دلنوشته ها

بازایستاده


⛱ پدرم بر دستانت بوسه می زنم اکنون که جبر روزگار بر چهره ات چین و چروک نشانده و گرد پیری بر صورتت پاشیده است. دست تو را می بوسم اکنون که درسن بازنشستگی قرار داری ولی همچون جوانی باانگیزه تلاش می کنی. مرا ببخش اگر دغدغه های تو را نمی شناسم. مرا حلال کن اگر دغدغه های تو را می شناسم ولی کاری از دستم برنمی آید. بدان از چشمان نگرانت می فهمم تحمل شرمندگی در برابر خواسته های همسر و فرزندانت را نداری. می دانم برای تو که سال ها گره های زیادی را در زندگی مردم گشودی سخت است نشستن بر نیمکت های بیکاری پارک ها و نگریستن به دور دست ها. پدرم دستانت را می بوسم چون بعد از سال ها مرارت و کار و تلاش مضاعف هنوز ایستاده ای، هنوز کار می کنی و هنوز غیرت و جوانمردی ات با من و هم سن و سال های من قابل قیاس نیست. پدرم! سایۀ سرم! همت و کرامت تو را ارج می نهم! تو و امثال تو بازنشسته نیستید. افرادی که همچون تو و در سن و سال تو کماکان بار زندگی را یک تنه و سخاوتمندانه به دوش می کشند را بازنشسته نمی دانم شما که در برابر کمبودها، گرانی ها، سختی ها و زشتی های روزگار ایستاده ای، باز نشسته نیستی “بازایستاده ای”.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *