دلنوشته ها

لعنتی چرا حواست نیست

لعنتی چرا حواست نیست که من جز تو کسی را ندارم و هیجان قلبم تنها با برق نگاه تو آرام می شود؟ چرا این گونه بی محابا به خاطر یک دستمال قیصریه را به آتش می کشی و چشمت را بر این همه شور و اشتیاق می بندی؟ مگر از دل دیوانه و طوفان زدۀ من خبر نداری یا اینکه فراموش کردی تو تنها پناه عاطفی من هستی و زندگی بدون حضورت و عطر وجودت برایم معنایی ندارد؟ اگر پشت چشم نازک می کنی، باد به غبغب می اندازی، زلف بر باد می دهی و طاقچه بالا می گذاری که عزیز شوی سخت در اشتباهی. چه بخواهی چه نخواهی عزیز بوده و هستی. مه روی بی همتای من! بی وفایی حق دل شیدا نیست. ما که خودمان در عاشقی شهره شهریم و  ناز شما را به بالاترین قیمت خریداریم پس دیگر چه نیازی به این همه تبلیغات و گران فروشی؟ تو هم مایۀ آرامش جان خسته منی و هم قرار را از دلم ربوده ای و من مانده ام چگونه می توان آرامش و بی قراری را یکجا تجربه کرد و در آغوش کشید. چه زیباست هنگامۀ وصال؛ درست همان زمانی که دستت به دامان معشوق بی همتا می رسد، دور سرش می چرخی، جان را فدایش می کنی و در گوش هایش حدیث شور و شر جوانی می خوانی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *