دلنوشته ها

پر پرواز

آن‌قدر زمانه فرق کرده و چیزهای هیچ و پوچ سر راه زندگی قرار گرفته که گاهی احساس می‌کنم دیگر اهل زمین نیستم، با این آدم‌ها سر و کاری ندارم، اکثرشان را نمی‌فهمم، آن‌ها هم مرا نمی‌فهمند. حوصله هیچ‌کس و هیچ چیز از دنیای زمینی را ندارم. آن‌چه برای من مهم است برای آن‌ها مهم نیست و به آنچه آن‌ها اهمیت می‌دهند من اهمیت نمی‌دهم. اصلاً گویی هیچ مناسبتی بین من و آن‌هایی که می‌بینم نیست. نه این‌که بخواهم بگویم از آنها بهترم یا بدتر. به هیچ وجه نمی توانم و نمی‌خواهم چنین قضاوتی بکنم. فقط حس می‌کنم من به آنها تعلقی ندارم و آنها به من. دلم می‌خواست پر پرواز داشتم و همچون عقاب‌ها تا اوج آسمان پرواز می‌کردم و خانه‌ای در قله کوهستان ساخته و فارغ از بی‌مهری انسان‌ها آرامش را در آغوش کشیده و شکوهِ زندگی را مشاهده می‌کردم. این گونه شاید به خدا نزدیک تر می‌شدم و از زمینی ها دورتر چون قربانش بشوم خدا روی زمین خیلی غریب است و تبار ما به آسمانی ها بر می گردد نه به زمینی‌ها. فعلاً از روی اجبار اینجا تبعید شده‌ایم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *