دلنوشته ها

عنابی

سرش را پایین انداخت و همان طور که دانه بعدی را بالا می انداخت در حالتی که می خواست من هم بخواهم و دلم غنج برود گفت: عناب مفید است برای خونسازی، برای پوست و … این شیطنت دقیقاً همان چیزی بود که منتظرش بودم. کم نیاوردم و سریع گفتم کاش آدم در جمع که چیزی می خورد مراعات دیگران را هم بکند. بی صدا، محترم و با شخصیت باشد. بعد هم زیر لب با صدای آرام تر گفتم: ندید بدید عناب نخورده! گفت: خیلی هم دلت بخواهد. تازه حالا که این جوری گفتی هسته هایش را هم این طرف و آن طرف می اندازم. گفتم مرا می ترسانی؟ کارى ندارد من هم لیوان آبی که دستم بود را هورت کشیدم و گفتم بقیه اش را نمی خواهم. و ته مانده آب را روی میز ریختم. او هم بلافاصله بالشتکی که در آغوش داشت سمت من پرت کرد. خلاصه یک عناب خوردن جنجالی به پا کرد که تمام زندگی را به هم ریخت. وسط بمباران از بس خندیدم روی زمین غش کردم! زیر لب گفتم خدایا شکر! همین شادی های ساده را از ما نگیر! سلامتی و مهربانی را همدم دائمی ما گردان و عزیزانمان را به ما ببخش!

 

#دلنوشته

#غارتنهایی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *