دلنوشته ها

پای امّا و اگر که به میان می آید

⛱ اما عجب حکایتی است، حکایت امّا و اگرها و شک و تردیدها! پای امّا و اگرها که به میان می آید، هزاران سال عاشقی به فراموشی سپرده می شود، نه حرفی از مهربانی می ماند، نه فداکاری. انسان کاسب می شود و عاشقی کالا! گویی هر آنچه کاشتی یکجا بر باد می رود و میدان تاخت و تاز افکار منفی باز می شود. لعنت بر این حس های بد!

⛱ دیگر چه باک! دنیایی که همه جوره تو را به تنهایی می کشاند و دستت را از تمام‌ خواسته ها و آرزوهایت کوتاه می کند هیچ ارزشی ندارد. من مانده ام و روز و شب های بسیاری که فداکارانه و راغبانه خویش را فدای محبوب و معشوقی کردم که برای من حتی از دایره راحتی خود خارج نشد و چون ابر سیاهی آسمان زندگی ام را سیاه کرد.

⛱ شب بخیر دنیا! من می خواهم بخوابم، لطفاً مرا بیدار نکن. اکنون یک خواب راحت برایم بزرگ ترین نعمت محسوب می شود. آن هایی که گوششان به اراجیف این و آن و است و برای خراب کردن خانه ما قمار کرده اند خدا روزی شان را جایی دیگر حواله کند و بمانند برایمان آن هایی که گرد خانه سوخته ما طواف می کنند و پای رفاقت ایستاده اند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *