خود         ابو طالب فرود آمد و خیمه مخصوصی را برای حضرش زده شد و هر چه اصرار ورزیدند که به خانه کسی وارد شود نپذیرفت.
شکستن بتها! شستشوی کعبه
سپس پیامبر در حالی که سوار شتر بود برای زیارت و طواف خانه خدا رهسپار مسجد الحرام گردید . در مسیر آن حضرت صفوف منظمی از مسلمانان مشرکان تشکیل یافته بودند . گروهی از خشم و ترس بهت زده بودند ؛ دسته ای ابراز شادی می نمودند . او شروع به طواف نمود . در نخستین دور طواف متوجه بتهای یزرگی به نام هبل و اساف و نائله گردید ؛ که بالای در کعبه نصب کرده بودند . و با نیزه ای که در دست داشت ضربه محکمی بر آنان زد و آنها را بر روی زمین افکند . و این آیه را خواند: « قل جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا ً» بعد پیامبر اکرم وارد خانه خدا گردید و دستور داد و درب کعبه را بستند . دیوار داخل کعبه مملو از صور و اشباح پیامبران بود . به دستور پیامبر دیوارهای کعبه را با آب زمزم شستشو دادند و تصاویر و عکسهای را که بر دیوار کعبه قرار داشت پاک کردند.
علی بر دوش پیامبر
قسمتی از بت های منصوب در داخل کعبه و یا بیرون ان بوسیله علی سرنگون شد . پیامبر دستور داد که علی را بر دوش او قرار گیرد . علی بر دوش او قرار گرفت و بت بزرگ قریش که از مس بود ، بر زمین افکند . آنگاه به انداختن دیگر بت ها پرداخت.
پیامبر دستور داد درب کعبه را باز کردند و در حالی که دستهای خود را بر چهار جوبه های درب گذارده بود و همه مردم قیافه نورانی و جذاب  او را میدیدند گفت : « الحمدلله الذی صدق وعده و نصر عبده و هزم الا حزاب وحده » ( سپاس خدائی را که به وعده خود عمل نمود و بنده خود را کمک کرد ، و دشمنان را به تنهای سرگوب ساخت.)
سکوت تامی بر محوطه مسجد و بیرون آن حکفرما بود . نفسها در سینه حبس و افکار و تصورات مختلفی بر مغز و عقل مردم حکومت می کرد . مردم مکه در این لحظات به یاد آن همه ظلم وستم و بیدادگریهای خود افتاده فکرهای مختلفی می کردند که ناگهان پیامبر با جمله های زیر سکوت آنها را شکست و چنین گفت : «چه می گوید و درباره من چه فکر می کنید؟» مردم بهت زده و حیران و بیمناک همگی با صدای لرزان و شکسته روی سوابق عواطف بزرگی که از پیامبر داشتند . گفتند : « ما جز خوبی و نیکی چیزی درباره تو نمی اندیشیم ؛ ترا برادر بزرگوار خویش و فرزند برادر بزرگوار خود می دانیم.» پیامبر وقتی با جمله های عاطفی آنان روبرو گردید چنین گفت : من نیز همان جمله ای که برادرم یوسف به برادر ان ستمگر خود گفت به شما می گویم : امروز بر شما ملامتی نیست خدا گناهان شما رامی آمرزد او ارحم الراحمین است.
بلال اذان می گوید
وقت نماز ظهر فرا رسید موذن رسمی اسلام بالای بام کعبه قرار گرفت و  با صدای رساند . ای توحید و رسالت را در آن مجمع عمومی به سمع همه مردم رسانید . مشرکان لجوج هر کدام سخنی می گفتند ؛ یکی می گفت : « خوشا به حالی فلانی که مرد و صدای اذان را نشنید.» ابوسفیان گفت : « من در باره
چیزی نمی گویم ؛ زیرا به قدری دستگاه خبر گزاری محمد نیرومند است که می ترسم همین ریگهای مسجد او را از گفتگوی ما با خبر سازند.»این پیر خیره سره که پایان عمر نور اسلام بر دل او نتابیده اطلاع از غیب و اخذ حقایق از جهان وحی را با مساله جاسوسی و خبرگزاری جباره جهان یکسان حساب کرده بود.

«فصل بیست و هفتم»
عام الوفود
سال هفتم هجرت سپری  گردید. در این سال یزرگترین پایگاه شرک به دست مسلمانان افتاد و رهبر عالیقدر اسلام با پیروزی کامل به مدینه بازگشت و سایه قدرت  نظامی اسلام بر بیشتر نقاط عربستان کشیده شد . قبائل سرش عرب که تا آن روز چنین پیروزی را برای آئین توحید فکر نمی کردند کمکم به
فکر افتادند که به مسلمانان نیک شوند و آئین اسلام را بپذیرند . از این نظر نمایندگان قبایل مختلف عرب گاهی به حضور پیامبر شرفیاب می شدند و اسلام و ایمان خود را ابراز می داشتند. در سال نهم نمایندگان قبیله ها به قدری به مدینه آمدو رفت می نمودند که نام آن سال را عام الوفود نهادند.

« فصل بیست و هشتم»
غزوه تبوک
نفود و انتشار سریع اسلام ، در شبه جزیره عربستان و فتوحات درخشان مسلمانان در حجاز پشت دشمنان را به لرزه در آورده آنان را به فکر چاره افکند . سقوط حکومت مکه امپراتور روم را بر آن داشت که با ارتش مجهز و منظم بر سر مسلمانان بتازد و آنها را غافلگیر سازد . زیرا با گسترش و نفوذ فق العاده اسلام پایه های حکومت را متزلزل می دید.
ارتش روم مرکب از چهار هزار سواره نظام و پیاده نظام مجهز به آخرین نمونه از سلاح زمان در نوار مرزی شام مستقر گردیدند . استقرار گروهی از سربازان روم به گوش پیامبر رسید . پیامبر چاره ای جز این ندید که با لشکری عظیم پاسخ تجاوزکاران را بدهد . برای این منظور سی هزار تن آمادگی خود را برای نبر اعلام نمودند.
ارتش اسلام در سرزمین تبوک
سپاه توحید در آغاز ماه شعبان سال نهم هجرت به سرزمین تبوک گام نهاد . اما اثری از اجتماع و سپاه روم ندید . گویا سران روم از افزونی سپاه اسلام و شهامت آنان آگاهی یافته و صلاح دیده بودند که سپاه خویش را به داخل کشور باز گردانند . پیامبر اسلام افسران عالی رتبه را گرد آورد پیرامون پیشروی در خاک دشمن و یا بازگشت به مدینه با آنان مشاوره نمود.
نتیجه شورای نظامی این شد که سپاه اسلام براثر سختیهای زیادی که در طی راه تبوک دیده اند برای تجدید قوا به مدینه باز گردد . علاوه بر این مسلمانان در این مسافرت به هدف عالی خود که پراکنده ساختن سپاه روم بود رسیده است بنابراین ، پیامبر نظر شورا را محترم شمرده به مدینه بازگشتند . تبوک آخرین غزوه اسلامی بود که پیامبر در آن شرکت داشت . وی پس از آن در هیچ نبردی شرکت نکرد.
سرگذشت مسجد ضرار
پدر حنظله شهید معروف غزوه احد گویا در دوران جاهلیت در سلک راهبان در آمده بود . هنگامی که ستاره اسلام از افق مدینه طلوع نمود . سخت از این جریان ناراحت شد و با منافقان اوس و خزرج همکاری صمیمانه را آغاز نمود . پیامبر خواست او را دستگیر کند . او از مدینه به مکه  و از آنجا به طائف و پس از سقوط طائف به شام گریخت و از آنجا شبکه جاسوسی حزب منافقان رارهبری نمود.
او می دانست که پیامبر به هیچ عنوانی به حزب منافق اجازه نخواهد داد مرکزی برای خود بسازد ؛ مگر در صورتی که به مرکز رنگ مذهبی بدهند . حزب نفاق با سرعت ساختمان محفل را به نام مسجد به پایان رسانیدند . روزی که پیامبر از غزوه تبوک به مدینه بازگشت ، از حضرتش خواستند که در این پرستشگاه را با خواندن چند رکعت نماز بگشایند . در این لحظه فرشته وحی پیامبر را از جریان آگاه ساخت و آنجا را مسجد ضرار خواند . پیامبر دستور داد که ساختمان مسجد را با خاک یکسان کنند و آنجا را بسوزانند و برای مدتی مرکز زباله باشد .

« فصل بیست و نهم»
قطنامه روز منی
در اواخر سال نهم هجرت  ،  پیک وی آیاتی چند از سوره توبه ( برائت ) را آورد و پیامبر را مامور نمود که شخصی را روانه مکه کند که در مراسم حج آیات یاد شده را همراه با قطنامه چهار ماده ای بخواند.
پیامبر دستور داد ابوبکر با چهل تن از مسلمانان را مکه را در پیش گیرد و این آیات را که متضمن برائت و بیزاری از مشرکان است در روز عید قربان تلاوت کند .
ابوبکر به فرمان پیامبر راه مکه را در پیش گرفت . چیزی نگذشت که پیک وحی پیامی از طرف خدا آورد و آن اینکه باید موضوع بیزاری از مشرکان را خود یا کسی که از اوست به مردم ابلاغ کند . از این نظر پیامبر مرکب خود را در اختیار علی نهاد و دستور داد هر چه زودتر مدینه را ترک گوید تا ابوبکر را در راه ملاقات کند و آیات را از او باز گیرد و در روز عید قربان  ، آیات را به ضمیمه قطعنامه ای که در آن اجتماع با شکوه که تمام نقاط عربستان در آن شرکت  می نمایند ، ایراد کند .
موتد قطعنامه عبارت بود از :
1 -بت پرستان حق ندارند وارد خانه شوند .
2 -طواف با بدنه برهنه ممنوع است .
3 -بعد از این هیچ بت پرستی در مراسم حج شرکت نخواهد کرد .
4- کسانی که با پیامبر پیمان عدم تعرض بسته اند و در طول مدت به پیمان خود وفادار بوده اند ، پیمان آنان محترم است و تا انقضای وقت پیمان  ، جان و مالشان محترم می باشد ، ولی به مشرکانی که با مسلمانان پیمانی ندارند و یا عملاً پیمان شکنی کرده اند از این تارخ (دهم ذی الحجه) چهار ماه مهلت داده می شود که تکلیف خود را با حکومت اسلامی روشن سازند یا باید به گروه یکتاپرستان بپیوندند و یا اینکه آماده جنگ و نبرد گردند .
امیر مومنان در روز دهم ذی الحجه  ، بالای جمر عقبه قرار گرفت و سیزده آیه از آغاز سوره برائت را قرائت نمود . وی قطعنامه پیامبر را با دلی لبریز از شجاعت و قدرت با صدای بلند که به گوش تمامشرکت کنندگان می رسید – خواند . اثر این آیات قطعنامه این شد که هنوز چهار ماه سپری نشده بود مشرکان دسته دسته روبه یگانه پرستی آوردند و در اواسط سال دهم هجرت بت پرستی در شبه جزیره ریشه کن گردید .

« فصل سی ام»
هیئت نمایندگی نجران در مدینه
پیامبر اسلام نامه ای به اسقف نجران نوشت و طی آن نامه ساکنان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود . نمایندگان پیامبر نامه پیامبر را به اسقف نجران دادند . وی نامه را با دقت خواند و برای تصمیم مرکب شوای  مرکب  از شخصیتهای بارز مذهبی  و غیر مذهبی تشکیل داد .
هیئت نمایندگی در حالی که لباسهای تجملی ابریشمی بر تن و انگشترهای طلا بر دست و صلیبها برگردن داشتند ، وارد مسجد شدند و به پیامبر سلام کردند . ولی وضع زننده آنان آن هم در مسجد پیامبر را ناراحت نمود . آنان احساس کردند که پیامبر از آنان ناراحت شده است اما علت ناراحتی را ندانستند . فوراً با عثمان بن عفان و عبد الرحمان بن عوف که سابقه آشنائی با آنان داشتند تماس گرفتند آنان اظهار داشتند که حل این گره به دست علی بن ابی طالب است . وقتی به امیر مومنان مراجع کردند علی گفت : شما باید لباسهای خود را تغییر دهید و با وضع ساده بدون زر و زیور به حضور حضرت بیائید . نماینگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا به محضر پیامبر شرفیاب شده سلام کردند . پیامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان راداد و برخی از هدایائی را که برای وی آورده بودند پذیرفت .
سران هیئت نمایندگی در این گفتگو بودند . ناگهان قیافه نورانی پیامبر با چهار تن دیگر که سه تن از آنها شاخه های شجره وجود بودند نمایان گردید . همگی با حالت بهت زده و تحیر به چهره یکدیگرنگاه کردند و ازاینکه او جگر گوشه های معصوم و بی گناه ،ویگانه دختر و یادگار خود را به صحنه مباهله آورده است ، انگشت تعجب به دندان گرفتند .
انصراف هیئت نمایندگی از مباهله
هیئت نمایندگی با دیدن وضع یاد شده به اتفاقاً آراء تصویب کردند که هرکز وارد مباهله نشوند و حاضر شدند که هر سال مبلغی به عنوان جزیه ( مالیات سالانه) بپردازند و در برابر آن حکومت اسلامی را از جان و مال آنان دفاع کند . پیامبر رضایت خود را اعلام کرد و قرار شد هر سال در برابر پرداخت یک مبلغ جزئی از مزایای حکومت اسلامی بر خوردار گردند .

« فصل سی و یکم»
حجه الوداع
پیامبر خدا در سال دهم هجرت از طف ماموریت یافت که در آن سال شخصاً در مراسم حج شرکت جوید و عملاً مردم را تکالیف خود آشنا سازد و هر گونه شاخه های کج و معوجی را که روی علل یاد شده بر پیکر این عبادت روئیده بود ببرد .
پیامبر در بیست و ششم ذی القده به سوی مکه حرکت نمود . وقتی به مسجد شجره رسید با پوشیدن دو پارچه ساده از مسجد شجره احرام بست .
وقتی هگام طواف برابر حجر الاسود قرار گرفت نخست آن را استلام نمود و هفت بار اطراف کعبه دور زد . سپس برای ادای نماز طواف پشت مقام ابراهیم قرار گرفت و دو رکعت نماز خواند . وقتی از نماز فارغ شد
شروع به سعی در میان صفا و مروه نمود .
روز هشتم ذی الحجه فرا رسید . زائران خانه خدا همان روز از مکه به سوی عرفات حرکت می کنند تا در عرفه از ظهر روز نهم تا غروب آن روز توقف نمایند .
پیامبر هشتم ذی الحجه عازم عرفات شد و تا طلوع آفتاب روز نهم در منی ماند . سپس بر شتر خود سوار شد و راه عرفات را در پیش گرفت و در نقطه ای که خیمه آن حضرت را در آنجا زده بودند فرود آمد . در آن اجتماع با شکوه در حالی که بر روی شتر قرار گرفته بود سخنان تاریخی خود را ایراد فرمود . « ای مردم بدانید من امروز اعلام می کنم که کلیه مرسم و عقائد دوران جاهلی را زیر پای خود نهاده بطلان آن را به اطلاع شما می رسانم. » در این موقع پیامبر سخنان خود را قطع کرد و در حالی که با انگشت سبابه  ( انگشت شهادت ) به آسمان اشاره می کرد گفت :
بار الها پیامهای تو را رسانیدم .
سپس پیامبر با گفتن سه بار « اللهم اشهد » گفتار خود را به پایان رسانید . پیامبر تا غروب روز نهم در عرفه توقف نمود .
وقتی خورشید در افق مغرب پنهان گشت و هوا کمی تاریک شد بر شتر خود سوار شد و وقسمتی از شب را در مزدلفه و فاصله طلوع فجر و آفتاب را مشعر به سر برد . روز دهم رهار منی گردید و مراسم رمی جمره و قربانی و تقصیر را انجام داده برای انجام مراسم دیگر حج عازم مکه گردید .
سرگذشت غدیر
مراسم حج به پایان رسید و پیامبر گرامی تصمیم گرفت که مکه را به عزم مدینه ترک گوید . فرمان حرکت صادر گردید .  هنگامی که کاروان به سرزمین غدیر خم فرود آمدجبرئیل نازل شد . و او را با آیه زیر مورد خطاب قرار داد که : «بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته»( آنچه را که از طرف خدا فرستاده شده به مردم ابلاغ کن . و اگر ابلاغ نکنی، پیام اورا نرسانده ای خداوند ترا از  شر مردم حفظ  می کند .)
لحن آیه حاکی است که خداوند انجام امر خطیری را به عهده پیامبر گذارده است . از این نظر دستور توقف صادر شد . کسانی که جلو کاروان بودند از حرکت  باز ایستاد و آنها که دنبال کاروان بودند  به آنها پیوستند. وقت ظهر هوا بشدت گرم بود. پیامبر نماز ظهر را با جماعت خواند . سپس در حالی که جمعیت گرد او حلقه زده بودند بر روی نقطه بلندی که از جهاز شتر ترتیب داده بودند قرار گرفت و با صدای بلند و رسا خطبه ای به شرح زیر خواند: «هان ای مردم ! نزدیک است من دعوت حق را لبیک بگویم و از میان شما بروم . من مسوولم و شما نیز مسوولید ؛ درباره من چه فکر می کنید؟!» در این موقع صدای جمعیت  به تصدیق بلند شد و گفتند: « ما گواهی می دهیم که تو رسالت  خود را انجام دادی و کوشش نمودی . خدا تو را پاداش نیک دهد.»
پیامبر فرمود : « آیا گواهی می دهید معبود جهان یکی است و محمد بنده خدا و پیامبر او می باشد و بهشت و دوزخ جاویدان در سرای دیگر جای تردید نیست؟» همگی گفتند:«صحیح است و گواهی می دهیم.» سپس فرمود :«مردم من دو چیز نفیس و گرانمایه در میان شما می گذارم. ببینم چگونه با دو یادگار من رفتار می نمائید؟! یکی کتاب خدا که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن در دست شماست و دیگری عترت و اهل بیت من. خداوند به من خبر داده که این دو یادگار هرگز از هم جدا نخواهند شد.» هان ای مردم! بر قرآن و عترت من پیشی نگیرید و در عمل به هر دو کوتاهی نورزید که هلاک می شوید. در این لحظه دست علی را گرفت و آنقدر بلند کرد که سفیدی زیر بغل هر دو برای مردم نمایان گشت و او را به همه مردم معرفی نمود. سپس فرمود: سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها کیست؟ همگی گفتند: خدا و پیامبر او داناترند . پیامبر فرمود : خدا مولای من و من مولای مؤمنان هستم و من بر آنان از خودشان اولی و سزاوارترم . هان مردم هرکس را من مولایم، علی مولای اوست . خداوندا! کسانی که علی را دوست دارند آنان را دوست بدار و کسانی که آن را دشمن می دارند دشمن دار . خدایا یاران علی را یاری کن دشمنان علی را خوار ذلیل نما و او را محور حق قرار بده . آنگاه فرمود : مردم اکنون فرشته وحی نازل گردید و این آیه را آورد: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و اسلام را یگانه آئین انتخاب کردم.) در این موقع صدای تکبیر پیامبر بلند شد.
پیامبر مطمئن بود که دولت نیرومند روم که شاهد نفوذ روزافزون دولت اسلامی است از اینکه پیامبر یهودیت را از عربستان برانداخت و گروهی از مسیحیان را باج دهنده دولت اسلامی نمود سخت ناراحت می باشد . از این نظر احتمال خطر در نظر پیامبر فوق العاده جدی بود به همین جهت پس از بازگشت از
حجه الوداع و ورود به مدینه سپاهی منظم از مهاجرین و انصار که در آن افراد سرشناسی مانند ابوبکر و عمر و ابی عبیده و سعد و قاص و …… نیز شرکت داشتند ترتیب داد . همچنین دستور داد آن گروه از مهاجران که پیش از دیگران به مدینه هجرت کرده بودند همگی در این نبرد شرکت کنند. پیامبر برای تحریک احساسات مذهبی مجاهدان با دست خود پرچمی برای اسامه بست .پیامبر از اینکهجوان نورسی را برای فرماندهی انتخاب نمود و بزرگانی از مهاجرین و انصار را زیردست او قرار داد دو نظر داشت :
نخست خواست از این طریق مصیبتی را که متوجه اسامه شده بود جبران کند و شخصیت او را بالا ببرد زیرا او پدرش را در جنگ با رومیان از دست داده بود. در درجه دوم خواست قانون تقسیم کار و مقام بر اساس شخصیت و لیاقت را زنده کند و آشکارا برساند که مقام و موقعیتهای اجتماعی جز لیاقت و کاردانی چیز دیگری نمی خواهد و هیچگاه در گرو سن و سال نیست تا جوانانی که دارای لیاقت و شایستگی هستند خود را برای یک سلسله مسئولیت های سنگین اجتماعی آماده سازند و بدانند در آئین اسلام مقام و موقیعت رابطه مستقیمی با لیاقت و کاردانی دارد نه با سن و سال. پیامبر فردای روز که پرچم جنگرا برای اسامه بست در بستر تب  شدید توام با سردرد سخت افتاد چند روزی ادامه داشت که سرانجام به رحلت آن حضرت انجامید.
پیامبر در اثناء بیماری آگاه شد که در حرکت سپاه از لشکرگاه ، کارشکنیهائی می شود و گروهی به فرماندهی اسامه ، طعن می زنند. وی از این جریان ، سخت خشمگین گردید ، در حالی که حوله ای بر دوش انداخته و دستمالی بر سر بسته بود آهنگ مسجد کرد تا از  نزدیک با مسلمانان سخن بگوید؛ و آنان را از خطر این تخلف بیم دهد. وی با آن تب شدید بالای منبر قرار گرفت.
طلب آمرزش برای اهل بقیع
روزی که پیامبر احساس بیماری کرد دست علی را گرفت و با دنبال وی بودند به سوی قبرستان بقیع حرکت کرد و به همراهان خود گفت : «از طرف خدا مامورم که برای اهل بقیع طلب آمرزش نمایم.» هنگامی که گام به بقیع نهاد بر اهل قبور سلام کرد و سخنان خود را چنین آغاز نمود: « سلام من بر شما ای کسانی که زیر خاکها قرار گرفته اید.حالتی که در آن قرار دارید بر شما خوش و گوارا باد. فتنه هامانند پاره های شب تاریک ،روی آورده و یکی به دیگری پیوسته است. » سپس برای اهل بقیع طلب آمرزش نمود. بعداً روبه علی کرد و گفت : « کلید گنجهای دنیا  و زندگی ممتد در آن را به من عرضه داشته اند و مرا میان آن .
و ملاقات پرودگار و دخول بهشت ، مخیر ساخته اند؛ولی من ملاقات پروردگار و ورود به بهشت را ترجییح داده ام.فرشته وحی هر سال قرآن را یکبار به من عرضه می داشت ولی  امسال دوبارآن را بهمن عرضه داشت و جهتی ندارد جز این که اجل من فرا رسیده است.»

«فصل سی و دوم»
نامه ای که نوشته نشد
پیامبر گرامی از فعالیتهایی که در خارج از خانه او برای قبضه کردن موضوع خلافت انجام می گرفت آگاه بود. از اینرو برای پیشگیری از انحراف مسأله خلافت از محور اصلی خود و جلوگیری از بروز دودستگی تصمیم گرفت که موقعیت خلافت امیر مؤمنان و اهل بیت خود را بطور کتبی تحکیم کرده سندی زنده پیرامون موضوع خلافت به یادگار بگذارد. از این جهت روزی که سران صحابه برای عیادت آمده بودند کمی سر به زیر افکند و مقداری فکر کرد سپس رو به آنان نمود و فرمود کاغذ و دواتی برای من بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم !که پس از آن گمراه نشوید. در این لحظه خلیفه دوم سکوت مجلس را شکست و گفت: بیماری بر پیامبر غلبه کرده قرآن پیش شماست کتاب آسمانی ما را کافیست. گروهی با وی مخالفت کرده گفتند: حتماً باید دستور پیامبر اجرا گردد. و برخی جانب خلیفه را گرفتند و از آوردن قلم و دوات جلوگیری کردند . پیامبر از اختلاف و سخنان جسارت آمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود: برخیزید و خانه را ترک کنید .
ابن عباس پس از نقل از این واقعه می گوید: بزرگترین مصیبت برای اسلام این بود که اختلاف و مجادله گروهی از صحابه مانع از آن شد که پیامبر نامه مورد نظر خود را بنویسد .

آخرین وداع با یاران
پیامبر در طول بیماری خود گاه بیگاهی به مسجد می آمد و با مردم نماز می گزارد و برخی از موضوعات را تذکر میداد. در یکی از روزهای بیماری در حالی که سرش را با پارچه بسته بود و علی(ع) و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بود و پاهایش بر زمین کشیده می شد وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و شروع به سخن کرد و فرمود: مردم! وقت آن رسیده است که من از میان شما غائب گردم. اگر به کسی وعده ای
داده ام آماده ام که انجام دهم و هر کس طلبی از من دارد بگوید تا بپردازم . در این موقع مردی برخاست و عرض کرد چندی قبل به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم مبلغی به من کمک کنید. پیامبر فوراً به فضل دستور داد که مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت.سپس روز جمعه سه روز پیش از وفات خود،بار دیگر به مسجد آمد و شروع به سخن نمود و در طی سخنان خود فرمود: هرکس حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند زیرا قصاص در این جهان آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است. در این موقع سواده بن قیس برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد طائف در حالیکه بر شتر سوار بودید تازیانه خود را بلند کردید که بر مرکب خود بزنید اتفاقاً تازیانه بر شکم من اصابت کرد من اکنون آماده گرفتن قصاصم.درخواست پیامبر یک تعارف اخلاقی نبود بلکه جداً مایل بود حتی یک چنین حقوقی را که هرگز مورد توجه مردم قرار نمی گیرد جبران نماید. پیامبر دستور داد بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند سپس پیراهن خود را بالا زد تا سواده قصاص کند . یاران رسول خدا با دلی پر غم و دیدگانی اشکبار و گردنهایی کشیده و ناله هایی جانگداز منتظرند که جریان به کجا خاتمه می پذیرد.آیا سواده واقعاً از در
قصاص وارد می شود؟ ناگهان دیدند سواده بی اختیارشکم و سینه  پیامبر را می بوسد. در این لحظه پیامبر او را دعا کرده گفت: خدایا از سواده بگذر همان طور که او از پیامبر اسلام در گذشت.
اظطراب و دلهره سراسر مدینه را فرا گرفته بود. یاران پیامبر با دیدگانی اشکبار و دلهائی آکنده از اندوه دور خانه پیامبر گرد آمده بودند تا از سرانجام بیماری پیامبر آگاه شوند .
گزارشهائی که از داخل خانه به بیرون می رسید از وخامت  وضع مزاجی آن حضرت حکایت می کرد و هر نوع امید به بهبودی را از بین   می برد و مطمئن می ساخت که جز ساعاتی چند از آخرین شعله های نشاط زندگی پیامبر باقی نمانده است . گروهی از یاران آن حضرت علاقمند بودند  که از نزدیک رهبر عالیقدر خود را زیارت کنند ولی وخامت وضع پیامبر اجازه نمی داد در اطاقی که وی در آن بستری گردیده بود ؛ جز اهل بیت وی ، کسی رفت و آمد کند.دختر گرامی و یگانه یادگار پیامبر،  فاطمه در کنار بستر پدر نشسته بود ، و چهره نورانی او را نظاره می کرد . او مشاهده نمود که عرق مرگ بسان دانه های مروارید ، از پیشانی و صورت پدرش سرازیر می گردد.
در آخرین لحظه های زندگی ، چشمان خود را باز کرد و گفتبرادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بستر من بنشیند . همه فهمیدند مقصودش علی است . علی در کنار بستر وی نشست ، ولی احساس کرد که پیامبر می خواهد از بستر برخیزد. علی پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینه خود تکیه داد.چیزی نگذشت که علایم احتضار در وجود شریف او پدید آمد. پیامبر گرامی در حالی که سر در آغوش علی داشت ، جان سپرد.
روز رحلت
روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهی ، نیمروز دوشنبه  در 28 ماه سفر به آشیان خلد پرواز نمود. آنگاه پارچه یمنی بر روی جسد مطهر آن حضرت افکندند و برای مدت کوتاهی در گوشه اتاق گذاردند. شیون زنان و گریه نزدیکان پیامبر مردم بیرون را مطمئن ساخت که پیامبر گرامی د رگذشته است . چیزی نگذشت که خبر رحلت وی  در سرتاسر شهر انتشار یافت.
امیرمومنان جسد مطهر پیامبر را غسل داد و کفن کرده زیرا پیامبر فرموده بود که نزدیکترین فرد مرا غسل خواهد داد و این شخص جز علی کسی نبود. سپس چهره او را باز کرد و در حالی که سیلاب اشک از دیدگان وی جاری بود؛ این جمله ها را گفت : پدر و مادرم فدای توگردد،با فوت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها  که هرگز با مرگ کسی بریده نمی شود – قطع گردید .
اگر نبود که به شکیبایی در برابر ناگواریها دعوت می فرمودید ، آنچنان در فراقت اشک می ریختم که  که سر چشمه اشک را می خشکانم ، ولی حزن و اندوه مادر این راه پیوسته است و این اندازه در راه تو بسیار کم است ، جز این این چاره نیست . پدر و مادرم فدای تو باد ما را در سرای دیگر بیاد آر و در خاطر خود نگاهدار .نخستین کسی که بر پیامبر نماز گزارد ، امیر مومنان بود سپس یاران پیامبر  دسته دسته بر جسد او نماز گزاردند و این مراسم را تا ظهر روز سه شبنه ادامه داشت . و سپس تصمیم بر این شد که جسد مطهر پیامبر را در همان حجره ای که در گذشته بود ، به خاک بسپارد . قبر آن حضرت بو سیله ابوعبیده جراح و زیدبن سهل آماده گردید و مراسم دفن به وسیله امیر مومنان به کمک فضل و عباس انجام گرفت . سرانجام آفتاب زندگی شخصیتی که با فداکاریهای خستگی نا پذیر خود سرنوشت بشریت را دگرگون ساخت و صفحات نوین و درخشانی از تمدن به روی انسانها گشود ، غروب نمود .