خلاصه كتب مديريتي

حكايت دولت وفرزانگي

ترجمه : گيتي خوشدل- چاپ شصت ويكم 1386  – تهيه كننده : رسول رجعي: فصل اول(مشاور مرد  جوان با خويشاوندان) روزگاري جواني هوشمند مي زيست كه مي خواست دولتمند شود در شركت كوچكي كار مي كرد و حسابدار آن شركت بود حقوقش بسنده نبود وكارش براي او چندان رضايتي نداشت دراين فكر و رويا بود كه به كار ديگري دست بزند يك روز كه به شدت احساس نااميدي مي كرد ناگهان به فكر ديدار يكي از عموهايش افتاد كه بسيار دولتمند شده بود  عمويش مردي گرم وصميمي بود وپذيرفت اورا ببيند ولي قبول نكرد به او پول بدهد زيرا معتقد بود با اين كار لطفي بر حقش نمي كند عمويش پس از گوش دادن به حرف جوان حاضر شد به او كمكي كندگفت تو را نزد كسي مي فرستم كه به من كمك كرد عموي جوان يك ورقه را از كشو ميز تحرير برداشت وچند قلمي بر آن نوشت آنگاه نامه را داد به جوان گفت اين هم معرفي نامه ات بايد قول بدي اين نامه را نخواني اگر پاكت را باز كردي بايد وانمود كني آن را باز نكرده اي

 
فصل دوم
(ديدار جوان با باغباني سالمند)
جوان به سوي شهر دولتمند آني حركت كرد به محض رسيدن به درخانه دولتمند به رغم هشدار عمويش پاكت را گشود –گيج شده بود عرق بر تنش نشست نمي دانست عمويش باهاش شوخي كرده بود يا اشتباه كاغذ ديگري را به اوداده بود جوان نامه را باز كرد ورق سفيدي بود در جلو خانه دولتمند نگهباني بود پرسيد چه خدمتي از دستم بر مي آيد جوان گفت دولتمند آني را مي خواهم ببينم گفت قرار ملاقات داريد جوان برگه سفيد را داد ونگهبان اورا به داخل راهنمايي كرد ويك وقت نگاهش به باغباني سالمند افتاد كه به بوته گل سرخي خم شده بود و جوان كه به او نزديك شد از كارش دست كشيد وبا صداي گرم پرسيد براي چه به اينجا آمده اي آمده ام تا دولتمند را ببينم به چه منظور جوياي اندزش هستم
فصل سوم
(آموزش جوان براي غنيمت شمردن فرصت وخطر)
دولتمند پرسيد حاضري براي دريافت اسرار دولتمندي چقدر بپردازي جوان كاملاًحيرت زده شد جوان گفت پولي در اختيار ندارم دولتمند گفت دسته چكت كه همراهته  بله آن را همراه آورده ام دولتمند قلمي را برداشت وبه دست جوان داد وگفت رقم مورد نظرت را بنويس وامضا كن نمي دانم چقدر بنويسم دولتمند گفت بنويس 25000 دلار جوان گفت 25000دلار بيش از اندازه است دولتمند گفت  اشخاص كه صبر مي كنند تا اوضاع وشرايط عالي از راه برسد هرگز كاري را به انجام نمي رسانند زمان مطلوب براي عمل همين حالاست
پس جوان چرا اكنون ترديد ميكني آنم چك 25000دلاري را به من بده جوان چك را نوشت ولي امضانكرد دولتمند گفت چطوره شرط بندي كنيم سكه اي از جيبش در آورد گفت اگر من باختم 25000دلار در جيبم نقدي از تو واگر بردم تو چك را به من مي دهي  جوان گفت من يك مشكل دارم در حسابم هيچي نيست گفت اشكالي نداره تاريخش را براي سال آينده مي گذاريم جوان قبول كرد دولتمند سكه را انداخت وسكه بر روي زمين افتاد ودولتمند شرط بندي را برد وجوان چك را به دولتمند داد –جوان گفت حالا مي شود اسرار را بدانم گفت البته آيا برگه كاغذ داري برايت بنويسم اين طوري فراموش نخواهي كرد نامه اي كه عمويش داده بود داد به دولتمند قلمش را برداشت ومي خواست بنويسد از جوان خواست تابرود مستخدم را صدا كند وقتي برگشت دولتمند پاكت را مي چسباند وبه جوان گفت اسرار اينجاست فقط تنها شرط اين كه بايد وقتي تنها شدي در اتاقت نامه را باز كني
(به حبس افتادن جوان)
بعد از چند ساعت در اتاقش تنها ماند شب شده بود اميدوار بود سرانجام اسراري را كه سالهايي بسيار از او دور مانده بود كشف كرد پاكت را گشود ونامه را باز كرد برگه كاغذ بار ديگر خالي ورويش هيچي نوشته نبود اينقدر ابله بود كه اجازه داده بود مرد سالمند اورا فريب دهد يك چاره داشت كه هر چه زودتر فرار كند با نوك پابه سوي در رفت ديد در بسته است مي خواست از پنجره بره ارتفاع زياد بود و دراز كشيد روي تخت و ورقه كاغذ سفيدي را كه به بهاي 25000دلار خريده بود توجه مي كرد
(آموزش ايمان )
صبح روز بعد جوان در اين انديشه بود تا پيرمرد را ببيند و اسرارش را به او باز گرداند و چكش را پس بگيرد به سوي در رفت به ياد آورد كه شب پيش در قفل بوده اما حالا قفل نبود ناراحت از اتاق رفت بيرون  وبه سوي اتاق نهارخوري رفت ودولتمند را ديد ورفت پيش دولتمند ونامه را روي هوا تكان داد و روي ميز انداخت آقاي محترم خوب به من حقه زديد براي يك ورقه كاغذ سفيد 25000دلار به چنگ آورديد دولتمند گفت آن راز دولت است تضمين مي كنم با همان برگه كاغذ سفيد مي تواني دولتمند شوي وكم كم جوان را متقاعد ساخت
(آموزش تمركز بر هدف )
دولتمند گفت آيا مي خواهي دولتمند شوي  جوان گفت البته مي خواهم دولت مند گفت :رقم پولي را كه مي خواهي واينكه به خودت چقدر فرصت مي دهي تا ان را به دست آوري بنويس به تو هشدار دادم كه اين راز ساده خواهد بود همه دولتمندان به محض اين كه رقمي را نوشتند و مهلتي براي كسب آن تعيين كردن دولتمند شدن حالا يا تو را بيازماييم به من بگو سال آينده چقدر مي خواهي به دست آوري جوان گفت واقعاً هيچ چيز به نظرم نمي رسد چند لحظه فكر كرد بزرگ ترين رقمي كه به ذهنش رسيد 500000دلار بود دولتمند گفت اين كه خيلي كم است
(ارزش تصوير از خود)
دولتمند گفت رقمي كه نوشتي بزرگ ترين رقم نبود جوان پس از لحظه اي تفكر نوشت 750000دلار دولتنمد به سرعت پاسخ داد تبريك مي گويم  در عرض چند ثانيه 250000دلار به دست آوردي جهش بزرگي نيست اما به هر حال پيشرفت است . رم كه يك شبه ساخته نشد باز دولتمند گفت اين بار رقمي بسيار جسورانه تر بنويس جوان چند ثانيه اي انديشيد و با ناراحتي نوشت 100000دلار اعتراف كرد كه  اين حداكثر رقمي است كه مي تواند تصور كند رقم بسيار كوچك و متواضعانه اي است بعضي اشخاص آن را در يك ماه بدست مي آورند بعضي يك هفته بعضي در يك روز به هر جهت به تو تبريك مي گويم
(كشف نفوذ كلام )
جوان گفت در طول 6سال دولتمند مي شوم  چگونه خود را متقاعد كنم كه مي توانم دولتمند بشوم حتي نمي دانم در كدام   رشته مي خواهم كار كنم واحساس مي كنم براي دولتمند شدن خيلي جوانم .خواستن بهترين مايه بقا ي انديشه هايت است هر چه خواستن شديد تر باشد خواسته ات با شتابي افزون تر در زندگيت متجلي مي شود راه دولتمند شدن خواستن شديد آن است راه كسب ايمان تكرار كلام است كلام بر زندگي دروني وبيروني ما تاثير فوق العاده دارد بيشتر مردم از اين اصل بي خبرند جوان نمي توانم دريابم چگونه كلام مي تواند كمكم كند تا دولتمند بشوم دولتمند گفت در ميز تحرير دفتر چه اي گذاشته ام مي تواند كمك كند برو وآن را درياب جوان به اتاق برگشت ودر را  بست به دنبال دفترچه مي گشت اما نامه اي را يافت كه خطاب به او بود نوشته بود خدانگهدار وامضا شده بود در پشت سرش صداي عجيبي شنيد كامپيوتري چاپگر آن با سرعت كلماتي را بيرون مي فرستاد تماماًتكرار يك جمله بود فقط يك ساعت از زندگيت باقي مانده است چرا دولتمند مي خواست او بميرد ؟جوان كه به او آزاري نرسانده بود به طوري وحشت ناك گيج شده بود به سوي در رفت اما در قفل شده بود هراس وجودش را گرفته بود به سوي پنجره رفت ودولتمند را ديد مشغول كار است به سويش فرياد زد صدايي نشنيد چند بار صدا زد گويي كر شده بود نااميد به اين طرف وآن طرف مي رفت از كنار پنجره كه گذشت مردي را ديد كه به اتاق نزديك مي شود لباس گشاد سياهي پوشيده بود وكلاه پهن سياهي برسر داشت چندي نگذشت كه صداي گامهاي آهسته را به سوي در شنيد حق داشت عجلش به سر رسيده بود در را باز كرد خاموش وبي حركت همچون مجسمه اي ايستاده بود آنگاه مرد دستش را در جيبش كرد جوان فكر كرد اسلحه بيرون خواهد كشيد اما به جاي اسلحه كاغذي را بيرون كشيد لبه كلاهش را بالا برد و دولتمند راديد گفت آيا دفترچه اي را كه درباره اش صحبت مي كرديم پيدا كردي جوان گفت مفهوم اين فيلم نامه كه اجرا كردي چه بود دولتمند گفت آنها فقط كلماتند كلمه اي نوشته بر صحفه كاغذ  وچند كلمه برروي يك كاغذ كامپيوتر مگر به من نگفتي كه به نفوذ كلام اعتقاد نداري فقط خواستم درس سريعي به تو بدهم
(بحث در باب ارقام وقواعد )
دولتمند صفحه اي كاغذ وقلم برداشت واعدادي برآن نوشته بود تا پايان اين سال دارايي هايي به ارزش 31250دلار خواهم داشت هر ساله به مدت 5سال اين دارايي ها را دو برابر خواهم كرد به جوان گفت نبايد دارايي ها را با در آمد اشتباه بگيري دارايي باقي مانده ايست كه پس از پرداخت صورتحسابها مالياتهايت برايت مي ماند مراقب فرصتها باش و همين كه فرصتي پيش آمد آنرا بقاب نگذار از ترس فلج شوي بسياري از مردم به علت ترس از رويا هاي خود بازمانده اند  تنها چيزي كه نياز داري پشتكار است
(ياد گيري نيكبختي درزندگي)
دولتمند گفت براي كمك به تو يك قاعده كلي دارم به تو مي دهم در سراسر زندگيت از آن استفاده كن يك-زماني كه دولت را مي جويي هرگز از اين واقعيت چشم برندار اگر شادماني ونيك بختي را از دست بدهي همه چيز را از دست خواهي داد وگفته اند چه سود اگر آدمي همه جهان را به  دست  آورد اما روحش را از دست بدهد –نبايد بگذاري پول اربابت شود به توكليدي مي دهم كه در هر زمان در زندگيت دريابي كه كاري كه به آن سرگرمي نيك بختي خواهد انجاميد يا نه از خودت بپرس كه اگر 24ساعت از زندگيت باقي بود چه مي كردي –اگر وصيت خود را ننوشته بودي مي نوشتي از افراد خانواده و دوستان خداحافظي مي كردي دقيقاًپس راز نيكبختي اين است كه هرروز چنان زندگي كني كه گويي آخرين روز زندگي توست وبا انجام كاري كه مي خواهي آن روز با كامل ترين نحو زندگي كني دست كم دولتمندان خود ساخته دقيقاًبه اين علت دولتمند شدن كه به كارشان عشق  ورزيده اند
(حكايت يادگيري بيان خواسته ها در زندگي)
دولتمند گفت دومين گام صحفه اي بردار وهر چه را كه از زندگي مي خواهي بنويس اگر مي خواهي آرزويت به خود شكل بگيرد بايد دقيق باشد هدفهاي زير در ظرف پنج سال آينده
خانه اي به ارزش 000/500دلار – خانه اي ييلاقي به ارزش 000/300دلار يك اتومبيل نو – بي ام و به ارزش 000/000/60دلار – 000/300دلار پول نقد به علاوه ساير دارايي ها
هدفهاي غير مالي رئيس خودم باشم و هفته اي 30 ساعت بيشتر كار نكنم
همسري زيبا و مهربان و دوست داشتني و فرزنداني سالم و زندگي خانوادگي رضايت بخش – پس اين تمرين را انجام بده آنچه را كه از زندگي مي خواهي با دقيقترين جزئيات بنويس بي آنكه از نوشتن چيزي صرف نظر كنيم – گفته مسيح را به خاطر داشته باش ايمان مي تواند كوه ها را از جا بركند براي استفاده از ذهنت بايد اعتقاد به اقتدارش آغاز كني يادست كم در برابر اين امكان كم شايد به اقتداري كه به تو مي گويم باشد آزاده و گشاده رو باش
(حكايت كشف اسرار باغ گل سرخ)
دو مرد در سكوت در باغ قدم زدند تا اين كه دو دولتمند در كنار گل سرخي ايستاد و آن را بو كرد و گفت هر چه بيشتر برآنچه مي كني متمركز شوي مجزوبتر در كارها ياشخصي كه در برابر توست تمركز كليد كاميابي است هر گاه دلت چون گل سرخ شود زندگيت دگرگون خواهد شد مشكل تا وقتي مشكل است كه تو آن را مشكل بدل كني جوان گفت دوست دارم نوعي كسب و كار شروع كنم اما براي آغاز كار پول ندارم دولتمند گفت دور و برت را بگرد – چيزي به نظرم نمي رسدبانكي را نمي شناسم كه من وام بدهد اتومبيلم هست كه ارزش نداره – ناگهان به ذهنش رسيد كه تنها كاري كه بايدبكند از دولتمند پول قرض كند گفت آياشما 000/25دلار  كه نياز دارم به من قرض مي دهيد دولتمند 000/25دلاري كه به عنوان پول تو جيبي اش نگاه مي داشت به دست جوان داد و گفت آن را به تو قرض نمي دهم آن رابه تو مي بخشم با اين كار همه چيزبه آخر خط مي رسد در اصل پولي كه بهت دادم وام است بايد آن را روزي به كسي ديگر بدهي
(حكايت  لحظه اي كه هر يك به راه خود مي رود)
مستخدم دولتمند پاكتي را به جوان داد و گفت سرورم گفته امروز پيش ما بماني جوان پاكت را گشود وصيت نامه دولتمند بود نوشته بود آخرين خواسته هاي من همه كتابهاي كتابخانه ام را براي تو مي گذارم جوان مي خواست از دولتمند براي اين همه هديه گرانبها تشكر كند به سوي باغ دويد وديد كه دولتمند در نيمراهي كنار بوته گل سرخي دراز كشيده است دستهاي پيرمرد روي سينه اش و كاملاً آرام بود جوان با خودش گفت آيا لحظه عزيمت را برگزيده بود و فقط اراده كرد تا بميرد جوان در برابر دولتمند ايستاد و سوگند خورد تا تعاليمش را به بهترين شكل به هم برساند آنگاه به خانه اش برگشت
(پيامد)
همانگونه كه دولتمند پيش بيني كرده بود جوان بيش از اينكه مهلت شش ساله اش به سر برسد صاحب نخستين ميليون دلار خود شد و به عهدش وفا كرد