دلنوشته ها

پدرجون

⛱ «پدرجون» در طایفه ما همچون پیامبری بود که هم بشیر بود و هم نذیر. گاهی مهربان و نرم، گاهی مقتدر و سخت، همچون دیگر پیامبران غم امت خویش را می خورد و برای یکایک فرزندانش کوهی استوار و پشتوانه ای عظیم بود. ابهت عجیبی داشت با اعجاز مهربانی و نفوذ کلام، تا به چهره اش نگاه می کردی پیرمرد خردمندی را می دیدی که گویی از قرن ها دورتر آمده و کوله باری از تجربه و تفکر توشه راهش بوده است. حالا دیگر رفته، پشت همه ما خالی شده است و هیچ کسی نمی تواند جای خالی او را پر کند.

⛱ گاهی با خود فکر می کنم این خاک سرد عجب بی رحم است هرگز نگاه نمی کند طرف مقابلش کیست و یا چه کسانی به او دلبسته اند، چنان بی ملاحظه آدمی را به زیر می کشد و داغی را بر دل می نشاند که سال ها برای قبیله ای کافیست تا کمر راست نکنند و همچون مرغان سرکنده سرگردان و آواره در پی ستونی باشند که نبودنش خانه را آواری بر سر شان کرده است. پدر بزرگ من ماه هاست اسیر خاک است و ما اسیر خاطراتی که رهایمان نمی کند مردی مهربان، بزرگ، دلسوز و مثل تمامی پدرها تکیه گاهی استوار همچون کوه. روحش شاد!

تقدیم به روح پرفتوح همه پدران اسیر خاک

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *