کشکول

بچه ی بیماری دارم که نیاز به داروهای خاص دارد. باور کنید از نان سر سفره ام زده ام تا بتوانم درد او را درمان کنم. از شهرستان آمده ام. نه پولی، نه غذایی نه محل مناسبی برای سکونت. یک هفته است در راهروهای بیمارستان می خوابم تا شاید یک بار دیگر خنده ی کودک بینوایم را ببینم. به چهره اش که نگاه می کنی ظاهر آراسته ای دارد؛ هم خودش هم فرزند کوچکی که در آغوش دارد. هر چند خیلی نوپوش نیست. ولی مرتب و تمیز است. ساک بزرگی هم با کلی اسناد آزمایش های بیمارستانی به همراه دارد. همین...

ادامه مطلب