مدیریت اداری و سیاسی

اتحاد جماهیر شوروی

نویسنده: احسان رضازاده

مفاهیم بنیادین کمونیسم: سازمان هاواحزاب کمونیست رابدون استثناءرسم وقاعده براین بوده است که پیوسته رهنمودها ویا دستورالعمل هایی درزمینه نظریه های مربوط به ایدئولوژی خود ،برای استفاده هموندان حزب صادر نماید.از آن گذشته ،آنهاهمواره نسبت به برگزاری انواع گردهمایی های حزبی وتشکیل بی وقفه کلاس های اموزشی ویژه حزبی ،به گونه ای آشکاروپنهان،حتی در کشورهای غیرکمونیست کوتاهی نمی کرده اند.

مفاهیم نظری کمونیسم رامی توان زیرسه برنام جداگانه درمحدوده نکته های یادشده طبقه بندی کردوبه اختصار به بررسی وتحلیل هریک پرداخت:
• مفهوم فلسفی که همانا جنبه  مادی گرایانه کمونیسم است(فلسفه مادی تاریخ)
• شیوه نقدوتحلیل کمونیسم که«دیالکتیک»خوانده می شود.
• کاربردفلسفه کمونیسم وروش«دیالکتیک»در راستای بررسی وتحلیل تاریخ وتحول وتکامل اجتماعی ،که آن را«ماتریالیسم تاریخی»نامیده اند.

1-ریشه یابی های مادی
کمونیست هابراین باورندکه کردار،اندیشه واحساس انسان،تنهاریشه مادی داردوچیزی به جزءماده وجود ندارد.به زعم آنان وبه رغم ادیان الهی،جدااز ماده انرژی آفریدگاری برای عالم هستی نیست.مباحث مربوط به«روح»وجاودانه بودن آن را بی پایه وپوچ می انگارند.به اعتقادآنان درمقایسه انسان ودیگر مظاهرحیات،انسان فقط ازدرجه تکامل بادیگرنمودهای حیات فرق دارد.ادیان ومذاهب الهی راوسیله ای برای حفظ قدرت وامتیازات«طبقه حاکمه»وبهره کشی ازتوده های مستضعف وزیرستم می دانند!کارل مارکس گفته است که «دین افیون مردمان است».فلاسفه غیرمادی می گویند،مادیّون(دهریون)وکمونیست هادر مباحث خودبه این پرسش که «خود ماده»از کجاریشه گرفته وفرجام «پویایی در مادّه»به کجاست؟پاسخی نداده اند.

2-روش «دیالکتیک»
روش دیالکتیک ،خود شامل سه عنصر است به نام های تز ،آنتی تزو سنتز.«تز»عبارتست از مفهوم یا نیروی مثبت «آنتی تز»مفهوم یا نیروی مخالف و«سنتز»که برآیندبرخورددونیرو یادومفهوم متضاد«تز»و«آنتی تز»می باشد،ترکیبی از بهترین ویژگی هاوصفات هردوعامل تز وآنتی تز.سنتزنیز که خودحاصل «دیالکتیک»است به نوبه خویش به «تز»جدید مبّدل می شودوآن هم نقیض خودیعنی«آنتی تز»نوینی رابه وجودمی آوردو…الخ

3-«ماتریالیسم دیالکتیک»
ماتریالیسم دیالکتیک یا چگونگی کاربردفلسفه کمونیسم و«روش دیالکتیک»در راستای بررسی وتحلیل تاریخ وتحولات اجتماعی باروندی منطقی.این در واقع همان نظریه کارل مارکس است که مفهوم مادی جهان هستی (کائنات)راباشیوه «دیالکتیک»در آمیخته وبه بیان آن پرداخته است.
هگل پس از مارکس می کوشید بادست یازیدن به روش دیالکتیک ،ماهیت کائنات را با کاربردنظریه تکامل تاریخی باز نماید.اوکه یک فیلسوف «ایده آلیست»به شمارمی آمد،روش دیالکتیک رابه کار گرفت تاگذشته وحال راتفسیرکند.درحالی که مارکس با همکاری انگلس از آن روش به نحو گسترده تری بهره برداری کردند.آنان نه تنها به گذشته وحال پرداختندبلکه آینده را نیز(به گمان خود) پیشگویی نمودند!ولی به هر روی؛آنان نظریه هگل را دایر براینکه «روح»برتراز «ماده»است مردود دانستند و«ماده» رااساسا”«جوهر حقیقت» پنداشتند.
کمونیست هامعتقدند «روش دیالکتیک»به آنان امکان می دهدقوانین کلی طبیعت وتاریخ رادرک وفهم کنند.آنان براین باورندکه با به کار گرفتن این روش در بررسی جامعه می توانندتاریخ گذشته بشررا تحلیل کنندوروابط اجتماعی کنونی را بفهمندوتحولات وسیر تکامل جامعه رادر آیند پیش بینی کنند.
مارکسیسم وسه قانون
از دیدگاه مارکسیست هایاکمونیست ها،مجموعا”سه قانون برکاربرد«دیالکتیک»حاکم است:
1-قانون وحدت وتنازع اضداد
2-قانون نفی.
3-قانون جهش ناگهانی.
• بنابراین قانون وحدت وتنازع اضدادهرماده ای طبیعتا” ضدخود رادر وجودخویش داردکه آن رادرراستای تکامل می راند.برای مثال از بار مثبت ومنفی در برق (الکتریسیته)،شکستن اتم به پروتون والکترون ،تغییرات مداوم در بدن انسان همچون به وجودآمدن سلول هاوسر انجام مرگشان یادمی شود.مارکس وانگلس،در نظام جامعه بشری وروابط اجتماعی ،آن تضادرا به تخالف وتنازع طبقات اجتماعی تعبیر می کنند.این تغییر وتحول در ماده فرآیندعبث وبیهوده ای نیست ،بلکه موجبی است برای پیشرفت مداوم به سوی مراحل متعالی تر.
• طبق دومین«قانون ماتریالیسم دیالکتیک»(قانون نفی)،فرایند تکامل ،ناچارهرچیزدرحرکت رابه سوی نفی خودان چیزمی کشاند.چنان که درتوضیح قانون نخست دیده شد،«تز»توسط«انتی تز»نابودمی شود درنتیجه ان«سنتز»به وجودمی ایدوسنتزنیزبه نوبه خود«تز»نوینی می شود که بر ضد آن تز،آنتی تزجدیدهستی می یابد.هریک ازاین فرایندهای متداوم نمایانگر تکامل ازمرحله ای به مرحله کامل تر
است.کمونیست ها بااستفادهاز«قانون نفی»به بیان تزایدعددی یاتولیدمجددمی پردازند:یک تخمه یابذر،هنگامی که ثمرمی دهدخودازادامه هستی بازمی ماندو به این ترتیب وبایک چنین فعل وانفعال، درپی فنای بذر کاشته شده ،گیاهی می رویدوبه گل می نشیند،ثمره ودانه وبذربیشتری ایجادمی کندوپس از به نیستی می گراید.دراین رایند،دانه وگیاه بیشتری به وجود می آیدوآنچه بیهوده وپوچ مانده است محکوم به نیستی است.به بیان دیگر؛هرآنچه فایده بخش است باقی می ماندودر مسیر تعالی از مراحل پایینی به پایگاه بالایی می رود.کمونیست ها ،قانون نفی ونیستی رابرنظام جامعه نیز صادق می دانندوبرپایه آن،نظریه ای می سازد بدین سان که «فئودالیسم»(تز)یا پیدایش «کاپیتالیسم»(آنتی تز)نابود می شود،وکاپیتالیسم نیزبه نوبه خود توسط«کمونیسم»(ستنز)فنا می گردد.نتیجه این که،هرمرحله یادشده ،آنچه راکه از مرحله پیش به صورت بیهوده وبی اثر به جا مانده است از جریان خارج می کندوتنها آن می ماندکه ثمر بخش ومطلوب است ودر فرایندپیشرفت وتعالی قرار می گیرد(دیالکتیک)
•سومین قانون «ماتریالیسم دیالکتیک»که عنوان«قانون جهش ناگهانی»به خودگرفته ،حاکی از این است که؛یک سلسله دگرگونی های «کوچک»پی در پی به ایجادیک تحول ودگرگونی«بزرگ»می انجامد.
تغییرات آب راشاهدمثال فرض می کنندکه منجمد می شود یا به صورت بخاردر می آید.
باگرم کردن وافزایش دمای آب (دگرگونی کوچک)آب در یک درجه معین از گرما،بایک تغییر بسیار تند(جهش ناگهانی)به بخار تبدیل می گردد(دگرگونی بزرگ).همچنین است عکس قضیه به این صورت که ؛با کاستن از درجه گرمای آب،در نقطه ای از میزان برودت ،به نحو ناگهانی منجمدمی شود
ماتریالیسم دیالکتیک چنین نتیجه می گیردکه؛یک رشته دگرگونی های چندی وچونی آهسته وسرانجام جهش ناگهانی ،هردومقتضای پیدایش نمودهای نوینی ازماده می باشند.لیکن آن دگرگونی ها،پیش از آشکار ساختن چهره های تازه پیوسته جریان دارد وپیدایش واقعی شکل جدیدهمیشه درنتیجه یک جهش ناگهانی صورت می گیرد.
مارکیسست ها با دست یازیدن به این روش استدلال ،به بحث پیرامون هستی وتکامل انسان می پردازندومی گویند:«موجودات بی جان در پی یک سلسله تغییرات ودر نتیجه جهشی ناگهانی ،به ارگانیسم های زنده مبدل شده اند.آنگاه پس از یک رشته دگرگونی های دیگر،حیوانات به صورت آدم ها در آمده وسپس در نتیجه جهش ناگهانی دیگری ،اندیشه انسانی به وجود آمده است.آنان با به کار بردن همین نحوه استدلال درباره نظام اجتماعی ،انقلاب رادر پی دگر گونی هایی ،یک جهش ناگهانی قلمدادمی کنندکه باخود،شکل نوینی از جامعه رابه وجود می آورد.»

برتری شیوه دیالکتیک درزمینه استدلال
از دیدمارمارکسیست ها،شیوه دیالکتیک از دیگر اقسام استدلال منطقی برتراست.بنابراین ،رابطه بین روش دیالکتیک وگونه های دیگر کاربرد منطق ،به مثابه رابطه ریاضیات عالی وعملیات ساده حساب است.
به هر روی؛کمونیست ها از توضیح وتوجیه قوانین سه گانه مذکور نتیجه گیری می کنندکه حرکت در ماده یک فرایند(پروسه)بیهوده وبی هدف نیست،در ضمن،اصرار دارند القاء کنندکه نظم؛موجود در کائنات صرفا”اقتضای یک ضرورت طبیعی است(برخلاف نظر فلاسفه غیر مادی)ونیرویی ورای قدرت مادی وجود ندارد .البته باید این واقعیت راهم در نظر داشت که در مجموعه این مباحث واستدلال ها نکته ای یافت نمی شودکه علت وجودی حرکت رادر  ماده باز نماید.
مارکس وانگلس در «مانیفست کمونیست»تاریخ را به صورت فرایندی قلمدادمی کنند(ماتریالیسم تاریخی)که در آن عامل فعال وپویا(دینامیک)همانا پدیده مبارزه طبقاتی است «تاریخ جوامع موجود تاکنون ،سراسر تاریخ منازعات طبقاتی است.»کما اینکه نظریه «ماتریالیسم تاریخی»تمامی تاریخ بشر راچنین باز می نمایدکه پس از پایان دوران های ابتدایی جامعه که افراد بشربه طور اشتراکی می زیستند،کلیه جوامع بشری در درون خود تحت تاثیر«قانون وحدت وتنازع تضداد»قرار داشته اند(نخستین قانون از قوانین سه گانه دیالکتیک). به بیان دیگر؛طبقات مردم ضمن کشمکش برسر منافع خود در جامعه ،در ارتباط با بهره برداری از وسایل تولیددر ستیز وچالش بوده اند.در اثر این منازعه مداوم بین آن طبقات جامعه کهن می میرد(قانون نفی)سپس در پی جهش ناگهانی (قانون سوم دیالکتیک)جامعه نوینی  به شکل متعالی تر(تکامل یافته تر )جایگزین آن می شود.به این ترتیب؛جامعه در یک فرایند طولانی تاریخ،به حکم چگونگی شیوه های تولید از گونه ابتدایی وزندگی اشتراکی((بدون بهره کشی انسان از انسان)به مرحله پس از آن که دوران بردگی ومالکیت خصوصی است تحول می یابد.آن گاه دوران فئودالیسم می رسد وسپس نظام سرمایه داری (کاپیتالیسم)که از نظر کمونیست ها چهارمین مرحله تکامل جامعه بشری است پایدار می گردد.طبقه سرمایه دار(بورژوا)ویا صاحبان وسایل تولید، به استثمار طبقه کارگرومزدبگیر(پرولتاریا)می پردازند.زیرا این طبقه  از طبقه مالکیت  وسایل تولید محروم وتنها مالک نیروی کار خویش است که برای گذراندن زندگی ،ناچاربه فروش آن به صاحبان وسایل تولیدمی باشد.
نظام سرمایه داری،پایگاه استثمارکنندگان«پرولتاریا»از سوی حکومت عامل سرمایه داری پشتیبانی می شود.در این فرایند،فرقی بین حکومت سرمایه داری نیست ،خواه از انواع دموکراسی باشدیادیکتاتوری ویاپادشاهی.اینها همه در راستای فشار به طبقه کارگر عمل می کنند.بنابراین طبقه کارگر باید طبقه حاکمه را سرنگون سازدوبدین سان هرگونه پایداری
سرمایه داران رادر هم کوبد وباانقلاب خود حکومت رادر دست گیرد.در این مرحله است که کمونیسم ،پنجمینمرحله تکامل تاریخی جامعه را می سازد .ابزار ووسایل تولیدا ز آن همگان می شودوسرانجام ،بهره کشی انسان از انسان پایان می یابد(به اعتقاد مارکسیستها)

نظریه ارزش اضافی
کارل مارکس در مقام تحلیل سرمایه دار،ی،نظریه ارزش اضافی را برپایه چند نظریه اقتصادی که از سالهای نخستین سده نوزدهم متداول بود،ساخته است(آن گونه نظریه ها امروزه کلا”بی اعتبار قلمداد می شود)نظریه مارکس براین فرضیه استوار است که؛ارزش هر کالابستگی داردبه مقدارکاری که برای تولید آن لازم است.
مارکس با فرض اینکه تنها کار تولید ارزش می کند ،استدلال کرده است که سرمایه دارمنافع خود راصرفا”می توانداز حاصل کار مدت زمانی که برای آن به کارگردستمزدی پرداخت نشده ،تامین کند .بنابرچنین نظریه ای؛گرچه ارزش برمبنای کار انجام شده معین می شود،با این همه،کارگر تمامی ارزش تولیدخود رادریافت نمی کند،واین سرمایه دار(صاحب وسایل تولید)است که«ارزش اضافی»را به عنوان منافع خودبرمی دارد.به قول مارکس ؛سرمایه دار این «ارزش اضافی»رادر واقع از کارگران می دزدد.
پیداست که از همان نگاه نخست،می توان به محدود بودن شمول نظریه مذکور پی برد،زیرا،در تعیین ارزش ،هیچ سهمی برای دیگر عوامل تولیدمانند سرمایه گذاری،ابتکاروابداع،کاردانی وکارایی،وبالاخره نقش مدیری صاحب سرمایه یا کارفرما در اداره امزو تولیدمنظور نگردیده است .از آن گذشته ،کاربرد استعدادوتوانایی های علمی وفنی (تکنولوژی)نیزدر تدارک وتجهیز وسایل تولید به حساب نیامده است از این روی ،با این نظریه نمی توانیم توجیه کنیم که چرا اثر هنری یک نقش برجسته ونامدار،به بهایی چندبرابرگران ترین اتومبیل به فروش می رسد.در حالی که مقدارکار صرف شده وحتی ارزش مواد مصرف شده در ایجاداین دو کالا،به هیچ روی قابل مقایسه نیست .

((بوروکراسی درشوروی))
وقتی که صحبت ازبروکراسی می شود ناخود آگاه دستگاه پیچیده اداری درذهن انسان مجسم می شود که ازاسم آن معلوم است به معنی حکومت اداره می باشد که اصطلاحا”برنشراداری هرسازمانی که نیازمندمدیریت وسیع است.(به خصوص درسازمان های دولتی)اطلاق می شودوگاه نیزمراداز  آن حاکمیت این قشر به عنوان طبقه است.گسترش وظایف دولت دربسیاری اززمینه های تولیدوخدمات اجتماعی ونیزظهوردولتهای دیکتا توری باسازمان های پیچیده ووسیع که تقریبا”برهمه فعالیت های اجتماعی نظارت می کنند.توجه
خاص متفکران سیاسی وجامعه شناسی رابه این پدیده جلب نموده است.آنچه که مهم است این است که تسلط وسلسله این قشردرجامعه روزبه روزافزایش می یابد.مارکسیم درتحلیل طبقاتی خودبوروکراسی رابه عنوان یک طبقه به شمارش نمی آورد،بلکه آن راآن طبقه حاکمه می داند.ازاین جهت درجامعه شناسی کمونیستی نیز پی ازبرافتادن سرمایه داری امکان ظهورطبقه جدیدمطرح نیست.

مارکس وبوروکراسی
کارل مارکس وبسیاری از دانشمندان دیگر مانندمیشل وجوبرگ نسبت به بوروکراسی دارای دید منفی می باشد.مارکی نظرخودرادرباره بوروکراسی ضمن اظهاروبررسی عقایدجورج هگل ،فیلسوف آلمانی بیان می کند.ازنظرهگل بوروکراسی پلی است بین دولت جامعه که جامعه متشکل ازگروه هایی است بامنافع مختلف ودولت حافظ منافع مشترک عمومی افرادجامعه است.بوروکراسی وسیله ای است که توسط آن منافع خاص گرو ه ها تبدیل به منافع مشترک عمومی می شود.
مارکس باتوجه به اینکه اساسی تجربه وتحلیل هگل راازبوروکراسی قبول می کند نظریه هایی رادراین موردکه دولت نماینده منافع مشترک عموم افرادجامعه است ردمی کند ومی گوید که دولت حافظ منافع اقتصادی طبقه حاکم است وموجودیت بوروکراسی راوسیله ای جهت اختلاف درطبقات جامعه می داند.مارکس معتقدات که بوروکراسی خودعاملی جهت آماده کردن مردم به حالت ازخودبیگا نگی درجامعه می باشد.براین اساس است که نیروهای اجتماعی ازکنترل خارج می شوندوبه صورت قدرت متشکل علیه افرادانسانی به کاربرده می شوند.مارکس علی رغم تالیفات زیادخود،بوروکراسی رافقط دریک مقاله تحت عنوان ((انتقادی برحقوق سیاسی هگل))عمیقا”موردبررسی قرار می دهدومباحثاتی که پیرامون اودرباره بوروکراسی می نمایدبیشتربراستنباطاتی که اوازفلسفه سیاسی کلی خودمی کندمتکی است ونه براساس تجربه وتحلیل ویژه اوازاین موضوع.
هگل درکتابی به نام((فلسفه حق))دولت را وسیله منافع عمومی می داندومی گویدمنافع عمومی توسط مقامات دولتی تحت سلسله مراتب خاص زیر نظر وزیران سازمان به مرحله اجرادرمی آید.اوهمچنین معتقد است که افراددولتی بایدازنظرمالی تامین شوندتااز وظیفه خود تجاوزنکنندودرهنگام انجام کارمنافع شخصی خود راکه بامنافع عمومی اصطکاک پیدامی کند مدنظرنداشته باشد.ولی ازنظرمارکس  این استدلال نادرست است،زیراکه تضادنظری بین منافع عمومی وخصوصی امری غیرواقعی بوده بوروکراتهاهمواره درپی نفع خصوصی خودبوده اند.مارکس دراین نکته باهگل اتفاق نظرداشت که بوروکراتهارکن اصلی طبقه متوسط راتشکیل می دهند.امااین مسئله رامطرح می نمودکه هرگاه این رکن به موازنه منافع
متضادماموران اداری وسایرگروه ها به ویژه گروه های ممتازجامعه متکی باشدچه نوع
سازمانی پدیدخواهدآمد.به نظر مارکس قوه مجریه زمانی متعلق  به مردم خواهدبودکه فقع خصوصی
به طورواقعی تبدیل به نفع عمومی شود.مارکی دربیانیه حزب کمونیست ،قدرت سیاسی راصرفا”قدرت سازمانی یافته ای از یک طبقه برای استشمارطبقه دیگر تعبیرمی کند.اودریکی ازتالیفات خودبه نام ((انتقادازبرنامه گوتا))سطحی بودن اندیشه سوسیالیست هاراکه می توانستندببینند،جامعه موجودمی تواندپایه واساسی دولت موجودباشدودرک نمی کردندکه دولت یک وجودمستقل وجداازجامعه نیست که مالکیت افکار:اخلاق وآزادی خواهی خودراداراباشدموردانتقادقرارمی دهد.حتی وقتی مارکس درکتاب ((ایدئولوزی آلمانی ))ظاهرا”موجودیت مستقلی رابرای دولت قائل می گرددخیلی زودتاکیدمی نمایدکه این استقلال غیرواقعی می باشد.اودردوران نویسندگی خودآزادی خواهان وسوسیالیست هارابه خاطراینکه معتقدبودند،چه دولت مشمول اصلاحات شودوچه منحل گرددپیشنهادی معقول خواهدبودبه طوریکسان موردانتقادقرارمی دهد.
به نظرمارکس ازآنجاکه دولت متکی به ترکیب طبقاتی است تنهاانقلابی که این ترکیب رامحوکندمی تواندمنشاءاثری برای تغییرسیاسی واقعی باشد.مارکس  همچنین نوشته کارل هانیتسن راکه متذکرشده بودموجودیت طبقات باموجودیت امتیازات سیاسی وحقوق انحصاری پل رابطی رابه وجودمی آورد،موردانتقادقرارمی دهد.زیراکه برای مارکس بوروکراسی به صورت یک نیروی خودمختارجلوه داده می شودکه حالت وجودی خودراتکامل می بخشد،درکتاب((ایدئولوزی آلمانی))دیدمارکس ازبوروکراسی آلمانی این بودکه درایالات آلمانی بوروکراسی ریشه می دواندوبه علت عدم توانایی هرگروه جای آن گروه رامی گیرد واستقلالی غیر عادی کسب می نماید .این مرحله انتقالی درآلمان بیش ازهرجای دیگری دوام یافته بود.امابااین حال هدف اساسی آن خدمت به طبقه بورژابود.به این ترتیب باوجودبررسی وضع بوروکراسی در جوامع گوناگون که خدمت به طبقات مختلف می کند،مارکس بیش از یک توجه موقت اهمیتی به آن نمی داد.اوبعداز وقوع انقلاب کارگری بوروکراسی رادیگربه عنوان پدیده ای که برای جامعه مسئله ای مطرح کند نمی دانست.مارکس گرایشی درتشکیل اتحادیه های کارگری رابیش ازیک قرن پیش تشریح نمودوکارگران رابرای نگهداری اتحادیه های خود درمقابل کار فرما به پرداخت قسمتی ازدستمزد خودتشویق می نمود.اویک اتحادیه باسندیکای سازمان یافته رادرست حکمی دربرابرجلوکیری ازاهداف استعماری کارفرمای دانست.
مطالعه معروف ((رابرت میشلر))ازاتحادیه های کارگری واحزاب دموکرات آلمان دراوایل قرن بیستم بامطالبی که دربالامطرح شد ارتباط نزدیکی دارد.براساس این مطالعه معلوم گردیدکه گذشته ازاصول برابری ومساوات که پایه واساس کاریک حزب سوسیالیست با یک اتحادیه کارگری فرقی  است.آن حزب یا اتحادیه برای عملی ساختن برنامه های اصلاحی خود ناگزیربه استقرار سلسله مراتب «بوروکراتیک» می باشد.بنابراین برای پیش برد اهداف یک سازمان ،داشتن نظام اداری قوی موثر الزامی است.وقتی که منافع خصوصی رهبران سازمان وسایر اعضا با هم توافق داشته باشند همه ی اعضا برای نگهداری وتقویت سازمان از خود فداکاری نشان خواهند داد واز فعالیتهای تندمانند جنگ واعتصاب خوداری می نمایند.میشلر اظهار نظر می کندکه سر نوشت اجتناب ناپذیر کلیه نهضت های اصلاح طلب این است که پس از سازمان دادن ومتشکل شدن به سوی احتیاط ومحافظه کاری گرایش پیدا می  کنند.چنین اظهار نظری مفاهیمی رادر بر دارد که تاحدودی  به سرنوشت آینده سوسیالیسم مربوط می شود.عقاید تند وانقلابی نهضت اصلاح طلب کم وبیش به صورتی آنی وخود به خود بدون استفاده از وسایل ولوازم بوروکراتیک نشر یافته وتغییری عمیق در ترکیب سازمان اجتماعی اروپا به وجود آورد .میشلر معتقد است که چنان تحول وتغییر نمی توانددر جامعه بوروکراتیک کنونی صورت گیرد زیراعقایدوآراء جدیدجز ازطریق سازمان های بوروکراتیک نمی توانندمنشاء تغییر وتحول سازمانی گردند.در جریان استقرارسازمان وتشکیلات بوروکراتیک نیز همواره عقایدوآراء تندوانقلابی جای خودرا به عقایدوآراءمحتاطانه ومحافظه کارانه واگذار می نمایندبه عبارت دیگر افراد قادر نخواهند بوداز طریق اصلاحات مطلوب اجتماعی برسرنوشت خویش نظارت نمایند،زیرابرای تامین چنان مقصودی ناگزیرازاستقرارسازمان بوروکراتیک هستندواستقرارسازمان نیزهرنوع آراءتندواصلاح طلبانه رااز میان برمی دارد.پس باتوجه به مطالب فوق نتیجه می گیریم که میشلرهمانند مارکس ازبوروکراسی دید منفی داردوی برای اثبات ادعای خودحزب سوسیالیست آلمان راکه بیش ازدیگر احزاب اروپامقرربود برمبنای اصول بوروکراسی اداره شودواویل قرن بیستم موضوع تحقیق خود قرار دادوپس ازبررسی به این نتیجه رسیدکه حزب مذکورنیزبادست آهنین معدودی از افراداداره می شود وبرای نتیجه گیری،«قانون آهنی الیگارشی»رانوشت.
جوبرگ نیز مانندمارکس ومیشلرنگاهی منفی نسبت به بوروکراسی دارداوچنین استنباط می کند که  بوروکراسی وسیله ای است که توسط آن طبقه مرفه جامع وضع حزب خودرادر برابرطبقه پایین جامعه حفظ می کند ایرادو انتقادی که بردانشمندان فوق وارد آمده ای است که می گویند درایی بخشی نیست که مارکس اندیشه بوروکراسی را صرفا” به خاطر اینکه قادر نبود چیزی از معاصراتی درباره ی پیشرفتهای قرن بیستم پیش بینی کنداز نظر دور داشت ومعاصراتی به خاطره این مسئله اورامورد انتقادقرار می دادندمثلا”باکنونین که برسر کنترل اتحادیه کارگران بین المللی با مارکس در کشمگش بود معتقد بود که هر دولتی الزاما”برارکان نظامی وتمرکز بوروکراتیک متکی است .اواز مارکس وپیروانش انتقادمی کرد که نمی خواستند ببینند اندیشه هایشان به این نکته منتهی می شود که اقلیتی از کارکنان بایک دولت متمرکزقوی برتوده ها حکم می کنند.به هر حال مارکس وپیروانش چون حوزه ی خاصی از بوروکراسی رامورد توجه قرار نداده اند،زیاددر این خصوص موردتایید دیگر دانشمندان نگرفته اند.

دستگاه اداری شوروی وافکار لنین واستالیسی
نقایصی در شرح مارکی از بوروکراسی وجود داشت پیروان بعدی اورا با دومسئله روبرو ساخت. نخست آنکه راهنمایی چندانی در مورد این که چگونه یک حزب انقلابی وپس از انقلاب یک دولت سوسیالیستی را سازماندهی  کنند ،دوم آنکه وقتی یک دولت سوسیالیست شددر موضوع پیدایش جنبه هایی در سیستم اداری آن که ظاهرا” خیلی شبیه بوروکراسی محکوم شده کشورهای بورژاوی بوددلیل تئوریک ساده ای وجود نداشت  لنین بافشارکاملی که ازاین دو جهت وارد می شد روبرو گردید تلاش های اوبرای حل این مسئله در هر مرحله ای با مخالفت مواجه می شد.
نبوغ لنین در استععدادی بود که اوبرای سازمان دادن وایجاد نظریه درباره سازمان داشت اومعتقد بود که وجود سازمانی معقول هم برای دست یابی به قدرت وهم لااقل در مراحل اولیه تاسیس یک جامعه سوسیالیستی لازم بود.در ضمن مجبوربود از طریق تشریح وتوضیح ایدئولوژی سیاسی مارکس حقوقی راکه جهت رهبری برای خود قائل بودنشان دهدامارد بوروکراسی به عنوان وسیله ای برای حکومت طبقاتی از طریق مارکس به طور آشکار اورادر انجام وظایف سازمانی اش به تعویق انداخت قبل از انقلاب 1917لنین در مواقع مقتضی کوشید تااشارات موهن بوروکراسی رااز میان بردارد.درسال 1904اوادعاکردکه یک حزب انقلابی بایدبرپایه قوانین رسمی که از طرف بوروکراسی تعیین شده است متکی باشد.اوحتی بوروکراسی رادر اصل سازمانی متعلق به دموکراسی اجتماعی انقلابی نامید.در نتیجه مباحثه پیرامون این تاکتیکها بود که در کنگره حزبی1903 بین گروه طرفدار لنین دودسته پدید آمد که بعداز ما این دودسته به نام بلشویک ها ومنشویک ها مشهور شدند وسرانجام دسته دوم از طریق جمع آوری آراءمغلوب دسته اول شد.اماپافشاری لنین برمقررات وانضباط برزمینه های تاکتیکی  قابل بحث نبود؛بلکه اساس ایدئولوژی آن درآن در مارکسیم نیز مشکوک به نظر میرسید.شخصی به نام اورالوکز مبدرگ مستقیما بالینی به مشاجره لفظی می پردازد واورامتهم می کندکه در نظر داشت نهضت کارگری جوان را به وسیله قیود دست وپاگیر بوروکراتیک یه زیر یوغ رجال روشنفکر اجتماع بکشاند.
کاتسکی یکی از متحدین لنین که می خواست اصل غیر قابل اجتناب بودن سازمان بوروکراسی رابپذیرد ومایل بودکه بار دیگرماشینی موجود دولت رادر جهت منافع کارگران هدایت کندونیز لنین را مورد انتقادقرار می دهد.لنین در پاسخ به انتقادات فوق در تالیف تحت عنوان ،دولت وانقلاب ،از یک طرف ادعا می کرد که ماشین حکومت پیشین باید متلاشی شودواز طرف دیگربرلزوم کنترل مرکزی نیرومندی پافشاری می کردکه از دید اوعبارت بود از دیکتاتوری طبقه کارگران که مقدمه سرنگونی دولت بود.استدلال لنین این بود که دولت جدیدبادولت سابق فرق دارد.زیرا که این حکومت به دست کارگران او را اداره خواهد شد و سازمانها به نمایندگی از طرف مردم موجودیت پیدا خواهند کرد به طبقه بورژا،لذاطبقه بوروژاوی که متمایز از سایر مردم است وجود نخواهدداشت .لنین برای اینکه نظریه اش راازنظریه کاتسکی متمایز سازد مجبورشد اندیشه خودرا در مورد بوروکراسی موشکافی کند.از نظر اوعقیده کاتسکی مقداری جنبه خرافاتی داشت زیرااونمی توانست بفهد که وقتی در تمام سازمانهای نوین انضباط شدید ودقت فوق العاده زیاد خواسته شود دیگر لزومی نیست که کارکنان تحت فرمان مامورانی منصوب قرار گیرند که به آنها قدرت وامتیاز خاص عنایت شده است .بنابراین لنین تحقق اصول سازمانی خودرااز اندیشه بوروکراسی به یک دستگاه اداری وبه کارگیری نوینی سپرد.در اینجا نمایندگان کارگران می بایست برمدیریت این دستگاه نظارت کنندوحقوق آنها نمی توانست از حقوق یک کارگر معمولی بیشتر باشد.لازم بود همه افراددر امر کنترل ونظارت به طور مستقیم دخالت داشته باشند تا همه در یک آن بوروکرات باشندوبنابراین هیچ کس نمی تواند بوروکرات شود.به نظر لنین تازمانی که حکومت بوروژاوی از جامعه رخسار نمی بست تا حدودی تمایل به بقای بوروکراسی وجود داشت.
هر چند که این شرط جزئی بوداماپس از انقلاب حائز اهمیت زیادی شد،زیرا مدتی طول نکشید که بوروکراسی موضوع شکایت گروه های مختلف گردید. لنین مجبور بود اعتراف کند که دستگاه دولتی کهنه منهدم نشده است .در یازدهمین اجلاسیه حزب او بی کفایتی های نظام اداری را قبول کردولی این ناسازگاری راناشی از اصول سازمانی خود نمی دانست بلکه آن را میراث بوروکراسی قبل از انقلاب اسلامی می دانست .لنین وتروتسکی برسر موضوع رشدبوروکراسی به منازعه پرداختندواین مسئله ایجاد شکاف عقیدتی بین تروتسکی واستالیسی راتشریح نمود.درسال 1924تروتسکی دستگاه حزب راموردانتقادقراردادواظهارتاسف کردکه لنینم بجای اینکه احتیاج به وشهامت ایدئولوژی یکی راباعث شودتبدیل به یک قانون شرعی مقدس شده است تروتسکی درکتاب «انقلاب تسلیم خائنین شده است»دلایل نظری ظهوریک طبقه ممتازوفرمانروادراتحادشوروی ،یعنی بوروکراسی راموردملاحظه قرارداداوتردیدی نداشت که هرگاه به ماموران ممتاز حزب ودولت روسیه همان لقبی داده شودکه ماموران اداری جوامع بورژاوی می دهندعملی کاملا”مشروع است .
به نظرتروتسکی ماموران اداری روسیه نیزعلاقه مندبه نگهداری سیستمی ازاختلاف درجاتی بودندوبرای دست یابی به اهداف خودازدولت بهره برداری  می کردند.لذاتروتسکی بوروکراسی راعبارت ازطبقه یافرقه ای می دانست که مانندانگل درپیشانی جامعه سوسیالیستی تحمیل شده است.وی می گویدروسیه ی شوروی احتیاج به انقلابی مانند انقلاب 1917ندارد،بلکه نیازبه انقلابی صرفا”سیاسی داردکه بدون ایجادتغیری درشکل اصلی روابط اجتماعی شربوروکراسی راازجامعه کم کند.
استالیسی نیز میراث بوروکراسی قبل ازانقلاب راموردبحث قرارداده وبه این خطرنیزاعتراف می کندکه درنتیجه نفوذ بوروژاوهاممکن است که حزب کنترل دستگاه دولت راازدست بدهد.درگزارشی که استالیسی درسال 1930به اجلاسیه شانزدهم حزب کمونیست  تقدیم کردادعانمودکه نوعی ازبوروکرات کمونیست وجودداردکه طبقه کارگررابااحکام رسمی خفه می کندوی برای پاک کردن دستگاه نیزطرحی ارائه نموددردوره خود استالیسی  ،اوآخرین فردی بودکه می خواست  مفاهیم عقیدتی مارکس رامبنی برازبین بردن سیستم طبقاتی تعقیب نماید.
قدرت دستگاه بوروکراسی موجب بی اثرشدن طرزتفکرمارکیستی درزمینه بوروکراسی درشوروی شده بودواین واقعیت که قدرت اداری درشوروی روزبه روزافزایش پیدامی کردایرادی بودکه طرفداران عقایدمارکیستی همواره آن رابه رخ زمامداران شوروی می کشیدند دربوروکراسی شوروی سازمان های دولتی ازحزب الهام می گرفتند.تعداداعضای حزب کمونیست درشوروی بیش ازپانزده میلیون نفر می رسیدوفعالترین اعضای حزب تلاش برای رسیدن به مقامات دولتی می کردند.مقامات دولتی امتیازاتی بودندکه به قول جیلاس درکتاب خودتحت عنوان ((طبقه جدیددردولت کمونیستی )) توسط حزب اداره می شدندودولت چیزی به جز بوروکراسی نبود .چون بوروکراسی مملکت رامورد استفاده قرار می دهدپس یک طبقه را تشکیل می دهد.شخص دیگری به نام «برونوریزی»در کتاب خود تحت عنوان «بوروکراسی شدن جهان»استدلال می کرد که طبقه جدیدی از اتحاد شوروی برخاسته اند که با پرداخت حقوق کلانی به خودمالک مازادی می شوند که توسط طبقه کارگر تولیدمی شودواین طبقه رامال اندوزان بوروکراتیک می نامند.باتمام انتقاداتی که به سیستم بوروکراسی شوروی شد،در زمان استالیستی طی سه برنامه 5 ساله اقتصاد شوروی از چنان رشدی برخوردار بود که مشابه آن درهیچ کشور غربی مشاهده نمی شد.در شوروی قانون اساسی چندباربه خاطر از بین بردن موانع رشدموردتجدید نظر قرار گرفت.

قانون اساسی شوروی 
عالی ترین مرجع حکومتی شوروی که حق انحصاری قانون گذاری را به نام واز طرف شوروی انجام می داد شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی نام داشت که مرکب از دومجلس یک شورای اتحادیه ودیگری شورای ملیتها بود که کلیه اقتداران حکومتی رامستقیما “به وسیله سازمانهای مسئول فدرال یعنی ،هیات رییسه شورای عالی وشورای وزیران وباهر یک از وزرا به مورد اجرا می گذاشت .شورای اتحادیه وشورای ملیتها هرکدام دارای رییسی بودکه به وسیله شورای مربوطه انتخاب می شد.در مواردی که بین دوشورااختلاف نظر ایجادمی شد ،کمسیون مشترکی جهت حل اختلافات تشکیل می شدوظیفه هیات رییسه وشورای عالی عباررت بود از دعوت اعضای شورای عالی جهت تشکیل جلسه،تفسیر قوانین ،ابطال تصمیمات ،شورای وزیران در صورتی که آن راخلاف قانون تشخیص دهند،پذیرفتن سفراء وعزل ونصب فرماندهان عالی ارتشی،وهمچنین در فاصله میان اعضای شورای عالی هریک از وزیران رابه پیشنهادنخست وزیرعزل ونصب را جهت تایید به اعضای شورای عالی گزارش می دادهنگامی که بحث از انتخاب صدرهیات رییسه شورای عالی بود،عده ای پیشنهاد کردندکه این شخص به وسیله مردم انتخاب شودنه شورای عالی ،امااستالیسی درمخالفت با آن چنین
گفت :«به اعتقادی چنین پیشنهادی غلط ونادرست است.زیراباروح قانون اساسی مامتناقض است.نظام قانون اساسی مابه کسی که مستقیما” به وسیله مردم انتخاب شودودر کفه ی دیگر ترازودر عرض شورای عالی قرارگیرد بتوانددر صدر مقاومت یا مخالفت با آن برآیدفرصت نداده است.
ریاست جمهور در اتحاد جماهیر شوروی به جمعی محول بودکه همان هیات رییسه شورای عالی نام داشت وصدر هیات هم یکی از آنهابود ایشان منتخب مردم نبودندبلکه مبعوث شورای عالی بودند ودر برابر آن مسئولیت داشتند.شورای وزیران در شورای عالیترین سازمان
اجرایی وبوروکراسی بودکه در برابر شورای عالی مسئول ودرفاصله میان اجلاسیه های آن در مقابل هیات رییسه شورای عالی مسئول بود.کار عمده شورای وزیران هماهنگی در راهنمایی سازمان اداری کشور بود،از قدرت قانون گذاری محروم بودوفقط تا حد صدور تصویب نامه واحکامی که موجب تسهیل در امور اجرایی شوندفعالیت داشتند.روش انتخابی وزیران به این ترتیب بود که در اولین جلسه شورای عالی اتحادجماهیر شوروی رییس قبلی شورای وزیران مستعفی می شودوشورای عالی پس از رسیدگی به اعمال شورای وزیران گذشته،پیشنهادتعیین رییس شورای وزیران جدید را مورد مذاکره قرار داده واورا انتخاب می کردند.پس رییس انتخاب شده ،همکاران خود را که وزیران کابینه وی بودند جهت تصویب به شورای عالی معرفی می کرد.در کنارکلیه تشکیلات اداری شوروی،در سراسر کشور سازمان های حزب فعالیت داشتند .ادارات از حزب الهام می گرفتندوحزب عمراز افکار مارکس ولنین الهام گرفت.

تشکیلات حزبی شوروی
حزب کمونیست شوروی تلاش می کرد تا روح کمونیسم رادر سراسر کشور تعلیم وترویج دهد.در شوروی تشکیلات حزبی دارای ارکان مختلف بودکه بالاترین آنها کنگره نام داشت .کنگره هر چهار سال یک بار تشکیل می شد،پس کمیته مرکز که اعضای آن از طرف کنگره انتخاب می شدندوبعداز آن هیات رییسه ،عالی ترین مراجع تصمیم گیری در حزب به شمار می رفتندکه عملا” به عنوان عالی ترین مراجع در حکومت نیز شناخته می شدند.بااینکه از نظر قانون تصمیمات هیات رییسه از طرف کمیته اعضای هیات رییسه ،توسط کمیته مرکزی قابل لغوبود،ولی عملا چنین اتفاقی رخ نمی داد.رکن چهار حزب دبیر خانه بود که اعضای آن از طرف کمیته مرکزی انتخاب می شدند.وظیفه دبیر خانه اداره امورجاری ونظارت براجرای صحیح تصمیمات در کلیه سازمان های اداری ،اقتصادی ،نظامی واجتماعی بود .ایدئولوژی حزب در قالب سیاست وتصمیمات حزب به دستگاه های عمده حکومت ابلاغ می شد تادستور اجرایی آنها از مقامات مربوطه صادر شود ودر نتیجه اقدامات واحد های حزبی(که مسئول انجام وظیفه با دستگاه دولتی عمر عرض هم بودند.)مورد بازرسی ،نظارت وارزشیابی قرار می گرفت واین انتقال ایدئولوژی حزب به دستگاه حکومت برعهده مقامات حزبی بود
که در راس قرار داشتند.

مناسبت اتحادیه های کارگری ودولت
در دهمین کنگره حزب در زمینه مناسبات اتحادیه های کارگری بادولت ،دوموضع افراطی متضاد در پیش گرفته شد.از یک سوتروتسکی سازمان دهنده «ارتش های کارگری»در جنگ داخلی وهوادارسر سخت برنامه «ارتش ساختن کار»
(MILITARISATION OF LABOUR)پیشنهاد می کرد وظایف اتحادیه های کارگری
ومدیران صنایع،بیشتر با یکدیگر بستگی پیدا کندتا زمانی برسد که حوزه مشترک فعالیت انان
کلیه اموررا دربرمی گیرد وسر انجام اتحادیه های کارگری ونهاد های اقتصادی دولت در هم می آمیزند.از سوی دیگر،گروهی موسوم به«اپوزیسیون کارگران»
(WORKERS OPPOSITION)از موضعی واژگون دیدگاه تروتسکی هواداری می کردند.اینان خواستار آن بودند که مدیران صنایع وبنگاه ها را پیرو اتحادیه های کارگری سازند،دستمزد هارایکنواخت کنندوسیاست گزاری اقتصادی را به شوراهای برگزیده کارگران واگذارند.بدان سان که در راس سلسله مراتب آن شورا ها،کنگره ملی تولید کنندگان قرار داشته باشددر اصل برنامه ای همانند برنامه نهضت سندیکالیسم در اروپای باختری .سرانجام ،سیاستی را که کنگره تصویب کرد درست همان  خط مشی پیشنهادلنین بود.این سیاست که ظاهرا” نوعی مصالحه بود،عملا” بانظر تروتسکی نزدیک تر می نمودتا با نقطه نظر گروه کارگران مخالف،درست است که اتحادیه های کارگری از دولت پیروی می کردند،لیکن براین واقعیت هم ادغان داشتندکه هرچند«حزب پرولتاریا»بر تارک دستگاه اداری کشور جای داشت با این همه ،رده های پایین ترسلسله مراتب اداری هنوز درگیر «کژروی های دیوان سالارانه»بودند.بنابراین ناچار تاهنگامی که گروه هایی غیراز طبقه کارگر نقش گسترده ای در اقتصاد ایفاء می کردند،بایسته می نمود که کارگران ابزار دفاع طبقاتی خود رااز دست ندهند.از این روی ،اعتصاب علی الاصول ممنوع نبودولی از لحاظ مبانی نظری ناروان شناخته می شد ودر عمل هم با کیفر های سخت روبه روبود.به هر روی ؛از زمان تشکیل یازدهمین کنگره حزب کمونیست در ماه مارس1922 نظارت حزب براتحادیه های کارگری افزایشی روز افزون یافت،تا بدان جا که اتحادیه ها سراسر به ابزار کار حزب مبدّل شدند

نظریه لنین پیرامون رابطه حزب ودولت
نظریه لنین در زمینه برتری شوراها برهرگونه حکومت پارلمانی ،همچون آرمان رسمی کمونیست ها برجای ماندوبرای همه احزاب هموندکمینترن لازم الاجرا انگاشته شد،هر چندمی توان گفت که آن آرمان بیشتر به پنداری می ماند زیرا ماهیت حکومت بلشویک ایجاب نمی کردکه نهاد های دولتی در عمل،سراسر از شورا ها سازمان یافته باشد.
در سال1917 شوراها(سوویت ها)که نمایندگی توده های نا آزموده وغیر متشکل را داشتند،از دید لنین نهادها وکانون هایی بودندشایسته وسودمند برای کاربرد ترفندهای عوام فریبی وابزار کارآمدی به شمار می آمدند جهت از هم پاشیدن وبراندازی دولت روسیه تزاری.
بلشویک ها از نگامی که به قدرت رسیدند ،دیگر نیازی به اعمال خرابکاری وبراندازی از سطوح پایین نداشتند.بلکه،خواستار تمرکزوکاربردقدرت از بالا بودند.آنان درست به همان گونه که پیشترکمیته های کارخانه ها را دنباله روی اتحادیه های کارگری نمودند،شوراهای محلی که نمایندگی توده ها راداشتندوبه پیروی ارگان های مرکزی متشکل از کسان آگاه به امور سیاسی ووفادار به حزب بلشویک وادار ساختند.

روش اداری کشور
درشوروی به هنگام صلح مانند روزگار جنگ،اداره اموراقتصادی وسیاسی کشوربا حزب کمونیست بود،به این صورت که شوراها ،کارخانه ها،اتحادیه های کارگری وسازمان های عمومی به دست گروه های مورد اعتمادبرگزیده از میان هموندان حزب کمونیست،برحسب سلسله مراتب ،اداره می شد.اینان بی چون وچرااز رهبران حزب دستور می گرفتند وناچارآن دستورها یکدل ویکزبان در درون سازمان های خودبه کار می بستند.در عین حال؛دکترین رسمی ومشخص حزب موکدا” گویای این نکته بودکه وظایف حزب وسازمان های اداری نبایستی در هم آمیزد.حزب مدعی بودکه می کوشدشوراهارا رهبری کندنه این که جانشین آنها شود.حزب دستور هایی می فرستاد وکارگزاران حزبی موظف بودند آنها رابه  کاربندن.
جدایی وظایف حزب وسازمان های اداری ،از هنگامی که برای نخستین بار به روشنی در هشتمین کنگره حزب در سال1919تایید شد،همواره وبی دریغ به عنوان آرمان رسمی برجای ماند ولی هرگزبدان آرمان دست نیافتند وهیچ گاه صورت عمل به خود نگرفت.
مندرجات روزنامه های حزبی وگلایه های مطرح شده در آن ها،روشنگر این واقعیت است که حزب کمونیست ،کار شوراها را انجام می داده وکارگزاران حزب به جای این که خودرا باسیاستهای عمومی دمساز کنند،درگیر کارهای روزمره حزب می شده اند.این پدیده رانباید صرفا” از پیامدهای نادیده گرفتن «دکترین»رسمی حزب پنداشت؛بلکه اقتضای طبیعت چنان نظامی،به کار بستن آن دکترین راناشدنی می ساخت.بلند پایگان اداری وفنی غیر حزبی هرگز یارای پذیرش مسئولیت ها رانداشتند چون همواره بنابرآن بودکه همه جاکارها را به هموندان حزب واگذارند،زیرا چه بسا کسانی که به حزب بستگی نداشتند در زمینه اعمال مدیریت تصمیم هایی می گرقفتند که احیانا”با خواست های ناظران حزبی ناساز بوده ودر نتیجه می توانست دوباره کارهایی رادر پی داشته باشد.ازسوی دیگر،این واقعیت را هم نباید نادیده گرفت که هر آینه هموندان حزب تنها به کار نظارت وراهنمایی بسنده می کردندباز هم خود
به خود موجبات دوباره کاری ،دودلی وتنبلی را فراهم می ساختند.همچنین هرگاه به این بخش ازکارها نیز بیش از اندازه روی می آورند،کم کم به صورت مدیران تمام وقت اجرایی در آمده واز کارهای حزبی ویژه خویش باز می ماندندویا در این راه به سهل انگاری متهم می شدند،به هر حال در سلسله مراتب حزبی ودولتی عملا”گونه ای دوباره کاری دیده می شده است.این پدیده،اعم از این که به دگرگون شدن دستگاه اداری برابر خواست حزب می _
انجامیده ویاروحیه دیوانسالاری دیرینه رادر حزب رایج می ساخته ،آشکارا مساله ای را به میان می آورده که انگیزه یک رشته کشمکش های نا خوشایند ورویداد های زیانبارمیان رهبران حزب می گردیده است

نظارت مردمی
این گونه سخت گیری ها وفشارها به نوبه خودبربیزاری وناخشنودی مردم از نظام حاکم می
افزود وخواه ناخواه بسیاری بازتاب ها وواکنش های تندبه وجود می آورد.از سویی هم به پلیس امنیت راه می دادکه دم به دم خطر توطئه های ساختگی رابزرگتر جلوه دهد وبیدادگری وفشارهای فزاینده خودرابر مردم بی پناه توجیه کند.
در آغاز برای جلوگیری از رواج نادرستی وکژرفتاری در دستگاه های اداری وحزب وپرهیزاز آنچه لنین «کژروی های دیوانسالاری»می نامید،نهادهای ویژه «کنترل مردمی »
POPULAR CONTROL))سازمان یافته بود.انقلابیون را باور براین بودکه نادرستی وپلشتی های دستگاه اداری کشور،بااندیشه های واپسگرایانه دیوان سالاران پیشین بستگی داشته است که مانند گذشته در بسیاری از دستگاه های اداری وقضایی کار می کردند.آنان به خطر دیدگاه های واپسگرایانه بیش از عوارض فئودالیسم یا نظام سرمایه داری می اندیشیدندوبراین باور بودندکه اگرسازمان نوینی با کارکنانی تازه کار ونوگرا،با نگرش های پرولتاریایی برپا شودتا برنحوه عمل کارگزاران دستگاه های اداری نظارت کند،بهتر می توان برناهنجاری های دیوانسالاری چیره شد.کارگزاران این سازمان نوین که«رابکرین»نامیده می شدبرای بازرسی بایگانی های اداری ،نظارت برکار مدیران ،رسیدگی به شکایات شهروندان ناراضی،کوشش درراه از میان بردن نابسامانی ها وبهتر ساختن روش های کار،از اختیارات گسترده ای برخوردار بودند.

برگرفته از: کتاب کمونیسم نوشته ی دکتر حیدر قلی عمرانی
شابک:8-380-423-964
چاپ:1376
انتشارات موسسه اطلاعات
تهیه کننده :احسان رضازاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *