خلاصه كتب مديريتي

آدم و حوا

خلاصه كتاب- كاري از صابر كاظميان- انتشارات : کاروان – قرن : 14- خدای با عشقی که در خود نهاده بود ، زمین را در روز آفریدساکنانی از جنس جن به آن مسقر کرد قبیله بزرگ از فرشتگان را خلق کرد که چون دیگرفرشتگان بهشت از نور و آتش نبودند بلکه از آتش و دود بودند و اینان اولین ساکنان زمین بودند و حارث از آنان بود در زمان کودکی حارث جنیان بر زمین ، خون هم را می ریختند و تباهی می کردند صبر خدای که سر آمد هزار هزار لشکر از فرشتگان فداکار را به زمین فرستاد جن ها را تار ومار کرد و حارث که نظر کرده  خدای بود به آسمان بردند حارث خدا را عبادت می کرد و علم می آموخت و سر از سجده بر نمی داشت حارث چون برومند شد در دانش از دیگر فرشتگان پیشی گرفت و خدای او را شاه آسمان دنیا کرد خدا به او قدرت پرواز داد وحارث سر آمد فرشتگان مقرب چون جبرئیل و میکائیل وعزائیل گردید چون جنیان بار دیگر در زمین تباهی کردند خدا به حارث فرمان داد تا بر آنان  بتازد حارث با هزار هزار از فرشتگان با آنان پیکار کرد و تار و مارشان ساخت و خداوند به حارث لقب «حَکَم » را داد تا بین جنیان  حکمیت کند لاکن آرام آرام غرور بر  او چیره شده خود را عزازیل نامید حارث فرودستان خود را به پرسش خویش خواند و به انتظار فرصت بود تا ضربه های کاری بزند خدای هم لشکری از سپاهیان فرشتگان فرو فرستاد و جنیان بد کار را نابود ساخت و حارث به آسمان رفت و خداوند تصمیم بر آفرینش انسانی به نام آدم کرد تا به جانشین خود بر روی زمین برگزیند تا زمانی که خدای حارث را فرخواند حارث جنان به شتاب آمد سجده کرد و تسبیح  خدای گفت که دیگر فرشتگان از کاهلی خود خجل گشتند خدای فرمان داد تا به زمین رود و جهل گزاز خاک و شیرین و زمین بیاورد حارث پرسید : از چه رو ندا آمد«آدم را از گل زمین می آفرینیم گفت : من چنین خبطی نکنم ندا آمد : از چه رو ؟
حارث گفت : هیچ نامیدایی جانشینی برای خود نمی آفریند خدای او را ابلیس خواند و جای  خود و یارانش را در جهنم قرار داد . خدا جبرئیل را فراخواند و به اوفرمان داد تا از زمین خاک آورد او رفت برخورد  را زمین فرو برد تا خاک بردارد زمین خشمگین جبرئیل را پس راند. جبرئیل بازگشت پیش خدای گفت پروردگارا زمین بر پناه برد و من نیز او را واگذاشتم خدای میکائیل را فرمود :تو برو مکائیل نیز  باز پس آمد و گفت : پروردگارا زمین خاک نداد خدای فرشته ی مرگ را فراخواند فرمود برو سلام خدایت را بر زمین برسان و به وظیفه ات عمل کن عزرائیل چون به زمین رسید بال و پر گشود تا خاک بگیرد زمین فریاد زد : به خدا پناه می برم از ظلم شما فرشتگان اربعه . عزرائیل گفت : « من هم به خدا پناه می برم اگر بر گردم و فرمانش به کار نبسته باشم » واجازه نداد زمین پاسخ دهد تیغ تیز پر خود را در خاک کرد و از سرخ و سفید و سیاه و زرد برداشت و به آسمان رفت خدای در خاک ها نظر کرد سپس ابر گرم را فراخواند و فرمود تا چهل روز باران محبت و اندوه و یک ساعت نیز باران  شور وشعفو شادی بر خاک ببارد .
آن گاه که گل آماده شد خدای پنجه ی هنر در آن افکند هیکل که گرفت خدای در او نظر کرد بعضی از قسمت ها را نرم و برخی از قسمت را سخت  گردانید خدای جثه آدم را دو ساعت مانده غروب جمعه ساخت فرشتگان از کالبد تهی سفال عظیم می هراسیدند ابلیس آمد و فرشتگان را پس زد و لگدی سوی سفال پراند که صدای مهیبی داده ترسید و عقب نشست گفت :«ای فرشتگان منتظر باشید  من این مشکل را گره گشایی می کنم  گفتند : چگونه ؟ گفت : به سوراخ دهانش فرو روم تا ببینم چگونه جایی است به دهان جثه رفت و از زیر جثه در آمد بیرون که آمد دید که فرشتگان صف در صف هنوز ازآن سفال بیمناک اند ابلیس که خود از همه بیمناک تر بود  صدا در گلو  انداخت و گفت : از این نترسید گفتند : از چه رو نترسیم گفت : خدای شما تو پر است و این میان تهی . جثه که تماماً خشک شد خدای ساختن را از سر گرفت و در گل دل پدید آورد .
ابلیس آمد و چون دهان را گشاد دید از سر کنجکاوی در آن فرو فرستاد سر را به مثال آسمان هفت طبقه یافت و تن را بر مثال زمین یافت به دقت که نگریست اطمینان یافت که هر چیزی ، نشانی از عالم است ولی به دل که رسید دل را به مثال سرای پادشاهی یافت هر چند کوشید به دل راه پیدا نکرد ابلیس با هزار اندیشه نومید از دل بازگشت چون روز جمعه موعود فرارسید دو ساعت مانده به غروب خدای از روح خویش در آدم دمید و نسیم حیات را بر پیکرش وزاند چون روح به از سر آدم به چشمانش رسید ، میوه های بهشتی را دید شتابزده به سمت میوه های بهشتی رفت چون پاهایش سست و بی جان بود از حرکت بازماند آدم اولین درد جسمانی را آن لحظه احساس کرد خدای به اندام ها روح بخشید و آنان را فرمان پادشاه تن یعنی دل قرارداد روح پس از جاری شدن در اندام ها نخست نعمت و مال را شناخت که همیشه شوق آن را داشت .
فرشتگان صف در صف تا بی نهایت کیهان ایستاده بودند اسرافیل در صورش دمید گویی تندری فرود آمد پس از آن سکوت بود آن گاه خدای همه ی  فرشتگان وجنیان را فراخواند تا بر آدم سجده کنند آنان در چشم بر هم زدنی آدم را تعظیم کردند و چهره بر خاک رضوان نماند جز ابلیس و قلیلی از یارانش که تماشا ایستادند ندا آمد : شما هم سجده کنید . ابلیس گفت : من سجده نکنم . ندا آمد : از چه رو سجده نکنی؟ گفت : من از او بهترم و به سال بیشتر و به خلقت نیرومند تر. ندا آمد : از چه رو برتر و نیرومند تری ؟ گفت : مرا از آتش پدید آوردی و او را از گل، آتش از گل قوی تر و فاضل تر است . ندا آمد : افتخار تو به این کیفیت آتش  و ترجیح آن بر کیفیت خاک بر این امر استوار است . گفت : آری پرودگارا . ندا آمد : دانی در نزد خدا فخر به اصل خلقت خود از هر معصیتی حتی شرک بالاتر است . گفت : من در زمین هزار سال جانشین تو بوده ام حکمیت برمن بود هزار سال در آسمان و زمین عبادت می کرده ام و به فرمان مهتر فرشتگان آسمان و زمین بوده ام یکی از فرشتگان از صف بیرون آمد و گفت :«آدم را سجده کردیم به امر خدای دیگری گفت : ما از آدم داناتریم . دیگری گفت : ما را حقی است بر  این بلغ هایی بهشت خدای می دانست که فرشتگان به اطاعت سجده کرده اند نه به رضایت پس فرشتگان را مرخص کرد و آدم را فراخواند تا غیر از آنچه آموخته بود آموختنی های دیگر به وی بیاموزد تا حقانیت آدم خویش را به فرشتگان ثابت کند چون خدای آنچه را خواست به آدم آموخت ، دانش او را مورد امتحان فرشتگان قرارداد خدای به فرشتگان مقرب فرمود تا زیر تخت آدم را گرفت و بگردانند تا تمامی موجودات او را رؤیت کنند آن گاه خداوند فرشتگان را فرمود تا پس از آزمایش آدم را به کراهت یا اطاعت با رضایت سجده کنند گفتند : چنان چه از عهده ی آموخته هایش بر آید به رضایت سجده اش می کنیم  آن گاه خدای صاحبان نام هایی که به آدم آموخته بود به فرشتگان نشان داد وفرمود : اگر راست می گوید که از آدم داناترید نام اینان را آشکارا بگویید . فرشتگان خجل گفتند : خدای این نامها را به ما نیاموخته است تا بدانیم . ندا آمد پس چگونه می گویید : خدای هر چه بیافریند ما از او داناتریم . فرشتگان عاجز ماندند و توبه کردند . آدم در صف فرشتگان پی ابلیس می گشت . ندا آمد : ای آدم فرشتگان را از نام ها و چیزها و آنچه می پرسند آگاه کن و آدم اطاعت کرد . خدا بار دیگر ابیس را فراخواند و با او اتمام حجت کرد که آدم را سجده کن . ابلیس گفت : جز تو کسی شایستگی سجده را ندارد . ندا آمد : سجده تعظیم و تکریم است نه سجده عبادت . گفت : من جز تو معشوقی نمی بینم و هیچ نمی شناسم سجده کردن بر غیر ازلی حتی به او امر خود او شرک است . ندا آمد : از بهشت برو . لعنت بر تو باد . از این پس تو شیطان رجیمی . گفت : یا رب مگر خودت نگفتی که بر هیچ خلق خود ستم نمی کنی . ندا آمد : بر گفته خود پای می فشاریم . گفت : یا رب مرا چنان زندگی درازی بده تا شاید پایان آن روزی باشم که فرزندان آدم را از گور بر می انگیزی و رستاخیز برپا می کنی . خدای ابلیس را که روزگاری از فرشتگان مقرب بود از خود راند . آدم را در بهشت مستقر کرد . آدم خدا را شکر می کرد و زیر درختان قدم می زد و از میوه هایش می خورد ولی بدون وظیفه بود و هیچ مأموریتی نداشت که سرگرم آن باشد . خدای در احوال آدم اندیشید و پریشان حالیش را دریافت پس لحظه ای نمی دانست در خواب است یا بیداری صدای فرشته ای را می شنید که به خود می خواندش و می گفت نام من حواست. نگاه کرد زیباتر از دیگر فرشتگان بود . شاداب بود . آمد و کنارش نشست . آدم به او نزدیک نمی شود و می دید آن موجود را هنوز در حال تکامل می دید . آدم که بسیار شد انسانی را پهلوی خود نشسته دید آدمی از جنس خودش لاکن ریز نقش تر از خودش .
آدم پرسید : کیستی ؟ حوا گفت : زنی هم جنس تو . پرسید از چه روخلق شده ای. گفت : تا در کنار من آرامش گیری . با تعجب گفت : تا به تو آرام گیرم ! فرشتگان صف در صف پیش او آمدند و از او پرسیدند این کیست ؟ گفت زنی هم جنس من و نامش حواست . از حوا پرسیدند : علم خدای که به آدم رسید ، به تو هم رسید؟ گفت :به من هم رسید . آدم بی من آرامش نگیرد . پرسیدند از چه رو بی صدا و به سرعت آفریده شدی ؟ حوا گفت : خدای چنین مقرر کرد ولی پر صدا زندگی می کنم . آدم گفت : ای حوا شتاب مکن به حرف زدن . حوا گفت : مگر توشتاب نکردی به دویدن و خوردن . آدم گفت : آنگاه که من آفریده شدم تو ناظر به رفتار من نبودی . حوا گفت : هر آنچه مربوط به جسم توست من نیز از آن آگاهم . آدم گفت : تو پس ازمن آفریده شدی از بازمانده ی گل من یا از دنده چپ من من به وجود آمدی من نخستین انسان هستم که خدای آفرید . حوا گفت : آیا بر تو معلوم است که خدای تو را از خاک آفرید یا از سفال یا گل چسبناک یا جن بویناک ؟ آدم گفت : نیش زبانت را در صحن و سرای بهشت به کار نگیر و پس از آن هر دو ساکت شدند . روزی خداوند به آدم فرمود : ای آدم تو و همسرت در بهشت ساکن بمانید و هر چه خواهید به خوشی بخورید ولی به آن درخت نزدیک نشوید . آدم از جایگاهی که بود ، به شاخ و برگ درخت نگاه کرد . پرسید : اگر نزدیک شوم ؟ فرمود : از ستمکاران به خویش محسوب می شوی و اقبا زندگانی در بهشت را می بازی و می سوزی در آه هایی سردی که از سینه بر می کشی . پرسید : هیچ کس از میوه آن درخت نمی چشد . فرمود : منع ،خاص تو و همسرت حواست . دیر زمانی بود که آدم و حوا از دور به آن درخت چشم می دوختند و از خود می پرسیدند : چرا خدا ما را نهی کرد . روزی آدم پی خواهشی دنبا حوا می دوید ، حوا به درخت ممنوعه نزدیک می شد و آدم می دانست که حتی نزدیک شدن به آن درخت شقاوت به دنبال دارد . سرانجام آدم خروشید و حوا از ترس بازگشت . کنا نهری نشسته بودند که کسی شبیه آدم از آن رد می شد آدم او را دعوت کرد تا با هم صحبت کنند آن کس آمد و خود را آدمی هزار سال معرفی کرد . سپس حرف هایی زد که آدم و حوا را بر می انگیخت به گسیختن حریم و رفتن به سمت درخت ممنوعه . آدم و حوا حریصانه در پی دانستن مطاب بیشتر بودند که رهگذر رفت و وعده کرد تا به زودی بازگردد . حوا گفت : نزدیک شدن به آن درخت چه اشکای دارد ؟ آدم گفت : مرا به این پرسش هیچ علمی نیست . حوا پرسید : درباره ی آن رهگذر چه می گویی ؟ آدم گفت : او شیطان بود . حوا پرسید : این را به علم می گویی ؟ آدم گفت : آری به علم می گویم . پرسید : چگونه ؟ گفت او ما را به کاری برانگیخت که خدای ما را از آن نهی فرموده بود . حوا ساکت شد و آدم دمی از پرسش های بی امان حوا آسوده شد . روزی حوا که می کوشید توجیهی برای ورود به آن منطقه بیابد گفت : اگر به منطقه ی ممنوعه برویم حداقل جهل ها را به علم تبدیل می کنیم . آدم گفت : با فرمان خدای چه کنیم ؟ حوا گفت : شقاوت در علم بهتر است از سعادت در جهل . آدم گفت : با فرمان خدای چه کنیم ؟ حوا گفت : قصد ما سرپیچی از فرمان خدای نیست ما نیت خیر داریم . آدم پرسید : خیر ما چیست ؟ حوا گفت : علم بر حکم خدای . بدانیم چرا نهی فرموده است . آدم پرسید : به چه کارمان آید ؟ حوا پاسخ داد : ار تحریک درونی خلاصی می یابیم . آدم گفت : زمانی که اسرار گفتند تو نبودی ، زمانی که ملائک بر من سجده کردند تو نبودی و ندیدی قرب مرا و اخراج او را . ابلیس می اندیشید از کدام راه وارد عمل شود تا آدم و حوا دست از پا خطا کنند تا رسوای عالم شوند کنار دروازه ی بهشت کمین کرده بود تا مار از بهشت بیرون آمد در آن روزگار مار حیوانی چهارپا بود که مانند شتر راه می رفت . همین که مار اندکی از دروازه ی بهشت دور شد ابلیس به نزدیکش رفت و سلام کرد و رویش را بوسید . مار در زمان حکمیت ابلیس از یاران و پیروانش بود . ابلیس به مار گفت : مرا به داخل بهشت ببر . مار گفت : نمی گذارند از دروازه بهشت بگذری . ابیس پاسخ داد : تو باید مرا ببری و به ثواب عظیمی برسی . مار گفت : اگر بیش ازاین اصرار کنی تو را به زهر خویش هلاکت می کنم . ابلیس گفت: مزاح نکن تا هم به نفس آتشین من نسوزی و هم به ثواب عظمی برسی و هم جاودانه شوی . مارگفت : چرا این درخواست از دیگران نمی کنی ؟ گفت : تو آرام و خوش منظر راه می روی و اگر هم نپذیری به دیگران قول زندگی جاوید می دهم . مار شیطان را در دهان خود جای داد و وارد بهشت شد . ابلیس از دهان مار بیرون آمد . لباسی آراسته پوشید و آمد مقابل آدم ، آدم با دیدن ابلیس ترسید . ابلیس گفت ای آدم دانی که خدای مرا به خاطر تو از بهشت راند . آدم گفت : خدای بر تو غضب کرده تو از فرمان خدای سرپیچی کردی . شیطان گفت : اگر از میوه ی آن درخت بخوری می فهمی که دیگر نیاز به پرستش نداری و فقط بدان که من تشنه ی گسترش حق آزادی توام . آدم اعتنا نکرد . چندی بعد ابلیس نزد حوا رفت پس از سلام خود را معرفی کرد به چشمان حوا خیره شد و چون شرمش را دید سر فرو انداخت تا حوا خوب نگاهش کند و ببیند که با فرشته ای از فرشتگان مقرب و محترم و صاحب اختیار روبه رو است . ابلیس گفت : میوه ی آن درخت خیلی خوشمزه است . حوا گفت : آری ولی ما حق نداریم از آن بخوریم . گفت : چرا ؟ همه از این میوه می خورند ، فقط شما دو تن زیبارو نباید بخورید خدای شما دو تن را دوست ندارد . حوا گفت : ما را دوست دارد که ما را خلق کرد و از روح خود بر ما دمید . شیطان گفت : اگر شما را دوست داشت جایگاهتان را زمین قرار نمی داد حوا پرسید : زمین ، این زمین کجاست ؟ شیطان پاسخ داد : جایی برای زندگی سخت و میرا و بای خونریزی و تبهکاری . سپس میوه ای را برداشت و آورد و گفت : از این میوه بخور . حوا گفت : تو خود جرأت می کنی از این میوه ممنوعه بخوری ؟ ابلیس گفت :من بارها ازاین میوه چشیده ام تا زندگی جاویدان دست یافته ام . حوا گفت به ادم چه بگویم ابلیس گفت  نگران او نباش او وقتی بفهمد که تو از این میوه خورده ای او هم می خورد و با هم به زندگی جاودانه دست پیدا می کنید و رستگار می شوید حوا گفت به هر حال تا خودت از ان میوه نخوری  من هم از ان میوه نمی خورم ابلیس ان میوه را در دهان خود گذاشت و وانمود کرد که می خورد حوا فریب ابلیس را خورد و میوه را در دهان خود گذاشته و بلعید چندی بعد ادم به انجا امد و حوا را نزد ابلیس یافت و از حوا پرسید   نزد ابلیس چه می کنی بعد چند دانه ی گندم در مشت حوا پیدا کرد و فریاد زد   حوا تو چه کار کردی حوا وحشت زده گفت     
من هیچ کار بدی نکرده ام فقط از این میوه ی رستگاری خورده ام ادم گفت   ان میوه ی رستگاری نیست بلکه میوه ی ممنوعه است و میوه ی شقاوت و بد بختی حوا گفت    نه  ابلیس گفته است با خوردن این میوه به زندگی جاودانه می رسیم اصلا خود او چندین بار از این میوه خورده است تا به زندگی جاودانه دست پیدا کرده است ادم گفت    وای بر تو که خشم خدا را بر انگیختی و بعد هیچ نگفت و نشست و ساعتها گریه کرد ادم می دانست که حوا باید از بهشت اخراج شود حوا هم در گوشه ای نشسته بود و به ادم می نگریست ابلیس نزد ادم رفت و گفت    ای ادم نگران نباش تو هم از این میوه بخور تا سرنوشت شما هر چه که هست با هم باشید ادم گفت    از من دور شو ای ابلیس نفرین شده ابلیس گفت من        می خواستم به تو و حوا کمک کنم ولی حالا که نمی خواهی من پیشنهاد دیگری دارم ادم گفت خاموش باش ای شیطان و از من دور شو  شیطان اعتنایی نکرد و گفت    من دارویی دارم که اثر ان میوه را خنثی می کند ولی این دارو را باید تو هم بخوری تا در حوا اثر کند ادم ان دارو را خورد و نه تنها در حوا تغییری پدید نیامد بلکه خود هم به حالی درامد که تا به حال ان را تجربه نکرده بود سپس ان میوه را خورد و ان دارو هم که ابلیس به ادم خورانده بود شراب مسکر بود بعد از چند ساعت که ادم به حال خود امده بود دید که ابلیس او و حوا ترک کرده است هر دو از کاری که کرده بودند بر خود می لرزیدند و می دانستند که هر کسی که انان را ببیند متوجه می شود که انان از ان میوه خورده اند به ارامی از کنار درختی می گذشتند که درخت متوجه شد و فریاد زد ادم و حوا ادم و حوا از میوه ی ان  درخت خوردند و بعد از فریاد درخت همه از کار ادم و حوا  متوجه شدند ناگهان لباسهای تنشان از بین رفت و برهنه شدند به این طرف و ان طرف می دویدند و می خواستند از درختان برگ بکنند و عورتهایشان را بپوشانند اما هیچ درختی حاضر نمی شد به انان برگ بدهد تا خود را بپوشانند سر گردان و حیران در بهشت به دنبال سر پناه بودند تمامی فرشتگان زمزمه می کردند ادم و حوا از ان میوه خوردند چرا چنین کاری را کردند مگر خداوند هر دو انها را از خوردن میوه ی ان درخت منع نکرده بود پس چرا از فرمان خدا وند سرپیچی کردند چراهایی که انها را ملامت می کرد بدون هیچ هدفی می دویدند که در نهایت درخت انجیری حاضر شد به انها پناه دهد درخت تنه ی خود را برای انها شکافت و انها به داخل درخت رفتند و منتظر ماندند ناگهان صدای مهیبی در همه جا پیچید صدا میگفت     ای ادم به بیرون بیا  وقتی ادم و حوا از میان تنه ی درخت به بیرون امدند به فرمان خداوند برگهای همان درخت انجیر انان را
پوشاند سپس  صدا شیطان را فرا خواند و پس از ان مار را فرا خواند وقتی هر چهار نفر انها 
جمع شدند خداوند به ادم فرمود ای آدم تو چه کردی آدم جواب داد   خداوندا من ان کاری را کردم که تو مرا از ان منع فرموده بودی خداوند  فرمود مگر تو را از عواقب ان کار اگاه نساخته بودم آدم گفت     آری ای پروردگار مرا اگاه ساختی فرمود ایا به تو نگفته بودم خوردن ان میوه شقاوت به دنبال دارد گفت     همین طور است خدایا  فرمود تو خود را از رحمت من محروم ساختی تو از بهشت اخراج می شوی و باید به زمین بروی و با سختی  و مشقت روزی خود را بدست آوری و همیشه برای زنده ماندن تلاش کنی سپس به حوا فرمود    چرا از ان میوه خوردی حوا گفت     من فریب خوردم  می خواستم زندگی جاودانه داشته باشم فرمود     مگر به شما زندگی جاودانه نداده بودم حوا گفت    بلی ای پروردگار ولی من غفلت کردم خداوند فرمود     تو بنده ی مرا فریب دادی و به او میوه را توصیه کردی که من او را از ان منع کرده بودم تو هم از بهشت اخراج شده و باید به زمین بروی و چون بنده ی مرا فریب داده ای با هر حلال ماه تو را رنگین سازم تا همیشه در رنج و عذاب باشی سپس خداوند از شیطان پرسید     تو در اینجا چه می کنی ای رانده شده از درگاه من شیطان گفت     شکر شما گویم ای خدای زمین و اسمان فرمود     چرا بندگان مرا فریب دادی شیطان گفت پروردگارا  من ایشان را مجبور به کاری نکردم و فقط انان را وسوسه کردم هر دو انها به اختیار خود از ان میوه خوردند و هیچ اجباری در کار نبوده است خداوند به شیطان فرمود     تو هم ازاسمان اخراج می شوی شیطان گفت     مرا با انها به زمین بفرست تاروز قیامت بعدخداوند از مار پرسید    تو چرا شیطان را در دهان خود جای دادی و او را به بهشت اوردی مار جواب داد خداوندامن هم فریب شیطان را خوردم او به من گفت می خواهد به ادم و حوا کمک کند خدا فرمود   تو هم باید به زمین بروی بدون دست و پا مار هم خاموش ماند و هیچ نگفت حتی فرشتگان هم هیچ زمزمه ای نمی کردند همه منتظر فرمان خدای بودند تمام فضا را سکوت فرا گرفته بود خداوند فرشتگان اربعه را فراخواند فرشتگان اربعه بدون هیچ درنگی حاضر شدند بعدجبرعیل به فرمان خدا چهار درخت را به انان نشان داد حوا امد و دست ادم را گرفت و محکم فشرد ادم نگاهی به حوا کرد و گفت نباید این چنین می شد و حوا گفت بیا دست یکدیگر را بگیریم و از هم جدا نشویم تا اتفاقی برای هیچ کدام از ما نیفتد و ادم گفت گناهی را که نباید انجام می دادیم انجام دادیم و حوا گفت ما مقصر نیستیم ما فریب خوردیم در همین حال و هوا بودند که جبرعیل نزد انان امد و به انها گفت به  دستور خدا باید از یکدیگر جدا شوید حوا به گریه افتاد ولی جبرعیل اعتنایی نکرد و  هر کدام از ان چهار نفر را به سمت یکی از ان درختان هدایت کرد هر چهار نفر انها از ترس به خود می لرزیدند تا این که ادم متوجه شد که شاخه ی درخت به سمت سر او می اید فقط نگاه می کرد شاخه ها در موها ی او پیچید و محکم گره خورد بعد ادم به اطرافش نگاه کرد و دید که شاخه ها به تمامی موهای اطرافیانش گره خورده بعد به اسرافیل فرمان داد تا درصور خود بدمد اسرافیل فرمان خدای را اطاعت کرد و انچنان در صور خود دمید که تمامی اهل انجا دستان خود را بر روی گوش خود گذاشتند سپس شاخه ها به ارامی شروع به بالا رفتن کرد و یک باره به سرعت شروع به چرخیدن کرد به طوری که هیچ کس توان دیدن ان صحنه را نداشت گویند شاخه ها انها را رها کردند تا سقوط کنند در چشم بهم زدنی همه ی انها سقوط کردند ادم بر روی قله ای در هند فرود امد و حوا در ایران و در اصفهان امروزی  فرود امد و مار در عربستان فرود امد ولی شیطان تا اسمان سوم پایین امد ادم تا ساعتها بی هوش بود وقتی به هوش امد جبرعیل را در کنار خود دید و زمانی که به حال خود امد و حوا را کنار خود نیافت شروع کرد به گریه کردن گویند ادم چند روزی گریه میکرد تا انکه از گریه او جویی ساخته شد جبرعیل به ادم دلداری می داد وقتی ادم از گریه کردن فارق شد جبرعیل نزد او امد و با او صحبت کرد و به دانه ی گندمی داد ادم با حیرت زدگی گفت اینکه از همان میوه ی ممنوعه است من از این نمی خورم جبرعیل گفت    این فرمان خدای است و تو باید ان را انجام بدهی یا اینکه می خوا هی از ان سرپیچی کنی ادم وقتی دید که این دستور دستور خداوند است  جواب داد نه من بدون هیچ درنگی به انچه خداوند فرموده عمل می کنم حال باید این میوه را بخورم جبرعیل پاسخ داد    نه پوست این میوه را بکن ادم پوست میوه را کند جبرعیل گفت حال ان را بکوب تا ارد شود و ادم ان را کوبید تا ارد شد سپس جبرعیل گفت حال این ارد را با اب بیامیز تا از ان خمیری پدید اید و ارن را بپز و از ان بخور ادم دستورات جبرعیل را انجام داد و بعد از پخته شدن نان از ان خورد وقتی که سیر شد احساس خستگی و خواب الودگی کرد انگاه به کناری رفت و دراز کشید و به خواب رفت و بعد از چندی از خواب بیدار شد وقتی از خواب بیدار شد متوجه شد که احساس دل درد می کند جبرعیل رودی را به او نشان داد و او را به انجا برد و به گفت که در رود خانه بنشیند و بین پاهای او فاصله ایجاد کرد وقتی کار ادم تمام شد متوجه بوی بدی شد که تا به حال ان بو به مشامش نرسیده بود از جبرعیل در مورد ان غذا و بوی ان سوال کرد و بی صبرانه منتظر جواب بود جبرعیل به او پاسخ داد این میوه گندم نام دارد و خاصیت ان این اینگونه است که پس از هضم مواد زاید ان باید به صورت ادرار یا مدفوع از بدن خارج شود در بهشت توو حوا هر شربتی را که می نوشیدید و یا  هر میوه ای که می خوردید مواد زاید انها بصورت عرق معطر از بدن شما خارج می شد و به همین دلیل هم خداوند تو و حوا را از خوردن ان میوه منع می کرد چون بهشت مکان ورود نجاسات نبوده و نخواهد بود ادم وقتی این موضوع را از زبان جبرعیل شنید بیش از پیش غمگین شد در سویی دیگر حوا نگران بود که ایا باز هم می تواند ادم را ببیند یا نه روزها و روزها ادم و حوا از هم جدا بودند روزی اسرافیل نزد ادم امده بود ادم بارها و بارها از او در مورد حوا پرسید ولی اسرافیل جوابی برای او نداشت و تنها کمکی که به او می کرد ارام کردن او بود ان هم توسط دمیدن  در صور خود اسرافیل ساعتها برای ادم اهنگهای سوزناک می نواخت و ادم هم به فکر فرو می رفت هر روز که می گذشت ادم بیشتر با خصوصیات زمین آشنا می شد حیوانات اهلی را می دید واز انها می ترسید ولی وقتی می دید با او کاری ندارند به ارامی از کنار انها می گذشت و وقتی حیوات وحشی را می دید که به او حمله می کنند از دستشان فرار می کرد تا اینکه کم کم یاد گرفت می تواند با انها به جدال بپردازد گیاهان و درختان را می دید از بعضی از گیاهان و میوه های درختان می خورد و گاه تا چندین روز بخاطر خوردن انها مریض  بود ولی یاد می گرفت چه چیز را باید بخورد و چه چیز را نخورد حوا هم شرایطی همچون ادم داشت ولی با این تفاوت که حوا از حیوانات اهلی هم فرار می کرد و بیشتر وقت خود را در غاری پنهان می شد اسرافیل به چند دانه ی گندم و چند بذر دیگر به او داده بود و گفته بود انها را در زمین بکارد و به انها اب دهد ادم دلیل این کار را نمی دانست ولی چون گفته ی اسرافیل بود انجام می داد مدتی گذشت روزی ادم متوجه شد ان بذرهایی که در زمین کاشته بود سر از خاک بر اورده و روییده اند مدت زیادی بود که صحنه ای به این زیبایی ندیده بود بسیار خوشحال شد ولی نمی دانست چه کار باید بکند می خواست انها را از خاک در اورده و بخورد ولی ناگهان به یاد حرف اسرافیل افتاد اسرافیل به ادم گفته بود  تا وقتی که او نگفته است نباید از ان میوه بخورد روزها بعد اسرافیل نزد ادم امد و به او گفت خبر خوبی برای تو تو دارم ادم بی صبرانه منتظر شنیدن ان خبر بود اسرافیل به او گفت موقع برداشت این محصول است و لبخند خوشحالی بر لبان ادم نشست ولی اسرافیل گفت این خبر خوب من نبود ادم باز بی تاب شد و در دل چیزی ارزو می کرد اسرافیل به او گفت به فرمان خدای قرار است تو و حوا به وصال یکدیگر برسید ادم از خوشحالی نمی دانست چه کار باید بکند و فقط می گریست بعد اسرافیل گفت به دستور خداوند پرنده ای به نزدت اید و تو را به پیش حوا راهنمایی خواهد کرد چند روز بعد پرنده نزد ادم امد و به سمتی پرواز کرد ادم هم به دنبالش رفت و در سرزمینی به حوا رسید و انها به یکدیگر قول دادند تا دیگر به وسوسه های شیطان گوش نسپارند