دلنوشته ها

با “بابا”

در ايستگاه منتظر اتوبوس بودم. صداي موبايل پيرمردي كه در كنارم نشسته بود توجه مرا جلب كرد. با دستان لرزانش زمان زيادي طول كشيد تا گوشي را از جيبش درآورد و جواب داد. يكي دو جمله كه “گفت و شنيد” شادمان شد و با خوشحالي تلفن را قطع نمود. و زير لب دعا مي كرد. الهي خير ببيني باباجان!عاقبتت به خير باشد پسرم و… راستش كنجكاو شدم. باسلام پرسيدم: پدرجان چه كسي را اين قدر دعا مي كني؟ پاسخ داد: پسر بزرگم. گفتم مي توانم بپرسم چرا؟ گفت: هر كار كه بگويم برايم انجام مي دهد؛ بدون مكث،‌ بدون عذر،‌ بدون منت. مي داني پسرجان! واقعاً عصاي دست است چون هر وقت اراده كنم كنارمن است و با “باباست”. كلي حرف ديگر هم زد ولي من ديگر سخنان پيرمرد را نمي شنيدم. راستش در فكر بودم كه آيا من هم با “بابا” هستم بدون مكث،‌ بدون عذر، بدون منت؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *