خلاصه كتب مديريتي

هـدیـه

خلاصه كتاب: تلخيص:  نسرین طهماسبی فرحدل- عنوان: «هدیه»- ترجمه: فریبا احمدی- انتشارات یادعارف- چاپ اول  1385 – تعداد صفحه: 96 ص- تیراژ:5000 نسخه- داستان هدیه به این گونه است: روزگار پسرکی بود که به سخنان پیرمرد توانایی گوش می داد و بدینسان چیزهای زیادی درباره هدیه آموخت. پیرمرد و پسرک بیش از یک سال بود که همدیگر را می شناختند و از بودن با هم لذت می برند یک روز پیرمرد گفت: موهبت با ارزش ترین هدیه ای است که تا کنون دریافت کرده است.
پسرک پرسید: چرا اینقدر با ارزش است؟ او پاسخ داد: «به این علت که وقتی آن را به دست آوری خوشحال تر از قبل خواهی بود و توانایی بیشتری برای انجام دادن کارها به دست خواهی آورد.»
پسرک با وجود اینکه منظور پیرمرد را درست درنیافته بود گفت: امیدوارم روزی کسی این «هدیه» را به من بدهد. شاید جشن تولد بعدی این هدیه را دریافت کنم.
پیرمرد لبخندزد.
پسرک در این اندیشه بود که چند تا تولد را باید پشت سر بگذارد تا به ارزش هدیه پی ببرد او با همه جور هدیه ای آشنا بود هدایای مثل دوچرخه که در تولد سال پیش به او داده بودند یا هدایایی که در شب کریسمس دریافت کرده بودند امّا وقتی بیشتر فکر کرد دید که خوشحالی دریافت چنین هدایای چندان دوام نمی آورد.
پیش خود اندیشید: « این هدیه چه چیز به خصوصی دارد؟ » چه چیزی می تواند مرا خوشحال تر کند و با عث شود که بهتر کارهایم را انجام دهم.؟
دائماً با خود فکر می کرد آیا عصای جادویی است که هر چه آرزوکنم آماده می سازد؟ آیا سفر کردن به سرزمین خارجی جایی که همه چیز آن متفاوت باشد نیست؟ آیا این هدیه ماشین زمانی نیست که بتوانم سوارش شوم و هر جایی که دلم می خواهد بروم؟
اما پیرمرد جواب داد: «نه» وقتی هدیه را بیابی هرگز وقت خود را صرف خیال پردازی نمی کنی که در جایی دیگری باشی.»
زمانی گذشت وپسرک نوجوان رشید امّا روز به روز ناراضی تر می شد قبلا فکر میکردوقتی بزرگ شد خوشبخت خواهد بود. همیشه در پی به دست آوردن دوستان بیشتر ـ شورو هیجانات بیشتر بود دائما در حال خیال پردازی بود و روزی متوجه شد که چقدر بیشتر از گذشته در فکر هدیه است.
دوباره نزد  پیرمرد آمد و پرسید آیا هدیه چیزی است که مرا ثروتمند کند. پیرمرد در پاسخ گفت: «به لحاظی بله ولی ارزش آن تنها با طلا یا پول سنجیده نمی شود.»
پسرک دائما در فکر این هدیه بود ولی هر چه فکر می کرد نمی توانست بفهمد که این چگونه هدیه ای است که او را خوشبخت تر  و موفق تر از قبل می کند و سعی می کرد از پیرمرد کمک بگیرد ولی پیرمرد جواب داد: «دلم می خواهد که به تو کمک کنم ولی قدرت این کار را ندارم هیچ کس نمی تواند هدیه را برای دیگری پیدا کند.»
«هدیه ارمغانی است که خودت به خود می دهی فقط  تو قدرت کشف آنرا داری»
وقتی که پسرک مرد جوانی شد تصمیم گرفت هر جورخودش هدیه را  پیدا کند.»
مجلات، روزنامه ها، کتابها را مطالعه کرد با دوستان وخانواده اش صحبت کرد به مکانهای دور مسافرت کرد و  هر کسی را ملاقات می کرد در مورد هدیه سوال می کرد اما  با وجود تمام این جستجوها وتلاشهای سخت نتوانست کسی را پیدا کند که به او بگوید هدیه چیست؟
بعد از مدتی خسته و ناامید شد و دست از جستجو کشید اوشغلی در یک شرکت داشت که به نظر اطرافیان به اندازه کافی موفق بود ولی خودش احساس خوبی نداشت و همیشه در این فکر بود که کجا ممکن است از کارکردن بیشتر لذت ببرد. در جلسات و صحبت با دوستانش فکرش جایی دیگر بود وقتی غذا می خورد متوجه طعم و مزه آن نبود.
او متوجه شد اصلاً خوشحال وخوشبخت نیست از  آنجا که رابطه اش با نامزدش به هم خورده و در شرکت به خاطر پروژه ای  که با موفقیت انجام نداده  بود و می بایست ترفیع مقام بگیرد وسزاوارش بوده است صرفنظر کرده همه …. جوان را خسته و ناامید کرده بود. سرانجام آنچنان از اوضاع کار و زندگی اش دچار ناامیدی شد که چاره ای جز این ندید تا با پیرمرد صحبت کند تا پیرمرد اورا دید متوجه فقدان انرژی و ناراحتی مرد جوان شد چون خودش مرد جوان را تشویق کرده بود که آنچه را در ذهنش می گذرد بازگو نماید.
مرد جوان هم درباره مشکلاتی که هم اکنون داشت با پیرمرد صحبت کرد او در ضمن متوجه شدکه در حضور پیرمرد اوضاع آنقدرها هم که فکر می کرد بد به نظر نمی رسد مرد جوان دریافت که چقدر دوست دارد در حضور پیرمرد باشد زیرا احساس خوشحالی می کند انرژی بیشتری می گیرد.
به پیرمردگفت: وقتی با تو هستم حالم خیلی خوب است آیا این ربطی به هدیه دارد پیرمرد جواب داد: کاملا با آن مربوط است. پیرمرد گفت: « برای آنکه هدیه خودت را پیدا کنی به اوقاتی فکر کن که خوشحال تر وموفق تر بوده ای؟»
پیرمرد توصیه نمود: « چرامدتی از کارهای معمول دست نمی کشی و اجازه نمی دهی که پاسخ خود به سراغت بیاید.»
برای همین امر مرد جوان تصمیم گرفت در کلبه دوستش در جنگل مدتی را در تنهایی سپری کند او در جنگل احساس متفاوتی داشت به نظرش همه چیز آهسته تر حرکت می کرد به موفقیتهای پیرمرد در زندگی اش فکر میکرد و اینکه چرا نمی تواند مثل پیرمرد باشد آرامش و انرژی پیرمرد قابل تقدیر بود.
اودر کنار دریاچه در حالیکه قدیم می زد به جملات پیرمرد در رابطه با هدیه فکر می کرد: « هدیه ای است که خودت به خود می دهی، آنراوقتی کوچکتر بودی به خوبی می شناختی ، اکنون فراموشش کرده ای.» اینقدر در فکر بود که متوجه تاریک  شدن هوا نبود و با عجله به سمت کلبه به راه افتاد . وقتی به داخل کلبه آمد آتشی روشن کرد تا بتواند خود را گرم کند ناگهان متوجه چیزی شد برای اولین بار آتشدان کلبه توجهش را جلب کرد از سنگهای بزرگ و کوچک ساخته شده بود ملاط کمی بین سنگها آنها را به هم چسبانده بود کسی که آنرا درست کرده بود با دقت زیاد سنگها را انتخاب کرده و تراشیده ودر کنار هم قرار داده بود از تماشای آن لذت می برد.
در آن هنگام این به ذهنش خطور کرد که سازنده آن در هنگام ساختنش چه احساسی داشته است؟
باید سازندة آن کاملا در کاری که می کرده است غرق شده باشد و کاملا مشخص بود که بنا در حین انجام کار به چیز دیگری فکر نمی کرده وغرق در کارش بوده است در حین کار به فکر عشق گذشته اش یا شام شب ………. یا از چه کار دیگری می توانست بیش از این کار لذت ببرد………. نبوده است یادش آمد که پیرمرد قبلا گفته بود: « وقتی حواست مشغول انجام کاری که می کنید باشد ذهن شما پراکنده نمی شود و خوشحال تر خواهید بود چون فقط متوجه آنچه در حال رخ دادن در آن لحظه است هستید.» مرد جوان احساس خوبی پیدا کرد در آن لحظه دربارة گذشته فکر نمی کرد ونگران آینده هم نبود.
اکنون می دانست که هدیه چه بوده است نفس عمیقی کشید و آرام گفت : « هدیه گذشته  نیست وآینده هم نیست هدیه زمان حال است همین لحظه است» مرد جوان شب را به صبح رساندو صبح با خوشحالی و آرامش و انرژی باورنکردنی از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت نزد پیرمرد رود.
در همان لحظه ای که پیرمرد نزدیک شدن مرد جوان را با رویی گشاده در چهره اش ونگاهی روشن در چشمانش دید، گفت «مانند کسی به نظر می رسی که هدیه را یافته باشد.»
سپس پیرمردپرسید: « بگو ببینم چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد جوان هم  ماجرای آتشدان را و …. را برای پیرمرد تعریف کرده اما اظهار کرد نمیدانم چگونه بودن در زمان حال می تواند هنگامیکه در موقعیت بدی قرار داریم یاری بخش باشد؟
پیرمرد گفت: « حتی در دشوارترین موقعیتها هنگامی که در زمان حال ذهن خود را روی آنچه صحیح است متمرکز کنی تو را خوشحال تر و شادتر می سازد و به تو انرژی و اعتماد به نفس وجرات بیشتری می دهد که با آن چه امروز مطلوب نیست برخوردمناسبی کنی».
«حضور در زمان حال یعنی از حواس پرتی خود را رها ساختن و دقت نمودن به آن چه هم اکنون مهم است. با دقت کامل نمودن ، امروز زمان حال خود را خود می سازی.توجه کن چه چیزی هم اکنون اهمیت دارد.»
مرد جوان متوجه شد: که این امر به معنای آن است که باید هم ازحماسن و هم از معایب موقعیتی که در زمان حال در آن قرار دارد آگاه باشد تا بتواند بر موانعی که ممکن است مانع موفقیت بیشتر او باد فائق آید سپس نشست تا پروژه ای را که مدتی آنرا  به تعویق انداخته بود تمام کند………… و هنوز فرصتهای زیادی داشت که کارش را طوری انجام دهد تا مورد تقدیر قرار گیرد سپس ذهن خود را روی آنچه هم اکنون مهم بود متمرکز نمود. دانست که باید در آن پروژه پیشرفت حاصل کند و سپس سعی کرد که از این برای تقویت اعتماد به نفس در پروژة بعدی استفاده کند. مرد جوان سعی کرد رابطه خوبی با کارش پیدا کند بطوریکه تمام اطرافیان اومتوجه این تغییر رفتار او شده بودند او می کوشید در زمان حال باشد حسرت گذشته را نخورد و نگران آینده نباشد در کار و زندگی اش ترقی چشمگیری ایجاد شد بطوریکه مورد توجه رئیس و دوستانش قرار گرفت از همه مهمتر اینکه با خانم جوانی ملاقات کرده بود و ارتباط عاطفی عمیقی بین آنها در حال شکل گیری بود.
مشکل از وقتی شروع شد که اوبا یکی از همکارانش روی پروژه ای برای رئیس شان شروع به کار کردند همکار وی تلاش کمی به خرج می داد و سبب شده بود که مرد جوان کار را خود به عهده بگیرد و این باعث شد که انجام پروژه از موعد مقرر بگذرد پروژه مهمی بود و رئیس تاسف خود را ابراز داشت.
مرد جوان فکر کردکه شکست خورده اعتمادش نسبت به توانایی های تازه کشف شده اش سلب شد. با خود اندیشید: اشتباه در چه بوده؟ من که در حال بوده ام. بنابراین با تردید و دو دلی تصمیم گرفت که پیرمرد را ملاقات کند . پیرمرد وقتی مردجوان را دید گفت منتظرت بودم تعجبی ندارد برای آنکه هدیه را دریابی باید کاری بیش از زندگی کردن در لحظه حال انجام دهی.
پیرمرد از مردجوان خواست که مسئله پیش آمده را برای او بازگو کند سپس گفت: « بنابراین به عدم حمایت همکارت با گذاشتن کل کار بر دوش خودت واکنش نشان دادی به جای آنکه  مستقیماً با مسئله برخوردنمایی.»
اگر از گذشته چیزی نیاموخته باشی فراموش کردن آن بسیار مشکل می شود. به محض آنکه از گذشته درس گرفتی و رهایش کردی بهتر می توانی در زمان حال باشی وزمان حالت را بهبود بخشی.
مرد جوان گفت: من ز دو درویی خوشم نمی آید این مسئله تنها مربوط به کارم  نبود بلکه درزندگی شخصی وحتی نامزد سابقم مسائل مان را نادیده می گرفتم برای همین مسائل و مشکلات بزرگتر وسخت تر می شد.
پیرمردپاسخ داد: به نظر می رسدکه به جای نگریستن به گذشته درس گرفتن از آن تو سعی  نمودی گذشته را فراموش کنی فقط دو چیز می تواند لذت زمان حال را از تو بگیرد یکی افکار منفی ات درباره گذشته و دیگری افکار منفی ات درباره آینده.
پیرمردگفت: هر وقت که در زمان حال خوشحال نیستی یا با عدم موفقیت روبرو شدی زمان آن رسیده است که از گذشته پند بگیری و یا برای آینده برنامه ریزی کنی.
مرد جوان پرسید چگونه باید درس بگیرم: پیرمرد گفت:
به آن چه در گذشته اتفاق افتاده نگاه کن و برای بهبود حال از آن استفاده کن درس با ارزش از آن بگیر از آن چه آموخته ای برای بهتر کردن زمان حال استفاده کن تو نمی توانی گذشته را عوض کنی ولی می توانی از آن درس بگیری وقتی در موقعیتی مشابه قرار گیری می توانی به طرز متفاوتی عمل کنی ودر زمان حال خوشحال تر و موفق تر باشی.»
صبح روز بعد در بین راه اداره به گفته های پیرمرد اندیشید وقتی همان همکارش در انجام دادن کار اهمال به خرج داد مرد جوان با او صحبت نموده همکارش از اینکه کسی با او روراست و صادق بوده است خوشحال شد و پروژه را با خوبی به اتمام رسانیدند و توانست از رئیس اش ترفیع مقام بگیرد.
در زندگی شخصی نیز رابطه اش با خانم جوانی که اکنون بیشتر همدیگر را می دیدند و به بهبود نهاد و به رابطه ای عاطفی منجر شد که برای هر دوی آنها بسیار مهم بود ومسولیتش وپست جدید در اداره سبب شده بود که کارهای بیشتر و بیشتری انجام دهد اما برنامه روزانه ای نداشت و مطمئن نبود که ابتدا چه کاری را باید انجام دهد از یک پروژه به پروژه دیگری می پرداخت طولی نکشید که کارهایش روی هم انبار شد ورئیسش کم کم دچار تردید شده بود که آیا مرد جوان لیاقت ترفیع مقام را داشته یا نه؟
مرد جوان مایوس و مامطمئن از اینکه چه کار باید بکند به دیدن دوست قدیمی اش یعنی پیرمرد بیرون مرد جوان گفت: نمی فهمم اشکال در کجاست من کاملا در زمان حال فرو رفتم از گذشته هم درس گرفتم بدون آنکه حسرت گذشته را بخورم و البته بهتر از قبل  عمل می کنم ولی از عهده بعضی کارها نمی توانم برآیم.
پیرمرد گفت : به هر صورت آن چه که هنوز درنیافته ای اهمیت عامل سوم است و آن آینده است برنامه ریزی برای آینده امری مهم است برنامه ریزی برای آینده ترس و نگرانی را کاهش می دهد.
برنامه ریزی باعث می شود نیاز نداشته باشی که هر روز حدس بزنی چه کاری باید انجام دهی . هیچ کس قادر نیست آینده را پیش گویی ویا کنترل کند به هر حال هر چه بیشتر برای به وقوع پیوستن آرزوهای آینده ات برنامه ریزی کنی کمتر در زمان حال نگرانی و اضطراب خواهی داشت و آینده برای تو شناخته تر خواهد شد.
از همین امروز تصویری از آینده ای عالی در نظر بیاور برنامه ای واقع بینانه برای تحقق بخشیدن به آن بریز در زمان حال بنابر برنامه خود شروع به عمل نما
مرد جوان تمام مواردی را که پیرمرد به او آموخته بود به کار گرفت و مدتی گذشت هیچگاه تا این حد احساس خوشحالی نکرده بود و تا این حد تسلط بر تمام جوانب زندگی اش نداشت موفقیتهایش چشمگیر بود دوباره از رئیس ترفیع مقام گرفت از همه مهمتر با آن خانم جوان نامزد شدندو برای آینده خود برنامه ریزی کردند.
به هر صورت روزی آنچه غیر قابل اجتناب بود رخ داد پیرمرد از دنیا رفت.
مراسم سوگواری توسط ماردان و زنان سرآمدشهر که عضو کلوپی بودند که پیرمرد بر پا کرده بود انجام شد مردجوان پیش خود اندیشید: چگونه می توانم بیشتر شبیه پیرمرد شوم و به دیگران کمک کنم؟»
او نمی دانست چرا پیرمرد این همه وقت صرف کمک کردن به دیگران نمود تا زمان حال را به آنان بیاموزد شایدهدف او این بود که به دیگران کمک کند تا خوشحال تر وموفق تر باشند پیرمرد بر اساس هدفی عمل کرده بود این احساس هدفمندی بود  که زمان حال، گذشته و آینده را با هم ادغام می نمود …. و به کار و زندگی اش معنا می بخشید.
مرد جوان گفت: عکس العمل تو بستگی به هدفی که داری دارد وقتی می خواهی خوشحال تر و موفق تر باشی وقت آن رسیده است که در زمانحال حضور داشته باشی وقتی می خواهی زمان حال را بهتر از گذشته کنی وقت آن رسیده است که از گذشته پند بگیری . وقتی می خواهی آینده خیلی بهتر از زمان  حال باشد وقت آن است که برای آینده برنامه ریزی کنی وقتی با داشتن هدف زندگی و کار می کنید و توجه ات به آن چه هم اکنون مهم است باشد واکنش نشان می دهی و توانایی بیشتری برای رهبری ، مدیریت، حمایت، یاری کردن ودوست داشتن ، پیدا می کنی.
مرد جوان تصمیم گرفت تمام آموخته هایش را بکار گیرد تا موقعیت را لمس کند طولی نکشید که او رئیس یک شرکت شد در زندگی شخصی اش کاملاً موفق شده بود خانواده ای سرشار از محبت تشکیل داده بود او از خیلی جهات درست شبیه پیرمرد شبیه شده بود همان کسی که هم تحسینش می نمودند.     
عکس العمل تو
بستگی به هدفی که داری دارد
وقتی می خواهی خوشحال تر و موفق تر باشی
وقت آن رسیدن است که در زمان حال
حضور داشته باشی
وقتی می خواهی زمان حال را بهتر از گذشته کنی
وقت آن رسیده است
که از گذشته پند بگیری
وقتی می خواهی آینده خیلی بهتر
از زمان حال باشد وقت آن است که برای آینده برنامه ریزی می کنی
وقتی با داشتن هدف،  زندگی و کار می کنید
و توجه ات به آن چه هم اکنون مهم است باشد
واکنش نشان می دهد
و توانایی بیشتری برای رهبری،
مدیریت، حمایت، یاری کردن ودوست داشتن ، پیدا می کنی
موفقیت یعنی تبدیل شدن به آن کسی که انسان به طور بالقوه می تواند بشود و گام برداشتن به سوی اهداف با ارزش هر یک از فضای موفق تر بودن را برای خود به نحوی متفاوت تعریف می کنیم.

فهرست
مقدمه
هدیه: شما از قبل می دانید که هدیه (زمان حال) چیست می دانید که چگونه شما را خوشبخت و موفق تر می کند.
حضور: حضور در زمان حال یعنی از حواس پرتی خود را رها ساختن ودقت نمودن به آنچه هم اکنون مهم است.
یادگیری: اگر از گذشته چیزی نیاموخته باشی فراموش کردن آن بسیار مشکل می شود وقتی از گذشته درس گرفتی و رهایش کردی بهتر می توانی در زمان حال باشی
برنامه ریزی: هیچ کس قادر نیست آینده را پیش گویی و یا کنترل کند به هر  حال هر چه بیشتر برای به وقوع پیوستن آرزوهای آینده ات برنامه ریزی کنی کمتر در زمان حال نگرانی و اضطراب خواهی داشت و آینده برای تو شناخته تر  خواهد شد.