دلنوشته ها

عزیز دل بابا

داغت را نبینم عزیز دلم! فدای قد و بالای رشیدت شوم بابا. تو کی این گونه همچون سروی بلند قد کشیدی و در آسمان زندگی ام سایه ی امید گستراندی که من غافل بودم. آن قدر در تپ و تاپ کودکی پر از شر و شور تو غرق بودم که هرگز متوجه نشدم فرزند دلبند من، پسر کوچک دوست داشتنی ام، همان دلبری که با تولدش خانه ی دلم را همچون خورشیدی روشن و پر نور کرد حالا دیگر مردی است جوان، با آرزوهای رنگارنگ که برای خودش آقایی عزت مند و با شکوه است و برای من کوهی استوار و بازویی توانا. تو را در آغوش می فشارم، غرق بوسه می کنم و تمامی آن چه از آتشفشان حرارت عشق درونم می جوشد به پای وجود تو می ریزم که جز کامیابی و سربلندی تو، جز شادمانی و خنده های دلبرانه ات دیگر چیزی نمی خواهم. خدایا! این پسر را به من ببخش و مرا به کرامت خود! هر آن چه از زیبایی های دنیاست به او ارزانی کن و سهم مرا از تمامی لذت های دنیا شکوفایی باغ آرزوهایی قرار بده که برایش در دل پروراندم. پسرم در برابر چشمان من کمی آهسته قدم بردار که تو سردار دل بی قرار منی! دوستت دارم را انتهایی نیست عزیز دل بابا!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *