نظريه هاي مديريت

انديشه و نظريات رنه دکارت فيلسوف فرانسوي‏

معصومه نعمتي- اشاره: رنه دکارت در 31 مارس 1596 در لاهه فرانسه به دنيا آمد. رنه دکارت فيلسوف و رياضيدان و فيزيکدان معروف زمان خود بود ولي با اين حال دکارت از جمله پايه گذاران فلسفه جديد يا رنسانس شناخته مي شود. در بيشتر متون فلسفي، فلاسفه قرن هفدهم و هجدم به دو گونه عقل گرا و تجربه گرا تقسيم شده اند. بر اين منوال رنه دکارت جزء فيلسوفان مکتب عقل گرا محسوب مي شود. 

تحقيقات و نوشته هاي وي بيشتر نتيجه تجربه و تفکرات شخصي وي بود به همين دليل کمتر از کتب و مطالعات ديگر فيلسوفان و محققان بهره برده بود. از مهم ترين کتاب هاي وي مي‌توان به تاملات، فلسفه دکارت، سير حکمت در اروپا، قواعد هدايت ذهن و کارگاه خرد نام برد. در سال 1641 کتاب معروف خود تاملات را منتشر کرد. در اين کتاب دکارت سعي دارد تا انسان ها را به انديشيدن وا دارد. چند سال بعد از انتشار اين کتاب به استهکلم سوئد رفته و در آنجا به ملکه کريستينا درس مي دهد. سرانجام در سال 1650 در استهکلم چشم از جهان فرو مي‌‌بندد.‏
نگاهي به کتاب تاملات(‏meditations‏): تاملات دکارت به واقع تمهيدي است بسيار خلاقانه براي تشويق خواننده به دنبال کردن پيچ و خم هاي برهان ها و استدلال ها. کتاب فرد را دعوت مي کند به اينکه خودتان را جاي همان “من”ي بگذاريد که در متن سخن مي گويد و از ميان مراحل پي در پي ترديد و روشن بيني راه باز کنيد و پيش برويد. دکارت در تاملات عزم خود جزم مي‌کند که ثابت کند ميدان معرفتش تا کجا امتداد دارد و چه چيزهايي را مي تواند بداند. ديدگاه غالب در فرانسه در سال 1640 يعني زماني که دکارت تاملات خود را نوشت، ديدگاه آيين کاتوليک بود که از بسياري جهات با علم سرستيز داشت. دکارت همچنين با سنت فلسفه مدرسي دست و پنجه نرم مي کرد. سنتي که تمايل داشت مهارت هاي مباحثه و مجادله را برتر از طلب حقيقت بنشاند.‏‎ ‎‏ به طور کلي اين کتاب حاوي حسب حال شش روز تامل از زاويه ديد اول شخص است.‏
شک دکارتي (‏Cartesian doubt‏): که در آن براي نيل به مقاصد استدلالي هر عقيده اي که درباره آن يقين کامل ندارد خطا پنداشته مي شود. روش شک مستلزم آن است که همه باورهاي سابق خود را نادرست فرض کنيم. تنها بايد به چيزي اعتقاد آوريم که کاملاً به درستي آن يقين داريم. کم ترين ترديد درباره درستي آن براي کنار نهادنش کفايت مي کند. يکي از چيزهايي که دکارت عقل گرا را از تجربه گرايان متمايز کرد، تاکيد او بر ميزان خطا پذيري و قابل اطمينان نبودن حواس به عنوان منشا اطلاعات مربوط به جهان بود. از سوي ديگر، دکارت بر خصلت تعميم پذيري علم انگشت مي گذاشت. به نظر مي‌رسد روش شک دستوري در خصوص هر چيزي که بتوان در آن ترديد روا داشت به شک و شبهه دامن مي‌زند، ولي واقعيت چيز ديگري است. دکارت در اين باب شک نمي کند که معاني مورد نظرش از کلمات همان‌هايي است که آخرين باري که آن کلمات را استعمال کرده بود در نظر داشت. با اين حال از منظر دکارت اين اشکالي جدي نيست و شک دکارتي همچنان شکل جديدي از شکاکيت باقي مي ماند.
دوگانه انگاري دکارتي (‏dualism‏): اعتقاد دکارت به اينکه مي تواند از وجود خودش به عنوان انديشنده بيش از موجودي داراي بدن مطمئن باشد حاکي از جدا‌سازي ذهن و جسم است. ذهن يا نفس همان دکارت واقعي يا هر کس ديگر است که بدنش ممکن است وجود داشته باشد يا وجود نداشته باشد. ذهن مي تواند پس از نابودي بدن زنده بماند. اين جدايي قاطع ميان ذهن و بدن يا روح و جسم به دوگانه انگاري دکارتي مشهور است. يکي از جدي ترين اشکالاتي که اين نظريه به آن دامن مي زند تبيين اين معناست که تعامل ميان ذهني غير مادي و بدني مادي امکان پذير است. به نظر مي‌رسد که صورتي از يگانه انگاري يعني نظريه اي که مي‌گويد فقط يک نوع جوهر دارد در قياس با نظريه دوگانه انگار واقع بينانه تر است.
دُور دکارتي (‏Cartesian circle‏): عنواني است که گاهي به اشکالي در نظام فکري دکارت اطلاق مي شود. تصورات واضح و متمايز از آن رو منابع موثق معرفتند که خدايي خيرخواه، خدايي که آدمي را فريب نمي دهد، آنها را عطا مي کند؛ ولي وجود خدا تنها با اتکا بر معرفت حاصل از تصوراتي واضح و متمايز اثبات مي شود. بدين قرار دکارت به دور گرفتار آمده است.
نقد و بررسي نظريات: دکارت نخستين کسي نبود که به منظور کشف راه درست وصول به معرفت دست به شکي نظام دار زند. به گفته باترفيلد، پيش از او فرانسيس سانچر در سال 1581 به اين کار اقدام کرده بود. اما فيلسوف هوشمندي لازم بود که از اين شکاکيت، فلسفه اي نوين و نظام دار بسازد. بنابراين همان طور که خود او خاطر‌نشان کرده است، به کارگيري روش شک نظام دار از سوي او نه به خاطر شک گرايي، بلکه به منظور رسيدن به يقين است، چرا که دکارت به اين نتيجه رسيد که در يک چيز نمي توان شک کرد و آن وجود شخص يا ذهن شک کننده است. درباره موجه يا ناموجه بودن اين نتيجه گيري بحث هاي فراواني صورت گرفته است، اما آنچه براي ما اهميت دارد نحوه استدلال دکارت و ساختاري آن است. يقين مقدماتي و اساسي براي دکارت وجود خود او به مثابه موجودي متفکر يا شک‌کننده است. و نه بيش از آن. اين موجود، ابعاد زماني يا مکاني ندارد و جسم نيست. زيرا وجود جسم، وجود فضا و ماده، يعني دنيايي سه بعدي را ايجاب مي کند که دکارت در اين مرحله از برهان خود قائل به وجود چنين دنيايي نيست.‏
بنابراين عقيده يا يقين دکارت نسبت به وجود خويش به مثابه موجودي متفکر، او را مستقيماً به عقيده مشابهي در باب وجود جهان خارجي هدايت نکرد. چنين باوري فقط از رهگذر اعتقاد به تقدمي منطقي مبني بر وجود خداوند حاصل مي شود: “من فکر مي کنم راهي را کشف کرده ام که ما را از تامل درباره خداوند حقيقي… به حصول معرفت نسبت به همه چيزهاي ديگر رهنمون خواهد شد.”‏
به نظر نمي آيد بيان اين مطلب که اين انگاره استدلالي نفوذي دير پا داشته است، خيال پردازي باشد. زيرا اگر خدا از اين برهان حذف شود، بديهي است که در اين صورت حرکت از عقيده به وجود خويش براي رسيدن به وجود جهان خارجي دشوارتر خواهد شد، مگر آنکه برهان هاي ديگري جايگزين پيوند ناشي از وجود خدا در برهان دکارتي شود. به اين ترتيب خطر جدايي نابهنجار از جهان که همواره در اين برهان حضور دارد، بسيار افزايش مي يابد. به گفته تورگو در ميانه قرن هجدهم، دليل آن که دکارت راديکاليسم فلسفي خود را از اين پيش تر نبرد، ترسش از جدا افتادگي بود: “مي توان گفت وي از آن تنهايي که براي خود به وجود آورده بود مي ترسيد و قادر به تحمل آن نبود.”‏
شايد بتوان گفت که در بينش او، عنصر رواقي قبول و تفويض در مقابل جهان به ظاهر رام نشدني، چنان که بايد مورد مداقه قرار نگرفته است، “از آنجا که ما بر هيچ چيز به جز انديشه هايمان اختيار کامل نداريم”، بهتر است “به جاي تلاش براي تغيير جهان، آرزوهاي خود را تغيير دهيم.” ما بايد به سهم کنوني خويش راضي باشيم، اين گونه تقدير گرايي مي تواند مبناهاي متعددي داشته باشد، اما بين اين انديشه دکارت که ما فقط انديشه خود را به طور کامل در اختيار داريم، و شکافي که بين عقيده به وجود خويش به عنوان موجودي متفکر، و عقيده به وجود جهان خارج بر جاي مي گذارد، آشکارا نوعي پيوند وجود دارد. در اينجاست که مي توان يکي از ريشه‌هاي فلسفي گرايش دروني ليبراليسم به کناره گيري از فعاليت عمومي و پناه بردن به دنياي خصوصي تامل و انزوا را رديابي کرد.‏
دکارت به رغم تقدير گرايي، بر پيوند ميان انديشه و عمل، و معرفت و قدرت صحه مي گذاشت. به ادعاي او فلسقه جديد بر خلاف فلسفه نظري قرون وسطايي، فلسفه اي عملي است. مارکس در جلد اول کتاب سرمايه مي نويسد: دکارت در تعريف حيوانات به مثابه ماشين صرف، با چشمان عصر کارخانه مي نگرد. حال آنکه در قرون وسطي حيوانات دست ياران انسان محسوب مي شدند.”‏
دکارت وجود خود را در مقام موجودي انديشنده به اثبات رسانده، کل برنامه سازنده او بر دو پايه استوار است: وجود خدايي خيرخواه و اين واقعيت که هر آنچه به وضوح و تمايز در مي يابيم درست است. اين پايه ها هر دو به خودي خود بحث انگيزند. با اين حال، انتقاد بنيادي تري وجود دارد که غالباً عليه دکارت اظهار مي شود، و آن اينکه وقتي او در تأييد وجود خدا استدلال مي آورد بر مفهوم تصورات واضح و متمايز تکيه دارد به تعبير ديگر استدلال او دور است. شماري از هم روزگاران دکارت متذکر شده اند که اين اشکال در کنه برنامه دکارت وجود دارد. اشکال مزبور به دور دکارتي معروف شده و نقدي است که جاندار بر کل اهتمام سازنده اي که دکارت در تاملات ورزيده است. دکارت راه مشخصي براي خلاص شدن از آن ندارد مگر اينکه توجيه ديگري براي اعتقادش به وجود خداوند بيايد، يا در غير اين صورت براي اعتقادش به صدق هر آنچه به وضوح و تمايز درک مي کند توجيهي مستقل پيدا کند.‏
منابع: ‏
ليبراليسم غرب ظهور و سقوط، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز، 1377
آثار کلاسيک فلسفه، مترجم مسعود عليا، تهران: ققنوس، 1382
تاريخ فلسفه سياسي غرب، عبدالرحمن عالم، تهران: وزارت امور خارجه:
رسالت